۱۳۸۶ فروردین ۱۲, یکشنبه

رندی به روایت مازاریان: پدیده‌ی اخلاق و دین‌شناسی

در ادامه‌ی مطلبِ قبل، طلبه‌ی قصه‌ی ما یادداشتی نگاشته است که آتشین‌مزاجی و ذوق‌زدگی‌اش را منکر گردد اما بیش از پیش آنرا به‌معرض نمایش گذاشته است:

- ماجرایِ انتشار: ایشان که در ویرایش چیره‌دست هستند و "علیرضا" اضافه می‌کنند بهتر بود از حجم سه نقطه‌ها کم نمایند و به‌جایِ آن، فامیل دلربایِ خویش را ویرایش کنند. بحث در این مورد صرفاً حاشیه‌ی مفرحی بر اصل ماجرایِ تاسف‌آور منتشر ساختن نامه و کامنت‌نویسی به‌جای نامه‌نویسی است. دعوتِ "جی‌میل" هم به‌دستِ من نرسیده است.

- آنچه ایشان در بابِ شادیِ بهار گفته است تاییدِ دیدگاه من است نه ردِ آن. متعجب‌ام او چگونه شادیِ بهار را سمت و سویِ فردی می‌دهد اما نوبت به شادیِ هفده ربیع که می‌رسد، ناگهان این شادی برکتِ فی‌نفسه می‌یابد و به‌خودیِ خود پرهیمنه می‌گردد! مازاریان بهتر است به‌جایِ فرافکنی دست از ادعایِ طبیعی بودنِ شادیِ هفده ربیع بردارد و پرهمینه بودنِ آن را نیز به‌حسابِ باورهایِ دینی‌اش واریز کند.
رفیق متدین ما توضیح دهد که جمله‌ی "شادیِ هفده ربیع الاول طبیعی ست" آیا مبتلا به‌همان معضل در خلاء حکم دادن و مطلق‌نگری نیست که ایشان به مخلوق نسبت می‌دهد؟ در این ادعایِ مازاریان اساساً نشانی از نسبی‌نگری و توجه به فردیتِ شادی‌کننده وجود دارد؟ به‌همین قیاس، "پرهیمنه بودنِ شادیِ زادروز محمد‌بن‌عبدالله" را علی‌القاعده باید به‌معنایِ "پرهمینه بودنِ شادیِ زادروز محمد‌بن‌عبدالله" بگیریم و این حکم نیز نه نشانی از نسبی‌نگری (همان نسبی اندر نسبی که ایشان مدعی شده) دارد و نه نشانی از توجه به شرائطِ شادی‌کننده.
حال می‌شود قضاوت کرد که مطلق‌نگریِ دینی حضرتِ مازاریان به حال و هوایِ آخوند جماعت (اخباری باشد یا اصولی) بیش‌تر شباهت دارد یا دیدگاهِ الحادیِ مخلوق.
راستی! مگر اصولیون در یک‌دندگی دست‌کمی از اخباری‌ها دارند؟در عین حال که اخباریون از نظر من به‌مراتب کم‌تر در تناقض گرفتار هستند تا اصولیون با آن عقل‌گرایی مسخ‌شده‌ی‌شان و به‌همین قیاس، نظام فکریِ اشعری به‌مراتب سازگاریِ بیش‌تری دارد تا مجموعه‌ی ناسازی که باورهای امامیة را شکل داده است.

- باز هم می‌پرسم که مازاریان با آن ادعایِ پرطمطراق علمی‌نگری، چگونه مدعی "طبیعی بودنِ شادیِ هفده ربیع" می‌گردد؟ و تاکید می‌کنم که بازگشتِ ایشان از این ادعا به اینکه "از شادیِ فلانی در فلان محیط در زادروز محمد" سخن گفته، پناه بردن به جبهه‌ی مخلوق است که البته اگر با صراحتِ بیش‌تری همراه گردد (نه تولدِ محمد اهمیتِ فی‌نفسه دارد و نه شادی برایِ تولِ محمد که شادی‌کننده و شرائطِ او اهمیت دارد یعنی همان چیزی که من در نامه‌ی خویش به ایشان گوشزد نمودم.) آنرا به فالِ نیک می‌گیرم.

- طبیعتِ زبان‌بسته‌ی بشری، دقیقاً به‌همان دلیل زبان‌بسته است که هزار حرف و حدیث در دهان‌اش گذاشته شده است. اگر طلبه‌ی خشمگین ما تمام سعی ناکام خویش را در طعنه و کنایه زدن به مخلوق صرف نمی‌کرد، شاید می‌توانست معنایِ کنایی و طعنه‌آمیز "زبان‌بسته" را در عبارتِ "طبیعتِ زبان‌بسته‌ی بشری" در یابد و بی‌جهت اظهار فضل ننماید.

- انگشت گزاردن بر رویکردِ دوگانه و یک بام و دو هوایِ اسلام‌گرای قصه‌ی ما نسبت به علوم تجربی نه تنها پاسخی نیافته که این عصبانیت و طعنه‌ی کودکانه‌ی مازاریان نشان از اهمیتِ انتقادِ مخلوق دارد.

- از فهم و میزانِ درکِ این طلبه‌ی نوباوه همین بس که پرسش من از دیدگاهِ دینی خودش را و اینکه هر متدینی نسبت به زادروز بنیانگذار دین خود همین مدعیات را دارد جز با مقادیری طعنه‌ی ناشیانه پاسخ نداده است. به‌هرحال ایشان که اینقدر در قرآن غور کرده‌اند لابد ادعایِ انحصاری بودنِ نجات در پذیرش اسلام را می‌دانند و نکته‌ی موردِ نظر من (که این رفیق ما بر اساس واژگانِ آخوندیِ خویش آنرا "شبه تبشیر" نام نهاده) همین بود که این مدعیاتی که بُردش حداکثر تا نوکِ بینی هر متدین است، در زمینه‌ی متکثر ادیان و مذاهب که دیده شود، بسی از همینه‌اش کاسته خواهد گردید. ایشان بهتر است به‌جای این سفسطه‌ها و بدفهمی‌ها که "مگر طبیعی بودنِ شادی برایِ محمد به‌معنایِ طبیعی نبودنِ شادی برایِ زرتشت است" اگر قبول دارد که محمد و عیسی و کنفوسیوس و بودا همه بر یک سیاق هستند و هیمنه و حقیقت‌گویی‌شان به یک مقدار است، صراحتاً اینرا بگوید و اگر همینه‌ی محمد‌بن‌عبدالله را بیش از دیگری می‌داند به چه سبب است و اگر یکسان می‌داند چه ترجیحی بود که این آخوندِ آدورنو خوانِ ما به اسلام گروید و نه مثلاً به آیین شینتو.

- اگر حضرتعالی به‌جای این مزاج ترقه‌ای، کمی با آرامش خاطر متن قبلی را می‌خواندی، متوجه می‌شدی که من البته مدعی نشدم آن نیچه‌خوان را خطاب به من گرفته‌ای (پسرخاله‌ی‌تان هم بوده یا دخترخاله‌ی‌تان اهمیتی برای من ندارد.) بلکه تنها چیزی که گفتم آن بود که اگر از تمسخر دین عوام دچار آزردگی می‌گردید، بدانید که طاقتِ‌تان در حدِ همان "دین پیرزن‌هایِ لپ گلی کنار حوض مسجد" است که ازشان نام بردید.
حال اینکه چرا ذهن رفیق متدین ما از فهم این نکته درمانده و اینکه چگونه این جمله به یاریِ داریوش محمدپور آمده تا مازاریان بگوید این بنده‌ی خدا راست می‌گفته و مخلوق دروغ، چیزی ست که طلبه‌ی قصه‌ی ما لابد بهتر به آن واقف است. درباره‌ی شیوه‌ی کودکانه‌ی داریوش ملکوت در واکنش نسبت به منتقدان، به‌اندازه‌ی کافی بحث شده و این کمکِ بشردوستانه‌ی مازاریان برایِ دوستِ ملکوتی ما ثمری در بر ندارد.
لابد نمی‌خواهید مدعی شوید که کل تکمله‌ی شما و آن پند و اندرزهای فرجامین همگی در موردِ پسرخاله‌ی علیرضا مازاریان است؟!
راستی! چرا نامه‎ی من که در آن به‌وضوح عامه‌ی متدینان را متصف به "ازخودبیگانگی" کرده بودم و کامنتِ خود در پاسخ به آن را علاوه بر یادداشتِ اصلی در یادداشتِ دوم (تکمله) نیز منتشر نمودید؟ به‌حسابِ ذوق‌زدگی بگذاریم یا ربطِ بخش‌هایی از تکمله به بحث با مخلوق؟

- مازاریان را در موردِ حدیثِ "علیکم بدین العجائز" به دو مورد توجه می‌دهم:

اول اینکه این طلبه‌ی نورس که گویا همان مطالعاتِ کلاسیکِ دینی مخلوق را در حدِ اکابر هم نمی‌داند، اگر لعلکم تعقلون و تتفکرونِ قرآن را توصیه به "تعقل" به‌معنای امروزیِ آن می‌گیرد همان بهتر که در طریق طلبگی راهِ تشقیق شقوق در ابوابِ طهارت و نجاست را بپیماید و مطلقاً سراغ خوانش و فهم قرآن نرود. فضاحتِ چنین فهمی از قرآن به‌مراتب بیش‌تر از سهو فلان شخص در نوشتن "یقاتلون" است.

دوم اینکه این مسلمانِ گرامی که علی‌القاعده باید به قرآن و سخنانِ محمد توامان پایبند باشد بهتر است به‌جای تمنایِ بی‌ربطِ انصاف از مخلوق، بگوید اگر قرآن به‌زعم ایشان توصیه به تفکر عقلانی کرده است چگونه چنین توصیه‌ای با توصیه‌ی پیامبر اسلام به دین عجائز سازگار در می‌آید؟ طبعاً شک و شبهه در وثاقتِ حدیث منوط به آوردنِ حجتِ متناسبِ آن است نه آنکه به‌صرفِ تناقض حدیث با آیه، حکم به عدم وثاقتِ آن بدهید.

- مازاریان به‌قولِ خودش مدعی پیچیدگی سنخ شادی‌های دینی و همه‌یابی (غیرپیچیده بودنِ) سنخ شادی‌های اروتیک گشته است و گمان نمی‌کردم فهم اشکالِ من در بندِ پنج چنین بر ذهن این رفیق متدین گران آمده باشد که نفهمد موردِ "سکس تانترا" مثالِ نقضی بود بر مدعای دوم این دوستِ عصبی ما و اینکه شادی‌های اروتیک هم می‌توانند همه‌یاب نباشند. امیدوارم با این توضیح توهم تاییدآمیز بودنِ واژه‌ی "برخی از" برای مدعای رندِ قصه‌ی ما نیز روشن شده باشد. از دقتِ این طلبه‌ی هیجانی و عجول همین بس که بی‌دقتی و فرافکنی مکرر خود را به‌طرفِ مقابل نسبت می‌دهد.

پی‌نوشت:
از تیتر یادداشتِ سابق مشخص است که بحث بر سر نچرال/طبیعی بودنِ شادیِ تولدِ محمد است (چیزی همسانِ طبیعی بودنِ شادیِ بهار) و نه بر سر نورمال/عادی بودنِ چنین امری در معنایِ روان‌شناختی آن. تفاوتِ این دو مورد و ناصواب بودنِ خلطِ این دو مدعا به‌نظرم به‌قدر کافی واضح باشد و کسی که در نقدِ مخلوق از عاطفه‌ی مسلمین نسبت به محمد بر طبیعی بودنِ این شادی استدلال می‌کند در واقع تفاوتِ نچرال‌بودنِ یک امر و نورمال‌بودنِ آن را درنیافته و این دو را به‌ناحق به یکدیگر آمیخته است.

۱۳۸۶ فروردین ۱۰, جمعه

اخلاق یک اسلام‌گرا و نچرالایزسازی مناسبت‌های دینی

گویا این ماجرایِ منتشر ساختن نامه و مکالمه و ... بدونِ اجازه‌ی طرفِ مقابل، اپیدمی بوده و در آخرین مورد این متدین آتشین مزاج نیز لابد با تبعیت از اخلاق نبوی به چنین کاری دست زده است.
چون این نحوه‌ی مضحکِ انتشار از عارضه‌ی به ابهام باقی گزاردنِ داستان رنج می‌برد و ماجرا را نیز از میانه آغاز کرده است، با توضیح کوتاهی متن دو نامه و پاسخ خود به کامنتِ این دوستِ ذوق‌زده را در ادامه می‌آورم.
دیباچه‌ی این رفیق متدین بر انتشار نامه‌ی مخلوق بدین قرار است:
این، متن نوشته‌ی یک بلاگر «نقاد» و گویا «آته‌ایست» است که در باب پست پیشین (همان شادی که ...) به من میل زده است. چون اجازه‌ی انتشار نگرفته‌ام بدون ثبت نام نویسنده‌ی آن و با حذف بخش‌های خصوصی و برای استفاده‌ی نسبی دوستان از نظرگاه ایشان در این جا می‌آورم.

- همانطور که گفتم ایشان ماجرایِ نامه‌نگاری را از ابتدایِ آن روایت نکرده است چون من جز برایِ بلاگرهایی که بشناسم یا رغبتی به خواندنِ‌شان داشته باشم، نه کامنت می‌گذارم و نه به‌طریق اولی نامه می‌نویسم. داستان از تقاضایِ حضرتِ مازاریان شروع شد. متن نامه‌ی ایشان که با حروفِ انگلیسی و به زبانِ فارسی! نگاشته شده بدین قرار است:
salam
jenabe makhlooqe gerami
doost daram nazaretan ra dar babe poste akhire webam edanem.
ba sepas
alireza
- ایشان در منتشر ساختن بدونِ اجازه‌ی نامه‌ی من آنهم بدونِ ذکر نام‌ام! (کامنت‌های این یادداشت و این یکی) علاوه بر نقطه‌چین نمودنِ نام مخلوق، یک نقطه‌چین بی‌مورد گذاشته‌اند که مربوط به فامیل خودشان است. "سلام آقایِ مازاریان" تبدیل شده به "سلام آقایِ علیرضا..." که من دلیل این کار را نمی‌فهمم. ایشان که در سربرگ و آدرس پستِ الکترونیک، فامیل خود را نگاشته‌اند، پس چرا "مازاریان" به "علیرضا سه نقطه" بدل گردیده است؟
- طبعاً وقتی متنی را مخلوق نگاشته، انتشارش بدونِ کسبِ اجازه از من همراه با حذفِ نام مخلوق، بدترین نوع انتشار و صرفاً سرپوشی بر غیراخلاقی بودنِ چنین کاری است. برخلافِ پندار جنابِ مازاریان هیچ بخش خصوصی در این نامه وجود ندارد و این قبیل رفتارهایِ بچگانه که از کسی تقاضایِ نظر کنید و پس از آن بدونِ اجازه و بدونِ ذکر نام او، نظرش را چاپ کنید و جوابِ خویش را نیز به‌جایِ آنکه علی‌القاعده به‌طریق همان نامه برایِ او بفرستید در کامنت‌های‌تان منتشر کنید، جز از نوعی اخلاق میانمایه‌ی متدینانه سر نمی‌زند. لابد جنابِ مازاریان توقع داشتند که من پاسخ‌ام به کامنتِ‌شان را دوباره "ای‌میل" کنم تا ایشان دوباره با چند نقطه‌چین مضحک منتشر کنند.

- متن نامه‌ی من در پاسخ به تقاضایِ ایشان و سپس کامنتِ ایشان بدین قرار است:

نامه‌ی مخلوق:
سلام آقایِ مازاریان!
اگر منظور یادداشتِ "همان شادی ..." است باید بگویم از جمله‌ی پایانی "دلیر مباش!" لذت بردم چون صراحت داشت. و اما درباره‌ی ماجرایِ این شادی‌های تولدِ فلان‌بن‌فلان سابقاً چیزی نوشته بودم که در آرشیو دوهزار و سه موجود است. به‌نظرم این نوع شادی اولاً طبیعی نیست و آنچه شما انجام داده‌اید جعل اصطلاح است. هیچ عیبی ندارد البته، اما به این شرط که قسمی از اولی قلمدادش نکنید که پیچیده و لایه به لایه و پرهیمنه است که شما چنین قمداد کرده‌اید. (این اوصاف بیش‌تر رنگ و بویِ باورهای دینی علیرضا مازاریان را دارد تا طبیعتِ بشری). از نظر من این نوع شادی تنها برای کسی آفتِ زندگی اصیل نمی‌گردد که فرد، فلان‌بن‌فلانِ خودش باشد. در اینجا یعنی شخص ، محمد‌بن‌عبداللهِ خود باشد. به‌قولِ معروف به‌جایِ اینکه بگوید "حدثنی زرارة عن الصادق" بگوید "حدثنی قلبی عن ربی". گمان نکنم کسی بتواند مولانا را متصف به "ازخودبیگانگی" کند اما در عوض کثیری از متدینان به این عارضه مبتلا هستند. از نظر من مولانا و بالاخص محی‌الدین برایِ خودشان شاد بودند نه برایِ محمد. آنها خود پیامبر خویش بودند. امثالِ این عارفان دلیر بودند چون خودفرمانروا گشته بودند. دلیری در معنایِ کانتی البته در ساحتِ تفکر انتزاعی/ذهنی مطرح است و الا اگر به ساحتِ تجربه‌ی شهودی هم کشیده شود، می‌توان معنویانِ جهان را هم با چنین توسّعی در معنایِ کانتی، دلیر نامید. پس خودِ این روز مطلقاً نه برکتِ فی‌نفسه دارد و نه شادی در آن برایِ کسی خیر فی‌نفسه به‌بار می آورد. مهم آن است که چه کسی دارد چنین می‌کند.
با احترام
مخلوق

کامنتِ مازاریان:
دوست گرامی جناب ...
گویا سخن و ارزیابی شما از میانه آغاز شده است. آغاز سخن ، همان «راه» ما به «علت و بهانه‌ی شادی» است (کشف). یا مثلا گشودگی و آشکارشدگی علت و بهانه‌ی شادی بر ما ( تجلی و تمثل) یا حتی علت‌جویی پوزیتیویستی و مدرن (روان‌کاوی). به‌هرحال کشف و تجلی و روان‌کاوی ، آغاز سخن است. در واقع ما برای شناخت یا درک علت شادی، دست‌کم به یکی از این واسطه‌های سه‌گانه‌ی مذکور یا نظیر آن‌ها نیازمندیم. همان‌گونه که خود شادی نیز از این فیلترها گذشته و به ما می‌رسد. بر این قرار دیگر ما در وضعیتی خوش‌بینانه با واسطه‌هایی گمان‌آور و ظنی و غیرمتیقن سروکار داریم. پس به‌آسودگی نمی‌توانیم «سنجش موردی» داشته باشیم. تنها شاید در مورد خودمان سنجش کاملن روایی داشته باشیم. یا کسانی چون خودمان. به‌شرط این که این همانندی آن‌ها با ما احراز قطعی شده باشد. من راهم به شادی جلال‌الدین بلخی دور و دراز است؛ اگر نگویم ناپیمودنی است؛ همان‌گونه که به شادی شما. یا شما به من. این‌گونه به «بُهت امم» می‌رسیم. با این نگاه «ریزشناس»، سخره‌ی کلی و فراگیر یا تجویز کلی و فراگیر شادی امت‌ها و قبایل و اشخاص، کاری دشوار است. اگر محال نباشد. این نظرگاه شبیه این دید است که می‌گوید: «جشن هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه!!» همان‌گونه که: «جنگ هفتاد و دو ملت...». اما با این دو تفاوت‌هایی نیز دارد. و دیگر این که شادی‌های فوق‌العاده طبیعی همچون شادی در بهار یا مثلن شادی‌های اروتیک ، طبیعتی یکدست و زودیاب و همه‌گیر دارند به‌خلاف شادی‌های شهودی ــ عرفانی و مذهبی و... که پرهیمنه‌اند. تفاوت دسته‌ی اول و دوم باید لحاظ شود تا گمان جعل اصطلاح پیش نیاید. هر چه آدم پیچیده‌تر ، عالم او و نیز کیش او پیچیده و دیریاب‌تر. و هلم جرا. در باب دلیری هم می‌گویم: گاهی ترس شدید، دلیری مضاعف است. ترس دلیرانه ، شاید ابتدائا پارادوکسیکال و مهمل‌نما بنماید اما بازبینی آن همچوم آزادی مستبدانه، نیاز به سیر دارد. سیر. این سخن بگذار تا...
با مهر
علیرضا مازاریان

و اما پاسخ من به این کامنت:

