ه‍.ش. ۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه

دنیای دیوانه و اخلاق دیوانگان

نمی‌دانم این مالیخولیای بی‌نظیرِ آرشِ میرطالبی در نمایشِ «عروس، کابوس، افسوس، بلوتوث» را چگونه توصیف کنم! بگویم تئاترِ پست‌مدرن بود؟ بگویم تئاترِ آوانگارد بود؟ شاید هم هر دو بود. چرا که نه؟
همین‌قدر بگویم که زوالِ اخلاق و تراژدیِ باشرافت زیستن و در عینِ حال در بی‌شرافتی غوطه‌ورشدن را خیلی خوب به‌تصویر کشیده بود؛ ماجرای تلاش برای فرهیختن اما در پیچ و تابِ زندگی گندیدن.
باشکوه‌ترین فراز آنجا بود که مرد در پاسخ به پرسشِ زن که «این موجودِ لقوه‌ایِ همراهت کیست؟» چنین می‌گوید: «اون منه. اون خودِ منه. اون منِ منه.» نیز توصیف‌هایی که برایِ آن مردِ نرم‌تنِ دزد به‌کار می‌رفت (همان مردی که در نهایت جانِ بچه‌ی قورباغه‌سانِ مردِ داستان را گرفت) همگی اوصافی بود که در الهیات ( ِ سلبی) برایِ خدا ثبت گردیده: «اون هیچ، اون عدم، اون ناتعریف». در کل بازیِ مرد و خصوصاً زنِ داستان واقعاً بی‌نظیر بود!
نمایش پر از بن‌مایه‌های روان‌شناختی بود و البته آن فرازهایی که مرد رو به تماشاگران می‌گفت «ای مردم!» و حکمت به زبان می‌راند یا جاهایی که مردِ لقوه‌ای کلماتِ نامفهومی ادا می‌کرد و مردِ داستان رو به تماشاگران می‌گفت «بزرگِ ما می‌گوید...» همه و همه نشانه‌ای از جامعه‌ی آشفته و مالیخولیاییِ امروزِ ما بود. شاید در توصیفِ تئاتری همچون این، باید تنها و تنها به یک عبارت بسنده کرد:
محشر!
در همین زمینه:
گفت‌وگو با زبانِ نشانه‌ها (تحلیلِ ساختار و محتوای نمایش)

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر