«... کسی که بهدنبال «ساینس» باشد و بخواهد هر چیزی را بر اصول ساینسی استوار ببیند، اصلا مطرح کردن خدا و اندیشیدن دربارهی آن را بهطور کلّی کنار میگذارد؛ زیرا « خدا » از دامنهی اصول ساینس، بیرون است. بنابراین، انسان ساینسگرا دربارهی خدا نیز نمیتواند نظر بدهد؛ زیرا اصل مسئله را بهطور عینی در اختیار ندارد. ساینس در دنیای بشری، فقط بخشی از امکانهای تکنیکی و ابزاری و محاسبهپذیر بشر را میتواند رتق و فتق کند؛ ولی تمام مسئلهی بشری نیست. بحث مذاهب و خرافات و انواع و اقسام آداب و رسوم و سنّتها و غیره و ذلک با مسئلهی «خوشیها و سعادتخواهی و شادمانیهای درونی و بیرونی آدمها» یا بهقول « ارسطو »، اویدمونی = eudämonie انسانها، سر- و - کار دارد... بدون داشتن تصویری از خدا و انسان نمیتوان هرگز از هومانیسم و بشردوستی، سخنی گفت و ادّعایی داشت.» کیهانگشت (+ و +)
بحثِ آریا را با اردشیر دولت در بابِ خدا و اعتقاداتِ ماورایی انسانها (اعم از سامیاندیش و غیرسامیاندیش) که میخواندم، مانیفستِ ایرانیانِ انسانگرا را نیز مطالعه کردم و بهنظرم گرچه نکاتِ قابل استفادهای در این مانیفست وجود دارد اما در بندهایی از آن نوعی "علمزدگی حاد" و توهم اینکه ساینس میتواند به زندگی معنابخشی کند، بهوضوح خودنمایی میکند. پیش از هر چیز تاکید میکنم که مجموعهی نوشتههای آریا در کامنتهای یادداشتِ "از دلاکانِ صحرای تنزیل"، یکی از غنیترین و روشنگرترین نوشتههای او در توضیح و تقریر اندیشههای خودش است. در اینجا دو محور اصلی و قابل نقد در بیانیهی ایرانیانِ انسانگرا را ذکر میکنم:
1. «انجمن معتقد است که انسان و اجتماع آنقدر تکامل یافته که برای یک زندگی عالی و مدرن, مذهب نقشی در آن ندارد و در عوض علم پاسخگوی سوالات و مجهولات بشر است.»
این طرز تلقی از علم تجربی جز بهمعنای راه دادنِ ساینس به قضاوت در اموری که اساساً در حیطه و محدودهی قدرت و شهودِ او قرار ندارد، نیست.
چه کسی گفته است که تاریخ مدرنیته سرشار از خوشبختی و نیکفرجامی برایِ آدمیان بوده است؟
آیا این پیشرفتِ علوم تجربی توانست از جنگِ جهانی دوم با میلیونها کشته و معلول جلوگیری کند؟
این چه تصور کودکانهای ست که علم تجربی خودش میتواند خودش را مهار کند؟!
"مهار خویشتن" یعنی "توی انسان مختار نیستی هر آنچه میتوانی را انجام دهی" و این یک گزارهی کاملاً غیرعلمی و اساساً مربوط به حیطهی اخلاق است و اخلاق نیز بر خلافِ تصور این دوستان، نه تنها نمیتواند بر پایهی ساینس بنا گردد بلکه از بن و بنیاد بر باورهایی متافیزیکی (بهمعنای "ماورایی" و نه لزوماً "دینی") قرار دارد. کانت هم که اولین ستیهندهی بیبدیل در جداسازیِ بنیانِ اخلاق از دین بود، خود نیز به بنیانهای متافیزیکی اخلاق باور و تصریح داشت. بیشک نوعی رویکردِ پوزیتیویستی حاد را در نحوهی نگرش این دوستان نسبت به علم تجربی و محدودهی دخالتِ آن در زندگی فردیِ انسانها میتوان سراغ گرفت.
2. «بحث این است که نقش خدا در قرن بیست و یکم و در آینده کمتر و کمتر خواهد شد. انسانی که خدا را نگهبان و حافظ خود میدانست اکنون دیگر به نگهبانی و حفاظت خدا احتیاج ندارد... و در آخر این کلام باید گفت اگر خدایی هم وجود دارد برای خودش دارد و من انسان نوعی لزومی به نیایش و ستایشش نمیبینم و همانطور نمیبینم که او به پرستیده شدن از سوی من احتیاجی داشته باشد.»
اگر بهواقع چنین است که نیاز انسان به خدا و باورهای ماورایی روز به روز کمتر خواهد شد، پس این موج جنبشهای معنویتگرا (بهعنوانِ نمونه این را ببینید) در غرب که برخیشان را تحتِ عنوانِ New Religion دستهبندی کردهاند، چگونه قابل توجیه است؟
وقتی کسی بگوید "خدا اگر هم باشد نیازی به پرستیده شدن ندارد" پیشاپیش خدا را ابژهای بیرون از حقیقتِ وجودیِ فردِ انسانی پنداشته است. این ابژه و شی ء – شخصواره دیدنِ خدا بیش از همه در ادیانِ ابراهیمی تلقین و ترویج گردیده است.
بهنظرم خطای بزرگی در طرز تلقی این دوستان از مفهوم "خدا" روی داده است و آنهم یکی پنداشتن خدا با خدای سامی/ابراهیمی ست و این را از نقلقولهایی که در پایانِ مانیفست از متفکرانِ باخترزمین کردهاند و همگی در ردِ خدای متشخص سامی ست میتوان مشاهده نمود.
اینکه خدا (بهمعنایِ عام) و از آن مهمتر باورهای غیر علمی - ماورایی در قرنِ بیست و یک و قرونِ آینده بهطور کامل از ذهن و ضمیر آدمیان رخت بر خواهد بست و اساساً با وجودِ پیشرفتهایِ علوم تجربی دیگر به این قبیل امور نیازی نخواهد بود، بیتردید رویکردی سادهاندیشانه به نیازهایِ وجودی و اگزیستانسیالِ بشر میباشد.
باید پرسید که پس مورخانِ اندیشه چرا همین قرنِ سرشار از دلفریبیهایِ ساینس را "قرنِ اضطراب" نام نهادهاند؟
بصیرتِ ملحدانای که در طولِ تاریخ به دغدغههای وجودیِ انسان بها داده و با آن زیستهاند در این بود که در عین الحاد، همیشه این توهم سادهاندیشانهی آسوده و آرام زیستن بدونِ خدا را تخطئه کرده و بر سردی، بیروحی و دشواریِ هولناکِ ناشی از مرگِ خدا در زیستِ انسانی تاکید کردهاند.
بحثِ آریا را با اردشیر دولت در بابِ خدا و اعتقاداتِ ماورایی انسانها (اعم از سامیاندیش و غیرسامیاندیش) که میخواندم، مانیفستِ ایرانیانِ انسانگرا را نیز مطالعه کردم و بهنظرم گرچه نکاتِ قابل استفادهای در این مانیفست وجود دارد اما در بندهایی از آن نوعی "علمزدگی حاد" و توهم اینکه ساینس میتواند به زندگی معنابخشی کند، بهوضوح خودنمایی میکند. پیش از هر چیز تاکید میکنم که مجموعهی نوشتههای آریا در کامنتهای یادداشتِ "از دلاکانِ صحرای تنزیل"، یکی از غنیترین و روشنگرترین نوشتههای او در توضیح و تقریر اندیشههای خودش است. در اینجا دو محور اصلی و قابل نقد در بیانیهی ایرانیانِ انسانگرا را ذکر میکنم:
1. «انجمن معتقد است که انسان و اجتماع آنقدر تکامل یافته که برای یک زندگی عالی و مدرن, مذهب نقشی در آن ندارد و در عوض علم پاسخگوی سوالات و مجهولات بشر است.»
این طرز تلقی از علم تجربی جز بهمعنای راه دادنِ ساینس به قضاوت در اموری که اساساً در حیطه و محدودهی قدرت و شهودِ او قرار ندارد، نیست.
چه کسی گفته است که تاریخ مدرنیته سرشار از خوشبختی و نیکفرجامی برایِ آدمیان بوده است؟
آیا این پیشرفتِ علوم تجربی توانست از جنگِ جهانی دوم با میلیونها کشته و معلول جلوگیری کند؟
این چه تصور کودکانهای ست که علم تجربی خودش میتواند خودش را مهار کند؟!
"مهار خویشتن" یعنی "توی انسان مختار نیستی هر آنچه میتوانی را انجام دهی" و این یک گزارهی کاملاً غیرعلمی و اساساً مربوط به حیطهی اخلاق است و اخلاق نیز بر خلافِ تصور این دوستان، نه تنها نمیتواند بر پایهی ساینس بنا گردد بلکه از بن و بنیاد بر باورهایی متافیزیکی (بهمعنای "ماورایی" و نه لزوماً "دینی") قرار دارد. کانت هم که اولین ستیهندهی بیبدیل در جداسازیِ بنیانِ اخلاق از دین بود، خود نیز به بنیانهای متافیزیکی اخلاق باور و تصریح داشت. بیشک نوعی رویکردِ پوزیتیویستی حاد را در نحوهی نگرش این دوستان نسبت به علم تجربی و محدودهی دخالتِ آن در زندگی فردیِ انسانها میتوان سراغ گرفت.
2. «بحث این است که نقش خدا در قرن بیست و یکم و در آینده کمتر و کمتر خواهد شد. انسانی که خدا را نگهبان و حافظ خود میدانست اکنون دیگر به نگهبانی و حفاظت خدا احتیاج ندارد... و در آخر این کلام باید گفت اگر خدایی هم وجود دارد برای خودش دارد و من انسان نوعی لزومی به نیایش و ستایشش نمیبینم و همانطور نمیبینم که او به پرستیده شدن از سوی من احتیاجی داشته باشد.»
اگر بهواقع چنین است که نیاز انسان به خدا و باورهای ماورایی روز به روز کمتر خواهد شد، پس این موج جنبشهای معنویتگرا (بهعنوانِ نمونه این را ببینید) در غرب که برخیشان را تحتِ عنوانِ New Religion دستهبندی کردهاند، چگونه قابل توجیه است؟
وقتی کسی بگوید "خدا اگر هم باشد نیازی به پرستیده شدن ندارد" پیشاپیش خدا را ابژهای بیرون از حقیقتِ وجودیِ فردِ انسانی پنداشته است. این ابژه و شی ء – شخصواره دیدنِ خدا بیش از همه در ادیانِ ابراهیمی تلقین و ترویج گردیده است.
بهنظرم خطای بزرگی در طرز تلقی این دوستان از مفهوم "خدا" روی داده است و آنهم یکی پنداشتن خدا با خدای سامی/ابراهیمی ست و این را از نقلقولهایی که در پایانِ مانیفست از متفکرانِ باخترزمین کردهاند و همگی در ردِ خدای متشخص سامی ست میتوان مشاهده نمود.
اینکه خدا (بهمعنایِ عام) و از آن مهمتر باورهای غیر علمی - ماورایی در قرنِ بیست و یک و قرونِ آینده بهطور کامل از ذهن و ضمیر آدمیان رخت بر خواهد بست و اساساً با وجودِ پیشرفتهایِ علوم تجربی دیگر به این قبیل امور نیازی نخواهد بود، بیتردید رویکردی سادهاندیشانه به نیازهایِ وجودی و اگزیستانسیالِ بشر میباشد.
باید پرسید که پس مورخانِ اندیشه چرا همین قرنِ سرشار از دلفریبیهایِ ساینس را "قرنِ اضطراب" نام نهادهاند؟
بصیرتِ ملحدانای که در طولِ تاریخ به دغدغههای وجودیِ انسان بها داده و با آن زیستهاند در این بود که در عین الحاد، همیشه این توهم سادهاندیشانهی آسوده و آرام زیستن بدونِ خدا را تخطئه کرده و بر سردی، بیروحی و دشواریِ هولناکِ ناشی از مرگِ خدا در زیستِ انسانی تاکید کردهاند.