1. بحث آن بود که ایشان مدعی شدند "برای این که بدانی چه گونه و چه قدر آدمی ببین چرا و چه قدر شادی!" و در ادامه نیز باز مدعی شدند که شادیِ تولدِ محمد‌بن‌عبدالله نیز همچون شادیِ تولدِ طبیعت، طبیعی است اما طبیعتی پیچیده، لایه به لایه و پرهمینه! دارد. بنده هم گفتم که اولاً شادی برایِ تولدِ محمد‌بن‌عبدالله طبیعی نیست و ثانیاً آن اوصافِ گرانمایه‌ای که در این مورد سخاوتمندانه خرج شده است، صرفاً به باورهایِ دینی مازاریان ربط دارد و نه طبیعتِ زبان‌بسته‌ی بشری. این متدین عزیز اگر برایِ کشفِ علتِ شادی، اینچنین به رهیافت‌هایِ پوزیتویستی و مدرن پایبند هستند بهتر است بگویند با کدام شیوه (در حدِ همان عدم تیقن علمی) مدعی طبیعی‌بودنِ زادروز تولدِ پیامبر اسلام و از آن مهم‌تر مدعی پرهیمنه بودنِ آن شده‌اند؟

2. صریح‌تر از این نمی‌توانم بگویم که پناه بردن به سنجش موردی و قطعیتِ احراز همانندیِ دیگران با خویش برایِ جواز حکم دادن، جز دستاویزی نیست برایِ توجیهِ "ازخودبیگانگی" که چون بختک بر سر و رویِ عامه‌ی متدینان افتاده و جز یک زندگی عاریتی به آنان هدیه نکرده است.
مسئله‌ی اصلی اما این است که نحوه‌ی مواجهه‌ی متدینان با علم تجربی همیشه دوگانه بوده است. آنجا که علم را یاریگر بپندارند، پوزیتیویست می‌شوند و مدافع قطعیت و آنجا که ویرانگر ببینندش، علم‌ستیز گردیده و مدعی عدم قطعیت و بی‌اعتباری‌اش می‌گردند.
برخلافِ آنچه ایشان به طعنه در این یادداشت نگاشته من معتقدم که باید طاقتِ بشریِ این عامه را لحاظ کرد اما این نه سببی می‌شود برایِ اعتبار بخشیدن به نکبتی که متدینانِ به اسلام تاریخی/اسلام راستین در آن دست و پا می‌زنند و نه می‌تواند توجیهِ معقولی باشد برایِ جلوگیری از نقدِ چنین دین و دین‌ورزی به‌بهانه‌ی آنکه نقد را هم‌تراز سخره بگیریم. اگر ایشان به‌قولِ خودشان از تمسخر دین عوام یک جوری می‌شوند لابد ظرفیتِ‌شان در حدِ همان "دین عجائز" است که محمد به آن توصیه می‌نمود. اما منتقدانِ دین، طاقتِ بشریِ خود را بهتر از علیرضا مازاریان می‌دانند و در این زمینه به تحذیر و اندرزهایِ ایشان ابداً نیازی نیست.

3. یکی از ساده‌اندیشی‌هایِ متدینانه آن است که وقتی مدعی طبیعتِ پرهیمنه‌ی تولد یا بعثتِ بنیانگذار دین خود می‌گردند، غافل‌اند از اینکه یک مسیحی هم همین ادعا را در موردِ تولدِ مسیح دارد یا یک یهودی در موردِ موسی یا یک زرتشتی در موردِ پیامبر خود. این طبیعت‌های پرهیمنه چنان سوبژکتیو و شخصی‌اند که ادعایِ آن صرفاً و حداکثر برایِ مدعی مقبول است و نه برایِ هیچ‌کس دیگر.
سوالِ اصلی این است که از دیدِ یک اسلام‌گرا همچون مازاریان، کدامیک از این طبیعت‌های پرهیمنه بر دیگری برتری دارد و چرا؟ اینجا به‌واقع هیچ ترجیحی وجود ندارد و از این نمد نمی‌توان کلاهی برایِ یک دین و مذهبِ خاص و بنیانگذارش (اسلام و محمد‌بن‌عبدالله) دست و پا کرد.

4. از نظر من پیچیدگی یک انسان مطلقاً ربطی به پیچیدگی کیش و آیین او ندارد. این مطلب چنان واضح است که تصورش، تصدیق‌اش را در پی خواهد آورد. دنیایِ یک انسان بماهو انسان ربطی به دنیایِ دین موردِ التزام او ندارد. چه بسیار به‌ظاهر مسلمانانِ عمیق‌النظری که در همه‌ی سخنانِ‌شان رنگ و بویِ فلان آیین شرقی را می‌توان نظاره کرد. بارها گفته‌ام که دین‌ورزی و دین، دو پدیده‌ی متفاوت‌اند که در عین ارتباط با هم، جدا از یکدیگر هستند. بنابراین ادعایِ مازاریان که پیچیدگی شخصیتِ فرد را به پیچیدگی کیش او ربط می‌دهد، نادرست است.

