۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

شفا همانقدر بزرگ بود که شما کوچکید

«شجاع الدین شفا، نویسنده متهتک ایرانی، که سه دهه پایانی عمرش را به هتک باورهای دینی و اسلامی گذراند، شامگاه جمعه ۲۷ فروردین ماه، در پاریس درگذشت.»
جرس

شرم‌آور است!
این زبانِ رژیمِ اسلامی است که از یک رسانه‌ی سبز عربده می‌کشد و از نشانه‌هایی ست که به‌درستی من را به «اسلامِ سبزِ» طیف‌هایی از این جنبش بدبین می‌سازد.
شفا در این سی سال اتفاقاً درست همان کاری را کرد که از بزرگی چون او برمی‌آمد و انتظار می‌رفت. او بر دمل‌های چرکینِ هزار و چهارصد ساله انگشت گذاشت. همان دمل‌هایی که در روندِ رخدادهای انقلابِ پنجاه و هفت سر باز کرد و تا امروز جان و جهانِ ایرانی را تیره و تار ساخته است. واکاوی‌های تاریخیِ او درست آن روی سکه‌ی نیشترهای فلسفیِ نیکفر به اسلام است. بی‌جهت نیست که هیچ سخن و نشانی از روشنفکرانِ لائیک و منتقدِ اسلام در جرس یافت نمی‌شود؛ تک‌صداییِ نابخردانه‌ای که گمان می‌کند در راهِ مبارزه با استبدادِ دینی با نادیده‌گرفتنِ واقعیت‌های یک دین و گریز از رویکردِ سنجش‌گرانه نسبت به آن می‌تواند به روایتی آزادی‌خواه از آن دین دست یابد. حال آنکه امکانِ چنین گذاری تنها و تنها بر بنیانِ کالبدشکافی از این پیکرِ متورم استوار است.
با این طعنه‌ها و توهین‌ها به شفا خواستید چه چیزی را ثابت کنید؟ اینکه به اسلامِ دموکراتیک پایبندید؟ آنهم با چنین روشی؟ تخریبِ دیگران؟
دستِ‌برقضا هر دوی این متفکران به امکانِ سربرآوردنِ گونه‌ای دینداریِ مداراجو باور دارند؛ گونه‌ای رواداری که به‌یقین در شمایان یافت نمی‌شود.
ترورِ شخصیتِ یک سامی‌پژوهِ گران‌قدرِ ایرانی آنهم در خبری که قرار است پیام‌رسانِ مرگِ او باشد... اینهمه تباهی، تنگ‌نظری، ناشی‌گری، ساده‌اندیشی و کینه‌توزی چه سنخیتی با جنبشِ سبزِ ملتِ ایران دارد؟
شجاع‌الدینِ شفا آنقدر بزرگ بود که پس از کودتای خونینِ خرداد نامه‌ای به خامنه‌ای نوشت و با استناد به اسلام و قانونِ اساسیِ جمهوریِ اسلامی رفتارِ او را تهی از مشروعیتِ دینی و سیاسی دانست. در برابر، شما آنقدر کوچک هستید که در مرگِ او به‌جای احترام یا سکوت زبان به زشتی و درشتی باز می‌کنید.
پس‌نوشتِ اول:
الان دیدم جرس تمامِ عباراتِ توهین‌آمیز را حذف کرده است. به‌جای «نویسنده‌ی ایرانی متهتک» هم نوشته است: «یکی از مترجمان قدیمیِ ایرانی».
به‌هرحال متنِ اصلیِ خبر در گوگل‌ریدر و دیگر فیدخوان‌ها وجود دارد و باقی خواهد ماند و بخشِ توهین‌آمیزِ ابتداییِ آن را نیز من در آغازِ نوشتار آورده‌ام تا این دوستان گمان نکنند خوانندگان فراموشکار یا احمق هستند.
وانگهی خوب است یکبار برای همیشه ما بدانیم در این تارنمای سبز چه خبر است! چرا گردانندگانِ جرس حتی در خبررسانی هم تا این حد ندانم‌کار و بی‌مسوولیت هستند و از اساس اینهمه هرج و مرج در تیمِ رسانه‌ایِ جرس تا چه زمان قرار است ادامه پیدا کند؟
در ضمن! از شلختگیِ جرس که بگذریم، حذفِ صوریِ آن توهین‌ها هیچ دگرگونیِ بنیادینی در رویکردِ کوته‌اندیشانه‌ی این رسانه‌ی سبز پدید نخواهد آورد.
پس‌نوشتِ دوم:
هتاکیِ زننده به زنده‌یاد شفا دوباره به متنِ خبر بازگشت. اینبار نوشته‌اند: «مترجمِ قدیمی و نویسنده‌ی متهتکِ ایرانی» و همان جمله‌ی پرطعن و توهینِ نخستین را چاپ کرده‌اند. این خبر (که بیش‌تر به لجن‌پراکنی می‌ماند) تا کنون سه بار تغییر کرده است. ابتدا توهین کردند، سپس که اعتراض‌ها بالا گرفت توهین را حذف کردند و در کم‌تر از یک روز (که لابد گمان کرده‌اند آب‌ها از آسیاب افتاده) دوباره توهین‌ها را چاپ کرده‌اند.
کاری که این آقایان می‌کنند نمونه‌ی روشنِ فریبکاریِ دینی است؛ همان دردی که شجاع‌الدینِ شفا سه دهه از آن نالید و در پرده برانداختن از آن قلم زد.
به‌راستی برای گردانندگانِ جرس متاسفم! هرچند از آنان جز این چشم‌داشتی نمی‌توان داشت.
این میان بیش از همه برای جنبشِ سبز نگران هستم که در این وانفسای رسانه‌ای ناگزیر است به تارنمای از‌هم‌تنیده، آشفته و غیرقابلِ‌ اعتمادی چون جرس تکیه کند!
در همین زمینه:
بازتابِ نوشتار در بالاترین، دنباله و اعتراض

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

فانتزی هتک حرمت شده

گمان کنم که داشتنِ فانتزیِ جنسی حق و طبیعتِ هر انسانی است. رویای هم‌خوابگی با زنانِ خیالی یا آنانکه در دنیای واقعیت دوست، همکار، مدرس یا رهگذری ساده‌اند، از گواراترین تجربه‌های ذهنیِ هر مردی است. یکی از تاثیرهای هولناکِ کودتای خرداد بر شخصِ من، ویران‌شدنِ این فانتزی و لکه‌دارشدنِ آن است. بدترین اثر را هم تا کنون ماجرای ترانه موسوی به‌خاطرِ شدتِ توحش و بربریتِ انجام شده در آن داشت. پس از آنکه دردِ دل‌های مریمِ صبری را دیدم این حالت باز هم افزایش یافت. تیرِ خلاص به آن فانتزی‌ها اما نامه‌ی بهاره مقامی بود و کدامیک از ماست که نداند نوشته و کلمه توفانی به‌پا می‌کند که هیچ دیدار و شنیداری نمی‌کند. فرجام آنکه سیلِ واژگانِ آن نامه باقی‌مانده‌ی بنیانِ فانتزی‌های جنسیِ مرا نیز با خود برد. به‌ویژه که من خودم تخیلِ بسیار گریزپا و نیرومندی دارم. بیش‌تر در رویاها و کابوس‌های‌م سر می‌کنم و از هر شنیده‌ای یا خوانده‌ای یک خیالِ کامل با کوچک‌ترین جزئیات در ذهن‌م می‌پرورانم. اکنون هرگاه که این ذهنِ خسته بخواهد با یک فانتزیِ جنسی اندکی جست و خیز کند و لبخندی بر لبِ من بنشاند، به‌ناگاه ضجه‌های ترانه به میانه‌ی خیال‌پردازی‌های‌م هجوم می‌برد. ترانه از درد فریاد می‌کشد. حتا گاهی هنگامِ ساختنِ فانتزی‌ها ناگهان که این حالت پیش می‌آید، خودم را جای تجاوزگران می‌بینم. حال‌م بد می‌شود. همه چیز به‌هم می‌ریزد. انگار در حالِ جنایت باشم. هویتِ شخصیِ خودم را در این میان از دست می‌دهم و جای جنایتکاران با جای من عوض می‌شود. روشن است که در این وضعیت دیگر نمی‌توان آن فانتزی را ادامه داد چرا که رویای تو مسخ شده است و به‌شکلِ کابوس در آمده است.
فانتزیِ جنسیِ بی‌گناه، پاک، معصوم و انسانی حقِ هر فرد است. اما از فانتزی‌های دلپذیرِ من هتکِ حرمت شده است؛ ناگهان به میانه‌ی خیال‌پردازی‌های جنسیِ معصومِ من، آن پاسدارهای ریشوی بدبوی بدریختی که کثافتِ خود را در بهاره می‌ریزند یورش می‌برند، لباس‌شخصی‌هایی که با درنوردیدنِ ناجوانمردانه‌ی تنِ مریم رایِ او را پس می‌دهند حمله می‌کنند و بسیجی‌هایی که وحشیانه به ترانه تجاوز می‌کنند و او را می‌کشند قدم می‌گذارند. ضجه، فریاد، اشک و خون همه جا را فرا می‌گیرد. بازی تمام شد. اینجا دیگر نه چیزی از معصومیتِ فانتزیِ من باقی مانده و نه نشانی از انسانی بودنِ آن. تجاوز به خیالِ آدم‌ها چیزی کم از تجاوز به واقعیتِ زندگیِ آنها ندارد. چندی ست به حجمِ کابوس‌هایی می‌اندیشم که حاکمیت به تک تکِ ما مردمانِ ایران در این ده ماه تحمیل کرد، به از خواب پریدن‌ها در شب، به اشک‌هایی که در خواب‌ها ریختیم، به رویاهایی که کابوس شدند، به خیال‌های مبهم و سیاهِ روزها و به فانتزی‌های هتکِ حرمت شده.
پس‌نوشت:
چند روز پیش که برای نخستین بار نامه را خواندم نمی‌دانم بگویم چه حالی پیدا کردم و با اینکه عصر می‌خواستم جایی بروم افتادم در رختخواب و تا شب خوابیدم تا فراموش کنم بر او و بر ما چه گذشته است. اما شوربختانه خواب دیدم به دخترانِ معترض به‌وسیله‌ی مزدوران تجاوز می‌شود و من شاهد بودم و هیچ کاری هم از دست‌م برنمی‌آمد. این صحنه سه یا چهار بار تکرار شد. زجرآور و دردناک بود!

بازتاب در دنباله

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

به‌درود ای سال درد!

ندا، سهراب، اشکان، ترانه، یعقوب، امیر ... سالِ هشتاد و هشت تا همیشه رنگِ خون خواهد داشت.
ما خواستیم سرفراز زندگی کنیم و آنان عزیزترینِ جوانانِ ما را به تیرِ پلیدی سوختند.
سالِ پیش به گنجینه‌ای بی‌کران از یادهای فراموش‌ناشدنی بدل شد؛ روزهایی که تک تکِ ما آنها را در قامتِ یک خاطره‌ی ملی آفریدیم، هم‌دردِ یکدیگر شدیم و آموختیم که زندگیِ دیگران زندگیِ ماست و همگی در این راه هم‌سرنوشت هستیم.
نخستین نوروزِ سبزِ ما گرچه دل‌تنگِ شهیدان اما امیدوار به آینده است!
در این ساعت‌های واپسین آمیزه‌ای از افسوس و آرزو شده‌ام؛
افسوسِ از دست دادنِ سروهای سربلند و آرزومند به آزادیِ ایران‌زمین.
و ناگزیر نسلِ ما نیز روزی خواهد خواند:
در بهارِ آزادی
جای شهیدان خالی
تنها آرزوی‌ام آن است که این بهارِ آزادی دیگر هرگز خزانِ استبداد نشود.

روز دویست و هشتادم: بر مزار شهیدان در پایان سال

پنج‌شنبه بیست و هفتمِ اسفند، بهشتِ زهرا:
با چند تن از دوستان رفتیم سرِ خاکِ شهدای جنبشِ سبز.
یکی از بچه‌ها می‌گفت از شش تا هشتِ صبح اجازه نمی‌دادند هیچ‌کس از هیچ‌کدام از درهای بهشتِ زهرا وارد شود.
سوی مزارِ شهیدانِ انقلابِ اسلامی و جنگِ تحمیقی چنان شوی احمقانه‌ای برپا کرده بودند که تنها زهرخند بر لب می‌نشاند؛ بلندگوهایی که پیوسته نعره می‌کشیدند یا مارشِ نظامی پخش می‌کردند تا باز هم بتوانند از حسابِ ذخیره‌ی کشته‌شدگانِ انقلاب و جنگ برای تحکیمِ پایه‌های استبدادِ ولایی برداشتِ نامشروع کنند.
زمانی که ما پیاده به‌دنبالِ قطعه‌ی شهدایِ جنبش می‌گشتیم، گاردی‌ها با موتور در خیابان‌های اطرافِ قطعه‌ها مانور می‌دادند. نزدیکِ مزارِ ندا پر بود از لباس‌شخصی و نیروی انتظامی. چندین وَنِ نظامی و یک مینی‌بوس هم درست کنارِ قطعه‌ی شهدای جنبش آورده بودند.
نزدیکِ ساعتِ دهِ صبح بود و پیرامونِ مزارِ ندا را چنان غُرق کرده بودند که هر کس به آن سو می‌رفت کاملاً هویدا می‌شد که برای چه آمده است. ما نتوانستیم سرِ خاکِ ندا برویم ولی به دیدارِ مزارِ مهدیِ کرمی (از شهدای بیست و پنجمِ خرداد) و یکی دیگر از شهیدان رفتیم که اندکی از محلِ تجمعِ سرکوبگران دورتر بودند (قطعه‌ی 257 و اگر اشتباه نکنم ردیفِ 180). روی قبرِ هر دو گل‌های سرخ و دانه برای کبوتر ریخته بودند.
رژیمِ اسلامی حتی از خاکِ شهدای ما چنان هراسی دارد که صدها نیروی سرکوبگر را در آستانه‌ی نوروز به آنجا گسیل می‌دارد. عزیزانِ به‌خون‌خفته‌ی جنبش گرچه دیگر در میانِ ما نیستند اما حتی پس از مرگ همچنان دست‌های‌شان به‌نشانه‌ی پیروزی در سراسرِ بهشتِ زهرا بلند است و همین دست‌های سرخِ است که ما را به‌سوی مزارِ آنان فرا می‌خواند.
جز خودمان تنها یک مادرِ پیر را شناختم که شماره‌ی قطعه‌های شهدای جنبش را پسرش برایش روی کاغذی نوشته بود و او تنها در بهشتِ زهرا دنبالِ مزارِ آنان می‌گشت.

در همین زمینه:
حکومتی که از سنگِ قبر می‌ترسد / سازِ مخالف
مهم فاتحه‌ای نبود که ما نخواندیم، مهم نگاهِ ما بود که آنها خواندند / تا رفعِ حجابِ اجباری
من امسال عید ندارم / آلیس در شگفت‌زار

۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

دو تصویر از یک زندگی

عصر، آذر ماه، درگاه ورودی تالار مولوی:
دو دوستِ من کنارِ یکدیگر وارد شدند. آن روز را هرگز فراموش نمی‌کنم. چه زیبا بود با هم بودن‌ِشان و قدم‌زدن‌ِشان در کنارِ هم. به من که رسیدند با شادی به هر دو گفتم «درست مثلِ عروس و دامادها شده‌اید!». چه باشکوه! چه برازنده!... لحظه‌ی ورودشان هرگز از خاطرم نمی‌رود. از در کنارِ هم بودن‌ِشان بهترین حسِ دنیا را داشتم. دختر را سالی پیش‌تر می‌شناختم و با پسر دو ماه پیش از آشتیِ این دو آشنا شدم. پس از آن هر بار که این دو را در کنارِ هم می‌دیدم همین حس را داشتم. چهره‌ی پسر انگار همیشه نگران بود؛ انگار یک دل‌نگرانی و دغدغه‌ی خاطری پیوسته در نگاهش می‌دیدم. هر دو همانندِ من تئاتردوست بودند و البته وسواسِ پسر در تئاتر بسی از دختر و من بیش‌تر بود. روزِ آشناییِ من با هر دو یک روزِ تئاتری بود. وقتی کنارِ هم بودند همه چیز درست و هم‌ساز بود. هر دو با اینکه تفاوت‌هایی داشتند اما یکدیگر را به‌خوبی تکمیل می‌کردند؛ دندانه‌های روحِ‌شان به‌زیبایی در یکدیگر جفت می‌شد. دختر سخت‌گیر بود و پسر آسان‌گیر. زیستِ کلاسیکِ دختر، گرایشِ چهارچوب‌ناپذیرِ پسر را مهار می‌کرد و زیستِ آزادانه‌ی پسر، گرایشِ پرهیزمدارانه‌ی دختر را. این اصطکاکِ دل‌پذیر در گفتگوها و هم‌سخنی‌های آنها نیز گاه شیرین‌ترین لحظه‌ها را می‌آفرید. دختر از شایستگیِ درسیِ فلان دوستش سخن می‌گفت و پسر با شیطنت رو به من می‌گفت «فقط درس براش مهمه!»، دختر رو به همکلاسی‌اش می‌گفت «فلان استاد بدجور تو پاچه‌ی آدم می‌کنه» و پسر با لبخندی شیطنت‌آمیز از این واژگان اظهارِ شگفتی می‌کرد. به خوش‌قلبیِ دوستی فکر می‌کردم که چه نیک‌اندیشانه این دو را پس از یکسال دوری دوباره به یکدیگر پیوند داد. با آن دو به من خوش می‌گذشت. با خودم می‌گفتم هر دو نشانِ سال‌ها زندگیِ شیرین و پربار را بر پیشانی دارند.

ظهر، اسفند ماه، غسال‌خانه‌ی بهشتِ زهرا:
گویی به خوابی ژرف رفته باشد؛ بی‌بازگشت و باورنکردنی. دردِ از دست دادنش تاب‌‌آوردنی نیست و صدای گرم و دلنشین‌اش دمادم در گوش‌ام زنگ می‌زند. دختر بیرون گریه می‌کند و من اینجا. چندی میانِ این پنجره و آن پنجره سرگردان هستی در حالی که نمی‌دانی عزیزِ تو کدام‌یک از اینهاست و یا چه زمان او را خواهند آورد. اما سرانجام گمان می‌کنم که پنجره‌اش را یافته باشم. لحظه‌ای که مرده‌شورها پیشبند و دستکش دست می‌کنند سرم گیج می‌رود و حالِ بدی دارم؛ چیزی شبیه به آن حسِ دلهره، هراس و تنهایی در اتاقِ عمل پیش از آنکه داروی بیهوشی کارگر شود. انگار رخدادی ناگوار بر تو آوار شده باشد؛ چیزی که نباید پیش می‌آمد. انگار چیزی سرِ جای خودش نباشد و توانِ سر و سامان دادن به این آشفتگی را نداشته باشی و از این ناتوانی رنج بکشی. کیسه‌ای سیاه روی چرخ می‌آورند و زیپِ آن را باز می‌کنند. خودش است و در یک آن تمامِ وجودم تهی می‌شود. عزیزانِ آدم هیچ‌گاه نمی‌میرند. مرگِ او دردناک‌ترین دروغی بود که پیشِ چشمانم می‌دیدم. انگار همچون شهریاران خوابیده باشد و دلاکان در گرمابه او را حمام کنند. باورم نمی‌شود که مرده است. به یاد می‌آورم شبی را که در خیابان‌های تهران می‌راند و با یکدیگر آرزو کردیم روزی را ببینیم که ایران از چنگِ استبدادِ رژیمِ آدم‌خوار رها شده است و زنان و مردان در این خیابان‌ها به دست‌افشانی و پایکوبی می‌پردازند. پندارِ آن روزِ رویایی، لبخندِ شادی و شوق بر چهره‌ی هر دوی ما نشاند! به یاد می‌آورم خاطره‌ی شیرینِ آن شب را که با دوستِ خوش‌قلب‌ِمان (پیش از آنکه این دو را به یکدیگر دوباره پیوند دهد) مِی خوردیم و جام‌ها را به‌سلامتیِ دختر به یکدیگر زدیم. نگاهِ نگران، شاد و مهربانش از خاطرم نمی‌رود. به یاد می‌آورم که شبی در یکی از رستوران‌های تهران منتظرِ خالی شدنِ میز بودیم. پسر این سو نشسته بود و دختر آن سو سرگرمِ سخن گفتن با دیگران بود. ناگهان آمد روبروی پسر و با همان لحن و لبخندِ همیشگی گفت «چرا تنهایی؟». به یاد می‌آورم که هنرِ زیستن می‌دانست و اینکه چقدر زندگی را دوست داشت. آن تجربه‌ی تلخ و شیرینِ یکی از روزهای سبز به یادم می‌آید؛ که ناگهانی بازداشت شدیم و ناگهانی آزاد شدیم و سپس در یکی از یورش‌های سرکوبگران ناگهانی همدیگر را گم کردیم. خودم را سرزنش می‌کنم که صبحِ روزِ عاشورای خونین بدعهدی کردم، تنهایش گذاشتم و تنها رفتم و او ناگزیر شد منتظرِ دوستانی دیگر بماند. چرا که او در روزهای اعتراض هم زندگی می‌کرد و دوست داشت لذتِ این زندگی را همچون دیگر روزها با آشنایان شریک شود. درست وارونه‌ی من بود که هر یک از این روزها را خیلی جدی و سخت می‌گرفتم، نمی‌خواستم مسوولیتِ کسی بر گردنم باشد و در نهایتِ خودخواهی مدت‌ها بود که تنها می‌رفتم. او اما در روزهای راه‌پیمایی به همان آسودگی و شادیِ دیگر روزهایش بود و دوست داشت در کنارِ دوستانش باشد. یادم می‌آید که یک روز پیش از آن روزِ شوم به او زنگ زدم تا با هم برویم تئاتر اما تهران نبود و در عوض مرا آخرِ هفته به تولدِ دختر دعوت کرد؛ تولدی که دختر با جامه‌ی سیاه و همگی با لبخندی گریان دورِ یکدیگر جمع شدیم و جای او خیلی خیلی خالی بود. به‌همین زودی دلم برایش تنگ شده است!

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

روز دویست و چهل و پنجم: خامنه‌ای باز هم تقلب کرد

سرکوب دیوانه‌وار و سازماندهی حساب‌شده

آنچه در موردِ سی و یکمین سالگردِ سیاهِ انقلابِ اسلامی می‌نویسم، تا جایی که توانستم عنوان‌بندی شده و در سه بخش ارایه می‌گردد تا خوانندگان به‌خاطرِ درازیِ متن هر پاره را که پسندشان افتاد بخوانند. ابتدا دیده‌های من از نه و پانزده دقیقه‌ی صبح تا دوازده و نیمِ پس از ظهر، سپس دیده‌های دیگر دوستان از رخدادهای آن روز و در پایان مهم‌ترین بخش (از نظرِ خودم) که ارزیابیِ این روز در زیرِ پنج عنوان است.

دیده‌های خودم:

نه و پانزده دقیقه به میدانِ هفتِ تیر رسیدم. نیروها از همان تقاطعِ مفتح و ابتدای اتوبانِ مدرس حضور داشتند. در آغاز که پیش می‌رفتی گمان نمی‌کردی آرایشِ نیروها با بارهای گذشته چندان تفاوتی داشته باشد. اما از آغازِ خیابانِ کریمخان غُرق شدنِ مسیر و انبوهِ نیروهای امنیتی و گاردی یادآورِ حجمِ نیروها در سیزدهِ آبان بود. (1) اما باز هم چنین نبود. ساعتِ نه و نیم که به تقاطعِ بلوارِ کشاورز و کارگر رسیدم و پس از آن که از خیابانِ کارگر واردِ انقلاب شدم، تازه دانستم که داستان چیزِ دیگری ست. با لحاظِ درازای مسیرِ راه‌پیمایی و مشاهده‌ی انباشتگیِ نیروها، باید بگویم که بدونِ هیچ بزرگ‌نمایی، میزانِ نیروهای سرکوبگر صد برابرِ سیزدهِ آبان بود. «حکومتِ نظامی» بهترین تعبیر برای بازنماییِ نمایشِ رذیلانه‌ی خامنه‌ای در روزِ 22 بهمن است.
مردمِ پشتیبانِ حکومت یا همان سیاهی‌لشکرها چندان زیاد نبودند اما آن‌قدر بودند که خیابان را بپوشانند و دوربین‌های صدا و سیما بتوانند خوراکِ آقا را جور کنند. از سیاهی‌لشکرها مهم‌تر اما نیروهای امنیتی بودند که بینِ مردم در مسیرِ اصلی و به‌ویژه در پیاده‌روهای دو سوی خیابانِ انقلاب (خصوصاً سمتِ راست) حضورِ انبوهی داشتند. جوری که همان آغازِ ورود به خیابانِ انقلاب که اندکی بیش‌تر پیش نرفته بودم یکی از امنیتی‌ها من را کنار کشید و کولی‌ام را جستجو کرد و سپس اجازه داد بروم. شعارها از «مرگ بر منافق» بود تا «استقلال، آزادی، جمهوریِ اسلامی» (همان شعاری که تارنماهای جنبش برای سبزها پیشنهاد کرده بودند) که بی‌درنگ مرا یادِ این ژرف‌نگری انداخت که به‌هرحال هر جنبشی باید بتواند خواست‌های خود را گرچه در شکل با طرفِ دیگر مشترک باشد، به‌گونه‌ای در شعارهایش جلوه‌گر سازد که محتوای آن ویژه‌ی خودش باشد و نتوان آن شعار را برای همان شکل اما با محتوایی سراسر تباه مصادره کرد.
ساعتِ ده دقیقه به ده از جمعِ سیاهی‌لشکرها جدا و واردِ خیابانِ والعصر شدم (دقت بفرمایید که این با ولیعصر تفاوت می‌کند و یکی از برکات و حسناتِ این ایام، به تعبیرِ مرحومِ امام، همین تعلمِ کوچه پس‌کوچه‌های مدینه است!). پیش از خروج از خیابانِ انقلاب البته برای دومین بار یکی از لباس‌شخصی‌ها من را کنار کشید و کولیِ مربوطه را وارسی کرد. خودِ خیابانِ والعصر و میدانِ توحید هم پُر از نیرو بود. ساعتِ ده واردِ خیابانِ نصرت شدم و در این بین گاه چندین و چند نفر از معترضان را می‌دیدم که تنها نگاه‌های ماتِ خود را به یکدیگر گره می‌زدیم.
اما ساعتِ ده و پانزده دقیقه که دوباره واردِ خیابانِ کارگرِ شمالی شدم با جمعی نزدیک به صد نفر از معترضان روبرو شدم که در پیاده‌روهای دو سوی کارگر به‌سمتِ انقلاب پیاده می‌رفتند. پیش از پاساژِ صفوی اما لباس‌شخصی‌ها دو تن از دخترانِ جوان را بی‌هیچ گناهی با ضرب و شتمِ وحشیانه بازداشت کردند. جیغ و فریادِ این دو دختر باز هم همان حسِ تلخ و زجرآورِ روزهای راه‌پیمایی را در وجودت سرازیر می‌کرد؛ حسِ تحقیر و ستم‌دیدگیِ ژرف و فراگیری که همه‌ی زندگیِ انسانِ ایرانی را در این سه دهه در کامِ خود فرو برده است. یکی از دخترهای معترض به دوستش با گلایه می‌گفت که «وقتی در زندان کشتندشان آن وقت اعتراض می‌کنیم!» اما خب خودش هم داشت از آنجا دور می‌شد و به‌راستی که در میانِ آنهمه آدم‌خوارِ خامنه‌ای از دستِ هیچ‌کس کاری ساخته نبود. چون به‌آسانی می‌توانستند هر صد نفر را بازداشت کنند و این را در ادامه از بازگوییِ دیده‌های دوستانِ خودم درخواهید یافت. ده و سی دقیقه دوباره واردِ خیابانِ انقلاب شدم و کمی پیش نرفته بودم که دیدم امنیتی‌ها دو خانمِ میانسال را بدونِ اینکه هیچ چیزی گفته باشند یا سبز همراه داشته باشند، با توهین بازداشت کردند.
سخنرانِ راه‌پیماییِ نمایشی از بلندگوها دم از انتخاباتِ پرشکوهِ 22 خرداد می‌زد و اینکه مردم در سالگردِ انقلاب نشان دادند که بر سرِ مشارکتِ هشتاد و پنج درصدیِ خود برای پشتیبانی از نظام و رهبری ایستاده‌اند و آنانکه انتخابات را زیرِ سوال بردند باید به دامانِ ملت بازگردند و از این قبیل آرزوهای دست‌نیافتنی.
تصاویرِ خامنه‌ای به‌فراوانی در زیرِ دست و پای هوادارانش له می‌شد. یک شرکت با نامِ «سایپا امین» نیز قاب‌های چوبیِ گران‌قیمتِ رهبر را میانِ سیاهی‌لشکرها پخش می‌کرد.
در این میان یک موردِ چشم و گوش‌نواز نیز رخ داد. در ایستگاه‌های ویژه‌ی بچه‌ها یک خانمِ گزارش‌گر سراغِ دختربچه‌ای رفت و گفت «دخترم! از شعارهایی که امروز یاد گرفتی یکی‌شو میگی؟» دخترک هم بی‌درنگ گفت «مرگ بر شاه». نیازی نیست بگویم که در آن لحظه سراسرِ وجودم از این پاسخِ پرمعنا و امروزی، در چه لذت و شادی‌ای فرو رفت!
نزدیکِ ساعتِ یازده و پانزده دقیقه که می‌خواستم از جمعِ این مردمانِ خواب‌زده جدا شوم، سرِ خیابانِ رودکیِ شمالی برای سومین بار یک بشکه‌ی گهِ امنیتی که سنی نزدیک به برادرِ کوچکِ من داشت کنارم کشید و کولی‌ام را وارسی کرد. واردِ خیابانِ رودکی شدم و از خیابانِ نصرت به خیابانِ قریب و از آنجا به بلوارِ کشاورز رسیدم. پانزده دقیقه به دوازده بود که کم کم لباس‌شخصی‌ها با موتور به لانه‌های خود باز می‌گشتند. یک گله موتور سوارِ امنیتی از سمتِ چپِ بلوارِ کشاورز (نزدیکِ میدانِ ولیعصر) باز می‌گشتند؛ سردسته‌ی‌شان برای ترساندنِ ملت کلاهِ جلادها و دزدها را به سر داشت (دو چشم و یک دهان)، دو باتون در دست گرفته بود و به‌نشانِ پیروزی بلند کرده بود و موتور هم خودش می‌رفت. پشتِ سرش هم دیگر اعضای گله به‌پیش می‌تاختند و نعره می‌کشیدند. در همین زمان پيرمردي از کنارم رد شد و گفت «خدا را شکر که امروز خوار و خفیف شدید!» و من هاج و واج با خودم می‌گفتم «یعنی تا این حد تابلو هستیم ما؟!». کیانوشِ عیاری را در پایانِ بلوارِ کشاورز دیدم که تک و تنها به‌سوی میدانِ ولیعصر می‌رفت. یک دختر و پسر او را شناختند و شادمان به‌سویش رفتند و گرمِ سخن شدند. نزدیکِ میدانِ ولیعصر نوجوانانِ بسیجی را با آرمِ زردی بر سینه‌های‌شان برای دهن‌کجی به معترضان صف کرده بودند. به چشم‌های‌شان که نگاه می‌کردی از اینکه در این سن قربانیِ رذالتِ رژیم شده‌اند، می‌سوختی.
ساعتِ دوازده و ده دقیقه بود که در بلوارِ کریمخان و پیش از رسیدن به خیابانِ حافظ برای چهارمین بار یک لباس‌شخصی مرا کنار کشید و این یکی دقیق‌تر کولیِ بیچاره را بازرسی کرد. راستش در میانِ نشریه‌ی «نگاهِ نو»، دو ماسکِ سبزِ نو داشتم. این تنها کسی بود که برخلافِ سه‌تای پیشین نشریه را باز کرد، ورق زد و دو ماسک را دید. اما چیزی نگفت و پرس و جو کرد که از کجا می‌آیی و به کجا می‌روی. منِ گیج هم گفتم «از خانه می‌آیم و به خانه می‌روم». او هم پاسخِ من را پرسش‌گونه تکرار کرد و من این‌بار گفتم «برای راه‌پیمایی رفته بودم». اما رها کردند.
ساعت از دوازده گذشته بود که اندکی دورتر پیرزنی که با اهلِ خود در کناری نشسته بود خطاب به سرکوبگران گفت: «خدا ریشه‌ی‌تان را بکند!» و من هم بی‌درنگ پاسخ دادم «ان شاء الله!». این یگانه بازخوردِ مثبت و هم‌دلانه‌ای بود که آن روز دریافت کردم.
دوازده و پانزده دقیقه در میدانِ هفتِ تیر ارشدِ نوجوانانِ بسیجی آنان را سرزنش می‌کرد که چرا سرِ جای‌شان نیستند و گفت «فقط از من دستور بگیرید و به حرفِ هیچ‌کسِ دیگر گوش نکنید!». بیچاره‌ها خودشان هم با یکدیگر درگیری داشتند. گله‌های موتورسوار همچنان در پیرامون می‌چریدند. دوازده و نیم آنجا را ترک کردم.

دیده‌های دوستان:

یکی از دوستان که در آریاشهر بود خودش ضرب و شتمِ کروبی را دیده بود، می‌گفت آنجا وحشی‌هایی بودند که تا کنون کسی در خیابان نظیرِشان را ندیده بود؛ درندگانی که به‌صورتِ معترضان چنگ می‌زدند. همو می‌گفت که در خیابانِ بهبودی همانندِ نقل و نبات ملت را به کوچک‌ترین بهانه و گاه بی‌هیچ بهانه‌ای بازداشت می‌کردند.
یکی دیگر از دوستان می‌گفت که فضای شهرِ تهران در 22 بهمنِ 88 چنان امنیتی بوده که در کوچه پس‌کوچه‌های محله‌های پیرامون می‌گشتند و هر کس قصدِ خروج داشته و یا حتی هر کس را می‌دیدند بازداشت می‌کردند. این را دوستِ بازداشت شده‌ی من گفت که در میانِ بازداشتی‌هایی که سراسرِ کلاس‌های دبیرستانِ البرز را پُر کرده بودند (و دیگر واقعاً جا برای بازداشتی‌ها تنگ شده بوده است)، از کسی که پس از خرید از سوپرمارکت به خانه می‌رفته بود تا مسافری که با ساک گرفته بودندش. یعنی بازداشت‌ها آنقدر دیوانه‌وار بوده که به مسافرِ تاکسی که مشکوک شده‌اند، با تاکسی به بازداشت‌گاه برده‌اند (آش با جاش) یا خانمی که دنبالِ دستشویی می‌گشته را به درونِ دبیرستان راهنمایی کرده‌اند و همانجا بازداشتش کرده‌اند. یکی از بازداشت‌شده‌ها گفته بوده که خودش را همراه با خانواده‌اش دمِ درِ خانه دسته‌جمعی بازداشت کرده بودند. با این روایت‌های دستِ اول می‌توان تخمین زد که آن روز هزاران نفر را دستگیر کرده‌اند و البته بسیاری را نیز در سحرگاهِ روزِ بعد آزاد. از صبح که اینها را بازداشت کردند تا شب در چندین و چند مکانِ مخروبه، پایگاهِ سپاه و جاهای دیگر چرخانده‌اند و پی‌درپی تهدید کرده و ترسانده‌اند که مثلاً به زندان خواهید رفت و دادگاه هم هفته‌ی آینده تشکیل می‌شود. رفتار با زنان و دختران خوب بوده است اما پسران را گاه بی‌هیچ بهانه‌ای زیرِ مشت و لگد گرفته‌اند. مثلاً بیچاره گفته بوده که چشم‌بندِ من شل شده و دستش هم بسته بوده (پس خودش آن را شل نکرده) اما هنوز این سخن از دهانش بیرون نیامده بوده که بر سرش ریخته‌اند و با مشت و لگد و باتونِ برقی به جانش افتاده‌اند. این هم چه‌بسا گفتنش ضروری باشد که آقای بسیجیِ دهان‌گشاد افزون بر حضور در راه‌پیمایی به شغلِ شریفِ بازجویی نیز سرگرم است و در بازجویی‌هایش نیز به‌همان بلاهت، بی‌سوادی، بی‌ادبی و دهن‌دریدگیِ عکس‌هایش هست. بسیاری از بازجویان در پاسخ به پرسشِ بازداشت‌شدگان، بسیجی یا سپاهی بودنِ خود را همچون یک اتهامِ زشت با پافشاری از خود رانده‌اند. برخی بازجویانِ زن خودشان گفته‌اند که از کاری که می‌کنند و نفرینی که برای خود می‌خرند راضی نیستند اما معلم هستند و شوهرشان هم بیکار است. سوادِ بازجویان بسیار پایین بوده و از اشتباه‌های فاحشِ املایی در نگارشِ فامیلِ بازداشت‌شدگان (علایی را الایی نوشتن) تا خطِ خرچنگیِ تازه‌سوادآموزان را می‌توان به‌عنوانِ افتخاراتِ آنان ثبت کرد. اینکه حکومت برای مصادره‌ی سالگردِ انقلاب و سرکوبِ سبزها که برای خامنه‌ای گویا بازیِ مرگ و زندگی بوده، چقدر هزینه کرده تا پاره‌ای از مردمِ همین مملکت را با آموزشی سرِپایی به بازجو بدل کند خود داستانِ رسوایی ست. پختگی و هوشمندیِ دخترانِ کم سن و سال (چهارده تا هجده ساله) در بازجویی بسیار ستایش‌برانگیز بوده است! دخترکی که برای اعتراض به خیابان رفته بوده به بازجو می‌گوید «مدرسه‌ی ما مرا به راه‌پیمایی بُرد. خب گناهِ من چیست؟ چرا من را بازداشت کرده‌اید؟».
یکی دیگر از دوستان می‌گفت که در آریاشهر زنی از پشتیبانانِ حکومت پشتِ سرِ گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها ایستاده بود و پیوسته تشویق‌ِشان می‌کرد و دست‌مریزاد می‌گفت که «بزنید! آفرین! بزنیدشان!».

ارزیابی:

1) برآوردِ کلی از حضورِ سبزها در 22 بهمن 88 و تاثیرِ آن:

بیست و دومِ بهمنِ 88 بیش از آنکه برای جنبشِ سبز دلسردیِ زودگذر به‌همراه آورد، برای حکومت شرم‌ساریِ جهانی به‌بار آورد. جنبشِ ما از یک آگاهیِ دموکراتیک پدید آمده که در خلالِ چند دهه بالیده است و خواست‌های تاریخی و بنیادینی دارد که تا به‌دست آوردنِ آنها از راه‌های گوناگون به مبارزه‌ی خود ادامه خواهد داد که خیابان بی‌هیچ تردیدی یکی از آن راه‌ها (و البته نه همه‌ی آن) بوده، هست و خواهد بود. اما حکومتی که در جشنِ پیروزیِ انقلابش چنین ملتِ خود را تار و مار می‌کند، اگر روزی این سرکوبگران را نتواند برای خود نگاه دارد چه خواهد کرد؟
جنبشِ سبز در خیابان زاده شده، در خیابان بالیده و در خیابان نیز به پیروزی خواهد رسید. این را برای کسانی می‌گویم که در ضرورتِ پایان دادن به حضورِ خیابانی قلم می‌زنند. من نمی‌گویم جنبش تمامش راه‌پیمایی است. از جنبه‌های گوناگون می‌توان و می‌بایست جنبشِ سبز را گسترش و ژرفا بخشید. اما سخنِ من آن است که چنین رشدِ همه‌جانبه‌ای را نمی‌توان بهانه‌ای برای چشم پوشیدن از حضورِ خیابانی قرار داد. گرچه می‌توان این حضور را سنجیده‌تر و کم‌هزینه‌تر برگزار کرد.
بیست و دومِ بهمن برای سبزها درسِ بزرگی بود. ساده‌اندیشی و خوش‌باوری و دست‌کم گرفتنِ حکومت را باید پایان دهیم، اینکه دستِ حاکمیت را یکبار برای همیشه خوانده‌ایم را نیز باید کنار بگذاریم. رویاپردازی و احساس‌گرایی در رفتارِ سیاسی برایِ هر جنبشی ویرانگر و زیان‌آور است. در ضمن یاد گرفتیم که هر کس را از هر جای دنیا که استراتژی و تاکتیک برای رفتارِ جنبشِ سبز درونِ مرزهای ایران پیشنهاد کرد، جدی نگیریم.
اما در برآوردِ این روز نباید از هیچ سو بزرگ‌نمایی شود. ما نتوانستیم قدرتمند ظاهر شویم اما حضورِ خود را در آن سرکوبِ دیوانه‌وار نقش زدیم. هر جا که سبزها به‌هم پیوستند شعارِ آزادی‌خواهی سر دادند و فیلم‌هایی که با ازخودگذشتگی این حضور را در کنارِ درنده‌خوییِ نظامیان ثبت کرده، خود بهترین گواهِ یک جنبشِ همچنان زنده و سخت‌جان است.
تجربه هم به من می‌گوید در چنین روزهایی اینکه در کجای تهران باشید بسیار در داوریِ شما و حسِ شما از آن روز تاثیرگذار است. به‌یقین کسانی که آن روز در بلوارِ صادقیه بوده‌اند، خود خروشِ سبزِ ملت را به‌چشم دیده‌اند و همچنانکه در گفتگو با دوستانِ آنجا می‌شد فهمید برآوردِ بهتر و پرامیدتری نسبت به کسانی دارند که در مسیرِ اصلی بیش‌تر لباس‌شخصی دیدند و سیاهی‌لشکر.

2) ریخت‌شناسی و روحیاتِ مردمِ پشتیبانِ رژیمِ اسلامی:

دو پدیده در موردِ مردمِ پشتیبانِ حکومت به‌شدت چشمگیر بود: اول صف‌های دور و درازی بود که برای ایستگاه‌های صلواتی شکل گرفته بود و فریادِ نیاز به آب و غذا و یارانه از سوی قشرِ همیشه نیازمند به حکومت که همیشه نیز با باج‌دادن به رژیمِ اسلامی گمان کرده می‌تواند این نیاز را برآورد اما همچنان از هر دو سو زندگی را باخته است. نظامِ ولایتِ فقیه بنیانش بر تحقیر و تبعیض است. هر دو طبقه‌ی متوسط و طبقه‌ی پایین‌دستِ جامعه را هر کدام به‌شیوه‌ی خاصِ خودشان تحقیر می‌کند. چهره‌ها و پوششِ ترحم‌انگیزِ این مردم در صف‌های ایستگاه‌های مفتي (که همچون قطحی‌زده‌ها گاه از سر و کولِ یکدیگر بالا می‌رفتند تا خود را به شخصِ توزیع‌کننده برسانند) به‌روشنی این واقعیت را پیشِ رویت می‌گذاشت. دوم جنسِ متفاوتِ این مردم بود. فرهنگ و حتی آستانه‌ی انسان‌دوستیِ این مردمی که حکومت همیشه به آنها باج داده و از آنها بهره‌برداریِ نامشروع کرده چنان بود که خودِ من دست‌ِکم دو بار صدای جیغ و فریادِ زن و دختری را شنیدم و روشن بود که در آن نقطه ازدحام شده و سرکوبگران سرگرمِ جنایت و بازداشت هستند اما اگر بگویی که حتی یک صدا در اعتراض به چنین سبعیتی از یک نفرِ این مردمان شنیده شد. صحنه‌ی شگفت‌انگیزی بود؛ آن سو مزدوران دخترکِ بی‌پناهی را می‌زدند و می‌بردند و این سو راه‌پیمایان به پشتیبانی از رهبرِشان شعار می‌دادند و راهِ خود را می‌رفتند. با این‌حال تک و توک چشمانِ پرسش‌گری را شکار کردم که از دیدنِ این درنده‌خویی‌ها جا خورده بود.

3) چرا سبزها نتوانستند راه‌پیماییِ خود را برگزار کنند؟

مهم‌ترین نکته‌ای که باید در موردِ بیست و دومِ بهمن بگویم آن است که هر کس از سبزها به مسیرِ اصلی وارد می‌شد با دو پدیده‌ی هماهنگ و همکار روبرو بود: اول تورمِ فلج‌کننده‌ی نیروهای امنیتی به‌گونه‌ای که واقعاً نمی‌دانستی کسی که کنارت راه می‌رود مامور است یا نه. دوم سیاهی‌لشکرهای حکومت که مسیرِ اصلی را تا اندازه‌ای که توانسته بودند از آنِ خود کرده بودند. چماق‌دارها می‌ترساندند و سیاهی‌لشکرها دلسرد می‌ساختند. در واقع سی و یکمین سالگردِ بیست و دومِ بهمن قرار بر این بود که امنیتی‌ها از نمایشِ سیاهی‌لشکرها پشتیبانی و کوچک‌ترین موردِ مشکوکی (چه رسد به صدای مخالف) را سرکوب کنند. چهره و پوششِ مردمانِ پشتیبانِ حکومت (بدونِ آنکه بخواهم ناسزا بگویم) چنان زشت و ژنده بود که هر کس اندکی سر و وضعِ مرتب و درست داشت (بدونِ آنکه یک کلمه حرف زده باشد یا هیچ نمادِ سبزی همراهش باشد) به کناری کشیده می‌شد و گاه بازداشت می‌گردید. این شد که حضورِ سبزها در میانِ پشتیبانانِ حکومت نتوانست حتی به بلند کردنِ دست یا درآوردنِ یک نشانِ سبز منجر شود و این خفقانِ بازدارنده از ابرازِ هویتِ معترضان، تمامیِ حضورِ آنان را به حسابِ آقا واریز کرد. در واقع خامنه‌ای این‌بار هم دست به تقلب زد و باز هم بی‌درنگ پس از تقلب، پیامِ تبریک با چاشنیِ کینه‌ورزی فرستاد. همان کسی که «رای به تغییر» را به‌نفعِ آدمِ خودش مصادره کرد و معترضان را از دمِ تیغ گذراند، در سالگردِ انقلاب هم با سرکوبِ مالیخولیایی توانست حضورِ معترضان در خیابان‌ها را به پشتیبانی از ولایت تفسیر کند و با غروری کودکانه از لشکرکشی به خیابان، پیروزیِ خود را نتیجه بگیرد.

4) چگونگیِ راهپیمایی‌های اعتراضی پس از 22 بهمن:

به‌گمانِ من سازگارا اندکی در گفتگوی جمعه‌ی خود آدرسِ نادرست داده است. مساله بر سرِ روزهای حکومتی و مذهبی نیست که او گفته زین پس روشن شد که دیگر این روزها امن نیست چنانکه روزِ عاشورا و بیست و دوی بهمن امن نبود. اما مساله حتی بر سرِ امن بودن و امن نبودن هم نیست. چون هیچ روزی برای سبزها امن نیست، مطلقاً هیچ روزی. اگر تا کنون گمان می‌کردیم استثناهایی برای روزها وجود دارد اکنون می‌دانیم که هر روزی که سبزها بخواهند به خیابان بیایند، از سوی حکومت ناامن خواهد شد. به‌گمانِ من مساله نه بر سرِ روزهای حکومتی/غیرحکومتی ست نه مذهبی/غیرِمذهبی. چون بینِ خودِ این روزها از جهتِ تجربه‌ی جنبش تفاوت بسیار است. روزِ قدس را ما بُردیم که البته می‌گوییم حاکمیت اشتباه کرد و می‌خواست توانِ جنبش را محک بزند که بر سرِ این آزمون شکستِ سختی خورد. اما فراموش نکنیم که سیزدهِ آبان نیز ما برنده بودیم و با وجودِ سرکوبِ وحشیانه، آن را به نامِ جنبشِ سبز نقش زدیم. روزِ خونینِ عاشورا نیز در تاریخِ اعتراضِ جنبش بسیار ارزشمند و سرنوشت‌ساز بود. پس مساله بر سرِ عنوانِ صوریِ روزها نیست. به‌گمانِ من زین پس مساله تنها و تنها بر سرِ همراهی با مردمِ پشتیبانِ حکومت است؛ روزهایی که چنین است دیگر نباید به خیابان آمد. چون زین پس در چنین روزهایی سرکوب و نمایشِ مردمی با هم عجین خواهد بود. باور دارم اگر سیزدهِ آبان نیز مسیر را مشترک قرار می‌دادند، آن حضورِ سبز دیگر چنان پررنگ نبود. باور دارم اگر پنج‌شنبه‌ی پیش روزی بود که مردمِ پشتیبانِ حکومت و سیاهی‌لشکرها نبودند، سبزها با وجودِ آنهمه نیروی سرکوبگر باز به یکدیگر می‌پیوستند. اما سرکوب و نمایشِ مردمی که دست به دستِ هم دادند، ترس و دلسردی را با هم به سبزها تحمیل کردند. ترس و سرکوب از آغاز بود بود اما این دلسردی و ناامیدی دیگر نباید پیش بیاید. سبزها به خیابان می‌آیند گرچه می‌دانند که ممکن است ناگوارترین رخداد گریبانِ‌شان را بگیرد و این خیلی تفاوت دارد با کسانی که می‌آیند تا از اندک بهره‌ی مادی‌ای که حکومت در اختیارشان گذاشته محروم نشوند یا باجِ بیش‌تری بگیرند. زین پس روزهای ما حکومتی یا مذهبی یا هر چه، باید فقط روزهای حضورِ ما باشد و نه حضورِ سیاهی‌لشکرهایی که خوشبختانه حاضر به دادنِ هیچ هزینه‌ای برای حکومت نیستند و تنها در شرایطِ امن و در مناسبت‌هایی انگشت‌شمار حاکمیت آنان را به بازی می‌گیرد. چه‌بسا این نیز گفتنی باشد که بیست و دوی بهمن برای خامنه‌ای به بازیِ مرگ و زندگی تبدیل شده بود و من گمان نمی‌کنم حکومت بتواند در دیگر روزهای راه‌پیماییِ اعتراض‌آمیزِ سبزها، چنین سرسام‌آور به خیابان قشون‌کشی کند.

5) کنشِ رهبرانِ جنبشِ سبز پس از بیست و دومِ بهمن:

اکنون رهبرانِ جنبش چه خواهند کرد؟ روزی که قرار بود همه‌ی مردم بتوانند در آن همراهِ یکدیگر باشند به نمایشِ پشتیبانانِ رهبر تبدیل شد و بخشی از همین ملت (که خامنه‌ای آنها را از اساس شهروند و از مردم نمی‌داند) سرکوب شدند. از هفته‌ها پیش استاندارِ تهران گفت «هیچ تمهیدِ امنیتیِ خاصی نداریم» و امام جمعه‌ی تهران (امامیِ کاشانی) یک هفته پیش از سالگردِ انقلاب گفت «همه باید بتوانند شرکت کنند». اما این دروغ‌ها و فریب‌های مجریان و خطیبانِ رهبر در روزِ موعود ترجمانِ حقیقیِ خود را با سرکوبِ وحشیانه‌ی سبزها یافت. رهبر باز هم تقلب کرد. موسوی، کروبی و خاتمی باید تمام قد در برابرِ خامنه‌ای بایستند چرا که او از فردای 22 خرداد تمام قد در برابرِ ملت و رهبرانِ جنبش ایستاده است و چنانکه می‌بینیم هر روز نیز فریبی در آستین آماده دارد و هرگز نباید او را دست‌ِکم گرفت یا زمان را بر سرِ مصلحت‌سنجی‌های ناسنجیده از دست داد. افزون بر آن، شکافی که در موردِ «خامنه‌ای» میانِ بدنه‌ی جنبش و رهبران پدید آمده باید از میان برود. رهبران می‌گویند شعارهای ضدِ خامنه‌ای ساختارشکنانه، احساسی (در واکنش به سرکوبِ مردم) و اشتباه است که هیچ‌کدام نیست، می‌گویند نفوذی‌ها این شعارها را سر می‌دهند که باز هم چنین نیست. به‌گمانِ من تا جایی که می‌توان باید در رفتارِ سیاسی همگراییِ بیش‌تری میانِ بدنه و رهبران پدید آید؛ «خامنه‌ای» موردی سرنوشت‌ساز است که می‌توان بدونِ پشتِ سر گذاشتنِ هیچ‌یک از ساختارهای رژیمِ سیاسیِ کنونی، این همگرایی را پدید آورد. اگر امروز با اینهمه توانِ مردمی‌ای که این آقایان پشتِ سرِ خود دارند نخواهند به‌روشنی رهبر را به‌خاطرِ خیانت و خودکامگی‌اش استیضاح کنند، روزی خواهد رسید که دیگر نمی‌توانند چنین کنند حتی اگر بخواهند. اینجا سرنوشتِ یک ملت در بین است و مسوولیتِ این سه نفر از این جهت بسیار سنگین. موضع‌گیریِ رهبرانِ جنبش نسبت به سرکوبِ شرم‌آورِ سالگردِ انقلاب (که خود بهترین نشانه از رویگردانیِ و هراسِ حکومت از آرمان‌های انقلابِ بهمن است) و قبضه‌ی آن توسطِ رهبر، نخستین و مهم‌ترین واکنشی ست که از آنان انتظار می‌رود.

پی‌نوشت‌ها:
(1) به‌عنوانِ نمونه «مدرسه‌ی شهدای رسانه» که ساختمانِ شکیل و نویی هم دارد به پارکینگ و مکانِ سازماندهیِ سرکوبگران بدل شده بود.

بازتاب در بالاترین

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

«رئیس‌جمهور موسوی» : معنا و مصداق

پیشکش به همه‌ی سبزها!

«سخت‌گیرانه‌ترین مخالفتِ انسان با خطاهایی ست که خودش اندکی پیش مرتکب شده است.»
گوته