اخلاقیات به نظر من هرگز پدیده ای متافیزیکی نیست. منشائ اخلاقیات در خود انسان است و این حالت یکی از حالات انسانی است همانگونه که شرارت است. این دو از خصلتهای انسان هستند, مانند عشق و تنفر. اخلاقیات بستگی به شعور عمومی جامعه ای که انسان در آن زندگی می کند دارد. اخلاقیات یک جامعه از باور های آن جامعه شکل می گیرد. باور های جامعه اگر بر مبنای علم باشد اخلاقیات آن جامعه هم نیز بر همان مبنا شکل می گیرد. دین هرگز خالق اخلاقیات نبوده و نیست. دین همیشه خود را در لوای اخلاقیات برای بهتر و خوشایند تر جلوه دادن بسته بندی می کند. اگر اخلاقیات را از دین حذف کنیم هیچ چیز قشنگ و با ارزشی از دین باقی نمی ماند. اما از انجائیکه دین انقدر در جامعه خود را نهادینه کرده تفکیک اخلاقیات از دین برای بسیاری مشکل به نظر می رسد. همه تصور ی کنند که اخلاقیات از دین بوجود می اید و بنابراین منشائ ان هم متافیزیکی است. عشق و تنفر از محبت و ازار بوجود می ایند. یک نوزاد از بدو تولد این دو حالات را می اموزد و این دو حالات در او نسبت به اندازه محبت و آزاری که در طول دوران کودکی و نوجوانی تا بلوغ دریافت می کند بوجود می ایند. نوزادی که مورد محبت والدین و اطرافیان خود قرار بگیرد طبیعتن انسانی با محبت می شود و نوزادی که مورد اذیت و ازار قرار بگیرد و در صورتی که هیچ مخبتی را هم دریافت نکند انسانی شرور و حتی جانی می شود. پس درجه عشق و تنفر در انسان را می توان پیش بینی کرد و حتی اندازه گیری کرد. برای گسترش دادن اخلاقیات در جامعه هم هیچ نیازی به دین نیست. قوانین و ایین های یک جامعه انچه که غیر اخلاقی باشند را منع می کنند. همین جاست که دین در قرن بیست و یکم دیگر جایگاهی ندارد زیرا با پیشرفت جامعه و سیستم جامعه داری, سیستم های قانون گذاری و اجرایی و قضایی این جوامع بخوبی و بهتر از دین می توانند یک جامعه متمدن و انسانی را ایجاد و اداره کنند. 14 قرن پیش هیچ سیستم حکومتی وجود نداشت تا تمام حقوق انسان ها را در برابر تمام تعرضات مصون و محفوظ بدارد و یا برای انسان هایی که حقوقشان پایمال شده دستگاه عدالتی وجود نداشت و اگر داشت آنقدر پیچیده و نادر بود که انسان های معمولی به آن دسترسی نداشتند. از اینرو برای انسانی که هیچ دسترسی به سیستم عدالت خواهی ندارد دین بهترین گزینه بود. زیرا با دعا و توسل به خدا و جهنم و بهشت از مال و منال و حقوق خود دفاع می کرد. دین سیستمی است که سه نهاد مقننه, قضائیه و مجریه را در دل خود یکجا دارد. هم قانون وضع می کند, هم قضاوت می کند و هم انرا به اجرا در می اورد. و آنجاییکه بصورت فیزکی نمی تواند حضور داشته باشد جهنم و بهشت را قرار می دهد تا انسان های شرور را از ترس اتش جهنم از شرارت باز دارد و با وعده بهشت انها را به محبت و یا دیگر کار هایی که منجمله به نفع خود دین است تشویق می کند. پس در قرن بیست و یکم و با وجود دستگاه های مقننه و قضایی و اجرایی با ضریب بهره بسیار بالا این نقش عمده دین خود بخود از بین می رود.تنها نقش دیگر دین از نظر من می ماند برای ان عده از انسانهایی که از مرگ حراس دارند (معمولن انسان وقتی پیر تر می شود اینچنین می شود) و یا انسانهایی که می خواهند جاودانه زندگی کنند. آنها نمی توانند قبول کنند که روزی می می میرندو زندگی انها در ان نقطه پایان می پذیرد . از اینرو به خدای جاودانه تخیلات خویش پناه می اورند تا بعد از مرگ فیزیکی همچنان در جایی دیگر که خود نمی دانند کجاست به زندگی ادامه بدهند. این باور به نظر من برای جامعه مدرن ضرری ندارد زیرا هیچ تکلیفی برای جامعه تعیین نمی کند. تعیین تکلیف کردن دین در جامعه در همان نقشی که در بالا گفتم است که در قرن بیست و یکم دیگر جایگاهی ندارد.
پاسخحذفدر مورد ساینس هم هر چه بگویم تکراری است.
دوستِ گرامی!
پاسخحذفاخلاقیات با دو چیز مسلم فرق می کند:
اول: امیالِ انسانی همچون عشق/نفرت، حسادت/مهر، کینه/محبت و ...
دوم: دین
اخلاقیات البته که از دین بر نمی آید و شما سخن من را اشتباه برداشت کرده اید که چون اخلاقیات را بوجود آمده از دین می دانم برایِ آن منشأ متافیزیکی قائل ام.
اینجاست که باید برسیم به همان فرق اول. اخلاقیات مجموعه ای از احکام هنجاری/تجوزیزی/توصیه ای هست. این را دقت کنید که اخلاق خود یک نظام باور می سازد شامل باید/نباید هایی معطوف به رفتارهای آدمی. صرفِ امیالِ آدمی را هرگز "اخلاق" نمی نامند. من به هیچ رو قائل نیستم که اخلاق از دلِ دین بیرون می آید اما بحث بر سر آن است که شما به کدام دلیل می توانید برایِ کسی اثبات کنید که "نظام جهان اخلاقی ست".
می دانید که این گزاره یکی از بنیادهایِ یقینی و قطعی اخلاق است. این گزاره اساساً از محدوده ی خرد بمعنایِ معرفتِ بشری اعم از تجربه/عقل بیرون است. از این مهمتر شما با هیچ ادله ای نمی توانید اثبات کنید که "انسان مجاز نیست هر آنچه را می تواند انجام دهد." اینها با دلیل و برهان نه بوجود می آیند و نه از میان می روند. این به معنی آن نیست که اخلاق از دین بر می آید اما به این معنی ست که بنیانِ اخلاق بر گزاره هایی غیرعلمی/ماورای تجربی قرار دارد و امیدوارم شما بعنوانِ یک انسان گرا مدعی نباشید که هر باور متافیزیکی لزوماً دینی می باشد!