5. برخلافِ تصور ایشان از طبیعتِ یکدست، زودیاب و همه‌گیر شادی‌های اروتیک باید بگویم که طبیعتِ این نوع شادی نه تنها یکدست نیست بلکه برخی از این شادی‌های اروتیک همچون سکس تانترا، قالبِ آیینی دارد و بسیار متفاوت از سکس معمول است. شادیِ اروتیک هم می‌تواند جنبه‌ی معنایی به خود بگیرد و حتی یک جهان‌بینی معنوی بر مبنایِ نگرشی زنانه به هستی را شکل دهد. دست بر قضا تمام سخن من خطاب به مازاریان در بابِ شادی‌های بشری همین بود که هیچکدام طبیعتِ یکدست ندارند و مهم کیفیت و ماهیتِ این شادی‌ها است نه صرفِ نام و مثلاً خاستگاهِ دینی آن.

پی نوشت:
حال که بحثِ این رفیق متدین پیش کشیده شد این را هم خوب است متذکر گردم که این نوشته‌ی حضرتِ ایشان که به‌رسم گشاده‌دستی نام "بررسی آنالیتیک" بر خود نهاده هر چیزی هست جز همان بررسی آنالیتیک. اینکه کسی پاراگراف‌های طرفِ مقابل را کپی/پیست کند و به‌عنوانِ پیش‌فرض چاپ نماید، به‌اندازه‌ی کافی برایِ به‌تصویر کشیدنِ تصور این دوستِ ما از روش بررسی تحلیلی رسوا و رسا است.

۱۳۸۶ فروردین ۱, چهارشنبه

نو روزگار


نوزایی طبیعت، شوق نو زیستن را در آدمی بیدار می‌کند.
بهار بهانه‌ای است برایِ بودن، برایِ زندگی.
نوروز باستانی بر همگان مبارک باد!
لینکِ مستقیم کامنت

تنهایی غیر وجودی

تنهایی تنها برازنده‌ی خداست و تاوانِ دسترس‌ناپذیر بودن‌اش.
انسان اما چرا باید این مجازات را برایِ خویشتن مایه‌ی مباهات قرار دهد؟

۱۳۸۵ اسفند ۲۸, دوشنبه

فرافکنی برای عمارت دین

منطق دوگانه‌ی متدینان زبانزدِ عالم و عامی است.
نمونه‌ای از آنرا در این مورد به‌وضوح می‌توانید ببینید که آسمان و ریسمان به‌هم بافتن این مدعی دین‌شناسی تا انکار "زن‌ستیز" بودنِ احکام اسلام نیز پیش رفته است.
سرچشمه‌ی این دوگانگی جز در داعیه‌ی "نگرش مدرن به دین" نیست.
ابتدا ادعا می‌شود که معرفتِ دینی متحول و متبدل می‌گردد و ما در زمانه‌ی خویش دین را متناسب با عقلانیتِ معاصر می‌فهمیم و فهم دین امری عصری است اما در عین حال در ادامه از پذیرش این استلزام سرباز زده می‌شود که دست بر قضا همین فهم و نگرش عصری می‌گوید که احکام دین اسلام زن‌ستیز است. شما می‌توانید احکام زن‌ستیز اسلام را با توسل به نگاهِ جامعه‌شناسانه (انسانی؟!) که در بطن، جز چنگ زدنِ مصلحت‌جویانه به منظری مارکسیستی و تقلیل فرهنگ و فکر به روابطِ تولیدی و ابزار تولید نیست، توجیه کنید اما نمی‌توانید زن‌ستیز بودنِ این احکام را از منظر انسانِ مدرن منکر شوید.
افسانه‌ی جاهلیتِ عربِ پیش از ظهور محمد هم دیری ست نخ‌نما گردیده است. عربِ به‌اصطلاح جاهلی پیش از بعثتِ محمد، تمدنِ خود را داشت و حتی اله و اللهِ خود را. محمد از زنده به گور کردنِ دختران منع نمود اما خود تمام شور زنانه برایِ زیستن را در پس احکام اسلام و هم‌هنگام مذمتِ روحیه‌ی شبهِ دیونوسوسی عربِ بادیه‌نشین و تقبیح شعر (این بزرگ‌ترین سمبل شورهایِ عاشقانه و تجسم زنانه‌یِ عرب از جهان) زنده به گور کرد.
صرفِ مدرن بودنِ یک مفهوم نیز سبب نمی‌شود که انطباق‌اش بر گذشته ناموجه باشد. به‌همان قسم که دموکراسی به‌شیوه‌ی آتنی در عهدِ سقراط وجود داشته، زن‌ستیزی به‌شیوه‌ی الهی نیز در آموزه‌های اسلام حضور داشته است.
این کلافِ سردرگمی که اسلام‌گرایانِ مینیمال گرفتار آن هستند همین نگرش مدرن است که گاه به آن پناه می‌برند تا دین را امروزی فهم کنند و مدرن بفهمانند و گاه از آن روی می‌گردانند تا دین را به زمانه‌ی محمد پرتاب کنند و مدعی سپری شدنِ احکام آن گردند. یک بام و دو هوایی که اینان با آن دست و پنجه نرم می‌کنند هرگز با بد و بی‌راه نثار کردن به لائیک‌ها درمان نمی‌گردد.
به‌واقع نگرش مدرن به دین، تیغی دو دم است که ساده‌اندیشانه به‌وسیله‌ی متدینان به‌کار گرفته می‌شود.
این نوع تناقض و تشویش روش‌شناختی در نگرش به دین بیش از هر چیز نشان از ضعفِ اسلام‌گرایانِ به‌ظاهر مدرن در تنقیح و تقریر مجموعه‌ی معرفتی خویش دارد. وقتی هدف در هر حال و به‌هر قیمتی نجاتِ دین باشد، طبعاً تنها چیزی که مهم نیست همان سازگاریِ نظام فکری است. باید ایمانِ مردمان را عمارت کرد و لو با فریب، دروغ و تزویر.
عقب‌نشینی سنگر به سنگر این مدعیانِ دینداری از اسلام البته بسیار دلپذیر و تماشایی ست. تنها ممکن است در نهایتِ این فرآیندِ بار خالی نمودن از گرده‌ی دین، چنان اسلام را سبک کنند که چون حبابی به هوا رود و ناپدید گردد و آنوقت لابد تمام لعن و نفرین‌هایی را که نثار دین‌ستیزان می‌کردند، نسبت به خود سزاوارتر خواهند یافت.
نمی‎دانم اگر سایه، در نقدِ روشنفکرانِ لائیک و به‌نحوی مغالطه‌گرایانه نیکفر و مصباح را در یک جبهه قرار نمی‌داد، سایه‌یِ سایه چگونه می‌توانست با بی‌سلیقگی تام، در هر یادداشتِ روزانه‌اش این سخن را دائم تکرار کند چندان که تو گویی ذوق‌زدگی‌اش را از این کشفِ استاد پایانی نیست.

پی‌نوشتِ اول:
بازتابِ این نقد را در این بد و بی‌راه‌هایِ ملکوت ببینید!
بی‌تردید لینک دادنِ ملکوت به‌مطلبی موهوم و دروغ در تمجید از خویش با عنوانِ لائیک‌ها در فیلترخانه و در عین حال با ایماء و اشاره ناسزا گفتن به منتقد بدونِ آنکه حتی اجازه‌ی اطلاع یافتن خوانندگانِ خود از آن نقد را بدهد، جز از روحیه‌ای کودکانه و مبتلا به خودشیفتگی بر نمی‌آید.
برایِ رفع توهم ایشان در جدی گرفتن خویش بد نیست این بدیهه را یادآور شوم که داریوش محمدپور هیچ‌چیز بیش از عبدالکریم سروش نمی‌گوید: یک سروش دسته دوم.
اما بی‌تردید باید انصاف داد که نسخه‌ی اصلی در قیاس با این دنباله‌رویِ هیجانی و عجول، شاهکار پرنسیپ و دقتِ نظر است!
پی‌نوشتِ دوم:
این یادداشتِ محمدرضا ویژه نیز در بخش پایانی کمابیش به جانِ کلام نقدِ مخلوق (نگرش مدرن به دین به‌مثابه‌ی تیغی دو دم) اشاره دارد. ایشان نیز بیان داشته که زن‌ستیز بودنِ احکام اسلام امری ست مدرن و مربوط به دورانِ معاصر و لذا استناد به عدم جواز حمل لفظِ متقدم بر زمانه‌ی متاخر بی‌وجه است.

۱۳۸۵ اسفند ۲۴, پنجشنبه

خودکشی کیهانی: خیال‌پردازی ناب هارتمان

سنتز میانِ خواستِ شوپنهاور و ایده‌ی هگل و باز هم آشتی میانِ بدبینی شوپنهاور و خوش‌بینی لایب‌نیتس؛ لابد هارتمان هم یکی از قائلان به تلفیق و سازگار گردانیدنِ ناسازترین نظریه‌ها و فلسفه‌ها بوده است. این هم‌نهادگرداندن‌ها البته نبوغ می‌طلبد ولی این نبوغ دلیل نمی‌شود که حتماً هم‌نهادِ پدید آمده مطلوبیت یا قوتِ بیش‌تری از خودِ آن نظریه‌هایِ متخالف (تز/آنتی‌تز) داشته باشد.
از آنجا که جهانِ شوپنهاور فاقدِ غایت بود و جهانِ هگل فاقدِ عینیت، فلسفه‌یِ ناآگاهی هارتمان هم معطوف به ترکیبِ خواست و ایده گردید. اولی هستی جهان را باز می‌نمایاند و دومی چیستی آن را.
جذاب‌ترین بخش اندیشه‌ی او همان نظریه‌ی "خودکشی کیهانی" ست. زمانی خواهد آمد که آگاهی نژادِ بشر به بالاترین حدِ ممکن خود خواهد رسید و در این فرآیندِ آگاهی، بشر به پستی خواست پی برده با نابودساختن خویش داستانِ جهانِ انسانی را پایان می‌بخشد.
در بادیِ امر این نظریه نوعی افراط در تخیل فیلسوفانه‌ی ناشی از پسیمیزم (بدبینی به هستی) به‌نظر می‌آید ولی به‌هرحال هارتمان نه بدبین‌تر از شوپنهاور بود و نه ایده‌باورتر از هگل. او زهدِ فردیِ شوپنهاوری را ناتوان از رهاسازیِ بشر از خواستِ زندگی می‌دانست و به‌جایِ آن بر هویتِ اجتماعی نوع انسان تاکید می‌کرد.
خودکشی کیهانی هارتمان بدونِ آنکه بخواهم تن به سنتزسازی‌هایِ او بدهم دو صورتِ کاملاً مجزا و متقابل می‌یابد:

- خودکشی ایده‌گرا:
خودکشی هگلی ----> خودکشی ناشی از آگاهی نهایی/فرجامین به چیستی جهان ----> چیرگی عقل بر خواست