1. این ترکیب چه معنایی دارد؟ در ابتدا باید گفت پیش از هر چیز معنای آن در شرایطِ کنونی سلبِ چیزی را نشان می‌دهد؛ رئیس‌جمهور، رئیس‌جمهور نیست. پس این ترکیب بیش‌تر معنازداست تا معنازا. «رئیس‌جمهور موسوی» یعنی بی‌معنا ساختنِ «رئیس‌جمهور» در گفتارِ رسمیِ حکومت.
2. پس از سی سال همزیستیِ شکننده میانِ جمهوریت با ولایت که در هر بحران به‌سودِ ولایت فرجام می‌یافت، باید یکبار برای همیشه این رویارویی جدی‌ترین برگِ خود را رو می‌کرد. اکنون به‌خاطر فزون‌خواهیِ خامنه‌ای این دوگانه بحرانی‌ترین روزهای هماوردیِ خود را سپری می‌کند. مردم باید یکبار برای همیشه تکلیفِ جمهوریت را با اسلامیت روشن می‌کردند. ملتِ ایران باید یکبار برای همیشه نشان می‌دادند که رایِ آنها زیورِ قدرتِ حاکمیتِ فقیه نیست و آنان حاضرند بر سرِ اعمالِ حقِ حاکمیتِ ملیِ خود تا پای جان بایستند. زین پس و در فردای ایرانِ ما، یا جمهوریت پیروز می‌شود یا اسلاميت و پیروزیِ هر کدام راهِ تاریخِ این سرزمین را یکسره دگرگون خواهد ساخت. اما به‌هر روی زیستِ انگلیِ ولایتِ فقیه با مردم‌سالاری دیگر امکانِ ادامه‌ی زندگیِ اینچنینی نخواهد داشت. «رئیس‌جمهور موسوی» يعنی رساترین واژه برای حقانیت‌زدایی از ولیِ‌فقیه و کودتای حاکمیتِ ولایی.
3. دنیای سیاست چنان شطرنجی و ناهموار است که هیچ نظریه‌ای را مو به مو در خود جای نمی‌دهد، مگر به‌قیمتِ وارونه ساختنِ ثمراتی که از آن نظریه انتظار می‌رود. اما تاثیرِ رفتار در دنیای سیاست از پشتوانه‌ی فکریِ آن بسی مهم‌تر است و چه‌بسا تاثیرِ وارونه‌ی یک رفتارِ سیاسی (در نسبت با اهدافش) نشان‌دهنده‌ی پشتوانه‌ی نظریِ نامتناسب برای آن باشد. کسانی با چنگ زدن به یک دوگانه‌ی به‌ظاهر اخلاقی و پیشینه‌ی سیاسیِ موسوی، پیش از انتخابات و پس از کودتا جنبشِ سبز را به ساده‌نگری متهم کردند. اما استدلالی که می‌گوید «میانِ بد و بدتر نباید انتخاب کرد» تنها در وادیِ نظر جایگاه دارد و در پهنه‌ی رفتار چیزی جز یک حکمِ کلی و دارای مصادیقِ متضاد با یکدیگر نیست. مفاهیمِ نابِ ذهنی در دنیای واقعیت تمایزهای خود را با یکدیگر از دست می‌دهند. جنسِ سیاست از جنسِ احکامِ کلی، ضروری و عام نیست. کسانی که سبزها را به ساده‌اندیشی متهم می‌کنند هنوز نفهمیده‌اند که این جنبش به‌راستی پیشوا ندارد. شیفتگیِ مردم به خمینی در دهه‌ی پنجاه را در جنبشِ سبز نسبت به موسوی نمی‌توان دید. بسیاری از هوادارانِ موسوی همان کسانی هستند که در کارنامه‌ی سیاسیِ او سکوت و بی‌مسوولیتی نسبت به کشتارِ تابستانِ شصت و هفت را به دیده‌ی سرزنش می‌نگرند. این نکته خود به‌اندازه‌ی کافی در روشن‌ساختنِ سرشتِ متناقض، ناهمگون و پر فراز و نشیبِ سیاست رسا است و رفتارِ سیاسی معنایی جز تن دادن به این سرشتِ متضاد ندارد. «رئیس‌جمهور موسوی» یعنی با نخست‌وزیرِ خاوران به رویارویی با ولی‌ِفقیه برخاستن.
4. موسوی با دوستانِ خمینی دوست و با مخالفانِ خمینی مخالف بود. او دولتمردی سراسر شیفته‌ی پیشوا بود. پیش از انتخابات در نخستین سفرش به‌سراغِ مراجعِ تقلیدِ قم رفت اما حتی سری به منتظری نزد. همان زمان نیز برخی از این رفتارش گلایه کردند. اما پس از کودتا کار به جایی رسید که موسوی درباره‌ی «راهِ سبزِ امید» و رخدادهای پس از بیست و دومِ خرداد نامه‌ی رسمی به منتظری نوشت. دو شخصیتِ مهمِ سیاسی که دست‌ِکم پس از مرگِ خمینی یک‌سره به حاشیه رانده شده بودند با یکدیگر به زبانِ قلم سخن گفتند. اما آنکه تا آخر عزیزِ خمینی بود به آنکه در آخر مغضوبِ خمینی شد نامه نوشت. این نامه‌نگاریِ دوجانبه در دنیای سیاست معنای بسیار مهم و روشنی داشت؛ موسوی با چنین کاری به نادرستیِ روندِ حذفی که در دهه‌ی شصت شروع شد و اکنون دامانِ خودِ او را نیز گرفته است، گردن نهاد. او پذیرفته است که لوکوموتیورانِ جماران، از همان روزهای آغازین شروع به بیرون پرتاب کردنِ انقلابیون از واگن‌های گوناگونِ قطارِ انقلاب کرده بود و سکوتِ تاییدآمیزِ او و دوستانش در برابرِ این روند تاوانِ سنگینی برای کشور داشته است. چرا که این قطار اکنون در دستِ کسانی ست که درسِ حذف را خیلی خوب فرا گرفته‌اند و در کاربردِ آن چنان گسترده و دیوانه‌وار پیش می‌روند که نه تنها دُردانه‌های دیروزِ خمینی که هیچ‌کسِ دیگر را نیز تاب نمی‌آورند. گویی این بیست سال سکوت برای موسوی گونه‌ای خودپالایی و بازنگری به‌همراه داشته و به‌ويژه پس از کودتا به‌روشنی دریافته است که چه مارهایی می‌تواند از آستینِ ایدئولوژیِ استبدادِ دینی بیرون بیاید؛ گنگِ احمدی‌نژاد عصاره‌ی‌ سیاست‌های ویرانگرِ سی‌ساله‌ی جمهوریِ اسلامی است. آن نامه گونه‌ای ابرازِ پشیمانی و روی‌گردانی از ستم‌های دهه‌ی نخستِ انقلاب بود. چنانکه زندگیِ اندیشمندان را بسته به دگرگونی‌های فکریِ آنان دستِ‌کم به دو دوره تقسیم می‌کنند، زندگیِ سیاستمداران را نیز می‌توان چنین بخش کرد. موسویِ دورانِ خمینی با موسویِ پس از آن همانند نیست و به‌ویژه موسویِ پیش از کودتا با موسویِ پس از کودتا به‌هیچ رو یکسان نیست. پس از بیست و دومِ خرداد و متناسب با دگرگونیِ یک ملت، ما از اساس با دو موسوی روبرو هستیم. این ترکیب در اینجا هم‌هنگام ارزش‌زا و ازش‌زداست؛ از موسویِ پیشین با کادرِ کمابیش بسته‌ی یارانِ پیرامونش ارزش‌زدایی می‌کند و به موسویِ پسین با بینشِ کمابیش بازِ او نسبت به گذشته و اکنون ارزش می‌بخشد. «رئیس‌جمهور موسوی» یعنی مردِ سیاسیِ ایستاده در برابرِ حاکمیت و رئیس‌جمهورِ روزهای دشوارِ پس از کودتا (موسویِ متاخر)، نه شخصیتِ برآمده از دفینه‌ی مردانِ خمینی و کاندیدِ روزهای خوشِ پیش از کودتا (موسویِ متقدم).
5. تامس کون در روشن‌سازیِ ساختارِ انقلاب‌های علمی باور دارد که تنها کسانی می‌توانند یک پارادایم یا سنتِ علمی را براندازند که از دلِ آن پارادایم یا سنتِ علمی برآمده باشند؛ تنها کسانی می‌توانند ناکارآمدی یک نظریه‌ی علمی را در تببینِ مسائل اثبات کنند که عمرِ خود را با تعهد و ایمانی راستین به تواناییِ آن نظریه، بر سرِ تثبیتِ آن و دست و پنجه نرم کردن با مسائلِ حل‌ناشدنیِ آن به پیری رسانده باشند. تنها چنین کسانی هستند که از ظرفیتِ به‌پایان‌رسیده‌ی آن سنتِ علمی، آگاهیِ ژرف پیدا می‌کنند و جایگزینِ متناسب با شواهدِ علمیِ نو را پیش می‌نهند و بدین‌ترتیب پارادایمِ نو را بر ویرانه‌های پارادایمِ پیشین (با نگاه‌داریِ عناصری از آن) بنا می‌سازند. برخلافِ باورِ رایج، رویکردهای همگرا در پژوهشِ علمی غالباً به انقلاب‌های علمی منجر شده‌اند، حال آنکه رویکردهای واگرا (خلافِ عرفِ جامعه‌ی علمی) با سرگردانی در فهمِ شواهدِ موید و ناقضِ پارادایمِ علمی روبرو هستند. نادیده‌گرفتنِ باورهای کهنه سرنوشتی جز سرگردانی در میانِ باورهای نو ندارد و تعهد به سنتِ علمیِ موجود، لازمه‌ی بررسیِ درستِ ناهنجاری‌ها و اشتباه نگرفتنِ آنها با ناهنجاریِ بنیان‌افکن است. «فقط بررسی‌ها و مطالعاتی که در سنت علمی زمان خود ریشه دارند می‌توانند آن سنت را در هم شکنند و سنت جدیدی را ایجاد کنند.» (1) با بهره بردن از نظریه‌ی این فیلسوفِ علم در موردِ انقلاب‌های علمی، می‌توان از همین دیدگاه (بدونِ انکارِ تفاوتِ علومِ پایه با علومِ اجتماعی) به انقلاب‌های سیاسی (لزوماً نه در معنای کلاسیکِ آن) نگریست. تنها کسانی می‌توانند در برابرِ یک رژیمِ سیاسی بایستند که خود روزی از بانیانِ آن ساختارِ سیاسی بوده‌اند و درست به‌همین دلیل ژرف‌ترین آگاهی را از ظرفیتِ پایان‌یافته‌ی آن سامانِ سیاسی در رویارویی با بحران‌ها به‌دست می‌آورند. موسوی هدفش اصلاحِ همان سنتِ سیاسی است که در آن پرورش یافته نه سراسر دگرگون ساختنِ آن. او فردی یکسره نوآور نیست بلکه با بازگشت به آرزوهای بر باد رفته‌ی انقلابِ پیشین، تلاش دارد تا بحرانِ سیاسی را با ایمان به طرح و حلِ آن در همین ساختارِ سیاسی پشتِ سر بگذارد. «با تمامِ این اوصاف – و این نکته اصلی است – اثر نهایی این کارِ مقید به سنت همیشه تغییرِ خودِ سنت بوده است.» (2) برخلافِ پندارِ پرآوازه، عدمِ تعهد به سنتِ سیاسی (همانندِ سنتِ علمی) منجر به در جا زدن در آن سنت می‌شود. رویکردِ واگرا به اقتدارِ سنتِ موجود بیش‌ترین یاری را می‌رساند. نوآوری‌های سنت‌شکن تنها در چارچوب سنتِ ریشه‌دار و پیچیده‌ی کنونی شکل می‌گیرند. موسوی در عینِ دلبستگی به نظام به رویارویی با آن برخاسته است. در اینجا گسستن در عینِ پیوستن روی می‌دهد. «دانشمندِ با استعداد باید فرد سنت‌گرایی باشد که از شرکت در بازی‌های پیچیده و بغرنج بر مبنای قواعد از پیش تعیین شده لذت برد تا بتواند نوآوری موفق باشد، نوآوری که قواعد جدید و مهره‌های جدیدی کشف می‌کند تا با آنها بتواند به بازی‌های پیچیده‌ی خود ادامه دهد.» (3) سیاستمدارِ کامیاب (درست همانندِ دانشمندِ موفق) باید خصوصیاتِ فردِ سنت‌گرا و سنت‌شکن را با هم داشته باشد و چنین جامه‌ای تنها برازنده‌ی موسوی بود. میرحسین با رستاخیزِ خاطره‌ی نخست‌وزیرِ سال‌های پارساییِ جنگ در ذهنِ ملتِ ایران، پس از بیست سال به میدانِ سیاست بازگشت و با پذیرشِ قاعده‌ی حکومت در بازیِ سیاسی شرکت کرد اما پس از بر هم زدنِ بازی از سوی حاکمیت، قاعده‌ی نوینِ خود را پیش گذاشت و بازیِ سیاسی را در راهی سراسر دگرگون و سرنوشت‌ساز پیش برد. موسوی در جایگاهِ تاریخیِ خود درست نقشِ دانشمندی را دارد که به‌فرجام با نیرومندترین شاهدِ ناقضِ سنتِ سیاسی و ناهنجاریِ بنیان‌براندازِ آن روبرو شده است و در مرزِ پیوستگی به رژیمِ سیاسی و گسستن از آن به‌سر می‌برد. او دیر یا زود نقشِ تاریخیِ خود را در این گذار خواهد پذیرفت و به‌سرانجام خواهد رساند. «رئیس‌جمهور موسوی» یعنی با دلبسته‌ترین دولتمرد به بنیان‌ها، فرآیند رهایی از بنیان‌ها را پیمودن.
پی‌نوشت‌ها:
(1) دیدگاهها و برهانها (مقاله‌هایی در فلسفه علم و فلسفه ریاضی)، نقش سنت و ابداع در تحقیق علمی، تامس کوون، ترجمه‌ی شاپورِ اعتماد، نشر مرکز، صفحه‌ی 89
(2) همان، صفحه‌ی 97
(3) همان، صفحه‌ی 102

بازتابِ نوشتار در مردمک، بالاترین و دنباله

۱۳۸۸ بهمن ۶, سه‌شنبه

تازه‌نفس‌ها: فوران خودباوری در نسل ساده‌اندیش

زنی بی‌سواد و تهی‌دست روبروی دانشگاهِ تهران ضدِ آمریکا و سرمایه‌دارانِ داخلی‌اش سخنرانی می‌کند
هر صحنه را که می‌بینی بی‌اختیار با خودت می‌گویی «نمی‌دانستند بناست چه بلایی بر سرِشان بیاید!». تازه‌نفس‌ها یا «تابستانِ 58 در تهرانِ امروز» نامِ فیلمِ مستندی ست از کیانوشِ عیاری. کارگردان شور و تبِ ایرانِ انقلابی را چهار ماه پس از سرنگونیِ رژیمِ پهلوی در هر پهنه از زندگیِ ایرانی ثبت کرده است. نمایش‌های به‌شدت شعاری و آرمان‌گرا که گاه از فرطِ خیال‌پردازی و منجی‌سازی خنده‌دار می‌شود؛ داستانِ یک طاغوتی که می‌خواهد پولِ دزدیِ مملکت را بیرون ببرد و فرار کند اما ناگهان دستگیر می‌شود یا داستانِ کسانی که قرار است شهریورِ پنجاه و هفت در زندانِ شیراز به دستورِ تیمسار روشنفکر اعدام شوند ولی ناگهان «دستِ غیب» دوستانِ انقلابیِ‌شان را از آسمان می‌رساند، سربازها را می‌کشند و بند از اعدامیان باز می‌کنند (نمایشِ «فریادِ آزادی» با بازیِ شهنازِ تهرانی و گرجی). این نمایش‌ها خود برای به‌تصویر کشیدنِ ذهنیتِ ساده و هم‌هنگام آرمان‌گرای نسلِ پیشین رسا است.
فروشِ نوارها و کتاب‌های سیاسی به‌گونه‌ای سرسام‌آور تمامِ فضای شهر را پر کرده است؛ کتاب‌های بازرگان، مطهری، شریعتی و نوارهای فخرالدین حجازی درباره‌ی فرهنگِ استعماری (آن اندازه که در فیلم از این نوار پخش می‌شود هیچ تفاوتی در محتوا و حتی در لحن با معرکه‌گیریِ آن زنِ بی‌سوادِ روبروی دانشگاهِ تهران ندارد؛ عصبیت و توهین و مرگ‌خواهی در مواجهه با غرب). کتاب‌هایی در موردِ مارکس، لنین، انگلس، چه‌گوارا و دیگران نیز در دستفروشی‌ها بسیار زیاد است. پوسترهای خمینی، شریعتمداری، علیِ شریعتی، طالقانی، امام موسی صدر، چه‌گوارا، صمدِ بهرنگی و دیگر شخصیت‌ها در بساطِ دستفروش‌ها به‌فراوانی به‌چشم می‌خورد. شعرِ «سر اومد زمستون» در فضای خیابانِ انقلاب طنین‌انداز است و آتش به جان‌ می‌زند. یکی از بساط‌دارانِ کنارِ خیابان برای فروشِ کتاب‌هایش تبلیغ می‌کند «نفرتِ عمومیِ مردمِ ایران از مارکس و مارکسیسم» دیگری می‌گوید «کتاب‌های استاد مطهری، آموزشِ قرآن به قلمِ مهندس مهدیِ بازرگان» و دیگری «عللِ گرایش به مادی‌گری از استادِ مطهری به‌ضمیمه‌ی ماتریالیزم در ايران». صدها نوع نشریه از هر گرایش و مکتبِ فکری در دسترسِ مردم قرار دارد. یک نفر در موردِ کتابی چنین تبلیغ می‌کند «اقتصادِ سالم، حقوقِ بشر، منشاءِ خلقتِ ماده، منشاءِ خلقتِ بشر در این کتاب خیلی خوب توضیح داده شده است». با خودت می‌گویی اینهمه موضوع در یک کتاب؟ گویا از شیرِ مرغ تا جانِ آدمیزاد را توضیح دادن ویژگی و تشنگیِ آن نسل بود.
بحث‌های سیاسیِ داغ میانِ تمامیِ مردم در جریان است. بحثِ نان و معیشت هم در قشرِ کم‌بضاعت با سیاست آمیخته است؛ بیچاره‌ای که با خانواده‌ای هفت‌نفره گلایه می‌کند وعده‌های دولتِ بازرگان مبنی بر کمک به آنها محقق نشده و دیگری که می‌گوید به وعده‌ها عمل شده و شرایطِ کنونی را با دولتِ شریف‌امامی قیاس می‌کند.
تکان‌دهنده‌ترین فرازِ فیلم جایی ست که جوانان با ریش‌بند، چفیه و سربند خود را به شکلِ عرفات در می‌آورند و در کنارِ نقاشیِ بزرگِ او با افتخار عکسِ یادگاری می‌گیرند. عکاس که کاسبی‌اش را می‌کند با همان لهجه‌ی چاله میدانی دمادم فریاد می‌زند: «فلسطین پیروز است، اسرائیل نابود است، اینجا آقا ایناها، عکسِ تاریخ، در کنارِ عرفات، در کنارِ فلسطین، اینجا ایناها ایناها، در کنارِ ناصر (!) عرفات».
نقشِ زنان بسیار چشمگیر است؛ از زنانی که کنارِ دانشگاهِ تهران روی یک روزنامه نشسته‌اند و کتاب‌های سازمانِ خود را به فروش می‌رسانند تا دخترانی که کتاب‌های سیاسی و جلد سفید را میانه‌ی خیابان بر دست گرفته‌اند و حتی به تاکسی‌ران‌ها کتاب پیشکش می‌کنند. زنانی با حجابِ کاملِ اسلامی نیز نشریاتِ خود را در برابرِ دانشگاهِ تهران تبلیغ می‌کنند. اما هنوز طاعونِ حجابِ اجباری بر سرِ ملت آوار نشده است و زنان با موهای افشان و شلوارِ لی یا دامن سرگرمِ زندگیِ روزمره یا کنشِ سیاسیِ موردِ پسندِ خود هستند. با خودم می‌گویم بسیاری از این زنان و دختران در سال‌های بعد به‌وسیله‌ی حکومتِ ستمگرِ برآمده از انقلاب اعدام شده‌اند.
ذهنیتِ مردم در همان آغازِ پیروزیِ انقلاب به‌وسیله‌ی ایدئولوژیِ اسلامی در حالِ شکل گرفتن است و این را از واژگانی که به‌کار می‌برند می‌توان دریافت. در نمایشِ اول («ممنوع الخروج» در تئاترِ نصر با بازیِ میری، لطفی و زهره) یکی از قهرمانانِ نمایش پس از گیرانداختنِ طاغوتی او را «مفسد فی الارض» می‌نامد که باید به دادگاهِ انقلاب تحویل داده شود و مردِ رشتی می‌گوید اصلاً دادگاه را همین‌جا می‌توان تشکیل داد!
بر سر درِ ورودیِ یکی از سینماها جمله‌ی بسیار جالبی خودنمایی می‌کند: «طبقِ دستورِ کمیته‌ی انتظاماتِ انقلابِ اسلامی از بردنِ اسلحه به‌داخلِ سینما خودداری نمایید!»
جوانانی با چفیه و اسلحه در خیابان حضور دارند تا عبور و مرورِ ماشین‌ها را کنترل کنند (و پس از سی سال همچنان این عادت ترک نشده است!).
وضعیتِ وحشتناکِ زاغه‌نشین‌های پیرامونِ پایتخت که در فقر و تنگ‌دستی دست و پا می‌زنند از دیگر صحنه‌های تاثیرگذارِ این فیلم است.
در صحنه‌ای دیگر بنی‌صدر در حالِ برشمردنِ شش وابستگیِ دستگاهِ پولی و بانکیِ کشور به قدرتِ مسلطِ غرب است و هزاران نفر به سخنرانیِ او گوش می‌دهند و از میانِ پارچه‌نوشته‌های محلِ سخنرانی این یکی را می‌شود خواند: «مستحکم باد پیوندِ ملت‌های فلسطین و ایران».
شادی‌های روزمره‌ی مردم در ماه‌های آغازینِ پیروزیِ انقلاب نیز دیدنی ست! یک مردِ هنرمند که تقلیدِ صدا می‌کند در پارک معرکه گرفته و ادای فریدونِ فرخ‌زاد، نمایندگانِ مجلس، جمالِ وفایی و در نهایت محمدرضا شاهِ پهلوی را استادانه در می‌آورد. جایی دیگر نوجوانانی از میانِ طبقه‌ی محروم و تهی‌دست دورِ یکدیگر می‌چرخند، می‌رقصند و شعری در هجوِ شاه و فرح با ترجیع‌بندِ «مرگ بر شاه» می‌خوانند. در گوشه‌ای دیگر چند زن و مرد در حالِ فروختنِ نوشابه‌ای با نامِ «مولوتف کولا» هستند که لباس‌هایِ ویژه‌ی این مارکِ بومی و ملی را نیز به تن کرده‌اند؛ نوشابه‌ای که از آن آتش بیرون زده است.
شعرهایی که از نوارها و بلندگوهای کنارِ خیابان پخش می‌شود به‌روشنی نشان از تحقیرِ آزادی‌های اجتماعیِ زمانِ شاه و پیوند داشتنِ فرهنگ و هنرِ آن زمان با سرکوب‌های سیاسیِ رژیم نزدِ مردم دارد؛ «با رفتنِ شاه ساواک هم گور به گور شد، بی‌پدر بی‌مادر ساواکِ پرورشگاهی، سولی و گوگوش و هایده رفتن گدایی». بی‌هوده نیست که در سال‌های سپس‌تر رژیمِ اسلامی توانست همین آزادی‌های بنیادینِ اجتماعی را افزون بر آزادی‌های سیاسی از ملت بستاند چرا که زمینه‌ی فرهنگیِ آن پیش‌تر میانِ خودِ مردم پدید آمده بود.
نکته‌ی بسیار بنیادین در فیلم همانا فورانِ فردیت و اعتمادِ به‌نفس در تک تکِ ملتِ ایران از هر طبقه و گرایشی ست. در تابستانِ پنجاه و هشت هر گوشه از شهرِ تهران و خیابانِ انقلاب به هاید پارک می‌ماند. هر جایی را که می‌نگری یک نفر در حالِ سخنرانی و بیانِ باورهایش است و جمعیتی چند ده نفره در حالِ گوش دادن به سخنانش؛ از دانشجو و طلبه بگیرید تا مردِ بی‌سواد و زنِ دهاتی. آنچه در تمامیِ این معترضانِ بی‌نام و نشان از هر طبقه و گرایشی یکسان است همانا استواریِ کلام و طنینِ بی‌لرزشِ صدای انتقادیِ آنهاست.
روزهای تبلیغاتِ انتخاباتیِ مجلسِ خبرگانِ قانونِ اساسی است و آخرین تصویرِ «تازه‌نفس‌ها» به صندوقِ رای پایان می‌یابد. کیانوشِ عیاری را در راه‌پیماییِ بیست و پنجمِ خرداد در کنارِ سبزهای معترض دیدم. با خنده و شادی در کنارِ مردم راه می‌رفت. همان‌جا به سراغش رفتم و از این مستندِ یگانه‌اش سپاس‌گزاری کردم.
آهنگِ زیبای فیلم دیوانه‌ام می‌کند! بی‌اختیار اشک می‌ریزم برای آرزوهای بر باد رفته‌ی نسلِ پدرانم که رستاخیزِ آگاهانه‌ی آن را در جنبشِ سبز با خونِ هم‌نسل‌های خودم به‌نظاره نشسته‌ام. جنبشِ سبز اعاده‌ی حیثیت از تمامِ کسانی ست که در انقلابِ پنجاه و هفت مشارکت داشتند و به امیدِ سرنگونیِ استبداد به خیابان‌ها آمدند ولی ماه‌های آینده خبرِ اعدام‌ِشان را توسطِ رژیمِ انقلابی در همان خیابان‌ها به‌دستِ مردم دادند؛ این ققنوس از خاکسترِ همان آزادی‌خواهان برخاسته است.
در همین زمینه:
بی‌آنکه صدای شکستنِ چیزی شنیده شود / دفترهای سپیدِ بی‌گناهی
بازتابِ نوشتار در بالاترین

۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

خاقانی

برخی واژه‌ها رمزِ دو نفره است؛ جعبه‌ی جادویی از خاطره‌ها که میانِ دو تن شکل می‌گیرد. آن واژه برای دیگران تنها بسامدی بیگانه و روزمره از همه‌ی دیگر چیزهایی ست که می‌شنوند اما برای آن دو یادآورِ ناگفتنی‌ترین حس‌ها در یکی از خوش‌ترین روزهای زندگی است.
اکنون من هم یکی از این واژه‌ها دارم و داشتنش را به دوستِ مشترکی مدیون‌ام که توانست منِ گوشه‌نشینِ تنبل را از جای خود جدا کند، از اتاق و شهر بیرون بکشد و به سفر (این سخت‌ترین کارِ دنیا) ناگزیر سازد و با حضورش از نیمه‌های آن روز همه چیز را آشناتر و دوست‌داشتنی‌تر کند. همه چيز عالی بود و ما سه تن خیلی خیلی شاد بودیم!

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

نقدی بر روایتگر حلقه‌ی شرف

1. نخستین تلخیِ روایتِ ابوالفضلِ فاتح که در چشمانِ من فرو رفت، تصلب و جمودِ هولناکِ برخی پیرامونیانِ میرحسینِ موسوی است. در تبیینِ او از باورها و موضع‌گیری‌های موسوی هیچ نشانی از دگرگونیِ آرام اما آشکارِ موسوی پس از کودتای انتخاباتی نمی‌بینید. موسوی ایده‌آل از نظرِ فاتح و دوستانش همان سوگلیِ خمینی است؛ شخصیتی خشک با باورهایی ازلی و ابدی که هر چه دارد از امام دارد. سیاستمداری که به‌خاطرِ حلقه‌ی بسته‌ی یارانش باید ستایش شود و صداهای بیرونِ این حلقه گاه حتی به معاندان و ناآگاهان نسبت داده شود. در روایتِ فاتح از همراهیِ گام به گام و البته محتاطانه‌ی موسوی با خواست‌های جنبشِ سبز (به‌ویژه در بیانیه‌ی شانزدهم) هیچ نشانی نمی‌بینید. این از نظرِ من هشداردهنده است و گمان می‌کنم موسوی به مشاورانِ تیزبینی چون تاجیک و حجاریان بیش‌تر نیازمند است تا فاتح و بهشتی.
2. حقیقتِ تلخِ دیگری که از میانِ سطر سطرِ نوشته‌های فاتح خودنمایی می‌کند، ستایشِ هولناک از موسوی در قامتِ یک پیشوا است. من از اساس به چنین رویکردی بدبین و کافر هستم. افزون بر آنکه به‌هیچ رو چنین بت‌سازی‌هایی را به‌سودِ ملت و آینده‌ی ایران نمی‌بینم. در روایتِ فاتح، موسوی هرگز راهِ اشتباه نمی‌رود اما جنبشِ سبز (بخوانید ملتِ ایران) چرا.
3. در برابرِ قهرمان‌سازی از موسوی، نسبت دادنِ خواست‌های جمهوری‌خواهانه‌ی جنبشِ سبز به معاندان و گفتنِ اینکه در گوشه و کنار با انگیزه‌هایی خاص شعارِ «جمهوریِ ایرانی» سر داده شد یا به ولایتِ فقیه و رهبری توهین شد که ربطي به مهندس نداشت، واقعیتِ تلخِ دیگری را پیشِ روی ما می‌نهد؛ در حلقه‌ی یارانِ موسوی کسانی چون فاتح هستند که می‌خواهند به پشتیبانی از او قلم بزنند اما فرآورده‌ی کارِشان به زیانِ موسوی پایان می‌یابد. دلیلِ روشن‌اش آنکه موسوی در هیچ‌کدام از بیانیه‌های خود پس از کودتای انتخاباتی کوچک‌ترین اشاره‌ای به رهبرِ کنونی نکرد و این برای خودش معنا و دلالتِ سیاسیِ مهمی داشت. موسوی پس از مصاحبه‌ی خود با خبرنگاران یک ساعت مانده به پایانِ بیست و دومِ خرداد دیگر تا به امروز از رهبر به‌عنوانِ سرچشمه‌ی اصلیِ کودتای انتخاباتی هیچ درخواستی نکرد و آگاهانه خامنه‌ای را در تمامِ بیانیه‌های خود نادیده گرفت. اکنون خاله خرسه در یادداشتی به‌روشنی می‌گوید که «شعارِ ضدِ خامنه‌ای» موردِ تاییدِ موسوی نیست و این یعنی بی‌اثر کردنِ سکوتِ زیرکانه‌ی تمامیِ بیانیه‌های موسوی پس از کودتای رهبری. میزانِ درکِ فاتح از ژرفای خواست‌های جنبشِ سبز نیز بسیار پایین و رویکردِ او به جنبش (همراه با تقسیم‌بندیِ آن به سبزِ اصیل و غیرِاصیل) بسی کوته‌بینانه است. در نگرشِ به‌شدت تمامیت‌خواهانه‌ی او، سکولارها و بی‌دینان (به‌گفته‌ی خودش «غیرموحدان») هیچ جایی در این جنبش ندارند. دگراندیشان و دگرباشان پیشاپیش در فردای پیروزیِ سبزِ اصیل و موردِ پسندِ فاتح به همان برچسب‌هایی نواخته خواهند شد که امروز تازیانه‌های آن را بر جسم و روحِ خود تاب می‌آورند؛ فسادِ عقیدتی و فسادِ اخلاقی. نسبت دادنِ واقعیتِ انکارناپذیرِ رویاروییِ جنبش با خامنه‌ای به دشمنان و ناچیز خواندنِ آن نیز جز خودفریبی و دروغ‌بافی نیست. چنین رویکردی هیچ تفاوتِ بنیادینی با ادعاهای کودتاگران درباره‌ی جنبشِ سبز ندارد.
4. پرت‌ترین بخشِ نوشتارِ فاتح اما این فراز است: «روزی به آقای مهندس موسوی عرض کردم که کشور ما از ماجرای دکتر مصدق و آیت الله کاشانی صرف‌نظر از آنکه حق به چه میزان و با که بود، بهره‌ی چندانی نبرد جز آنکه دیکتاتوری شاه سال‌های بیش‌تری بر کشور سایه انداخت. این نگرانی هست که ماجرای شما و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای نیز تکرار تاریخ شود و در پی آن دشواری‌ها افزون‌تر شود. گفت: “من همه‌ی تلاشم را کرده و می‌کنم که چنین نشود و هر قدم مثبتی را پاسخ خواهم داد”.»
به‌باورِ من در موردِ شرایطِ کنونی یا نباید به شبیه‌سازی‌های تاریخی چنگ زد یا اگر به آن دست یازیده می‌شود دست‌ِکم باید درست شباهت‌ها را در نظر گرفت. نویسنده خود می‌گوید که اختلافِ مصدق و کاشانی به تقویتِ دیکتاتوریِ شاه انجامید. سپس ناگهان در موردِ خامنه‌ای (که بی‌گمان دیکتاتورِ کنونی است) جای کاشانی و شاه را عوض می‌کند، کاشانیِ کنونی ناپدید می‌شود و شاهِ کنونی می‌شود آزادی‌خواه. یعنی حضرتِ رهبر لابد مبارزِ راهِ آزادی و هم‌رزمِ موسوی در ستیز با استبداد است؛ دیکتاتور می‌شود هم‌رزمِ موسوی و به او دیگر نباید بگویید دیکتاتور. شعبده از این بهتر؟
هر کس با اندکی درنگ به‌آسانی می‌فهمد که اگر بنا به تشبیهِ این دوران به دهه‌ی سی باشد، کروبی جای کاشانی ست، موسوی جای مصدق و خامنه‌ای جای شاه. خردمندانه است که کسی بگوید اختلافِ این دو رهبرِ جنبش (کروبی و موسوی) می‌تواند به تقویتِ دیکتاتوریِ خامنه‌ای بینجامد. اما اگر خامنه‌ای را جای کاشانی بگیریم، دیکتاتورِ کنونی که خواهد بود؟ احمدی‌نژاد؟ اما این درست همانندِ آن است که ارتشبد زاهدی را دیکتاتورِ آن دوران بدانیم و بگوییم که اختلافِ شاه و مصدق به تقویتِ دیکتاتوریِ زاهدی انجامید. آیا چنین سخنی بی‌معنی نیست؟ زاهدی چیزی جز مهره‌ی شاه بود؟ احمدی‌نژاد چیزی جز مهره‌ی خامنه‌ای است؟ از موسوی در شگفت هستم که چگونه این سخنِ نادرست را پذیرفته و به گوینده گوشزد نکرده که قیاسش یکسره نارواست!
5. با داشتنِ دوستی همچون ابوالفضلِ فاتح، موسوی نیاز به هیچ دشمنی ندارد. چنین دوستانی به‌تنهایی تمامِ رشته‌هایی را که در این مدت با زیرکی و به سرپنجه‌ی درایتِ سیاسی تنیده شده، یک‌شبه پنبه می‌کنند. اما این میان وظیفه‌ی ما چیست؟ گمان می‌کنم از هم اکنون باید خطرِ مصادره شدنِ خون‌ها، شکنجه‌ها، تجاوزها، زندان‌ها، آوارگی‌های ناشی از ترکِ اجباریِ وطن و تمامیِ هزینه‌های این جنبش را به‌سودِ تمامیت‌خواهان جدی بگیریم و نگذاریم این بار نیز کابوسِ سلطه‌ی مشتی عقب‌مانده بر این جنبشِ تکثرگرا و دموکراتیک، آن را به جمودی تک‌صدایی و استبدادی مسخ سازد. نوشتارهایی از جنسِ آنچه فاتح نگاشته، از این جهت بسی زنهاردهنده است!
در همین زمینه:

۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

مدرنیته‌ی مونیکا



سکوتِ صحنه‌های آنتونیونی را دوست دارم!
حضور و نگاهِ آدم‌هایش را!
مدرنیزمِ روزمره، واقعی و اصیلِ جاری در کارهایش را!
رنگ‌آمیزی لباس‌ها و مکان‌ها را!
آن دخترِ دیوانه‌ی راهروی بیمارستانِ شب را!
جولیانای صحرای سرخ را با تردیدهایش در بابِ فرديت و کیستیِ خودش!
چشم‌داشتِ دوست‌داشتنیِ کارمن در فراسوی ابرها برای شنیدنِ کلمات؛ کلمه‌هایی که اگر گفته نشوند برای همیشه در دل دفن خواهند شد.
بوسه‌های آنا و ساندرو در ماجرا که زیباترین و باورپذیرترین بوسه‌هایی بوده است که تا کنون در یک فیلم دیده‌ام!
ریتم و ضرب‌آهنگِ فیلم‌های آنتونیونی را دوست دارم!
شکیباییِ گذار از یک صحنه به صحنه‌ی دیگر را!
ایده‌باوریِ خیال‌پردازانه‌ی آگراندیسمان را!
ناآرامی و سرگردانیِ عاشقانه‌ی آلدو در دوری از ایرمای فریاد را!
رهایی و سادگیِ ماریا اشنایدرِ مسافر را!
زن‌های آنتونیونی با وجودِ تردیدها، دلنگرانی‌ها و سرگردانیِ‌هایشان، هم‌هنگام تمنایی مستانه برای زیستن دارند. آنان حتی در آنِ تنهایی و غم، سرشار از شورِ زیستن هستند. به‌عنوانِ نمونه آن مهمانیِ کنارِ استخر در شب، خصوصاً پس از آنکه باران می‌بارد، تابلوی زیبایی از شادیِ زندگانی ست و درست در همین حال و هواست در هم لولیدنِ زنان و مردان در آن اتاقکِ بازِ کلبه‌ی کنارِ دریا در صحرای سرخ و پس از آن فرازِ کندنِ شادمانه‌ی چوب‌های دیوارِ اتاقک برای برافروختنِ شومینه و گرم کردنِ کلبه.
نمی‌دانم... اما چه‌بسا اگر یک روانشناس به بررسیِ شخصیت‌ِ زن‌های آنتونیونی بپردازد، گونه‌ای خودشیفتگیِ آمیخته با شیدایی (سرزندگی و افسردگیِ توامان) را در آنها بتواند سراغ بگیرد.

در همین زمینه:
آنتونیونی پیش از طاعون / عبدیِ کلانتری
اثیريتِ زن‌های آنتونیونی / اعتراف‌های یک ذهنِ وهم‌آفرین

پس‌نوشت:
ای کاش عبدیِ کلانتری با چیرگیِ استادانه‌اش نوشتاری درباره‌ی شخصیت‌شناسیِ زنانِ آثارِ آنتونیونی می‌نوشت!

ناجنس

من از جنسِ دیگران نیستم.
من از جنسِ هیچ‌کس نیستم.
«هیچ» شاید بهترین تعبیرِ زندگی‌ام باشد
و «هیچکس» رساترین بیانِ وجودم.
همگان ناشناس‌اند،
حتی برای خودم بیگانه‌ام.
نمی‌شناسم دیگران را
و حتی دیگر نمی‌خواهم بشناسم.
گویی سالهاست مرده‌ام
و بی‌آنکه بدانم
نعشِ خود را بر دوش می‌کشم.
مرده‌ی خود را چاره‌ای خواهم کرد
اما نعشِ دیگران را تاب ندارم.

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

اصل مترقی «حاکمیت ملی»

سی و یک سالِ پیش مصطفی رحیمی با شنیدنِ زمزمه‌های انقلابیونِ مذهبی در موردِ حکومتِ آینده‌ی ایران در نامه‌ی تاریخی‌اش به خمینی (یک ماه پیش از پیروزیِ انقلاب در بیست و پنجِ دی ماهِ پنجاه و هفت) نوشت: « قانونِ اساسیِ ما با قبولِ اصلِ مترقیِ حاكمیتِ ملی به بحثِ "ولایتِ شاه" و "ولایتِ فقیه" پایان داده است» و با دلایلی استوار برپاییِ جمهوریِ اسلامی و حاکمیتِ روحانیون را منجر به فسادِ قدرت و پایمال شدنِ حقِ حاکمیتِ ملت دانست.
چیزی نگذشت که همان زنهار جامه‌ی واقع به تن کرد و افسوس جای هشدار را گرفت؛ خمینی که نویسنده‌ی نامه از او می‌خواست به گاندی چشم بدوزد و از قدرتِ سیاسی دوری گزیند، در قامتِ مائوی اسلامی صحنه‌گردان شد و جمهوریِ وعده داده شده را به استبدادِ جنون‌آمیزِ دینی بدل ساخت. (اگر اشتباه نکنم) یک دهه بیش‌تر نگذشت تا در دورانِ خامنه‌ای حتی به واژگانِ آن نوشتار هم تجاوز شود و «اصلِ مترقیِ حاکمیتِ ملی» جای خود را به «اصلِ مترقیِ ولایتِ فقیه» دهد.
ای کاش روشنفکرِ ما زنده بود تا با لبخندی باشکوه رستاخیزِ «حاکمیتِ ملی» در برابرِ «ولایتِ فقیه» و اعاده‌ی حیثیت از «اصلِ مترقی» را در این روزهای سبز به چشمِ خود می‌دید!

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

موسوی را همراه باشیم و نقد کنیم

بیانیه‌ی هفدهم نسبت به آنچه پیش‌تر نوشته شده بود، درونمایه و به‌طبع هدفِ متفاوتی برای خود داشت. داوریِ من آن است که بخشِ اولِ بیانیه بسیار دلیرانه و با نشانِ سبزِ پایمردیِ موسوی نگاشته شده است. هشدار نسبت به کشتارِ عاشورا و تشویقِ پشتیبانانِ مردمیِ رژیم به جنگ با جنبشِ سبز و حلال ساختنِ خونِ معترضان در کنارِ اعترافِ صادقانه به استقلالِ عملِ جنبش از رهبرانِ نمادین و آمادگیِ موسوی برای شهادت در راهِ حق و آزادی که دیگر معترضان برای آن کشته شدند، همگی از فرازهای به‌یادماندنی و ارزشمندِ آن است. بخشِ دومِ بیانیه می‌توانست بهتر نوشته شود. بسنده بود که به سازگاریِ باور به فرآیندِ متقلبانه‌ی برآمدنِ دولتِ دهم و هم‌هنگام لزومِ پاسخ‌گوییِ او به ملت و نهادهای قانونی به‌عنوانِ دولتِ فعلاً موجود اشاره‌ای شود. فراموش نکنیم که موسوی تا پیش از این بیانیه و به‌ویژه در بیانیه‌ی شانزدهم به‌تندی و همچنان بر «انتخاباتِ درجه‌ی دوی انتصابی» پافشاری کرده بود. با چنین پیشینه‌ای بیانیه‌ی هفدهم برای خودِ من تکان‌دهنده بود و از آن روز نگرانِ ناامیدیِ بخشی از جنبش هستم! تعبیرِ دو پهلوی «مسوولیت‌پذیری مستقیمِ دولت در مقابلِ ملت» می‌توانست تفسیرِ به‌رسمیت‌شناختنِ دولتِ کودتایی را در پی داشته باشد و چنانکه دیدیم بسیار کسان از سیاسیون و مردمِ عادی نیز چنین فهمیدند. با این همه من گمان می‌کنم که پیشنهادِ دوم در موردِ لزومِ تدوینِ قانونِ شفاف و اعتمادبرانگیزِ برای انتخابات آن‌سان که دخالت‌های دست‌اندرکارانِ نظام در همه‌ی سطوح را از میان ببرد، می‌تواند مفسر و حاکم بر پیشنهادِ اول در موردِ دولت باشد. افزون بر آن شناختِ ما از شخصیتِ موسوی و بیانیه‌های پیشینِ او نیز می‌تواند راه را بر این تفسیرِ نادرست ببندد.
تاکیدِ موسوی بر «برخورد با دولت در چهارچوبِ قانونِ اساسی» و دست برداشتن از «حمایت‌های غیرِمعمول» و چراغِ سبزِ او به حاکمیت برای برکناریِ دولت به‌عنوانِ راهِ رهایی از بحران نیز با آگاهی از مخالفانِ سرسختِ احمدی‌نژاد در بدنه‌ی نظام که تنها با پشتیبانیِ رهبری پابرجا مانده است، زیرکیِ موسوی را در پراکنده ساختنِ صفِ به‌ظاهرِ متحدِ حاکمیت نشان می‌دهد.
موسوی نخستین‌بار در بیانیه‌ی نهم مطالباتی را برایِ دنبال کردن به‌وسیله‌ی تحول‌خواهان طرح کرده بود. با توجه به اینکه پیش‌تر نیز موسوی در بیانیه‌ی یازدهم (راهِ سبزِ امید) راهِ حل‌هایی را برایِ برون‌رفت از بحران پیشِ روی حاکمیت نهاده بود (با این تفاوت که تشکیلِ هیاتی بی‌طرف برای بررسیِ تقلب‌های انتخاباتِ خرداد و نیز مجازاتِ عاملان و آمرانِ جنایت‌های پس از انتخابات نیز در آن گنجانده شده بود) من شخصاً دلیلِ طرحِ دوباره‌ی راهِ حل‌ برای بحران (این بار پایین‌تر از کفِ مطالباتِ ملت اما با عاملیتِ سیاسیِ بیش‌تر) را نمی‌فهمم و نوشتارهای بسیاری که خوانده‌ام نیز نتوانست مرا قانع سازد. تنها چه‌بسا بتوان گفت که موسوی این بار خواسته است تا راهِ حل‌های عملی‌تر و زیربنایی را با هدفِ دراختیارگذاشتنِ آخرین فرصت برای نجاتِ جمهوریِ اسلامی پیشِ روی حاکمیت قرار دهد و نیز با اختلاف‌افکنی در حاکمیت بتواند اجماعِ هشداردهنده‌ی این روزها بر برخوردِ خونین با معترضان و رهبرانِ جنبش را از میان ببرد تا هم حاکمیت به آخرینِ پلِ پشتِ سر بیندیشد و هم جنبشِ سبز برای بازاندیشیِ شرایط و بازیابیِ توانِ خود دمی بیاساید.
نفسِ امتیازخواهیِ موسوی از رژیم به‌پشتوانه‌ی قدرتِ مردمی با پنج راهِ حلی که همگی گام‌هایی بلند در راهِ دموکراسی و تضمینِ آزادی‌های بنیادینِ ملت است، ناتوانی و درماندگیِ حاکمیت را نزدِ او و در برابرِ او نشان می‌دهد. فرازهای پایانیِ بیانیه با تمامِ کاستی‌هایی که داشت از سوی وجدانِ ملتِ ایران نشانِ «رهبرِ مردمی» را به کسی ارزانی می‌دارد که حقیقتِ بزرگِ «اهمیتِ چگونگیِ حکومت و نه شخصِ حاکم» را پیشِ چشمانِ از حدقه درآمده‌ی حاکمیت می‌گذارد و تهمتِ قدرت‌طلبی را به‌رساترین وجه از خود دور می‌کند.
ستایش‌های فراوانی از کلیتِ بیانیه‌ی هفدهم در این چند روز دیدم و خواندم که شماری از آنها حسِ شیفتگی داشت. به‌گمانِ من نقدهایی که اندیشمندان و بدنه‌ی جنبشِ سبز به این بیانیه وارد ساختند می‌تواند سرمایه‌ی ارزشمندی برای موسوی باشد. این چه‌بسا نخستین و جدی‌ترین رویاروییِ انتقادی میانِ موسوی و پشتیبانانِ او بود که برای هر دو سو فرخنده و سرنوشت‌ساز است. بنا نبوده و نیست که موسوی در هر قدم پیروِ جنبشِ سبز باشد یا جنبشِ سبز پا جای پای موسوی بگذارد اما هر دو شرایطِ یکدیگر را می‌فهمند، از هم می‌آموزند و بر هم تاثیر می‌گذارند. من هماوازم که بگذاریم موسوی بازیِ نوینِ خود را (که چند و چونِ آن هنوز برای من روشن نیست) پیش ببرد اما با واژگانی چون «اعتماد» که یادآورِ «توکل» در فرهنگِ دینی است سراسر مخالف هستم. ملتِ ما یکبار به خمینی اعتماد کرد و سه دهه سوخت. گمان کنم از آن تجربه باید آموخته باشیم که تا پایانِ تاریخ به هیچ سیاستمداری یک‌سره اعتماد نکنیم.
با اینهمه، هیچ ملتِ آگاهی یک‌باره به یک سیاستمدار رو نمی‌آورد و ناگهان نیز از رو بر نمی‌گرداند. فراموش نکنیم که آشناییِ ما با موسوی پیش از انتخابات تنها سه ماه و از بیستِ اسفندِ هشتاد و هفت رقم خورد. اما پس از کودتای خامنه‌ای دیگر نزدیکِ هفت ماه می‌شود که ما با موسوی دشوارترین و سیاه‌ترین روزهای این سرزمین را در کنارِ یکدیگر زندگي کرده‌ایم و در این مدت موسوی همراه با ملتِ سبزِ ایران در برابرِ حاکمیت ایستاده است. ما هفت ماهِ پر فراز و نشیب را با رئیس‌جمهورِ خود از سر گذرانده‌ایم. پس این را بیش‌تر برای حسین از کرج که شنبه با بخشِ «صدای شما»ی بی‌بی‌سیِ فارسی سخن می‌گفت و کسانی چون او می‌نویسم که احساسِ مقدسِ پاس‌داشتِ خونِ شهیدانِ جنبش نباید به چشمداشتِ پیرویِ تام و تمامِ موسوی از خواست‌های ما و با برآورده نشدنِ این انتظار، به رها کردنِ منتخبِ واقعیِ ملت و ادعای «ترسیدن» و «نابود شدنِ» او بینجامد. گمان می‌کنم همین طمع به سرخوردگيِ برخی از سبزها پس از بیانیه‌ی هفدهم منجر به صدورِ بیانیه‌ای سبک‌سرانه از سوی یک گروهِ ناشناس و با هدفِ اختلاف افکندن میانِ رهبرانِ جنبش گردیده است. همین‌جا بگویم که نزدِ من مهدیِ کروبی با تمامِ رشادت‌هایی که پس از انتخابات از خود نشان داد نه نفوذِ مردمیِ موسوی را دارد و نه بینشِ سیاسیِ او را. اگر بخواهم به تشبیهِ رهبرِ کودتاگران چنگ بزنم و هماوردیِ ملت با دیکتاتور را به صحنه‌ی جنگ مانند سازم، باید بگویم که در این نبرد موسوی هدف‌های بلندمدت و بنیادین را طراحی می‌کند و کروبی مواضعِ حیاتیِ دشمن را تخریب. هر دو در کنارِ هم باید بمانند و هیچ‌کدام جای دیگری را نمی‌تواند بگیرد.
میرحسینِ موسوی همچنان و البته با شگردی دیگر در برابرِ حاکمیتِ دروغ و سرکوب، دلیرانه ایستاده است و «ترس» بی‌تناسب‌ترین واژه برای بزرگی چون اوست. شکیبایی و هوشیاریِ جنبشِ سبز در برابرِ رژیمِ اسلامی یگانه رمزِ پیروزیِ ما در راهِ دراز و دشوارِ پیشِ رو است.
بازتاب در دنباله

۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

روز صد و نود و نهم: خروش سبز عاشورای خونین

1. گزارش:
آنچه می‌نویسم دیده‌های من از ده دقیقه به دهِ صبح تا سه‌ی پس از ظهر است:
درست همانندِ دیروز ساعتِ ده دقیقه به ده میدانِ امام حسین رسیدم. اما البته امروز یک تفاوتِ بنیادین با دیروز داشت. چون من همانندِ روزِ پیشین به همان ایستگاهِ اتوبوسِ خیابانِ مازندران رفتم و با گذشتِ ده دقیقه در حالی که چند پاراگراف بیش‌تر از «نگاهِ نو» نخوانده بودم، این‌بار نه از خیابانِ انقلاب که از همان آغازِ خیابانِ مازندران جمعیتِ چند صد نفریِ سبزها انبوه شده بود و با دنبال شدن توسطِ گاردی‌ها، با شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» به درونِ خیابان آمد. همین یک ساعت تفاوت با دیروز در جمع شدنِ معترضان و شمارِ بسیار فراوان‌ترِ سبزها نشان می‌داد که عاشورا یکسره روزِ دیگری خواهد بود.
واردِ خیابانِ انقلاب (منتهی به میدانِ امام حسین) شدم. آن سو صدها نفر از سبزها به پیش می‌رفتند. از پلِ هوایی رد شدم و به آنان پیوستم. بر شمارِ معترضان هر آن افزوده می‌شد و ساعتِ ده و پانزده دقیقه دیگر از هزاران گذشته بود. پس از پلِ هوایی و پیش از رسیدن به ایستگاهِ مترو، لباس‌شخصی‌های موتورسوار سر و کله‌ی‌شان پیدا شد اما در همان آغاز مردم شاهدِ یک رخدادِ بسیار لذت‌بخش بودند. چلفتی‌های مزدور از عقب به یکدیگر زدند و موتورِ جلوییِ لباس‌شخصی‌ها با دو سرنشین نقشِ زمین شد. بامزه‌تر اینکه برای پوشاندنِ این ناتوانی و بدبیاری شروع کردند به فحش دادن و فریاد کشیدن بر سرِ سبزهای روان در پیاده‌رو با تهدید توسطِ چوب و چماق. پس از ایستگاهِ مترو و پیش از رسیدن به پل، گاردی‌ها به معترضان که هیچ شعاری نمی‌دادند و در سکوت راه‌پیمایی می‌کردند یورش بردند. اما شمارِ مردم چنان زیاد بود که این یورش‌ها نمی‌توانست انبوهِ سبزها را پراکنده سازد. پیش از رسیدن به پلِ درازِ ماشین‌رو، یک موتورِ لباس‌شخصی به‌سوی ما گازِ فلفل پاشید. با اینکه همگی به کوچه‌ی روبرو پناه بردیم اما پس از رفتنِ آنها و بازگشت به خیابان، اثرِ گاز همچنان قوی بود و سوزشِ چشم و سرفه به‌دنبال آورد. نزدیکیِ دروازه دولت به‌راستی دریغ خوردم اینهمه معترض دست‌های‌شان پایین باشد و فریاد زدم «دست‌ها بالا!» و خودم نشانِ پیروزی را با دو انگشت بالا آوردم و ناگهان صدها نفر از سبزها همچنان بدونِ اینکه شعار بدهند، دست‌ها را به‌نشانِ پیروزی بلند کردند. لازم نیست بگویم که این کار و نتیجه‌ی آن چه لذتی داشت!
نزدیکِ ساعتِ ده و نیم و پیش از رسیدن به میدانِ فردوسی، چندین موتورِ لباس‌شخصی در کنارِ پیاده‌رو نمایش می‌دادند و با دشنام به معترضان می‌گفتند «واینستا! حرکت کن!» چند بار هم به‌هدفِ درگیری با معترضان از موتور پیاده شدند و به مردم یورش بردند اما سبزها با آن شمارِ فراوان آنان را هو کردند و به عقب راندند. یکی از لباس‌شخصی‌ها که ماسک به چهره داشت رو به من کرد و گفت «تو که هو می‌کنی خجالت نمی‌کشی عاشورا رو به مسخره گرفتی؟» گفتم «شماها که در روزِ عاشورا مردم رو می‌زنید، عاشورا رو به مسخره نگرفتید؟» این در حالی که بود که انبوهِ اکنون چند صد هزار نفریِ سبزها با تیزبینی و بارها شعارِ «عزا عزاست امروز روزِ عزاست امروز، ملتِ سبزِ ایران صاحب عزاست امروز» را سر می‌دادند تا نشان دهند که عزادارِ دین و کشور هر دو هستند. یکی دیگر از لباس‌شخصی‌ها هم که از مردم فیلم می‌گرفت با شعارِ «چقدر بهت پول دادن، دوربین به‌دستت دادن» روبرو شد.
نزدیکیِ ساعتِ ده و چهل و پنج دقیقه در چهار راهِ کالج به‌میزانِ جنون‌آوری اشک‌آور زده بودند تا از پیش‌روی انبوهِ صد هزار نفریِ معترضان جلوگیری کنند. مردم با دودِ سیگار و آتشِ مقوا تلاش داشتند تا خود را از اثرِ گاز رهایی بخشند. چیزی به درازا نکشید که در اینجا یک نبردِ خیابانیِ تمام‌عیار رخ داد. گاردی‌های موتورسوار که از سمتِ شرق می‌آمدند، از پل گذشتند و با پررویی میانِ انبوهِ سبزها مانور دادند. جوانانِ رادیکال نیز بیکار نماندند و همچون فلسطین با سنگ به پذیراییِ مزدوران رفتند. هر چه دیگر سبزها فریاد زدند که «نزنید!» و فریاد زدم که «نزنید! ما قرار نیست کسی را بزنیم» هیچ‌کس گوش نمی‌داد. و البته در این شرایط با چنین انبوهِ جمعیتی نمی‌توان همه را مهار کرد و در یک جهت همراه ساخت. ترسِ من آن بود که چون در هر دو پیاده‌روی راست و چپ هزاران نفر از سبزها جای گرفته بودند، این سنگ‌ها که بیش‌تر از سوی جنوبِ خیابان به شمال پرتاب می‌شد به سبزهای آن‌سو برخورد کند. به یکی از جوانانِ سبز که در این زمینه کوششِ فراوان داشت گفتم «نزن!» با ناراحتی فریاد کشید که «چرا نزنم؟ در میدانِ امام حسین نبودی ببینی که یک جوان را با باتوم چنان زدند که مغزش آمد در دهانش و کشته شد». مردم زخم خورده بودند زیرا امیدشان در حفظِ حرمتِ روزِ عاشورا از سوی حکومتِ شیعی با جنایت پاسخ داده شده بود. من به چشمِ خود دیدم که معترضان با همسر و کودکِ شش ساله در راه‌پیماییِ مسالمت‌آمیزِ عاشورا شرکت کرده بودند و باز دیدم که پس از شلیکِ دیوانه‌وارِ اشک‌آور و به‌کارگیری خشونت از سوی نیروهای حکومتی صدای گریه‌ی کودکان بلند بود. مردم گمان می‌کردند که حاکمیت دستِ‌کم برای حفظِ آبروی خودش در عاشورا دست به خونِ ملت نبرد اما چنین نشد و در برابر کاسه‌ی صبرِ هفت ماهه‌ی معترضان نیز سرانجام لبریز شد. یک گاردی که سبزها موتورش را ایستاندند پا به فرار گذاشت اما از سوی یکی از معترضان لگدی خورد و نقشِ زمین شد و مردم بر سرش ریختند و موتورش نیز توسطِ مردم خرد شد. باز هم اشک‌آور و این‌بار از سمتِ چهار راهِ ولیعصر به‌سوی ما شلیک شد. همه‌ی این ماجراها در پانزده دقیقه رخ داد. فریاد زدم «دارند ما را سرگرم می‌کنند... برویم سمتِ آزادی» و خودم همراه با برخی از معترضان راه افتادم اما سرِ چهار راهِ ولیعصر پر از لباس‌شخصی بود و میانِ شمارِ صد هزار نفریِ ایستاده در پیرامونِ چهار راهِ کالج و جمعیتِ احتمالیِ معترضان در نزدیکیِ میدانِ انقلاب فاصله‌ی زیادی افتاده بود.
ساعتِ یازده دوباره به‌سمتِ چهار راهِ کالج بازگشتم. دودِ اشک‌آور و آتش همچنان از پیرامونِ آنجا بلند بود. در سمتِ شمالِ پیاده‌رو (نبشِ کوچه‌ی سعید) خون بر کفِ خیابان ریخته بود. از سمتِ چهار راهِ ولیعصر یورشِ موتورهای گاردی و لباس‌شخصی به‌سوی چهار راهِ کالج شروع شده بود. یک موتورِ لباس‌شخصی با دو سرنشین به پیاده‌رو وارد شده، خود را به مردم می‌زد. گاردی‌ها هم باتوم‌چرخان به پیاده‌رو و پل روان شده بودند. از دور دیدم یک لباس‌شخصیِ نوجوان که از انبوهِ سبزها در چهار راهِ کالج فیلم می‌گرفت، با اعتراضِ مردم روبرو شد و پس از دنبال کردنش توسطِ سبزها پا به فرار گذاشت.
ساعتِ یازده و پنج دقیقه از آنجا بازگشتم و در حالی که به‌سوی شمالِ چهار راهِ ولیعصر می‌رفتم دیدم چندین لباس‌شخصیِ جوان و نوجوان نعره‌کنان همراه با یکی دو نفر از کسانی که حتی ظاهرشان هم درست مانندِ اراذل و اوباش بود به همان سو در نزدیکیِ کافه گودو یورش بردند. یکی دو دقیقه بیش‌تر به درازا نکشید که به آنجا برسم و بدترین رخدادِ امروز را از دیدِ خودم نگاه کنم. این بی‌شرف‌های آدمکش یک دخترِ هجده ساله را دسته‌جمعی چنان زده بودند که بیهوش شده بود. اینهمه فریاد و دویدن به آن سوی خیابان برای شکارِ همین دخترِ بی‌پناه بود. مزدورها پس از این جنایت بر سرِ مردمی که می‌خواستند یاری کنند نعره می‌کشیدند که «حالا بروید تا موسوی شفا بدهد!» و «ببریدش تا شفایش را از موسوی بگیرد». دخترکِ بی‌جان را روی دست بلند کردند و یک ماشینِ شخصی ایستاد و او را به درونِ ماشین بردند اما حتی اینجا هم رها نمی‌کردند و با چوب و چماق بر ماشین می‌کوبیدند و مردمِ پیرامون را ناسزا می‌گفتند و تهدید می‌کردند. مردم می‌گفتند دخترک نه کاری کرده بود نه چیزی گفته بود اما ناگهانی و بی‌دلیل بر سرش ریختند. یک زنِ میانسال با دیدنِ این جنایت دچارِ تشنجِ روانی شده بود. دمادم فریاد می‌کشید «وای! وای! وای! وای! وای!» و با ضجه به لباس‌شخصی‌های بسیجی دشنام می‌داد؛ «کثافت‌ها!»، «حروم‌زاده‌ها!»، «روسی‌زاده‌ها!». فضایی بود که نفرت و اندوهِ زجرآوری در دل‌ت می‌کاشت.
در تقاطعِ خیابانِ فلسطین و انقلاب یک زنِ چاق و پا به سن گذاشته به مامورانِ امنیتی اعتراض می‌کرد و این میان یکی از نیروهای انتظامی به دوستانش گفت: «بزن این زنه رو بترکه!». راه را ادامه دادم و به‌سوی میدانِ انقلاب روان شدم. اما لباس‌شخصی‌ها اجازه نمی‌دادند کسی از سرِ خیابانِ وصالِ شیرازی جلوتر برود.
یازده و پانزده دقیقه واردِ خیابانِ وصال شدم و به جمعیتِ چند ده هزار نفریِ سبزها در تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی پیوستم. اینجا بهترین و بیش‌ترین شعارهای امروز را شنیدم و چهل و پنج دقیقه در همین مکان با معترضان هم‌نوا شدم. شور و امیدِ فراوانی در چهره‌ی تک تکِ زنان و مردانِ آنجا می‌دیدم که با شعارهای خود و به رخ کشیدنِ نمادهای سبز، طعمِ آزادی را می‌چشیدند و به یکدیگر می‌نوشاندند. از «خامنه‌ای یزید شده، یزید روسفید شده» بگیرید تا شعرِ «زیرِ بارِ ستم نمی‌کنیم زندگی، جان فدا می‌کنیم در رهِ آزادگی» همراه با سینه زدنِ جوانانِ معترض. آن‌سو در سمتِ شرقِ چهار راه شماری کم‌تر از ده بسیجی با چفیه ایستاده بودند و همچون درمانده‌ها ما را نگاه می‌کردند. چند بار که سبزها ضدِ خامنه‌ای شعار دادند رنگِ‌شان سرخ شد و می‌خواستند به ما یورش ببرند اما نه توانِ رویارویی با اینهمه معترض را داشتند و نه سبزها می‌خواستند با کسی درگیر شوند. این شد که ما حتی شعارِ «برادرِ بسیجی، بسه برادر کشی» هم سر دادیم تا بلکه وجدانِ خفته‌ی‌شان بیدار شود.
نزدیکیِ ساعتِ یازده و چهل دقیقه چند هزار نفرِ دیگر از سبزها در حالی که عکس‌هایی از آیت‌الله منتظری در دست داشتند، از یک خیابانِ فرعی (بزرگمهر یا شمس) به ما پیوستند. شمارِ معترضان اکنون بسیار بیش‌تر شده بود و لحظه‌ی پیشوازِ ما از این جمعیتِ تازه و شادمانیِ سبزها از پیوستن به‌یکدیگر به‌راستی تماشایی و دلپذیر بود!
نزدیکِ ساعتِ دوازدهِ ظهر حرکتِ یکپارچه‌ی چند ده هزار نفری‌ و پرشکوهِ سبزها همراه با شعارِ «این ماه ماهِ خونه، یزید سرنگونه» و پای کوبیدن بر زمین از تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی به‌سوی خیابانِ انقلاب آغاز شد. تقاطعِ خیابانِ وصال و انقلاب همچنان در دستِ مزدوران بود و به‌وسیله‌ی گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها بسته شده بود.
دوازده و پنج دقیقه گاردی‌ها به سبزها یورش بردند و معترضان از فرعی‌ها به خیابانِ فریمان رفتند و در حالی که همگی فریاد می‌زدند «بسیجی وحشی شده» از آنجا باز واردِ خیابانِ طالقانی (منتهی به میدانِ فلسطین) شدند. ماشین‌هایی که در این بخش از شهر بودند همگی برای همراهی با سبزها بوق می‌زدند و دست‌های خود را به‌نشانِ پیروزی بیرون می‌آوردند.
نزدیکِ ساعتِ دوازده و ده دقیقه یک نمازِ جماعتِ احمقانه پس از میدانِ فلسطین برگزار شده بود که سبزها از یکدیگر می‌خواستند کسی شعار ندهد تا اینها نمازِشان را بخوانند اما یکی از معترضان پس از پایانِ نماز به‌سوی آنان رفت و سرزنش‌کنان از شباهتِ یزید و خامنه‌ای برای امام جماعت و پشتِ‌سری‌های او سخن راند. سبزهای دیگر به او می‌گفتند «ولشان کن!» و به‌هرحال جمعیت در خیابانِ طالقانی (حدِ فاصلِ میدانِ فلسطین تا خیابانِ ولیعصر) پراکنده شده بود. کسانی نشسته بودند و کمی استراحت می‌کردند و دیگرانی نیز واردِ خیابانِ فلسطین شدند و باز شعار دادند اما تقاطعِ خیابانِ فلسطین و خیابانِ انقلاب را مزدوران به‌دست گرفته بودند و باز معترضان به‌سوی خیابانِ طالقانی فرار کردند. یکبار هم گاردی‌ها واردِ خیابانِ طالقانی شدند و معترضان را به داخلِ خیابانِ فلسطین راندند و یکی از گاردی‌ها اسلحه‌اش را به‌سوی مردم نشانه گرفت. این تعقیب و گریز در فرعی‌های بینِ وصالِ شیرازی و فلسطین و بازگشتِ دوباره به خیابانِ طالقانی چندین و چند بار تکرار شد تا جایی که نفس‌ام بند آمده بود و حس کردم دیگر واقعاً نمی‌توانم راه بروم و در یکی از کوچه‌ها اندکی نشستم. در این زمان از هر گوشه‌ای که بگویی یک فریادِ «مرگ بر دیکتاتور» و «یاحسین میرحسین» بلند بود و دیگر رخدادِ بسیار طبیعی و رایجی شده بود.
دو چشم‌اندازِ بسیار زیبا در این زمان و مکان می‌توانست دیدگانِ هر بیننده‌ای را بنوازد:
اول دو دست‌بندِ سبزی که بر دست و بازوی مجسمه‌ی مادر و کودکِ مبارزِ فلسطینی خود را به رخ می‌کشید.
دوم عکسِ میرحسینِ موسوی که بر درِ یک مسجد (خیابانِ مظفر بالاتر از میدانِ فلسطین) خودنمایی می‌کرد.
نزدیکِ ساعتِ دوازده و چهل دقیقه از خیابانِ بزرگمهر واردِ ولیعصر شدم و به‌سوی میدانِ ولیعصر روان. یکی از آن اراذلی که آن دخترکِ بی‌پناه را در چهار راهِ ولیعصر ناجوانمردانه زده بودند، در تقاطعِ خیابانِ طالقانی و ولیعصر همراه با دیگر مزدوران دیدم که چوب و چماقِ خود را پیروزمندانه بر در و دیوار می‌کوبید.
پانزده دقیقه به یکِ پس از ظهر، با رسیدن به میدانِ ولیعصر و دیدنِ انبوهِ ماشین‌های گارد، دیگر گمان کردم سبزها پراکنده شده‌اند و اعتراض به پایان رسیده است. اما کمی که از میدان پیش‌تر رفتم با شگفتیِ ناباورانه‌ای بیش‌ترین شمارِ سبزها را تا آن روز که بدونِ بزرگ‌نمایی به چند صد هزار نفر می‌رسیدند، در حدِ فاصلِ پلِ کریمخان و خیابانِ به‌آفرین دیدم. در آغاز تردید داشتم چون پرچمِ سبزِ «یا حسین» در میانِ‌شان بلند بود و گفتم نکند از حکومتی‌ها باشند اما با دیدنِ مچ‌بندهای سبز و شنیدنِ «مرگ بر دیکتاتور» و «یاحسین میرحسین» در یک چشم به‌هم زدن خود را در میانِ آنان یافتم. دیدنِ سیلِ سبزها بی‌اختیار یاد و خاطره‌ی هفته‌ی نخستِ پس از انتخابات و روزِ قدس را نزدم زنده ساخت. افزون بر پارچه‌ی بزرگِ سبز، معترضان به‌حرمتِ روزِ عاشورا یک پارچه‌ی بزرگِ سیاه را نیز روی دست‌های خود به‌پیش می‌بردند. شعارگویان به پنجاه متریِ گاردی‌ها و شبهِ نظامیانِ جای‌گرفته در میدانِ ولیعصر رسیدیم. انبوهِ معترضان اندکی آنجا ایستادند ولی ناگهان جوانانِ رشیدِ سبز با فریاد به‌سوی مزدوران دویدند و سیلِ مردم روان شد. سرکوبگران پا به فرار گذاشتند و سپس با ماشین‌های خود به‌سمتِ سبزها آمدند و این‌بار معترضان به خیابانِ به‌آفرین و حافظ رفتند. اما چند جوان بودند که بی‌درنگ خبرِ پیش‌روی را جار می‌زدند و باز سیلِ سبزها به‌سوی مزدوران روان می‌شد و آن‌سان که یکی از دوستان تیزبینانه دیده بود در هر یک از این تعقیب و گریزها یکی دو تن از سرکوبگران به دامِ معترضان می‌افتاد. سرانجام اما نزدیکیِ ساعتِ یک و پانزده دقیقه و با سازماندهیِ مزدوران، شلیکِ اشک‌آور و یورش چنان شدید بود که سبزها ناگزیر شدند به فرعی‌های خیابانِ به‌آفرین و حافظ پناه ببرند که متاسفانه بسیاری از این فرعی‌ها بن‌بست بود. خوشبختانه یکی از مجتمع‌های مسکونی درِ خانه را باز کرد و من همراه با شماری نزدیک به پانزده نفر از معترضان به آنجا پناه بردیم. تازه فهمیدم که بر اثرِ زمین خوردن در چهار راهِ کالج شلوارم از جایی که نباید پاره شده و برای همین ژاکت را دایم پایین می‌کشیدم تا دیده نشود.
در زیرزمینِ خانه‌ای که پناه گرفته بودیم جوانی بود که شبِ پیش را در حسینیه‌ی جماران حضور داشت. می‌گفت لباس‌شخصی‌ها برای کسانی که درونِ حسینیه بودند تونلِ کتک درست کرده بودند و هر کس را می‌خواست خارج شود ددمنشانه از این تونلِ می‌گذراندند تا وحشیانه بزنند. می‌گفت زن‌ها در طبقه‌ی بالا با تندترین شعارها جنبش را همراهی کرده‌اند. با ورودِ چماقدارانِ حکومت به حسینیه‌ی جماران او و چند نفرِ دیگر به‌وسیله‌ی نوه‌های خمینی به درونِ خانه پناه داده می‌شوند. این جوان می‌گفت که یاسر و دیگر نوه‌های خمینی فحش و دشنام نثارِ خامنه‌ای می‌کردند.
بسیاری از معترضان خروشِ روزِ عاشورا را با سی‌ام خرداد مقایسه می‌کردند و همگی باور داشتند که آنچه رخ داده بسیار مهم و سرنوشت‌ساز است.
در آن زیرزمین طیفِ رنگارنگِ جنبشِ سبز را می‌توانستی شهود کنی. از جوانی که به‌شدت با موسوی مخالف بود و می‌گفت «خدا کنه اینهمه هزینه باز منجر به سرِ کار آمدنِ اینها و آخوندها نشه» تا جوانی که باور داشت ایستادگیِ موسوی ارزشمند است و دیگری که می‌گفت در شرایطِ کنونی باید هدفِ همه سرنگونیِ دولتِ ولی‌ِفقیه باشد. اما آنچه همه‌ی سبزهای پناه گرفته در آن زیرزمین بر سرش همنوا بودند آن بود که جنبش نباید شیفته‌ی شخص باشد و باید به‌سوی دموکراسی‌خواهی پیش برود.
هر زمان که خواستیم برویم بیرون یکی از دیده‌بان‌ها می‌گفت لباس‌شخصی‌ها در خیابان و حتی درونِ کوچه حضور دارند. البته این میان یک پیرمردی از صاحبانِ ساختمان چندین بار خواست ما را محترمانه بفرستد بیرون و گفت «رفتند!» اما مشخص می‌شد همچنان وضعیتِ بیرون نامناسب است. حتی یکی از صاحبانِ مجتمع گفت در برابرِ ساختمانِ مربوط به وزارتِ نفت یک دوربین کار گذاشته‌اند و اگر زمان برای رفتن مناسب شد، همه با هم بیرون نرویم. سبزهای پناه‌گرفته به‌نحوِ معناداری شروع کردند به سپاس‌گزاری از پیرمرد و خلاصه با یکدیگر تعارف تکه پاره کردند تا پیرمرد دست از سرِ ما برداشت. سرانجام ساعتِ دوی پس از ظهر با صاحبانِ مجتمع خداحافظی و دوتا دوتا آنجا را ترک کردیم.
ساعتِ دو و پانزده دقیقه به تقاطعِ خیابانِ قرنی و طالقانی رسیدم اما هر چه منتظر ماندم کسی سوار نمی‌کرد. ناگزیر به‌سوی میدانِ فردوسی راه افتادم. میدان پر بود از لباس‌شخصی و بسیاری از راه‌ها را بسته بودند (میدانِ فردوسی به‌سمتِ انقلاب را هم). دستِ هر کدام از شبهِ نظامیان یک پُرس خورشتِ قیمه می‌دیدی که کنارِ موتورهای‌شان می‌لمباندند. نزدیکیِ دروازه دولت و در حالی که ساعت از دو و سی دقیقه گذشته بود، پس از مدت‌ها ایستادن و قدرت‌نماییِ موتورسوارهای لباس‌شخصی را در خیابان نگاه کردن، یک تاکسی که مسافرش دربست گرفته بود ایستاد و مرا سوار کرد. دانستم که شلوارِ پاره دلِ طرف را به‌رحم آورده است. خودش می‌گفت ترسیده با این وضعیتِ لباس بفهمند که من از سبزها بوده‌ام و دستگیرم کنند. فحش و دشنام بود که از سوی مسافر و راننده نثارِ مزدوران می‌شد. دوباره بازگشتم به همان جایی که پیش‌تر بودم؛ تقاطعِ خیابانِ قرنی و طالقانی. در این زمان یک لباس‌شخصی که با موتور نمایش می‌داد فریاد زد «وای اگر خامنه‌ای حکمِ جهادم دهد!» و بی‌درنگ پاسخِ خود را دریافت کرد؛ مردی که این‌سو همراه با زن و بچه سوارِ موتور بود زیرِ لب گفت «خفه‌شو حروم‌زاده!». کم کم دو تن از معترضان هم همانجا در انتظارِ تاکسی ایستادند. یکی از آنها بسیار درگیرِ این موضوع بود که از اینهمه حضورِ سبز و هزینه‌ی خونین چگونه می‌توان برای سرنگونیِ کودتاگران بهره برد و سرنوشتِ کشور را به‌سودِ ملتِ ایران رقم زد.
نزدیکِ ساعتِ سه‌ی پس از ظهر و با گذشتِ زمانِ درازی در به دری توانستم تاکسی بگیرم و از تقاطعِ خیابانِ قرنی و طالقانی با دو تن از معترضان به میدانِ هفتِ تیر بروم. در زمانی که اینجا ایستاده بودم دست‌ِکم دو ماشین پر از سرنشین‌های گریان و نگران دیدم که آدرسِ «بیمارستانِ آپادانا» را پرس و جو می‌کردند و مشخص بود که عزیزِشان در عاشورای خونین زخمی شده است. ماشینِ آخر مادرِ نگرانی را در خود داشت که تسبیح به‌دست ذکر می‌گفت و با چشمانی سرخ سرش را دمادم به‌نشانِ افسوس و امید تکان می‌داد. نگاه‌ش چنان در نگاه‌ام پیچید و خواهشِ وجودش از آسمان‌ها برای دیدارِ عزیزش چنان مرا گداخت که بی‌اختیار آونگِ تکانِ سرش به سرم سرایت کرد و در ثانیه‌هایی هر دو برای عزیزش دل گرو گذاشتیم. به‌راستی که هیچ چیز تکان‌دهنده‌تر از چشمانِ نگرانِ یک مادر نیست!
در راهِ بازگشت از زبانِ پیرمردی که خودش در چهار راهِ کالج شاهدِ کشتار بود شنیدم که از شلیکِ گلوله به سرِ یکی از جوانان سخن می‌گفت. جوانِ دیگری که بیش‌ترِ ساعاتِ اعتراض را در همان چهار راهِ کالج مانده بود می‌گفت به چشمانِ خود دیده که یک مامورِ امنیتی از بالای پل، کلتِ کمری کشیده و کلِ خشاب را بر سرِ معترضان خالی کرده است؛ تیری به سرِ یکی از جوانانِ سبز می‌خورد و از زیرِ گلویش خارج می‌شود، تیری به سینه‌ی جوانِ دیگری برخورد می‌کند و دو نفر نیز از پا موردِ اصابتِ تیر قرار می‌گیرند و زخمی می‌شوند.
مادرِ یکی از دوستان به چشمِ خود دیده است که در جایی که خونِ فراوانِ یکی از معترضان بر زمین ریخته شده بود، لباس‌شخصی‌ها دورِ خونِ ریخته شده حلقه زده و نمازِ شکر خوانده‌اند. دوستی که یکی از بستگانش در بیمارستانِ شرقِ تهران خدمت می‌کند می‌گفت که به آنها آماده‌باش داده‌اند که بیمارستان‌های مرکزِ شهر پر شده است و آماده باشید تا مجروح‌ها و زخمی‌ها را به آنجا بیاوریم. دوستی دیگر می‌گفت به برخی بیمارستان‌ها نیز هشدار داده‌اند که از پذیرشِ زخمی‌های عاشورا خودداری کنند.