مثالِ کانت علی القاعده باید برای فهم مقصودِ من راهگشا می بود. کانت اولین کسی بود که در تاریخ فلسفه ی غرب، یکبار برایِ همیشه بندِ نافِ اخلاق را از دین جدا نمود و نشان داد که انسان اولاً و بالذات تابع اخلاق است و سپس بنحو ثانوی و عارضی به دین می رسد. کانت بود که گفت اخلاق نه از دین برآمده و نه به دین وابسته است، بلکه کاملاً به عکس است. اما همین کسی که انقلابِ کوپرنیکی اش در معکوس ساختن رابطه ی اخلاق و دین (وابسته ساختن دین به اخلاق) سنگ بنایِ تمدنِ جدید گردید اذعان دارد که اخلاق بر بنیادهایی ماورایی قرار دارد. ( و باز هم تاکید می کنم که "ماورایی" بمعنایِ "دینی" نیست)
مثلاً همین اصل متعارفِ "آنچه بر خود نمی پسندی بر دیگران نیز مپسند" که به قاعده ی طلائی در اخلاق معروف است، هرگز خود نمی تواند یک قاعده ی کلی برای عمل باشد، زیرا خودِ این اصل مبتنی ست بر اصل دیگری که همانا "ناروا بودنِ استفاده از دیگران بعنوانِ وسیله" می باشد، و این اصل اخیر را نیز با مقیاس های ساینس هرگز نمی توان سنجید و اثبات کرد. نفع آدمیان در این است که دیگران را وسیله بینگارند و نه غایت. لطفاً نگویید که ولی "نفع بلند مدت" ِ آنها در این نیست. این نفع بلند مدت چیست؟ محدوده ی زمانی اش تا کجاست؟ هیچ می دانید که همین نفع بلند مدت زیر بنایِ اصلی حربه ی آخرت/روز جزا در ادیانِ سامی برایِ به بردگی گرفتن آدمیان بوده و هست؟
مضافاً که شما با کدام اصل از اصولِ ساینس می توانید لزوم این "نفع بلند مدت" را اثبات کنید؟
من منکر نیستم که باید "نفع راستین" را در نظر داشت، البته نفع راستین ای که محدوده اش تا پایانِ زندگی آدمی ست و نه چیزی که اساساً حواله می شود به پس از مرگ و هیچ ملاکی برای سنجش آن در این دنیا نداریم جز عمل کورکورانه به دستوراتِ فلان دین به امیدِ کسبِ این نفع در جهانِ دیگر، اما شما لطفاً برای من با اصول ساینس اثبات کنید که رعایتِ چنین نفع بلند مدت ای، لزوم و وجوبِ عملی دارد!
البته می توان با نوعی عقلانیتِ جامع (عقلانیت ای که پدیده های خارج از دسترسی ساینس را لااقل بعنوانِ یک امکان می پذیرد) چنین اصلی را اثبات کرد اما هرگز عقلانیتِ پوزیتیویستی از عهده ی چنین امر خطیری بر نمی آید چه اگر چنین بود دیگر پوزیتیویستی نبود.
فروکاستن نقش دین به اداره ی امور قضایی/تقنینی/اجرایی جامعه خود شاهدی ست بر مدعایِ من که شما گویا کوچکترین التفات ای به نیازهایِ وجودی/اگزیستانسیالِ بشر نمی فرمایید!
من با تمام انتقادهایِ شما بر دین از جهتِ اداره ی امور اجتماع موافق ام اما تعجب می کنم که فراموش می کنید این دین به خیلی ها آرامش و امید داده است.
حال شما آلترناتیو خود را برایِ این کارکردِ انفسی/وجودیِ دین بیان فرمایید!
ساینس؟
چه کسی تابحال ادعا کرده که علم تجربی و پیشرفتهای ساینس می تواند مثلاً بر دلهره ی وجودیِ بشر چیره گردد؟
آلترناتیو شما برایِ دین می تواند نوعی معنویتِ بی رنگ و فاقدِ چهارچوب های تنگِ سنتهای دینی مرسوم باشد اما شک نکنید که ساینس نه تنها بر هراس هایِ وجودیِ آدمی مرهم ننهاده که بسیاری از دلهره ها و تشویش هایِ انسانِ معاصر (چنانکه امثالِ هوسرل بدرستی تشخیص دادند) ناشی از پیشرفتِ افسارگسیخته ی علم تجربی و رخت بستن همان اخلاق از محدوده ی تواناییهایِ ساینس است.
و در پایان یادآوری می کنم که ادعایِ اینکه دین در عصر جدید به مرور از صحنه ی روزگار محو خواهد شد فرسنگ ها فاصله دارد با این ادعا که در دورانِ معاصر نشانی از خدا (خدا را منحصر در خدایِ ادیانِ رسمی نمی توان پنداشت) و هیچ باور ماورایی باقی نخواهد ماند. من دست بر قضا با اولی (اگر دین را بمعنایِ ادیانِ تاریخی بدانیم) موافق ام اما در موردِ دوم بسی اما و اگر دارم که گمان ام شرح اش بیان گردید.