2. تحلیل:
آنچه در عاشورا رخ داد زنگِ خطری برای حاکمیت و رهبرانِ جنبشِ سبز هر دو بود. حکومت با این کشتار و جنایتِ وحشیانه (به گلوله بستن، قتل با قمه‌ی شبهِ نظامیانِ بسیجی و زیر گرفتن توسطِ ماشینِ نیروی انتظامی) نقشِ گورکن‌ای را بازی می‌کند که به‌جای گورِ دیگران، گورِ خود را روز به روز بیش‌تر آماده می‌سازد. اما رهبرانِ جنبشِ سبز پس از عاشورای خونین باید تکلیفِ خود را با حاکمیت یکبار برای همیشه روشن کنند؛ حاکمیت در شرایطِ کنونی هیچ معنایی جز ولایتِ خامنه‌ای ندارد. عاملیتِ سیاسیِ رهبرانِ جنبش به هر میزان که کاهش یابد، راهِ جنبش بیش‌تر از سوی حکومت مین‌گذاری خواهد شد. این میان به‌ویژه روی سخنِ من با میرحسینِ موسوی است. خردمندانه نیست که او اینهمه قدرتِ مردمیِ پشتِ سر را با سیاستِ صبر و انتظار بر باد دهد. نهایت آن است که با بیانیه ضدِ خامنه‌ای و تشویقِ هواداران به اعتصاب، او را دستگیر خواهند کرد و تکلیفِ ما و حاکمیت از این وضعیتِ پادرهوا بیرون می‌آید.
پس‌نوشتِ اول:
در آن زیرزمین و در میانِ طیفِ رنگارنگِ باورهای جنبشِ سبز در میانِ معترضانی که آنجا پناه گرفته بودند، هم کسانی بودند که نسبت به دین همدلی داشتند و هم کسانی بودند که راهِ رهاییِ ملت را در بیرون راندنِ دین از سپهرِ سیاست و به‌ویژه جامعه می‌دانستند. از سخنانِ دوستِ سبزی که نظرِ اخیر را داشت چنین برداشت کردم که اخراجِ دین از پهنه‌ی اجتماع را بیش‌تر به‌معنای خرافه‌زدایی از جامعه می‌داند. هر دو گروه اما در بهره‌برداریِ ابزاریِ رژیمِ اسلامی از دین به‌مثابه‌ی وسیله‌ی سرکوبِ مخالفان همنوا بودند. این پس‌نوشت را به گزارشِ عاشورای سرخ افزودم تا اگر در آینده روایت‌های این وبلاگ از این روزهای تاریخی نیز بازخوانی شد، خوانندگان بدانند که در میانِ سبزهایی که جانِ خود را کفِ دست گرفتند و به خیابان آمدند دین‌ستیز هم وجود داشت (و البته همان دین‌ستیز هم روزِ عاشورا، برخلافِ دروغ‌های حکومت، به حسین‌بن‌علی هیچ توهینی نکرد) و به‌هر روی همه یکجور نبودند.
پس‌نوشتِ دوم:
شعارهای مردم در عاشورا:
اونی که میگن عادله، دروغ میگن قاتله (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
شکنجه جنایت، مرگ بر این ولایت (همان جا)
تجاوز جنایت، مرگ بر این ولایت (همان جا)
خامنه‌ای یزید شده، یزید روسفید شده (همان جا)
این ماه ماهِ خونه، یزید سرنگونه
بسیجی اراذل، پیوندتان مبارک (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
می‌جنگیم می‌میریم، ایران رو پس می‌گیریم (همان جا)
عزا عزاست امروز روزِ عزاست امروز، ملتِ سبزِ ایران صاحب‌عزاست امروز
شعرِ «زیرِ بارِ ستم نمی‌کنیم زندگی، جان فدا می‌کنیم در رهِ آزادگی» همراه با سینه‌زنی (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
هیهات من الذلة (همان جا)
بسیجی وحشی شده (هنگامِ فرار از دستِ لباس‌شخصی‌ها)
برادرِ بسیجی، بسه برادر کشی (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
بسیجی حیا کن، ملت رو رها کن (همان جا)
بسیجی حیا کن، مفتخوری رو رها کن (همان جا)
منتظری زنده است، صانعی پاینده است (همان جا)
منتظری زنده است، موسوی پاینده است (همان جا)
زندانیِ سیاسی آزاد باید گردد (همان جا)
دانشجوی زندانی آزاد باید گردد (همان جا)
یا حضرتِ معصومه، منتظری مظلومه (همان جا)
وصیتِ منتظری، مرگ بر این دیکتاتوری (همان جا)
وصیتِ منتظری، پایانِ این دیکتاتوری (همان جا)
پیروِ راهِ حسین، منتظری میرحسین (همان جا)
ابوالفضلِ علمدار، دیکتاتور رو ورش دار (همان جا)
یا حجة‌بن الحسن، ریشه‌ی ظلمو بکن
بسیجیِ واقعی، همت بود و باکری (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
تجاوز توی زندان، این اومده تو قرآن؟ (همان جا)
ای رهبرِ آزاده، تجاوز هم آزاده؟ (همان جا)
ما اهلِ کوفه نیستیم، پشتِ یزید بایستیم (همان جا)
چقدر بهت پول دادن، دوربین به دستت دادن (در رویارویی با لباس‌شخصیِ فیلم‌بردار)
شعرِ «محمودِ خائن آواره گردی» (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
جنتیِ لعنتی، تو قاتلِ ملتی (همان جا)
شعارِ جنبشِ ما، اعتصاب اعتصاب (یا چیزی شبیه به این در حدِ فاصلِ دروازه دولت تا میدانِ فردوسی)
مرگ بر خامنه‌ای
مرگ بر دیکتاتور
یاحسین، میرحسین
این لشکرِ حسینه، حامیِ میرحسینه
این لشکر حسینه، یاورِ میرحسینه
ایرانیِ با غیرت، حمایت حمایت
همشهریِ با غیرت، حمایت حمایت
اینهمه لشکر آمده، علیهِ رهبر آمده (تقاطعِ وصالِ شیرازی و طالقانی)
اینهمه لشکر آمده، به جنگِ رهبر آمده (همان جا)

بازتابِ نوشتار در بالاترین

۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

روز صد و نود و هشتم: دادخواهی در تاسوعا

آنچه می‌نویسم دیده‌های من از ده دقیقه به دهِ صبح تا یک و نیمِ پس از ظهر است:
ده دقیقه به ده به میدانِ امام حسین رسیدم. هیچ خبری از معترضان نبود اما از نزدیکیِ پلِ چوبی تا دورِ میدان پر بود از ماشین‌های نیروی انتظامی. تا ده و ده دقیقه به‌دنبالِ دستشویی می‌گشتم و در نهایت توانستم در یک رستوران این فریضه‌ی الهی را به‌انجام رسانم. ده و ده دقیقه به خیابان بازگشتم اما هنوز هم خبری از سبزها نبود. ده و بیست دقیقه و پس از کمی گشت در پیرامونِ میدان به یک ایستگاهِ اتوبوس در خیابانِ مازندران رفتم که به‌وسیله‌ی یک پاساژ به خیابانِ انقلاب دید داشت. تا پانزده دقیقه به یازده آنجا نشستم و نشریه‌ی «نگاهِ نو» خواندم (فهمیده‌ام که در چنین روزهایی برخلافِ همیشه‌، ناگهان به ارزشِ زمان و عمر پی می‌برم. پس تا جایی که بتوانم فضای آن روز را چندگانه می‌سازم. این هم روحیه‌ را بهبود می‌بخشد و هم نشانی ست بر اینکه زندگی چیزی جز همین لذتِ کوتاهِ خواندنِ «هنرِ داستان‌نویسی» پیش از دلهره‌ی سرشار از رهایی در پیوستن به معترضان نیست).
ده دقیقه به یازده به خیابانِ انقلاب و نزدیکیِ میدانِ امام حسین بازگشتم و با شادیِ ناباورانه‌ای انبوهِ صد نفریِ سبزها را در پیاده‌رویِ آن سویِ خیابان دیدم. از پلِ هوایی به آن سویِ خیابان رفتم و به معترضان پیوستم. سه زنِ چادریِ مزدور از بالایِ پلِ هوایی با یکدیگر گفتگو می‌کردند و یکی به دوتایِ دیگر جمعیت را نشان می‌داد و می‌گفت «خودشان هستند» و با خوشحالی ادامه می‌داد «اینها عددی نیستند».
جمعیت همچنان پیش می‌رفت و از پنجاه متر مانده به میدانِ امام حسین تا پس از ایستگاهِ مترو راه‌پیمایی کردیم که ناگهان شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» از سوی معترضان به هوا برخاست. نزدیکیِ ساعتِ یازده و در حالی که شاید سه دقیقه بیش‌تر از شعار دادنِ ما نگذشته بود، گاردی‌ها همچون سگِ هار به مردم یورش بردند. مشخص بود دستور گرفته‌اند که به‌هر قیمتی از انبوه شدنِ معترضان و شعار دادنِ آنان جلوگیری کنند. مرد و زن را وحشیانه با باتوم به بادِ کتک گرفتند. از یک سو نوای نوحه از سراسرِ میدانِ امام حسین بلند بود و از سوی دیگر فریادِ ضجه‌ی مردم زیرِ ضربه‌های وحشیانه‌ی مزدورانِ حکومت. معترضان به کوچه‌ی کیهان (بن‌بستِ پس از ایستگاهِ مترو) پناه بردند و آنجا گاردی‌ها همراه با یک سردسته‌ی لباس‌شخصی پس از چندی که معترضان را در خیابان سرکوب کردند، با دستورِ سردسته واردِ کوچه‌ی بن‌بست شدند و همه را وحشیانه زدند و یک مردِ جوان هم در حالی که همچنان از سوی مزدوران (به‌ویژه آن لباس‌شخصی) کتک می‌خورد، با وضعی تحقیرآمیز بازداشت شد. من کمی پیش از آگاهیِ سردسته از حضورِ چند ده نفر در بن‌بستِ کیهان، از آنجا خارج شدم. زمانِ خروجِ من درست همزمان بود با ورودِ او و گاردی‌هایش به آنجا. البته یکی از مجتمع‌ها در آن کوچه به بسیاری از معترضان پناه داد (نزدیکیِ ساعتِ یازده و نیم که من به‌سمتِ پلِ چوبی راه افتاده بودم و از آن کوچه می‌گذشتم دیدم که هنوز هم شماری از معترضان از آن خانه بیرون می‌آیند و از صاحبِ آن سپاس‌گزاری می‌کنند). یک زنِ میانسال را در همان ابتدای کوچه‌ی کیهان به‌شدت زده بودند و بسیار ناله و گریه می‌کرد. خانه‌ی قدیمیِ دارای پلاکِ 109 (پیش از کوچه‌ی کیهان) نوحه‌ی بسیار بلندی پخش می‌کرد تا صدای اعتراض و فریادِ مردم شنیده نشود.
یازده و ده دقیقه گاردی‌ها هر کس را که در پیاده‌روهای منتهی به میدانِ امام حسین بود، وحشیانه و همراه با توهین‌های زننده موردِ ضرب و شتم قرار دادند (گاردی از موتورِ در حالِ حرکت پایین می‌پرید و در حالی که ناسزا می‌گفت، به‌سوی مردم یورش می‌برد). چندین نفر از نیروهای انتظامی روی ورودی و خروجیِ پلِ عابرِ پیاده (پیش از میدان) جای گرفتند و همراه با کنترلِ مردم، نمی‌گذاشتند کسی حتی روی پل بایستد. چندین بار از گوشه و کنار صدای شلیکِ گازِ اشک‌آور شنیده شد. یکی از گاردی‌ها، چیزی شبیهِ تسمه‌ی سیاه در دست داشت که همچون قرقره جمع می‌شد و با آن مردم را می‌زد.
تا یازده و بیست و پنج دقیقه سه یا چهار بار از این سوی پیاده‌رو به‌سوی دیگر رفتم. سپس به‌سمتِ پلِ چوبی راه افتادم. از میدانِ امام حسین تا پلِ چوبی فضا بسیار متشنج و حضورِ مزدورانِ سرکوبگر خیلی سنگین بود. یورش‌های ناگهانی به مردم در پیاده‌روها از سوی گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها چندین بار تکرار شد. یک پیرمرد گلایه‌کنان می‌گفت «اینها مردمِ عادی را در پیاده‌رو می‌زنند. آخر کجای دنیا چنین است؟».
یازده و نیمِ صبح همراه با جمعِ چند صد نفریِ معترضان به‌سمتِ میدانِ فردوسی راه افتادم. یک پسرِ جوان که گویا با نامزدش بیرون آمده بود، پیش از رسیدنِ به میدانِ فردوسی با شجاعت و البته زیرکیِ هر چه تمام‌تر هر از گاهی شال‌گردن را جلوی دهان می‌گرفت و یک تنه فریادِ «مرگ بر دیکتاتور» سر می‌داد که گاه با همراهیِ معترضانِ پیرامون نیز روبرو می‌شد. یک لباس‌شخصیِ موتوری خطِ سبزهای روان در پیاده‌رو را گرفته بود و در نهایت به چند نفر تشر زد. هنگامی که از پیاده‌رو واردِ خیابان شد برگشتم و به‌دیده‌ی تحقیر به او نگریستم. با موتور برگشت به پیاده‌رو تا پشتِ سرِ من گازی بدهد و نگاه را پاسخ گوید و سپس رفت. نزدیکیِ ساعتِ دوازده میدانِ فردوسی پر از سرکوبگر و ازدحامِ مردم در پیاده‌روها بسیار زیاد بود. بوق‌های اعتراضیِ ماشین‌ها در همراهی با سبزها از اینجا تا خودِ میدانِ انقلاب بسیار چشمگیر و باشکوه بود. فضای متشنجِ میدانِ فردوسی درست همانندِ میدانِ امام حسین بود. گاردی‌ها مردم را در پیاده‌روهای پیرامونِ میدانِ فردوسی می‌زدند.
دوازده و پانزده دقیقه چهار راهِ ولیعصر پر از ماشین‌های سرکوبگران بود. این بیش‌ترین حجمِ ماشین‌های ضدِ شورش بود که دیروز دیدم. از آنجا تا میدانِ انقلاب ازدحامِ سبزها در پیاده‌رو بسیار بیش‌تر شده، به هزاران رسیده بود و از هر دو سوی خیابانِ انقلاب گاه شعارِ «یا حسین میرحسین» و «مرگ بر دیکتاتور» سر داده می‌شد. یکبار که از سمتِ چپِ خیابانِ انقلاب معترضان فریادِ دادخواهی سر دادند، یک لباس‌شخصی ایستاد و تنهایی در پشتیبانی از خامنه‌ای نعره کشید. در کفِ خیابان شیشه‌های خورد شده‌ی یک ماشین خودنمایی می‌کرد. در درازای راه (تا تقاطعِ خیابانِ رودکی و انقلاب) جسته گریخته لباس‌شخصی‌ها از دور و نزدیک سرگرمِ فیلم‌برداری از مردم بودند. خنده‌دار‌ترین مورد اما دو ماشینِ سرکوبگر بود که از خطِ ویژه‌ی خیابانِ انقلاب به‌شتاب می‌گذشت و از معترضان فیلم می‌گرفت.
شادی و شورِ مردمِ معترض را در همین پیاده‌روی میانه‌ی چهار راهِ ولیعصر تا میدانِ انقلاب توانستم تجربه کنم. به‌ویژه زنان و دختران با سرزندگی، خنده و امیدی بسیار زیبا به پیاده‌رویِ خود ادامه می‌دادند و هر از گاهی با لبخند ضدِ دیکتاتور فریاد سر می‌دادند. حضورِ زن‌های پیرِ روسری به سر (گویی همان سی ساله‌های انقلابِ بهمن باشند که با موهای افشان به خیابان می‌آمدند و پس از پیروزیِ انقلاب، از کوچک‌ترین حقوق و آزادی‌های خود محروم شدند) در میانِ سبزها دیدنی است. یکی از همین زن‌ها که همراهِ با دخترش آمده بود با شادمانی و امید می‌گفت «اینها آخر خسته می‌شوند اما ما باز هم همچنان به خیابان خواهیم آمد».
همراهیِ ماشین‌ها با سبزها به‌وسیله‌ی بوق‌های پیوسته و اعتراضی یکی از باشکوه‌ترین نمودهای خروشِ دیروز از میدانِ فردوسی تا میدانِ انقلاب بود. دوازده و بیست دقیقه و نزدیکیِ میدانِ انقلاب، مردم در اتوبوس شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» و «ابوالفضلِ علمدار، دیکتاتور رو ورش دار» فریاد زدند.
پس از میدانِ فردوسی تا میدانِ انقلاب فضا بسیار بهتر بود و به‌میزانی که بر شمارِ سبزها افزوده گشته بود، از شدتِ برخوردِ مزدوران یکسره کاسته شده بود. پلیس‌های امنیت و ناجا که در پیاده‌رو بودند هیچ کاری به مردم نداشتند و من به دو نفر از آنها «خسته نباشید!» هم گفتم. در نزدیکیِ میدانِ انقلاب یک پلیسِ نیروی انتظامی با معترضان خوش و پش هم می‌کرد و تنها مانده بود دست‌های خود را به‌نشانِ پیروزی بالا ببرد و با ما همراه شود.
دوازده و نیم از میدانِ انقلاب گذشتم و به راه‌پیمایی همراه با جمعِ چند ده نفره‌ی معترضان ادامه دادم. همانندِ بارهای پیشین مسجدِ سیدالشهدا (پس از میدانِ انقلاب) پناهگاهِ مزدوران شده بود. یکِ پس از ظهر به تقاطعِ خیابانِ رودکی و انقلاب رسیدم. از آنجا با تاکسی به چهار راهِ ولیعصر بازگشتم. تا چهار راهِ ولیعصر (جز حضورِ دو دسته‌ی سینه‌زنی) چندان خبری نبود اما از آنجا تا میدانِ فردوسی همچنان حضورِ گسترده‌ی گاردی‌ها و لباس‌شخصی‌ها و پیاده‌رویِ جسته گریخته‌ی معترضان دیده می‌شد.
یک و سی دقیقه نزدیکیِ میدانِ فردوسی به یک اتوبوسِ پر جمعیت که شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» سر می‌دادند، دست‌ها را به‌نشانِ پیروزی بلند کردم اما شوربختانه چند قدم بالاتر چهار نفر از پلیسِ امنیت ایستاده بودند و من را خواستند و کمی جر و بحث کردیم که با پوزشِ من ماجرا تمام شد. یکی‌شان پرسید «ماهواره اعلام کرد [که بیرون آمدید]؟» پاسخ دادم «نه آقا! مردم خودشان یکدیگر را خبر می‌کنند. مثلِ هفته‌ی اول» پرسید «کدام هفته‌ی اول؟» گفتم «هفته‌ی اولِ پس از انتخابات». احمقانه‌تر از همه این بود که پلیسِ امنیتِ مملکت مدعی بود من با نشان دادنِ وی کاری کردم که مردمِ درونِ اتوبوس فکر کنند خبری است. می‌گفت آنها را کسی نمی‌بیند ولی تو در خیابان دیده می‌شوی. آنگاه یک اتوبوسِ شعارگویان خودش انگار مهم نبود یا از همه گذشته، این شش ماه خروشِ ملت انگار هنوز بسیاری از نیروهای حکومت را از خواب بیدار نکرده است. به‌هرحال با پوزشِ دوباره رهایم کردند و چند نفر از مردم نیز ایستاده بودند ببینند کار به کجا می‌کشد که خوشبختانه با همان‌ها راهی شدم. از آنجا به خانه بازگشتم.
درست برخلافِ پاره‌ای پیش‌بینی‌ها، امروز سرکوب‌های میدانِ امام حسین و میدانِ فردوسی بسیار وحشیانه بود. هدف هم چیزی جز ترساندن مردم از حضور در مراسمِ اصلیِ امروز (عاشورا) نبود. باور دارم که امروز حضورِ میلیونیِ سبزها بسیار ضروری و سرنوشت‌ساز خواهد بود.

پس‌نوشت:
پنج‌شنبه سومِ دی‌ماه ساعتِ چهار و پانزده دقیقه به میدانِ توپخانه رسیدم که به‌طبع دیر شده بود. سراسرِ میدان پر از لباس‌شخصی بود که از مردم می‌خواستند پراکنده شوند. همان زمان یک زنِ چادری رو به جمعیت کرد و گفت: «منافق‌ها! فاسد‌ها!» و رفت. در عوض یک دخترِ چادریِ پر جوش و خروش در جمعیتِ چهل نفریِ باقیمانده از تجمعِ ساعتِ سه حضور داشت و یک زنِ جوانِ چادری را هم دیدم که با زیرکی چادر را روی دهان گرفته بود و همراه با پیاده‌روی، فریادِ «مرگ بر دیکتاتور» سر می‌داد جوری که هر کس پیرامونِ این زن بود سرگردان می‌شد که فریاد از کجا می‌آید.
مهم‌ترین رخدادِ پنج‌شنبه زمانی که من رسیدم، بوق‌های پیوسته و اعتراضیِ ماشین‌ها در سراسرِ خیابان بود.
یک دخترِ جوان که دستش را با باند بسته بود نیز در جمعیت بود که با دلنگرانیِ فراوان تلاش داشت تا دوباره یک هسته‌ی اولیه شکل دهد و همین جمعِ چند ده نفره چندین بار نیز شعارِ «مرگ بر دیکتاتور» سر دادند که یک پلیسِ امنیت با فحش و کتک جمع را دنبال کرد. بنا شد برویم میدانِ بهارستان اما نزدیکیِ ساعتِ پنج هنگامی که به آنجا رسیدم هیچ‌کس از پشتِ سری‌ها نبودند و همه رفته بودند تا برای روزهای در پیشِ رو خود را آماده کنند.