- خودکشی خواست‌گرا:
خودکشی شوپنهاوری ----> خودکشی ناشی از اراده‌ی نهایی در جهانِ هستیمند ----> چیرگی خواست بر عقل

بنابراین می‌توان گفت که خودکشی کیهانی ایده‌گرا، آگاهانه است (هگلی) و خودکشی کیهانی خواست‌گرا، ناآگاهانه و کور است (شوپنهاوری). اما در موردِ اینکه هارتمان در این بین چگونه این دو نوع خودکشی فلسفی را به‌هم آمیخته، تنها می‌توانم بگویم که خودکشی کیهانی هارتمان، از آنجا که آگاهانه و ناشی از چیرگی عقل بر خواست است به اندیشه‌ی هگل نزدیک‌تر است تا شوپنهاور.

پی‌نوشت:
از شواهدِ تاکیدِ هارتمان بر هویتِ اجتماعی نوع بشر و تفاوتی که با سرچشمه‌ی خود دارد همین بس که شوپنهاور تمام بحثی که در بابِ خودکشی می‌کند معطوف به "خودکشی فردی/شخصی" است ولی هارتمان بر خلافِ شوپنهاور از "خودکشی کیهانی" سخن می‌گوید که معطوف به نژاد/نسل/نوع بشر است و به‌هیچ‌رو جنبه‌ی فردی ندارد و باز هم برخلافِ شوپنهاور نه تنها "خودکشی" را مذمت/تحقیر نمی‌کند و آنرا نشانه‌ی "تسلیم در برابر خواست" نمی‌داند بلکه آنرا ناشی از تکامل نهایی آگاهی انسانی و گذر از مرحله‌ی دون/پستِ خواستِ زندگی و چیرگی عقل بر خواهندگی می‌داند. از نظر او جهان از طریق خودکشی کیهانی و نابود ساختن خود به رهایی می‌رسد. (بهترین جهانِ ممکن)

بازگشت آشیل

نگین حلقه‌یِ اسلام‌ستیزان به وبلاگستان بازگشت.
او در مدتِ غیبت‌اش از وبلاگ‌نویسی، همواره خردمندانه‌ترین مشورت‌ها را به من ارزانی داشت و مهربان‌ترین دوست برایِ من بود.
از همه‌ی وبلاگستان، سرانگشت مرا بس است.

Perfect round

شاید هیچ‌چیز در این دنیا مهم‌تر از احساس فیزیکال نباشد؛ احساسی که به تن ختم می‌شود و با تن ادامه‌یِ حیات می‌دهد.
حرص و ولع برای تجربه‌ی همه‌ی آنچیزهایی که از توانِ یک فرد خارج است، نوعی دیوانگی ست؟

۱۳۸۵ اسفند ۱۴, دوشنبه

پرده‌ی آخر

بلاهت وقتی ژستِ زنانه به خود بگیرد، سانتیمانتال می‏‌گردد و به‌همان میزان هم ابلهانه‌تر.
لینکِ مستقیم کامنت

نقد بر صاحب کتابچه

نه ماه قبل و در زمانی که وبلاگ را تعطیل کرده بودم، با مهدیِ خلجی در موردِ نقدی که بر سبکِ بیانی مصطفی ملکیان نوشته بود، واردِ بحثی شدم که ادامه‌اش به نامه‌نگاری‌هایِ دو جانبه کشیده شد و در نهایت به‌نظرم یکی از بحث‌هایی بود که برایِ هر دو طرف مفید بود. به‌هرحال گرچه این بحث آنزمان در یکی دو سایت چاپ شد، ترجیح دادم آنرا در "حاشیه‌هایِ مخلوق" نیز منتشر کنم.
پی‌نوشت:
متاسفانه در جریانِ کپی/پیست، پاراگراف‌بندی‌ها توسطِ بلاگر به‌هم ریخته بود. به‌هرحال پاراگراف‌بندی‌ها برایِ سهولتِ مطالعه و پیرایی متن اعمال گردید و قالبِ حاشیه‌هایِ مخلوق نیز عوض شد تا با نوشتارهایِ فارسی سازگار گردد.

ادب آداب دارد

ادبِ اول: وقتی شخص A با شخص B بحثی را شروع می‌کند، شخص C خود را به میان نمی‌اندازد و به‌جایِ A جواب نمی‌دهد.
ادبِ دوم: حال وقتی ادبِ اول رعایت نشد و شخص A با شخص C بحث کرد، شخص B خود را به میان نمی‌اندازد و تمام بحث را از بین نمی‌برد.
متاسفانه در موردی هیچ یک از این دو ادب رعایت نشد (انتقادِ مخلوق به سوفیا را مهشید جواب داد و پس از آن بحثِ مخلوق و مهشید را سوفیا از بین برد) و از آنجا که وقتی با کسی بحث می‌کنم پاسخهای‌ام را حساب‌شده می‌نویسم و برایِ بحث (یا لااقل برایِ پاسخ‌هایِ خودم) ارزش قائل هستم، بخش مربوط به خودم را که دست بر قضا در فایل‌هایِ وورد باقی مانده بود، در اینجا چاپ می‌کنم. طبعاً به پاسخ‌هایِ نغز والاحضرت مهشیدِ راستی دسترسی ندارم.
صد افسوس که سخنانِ تاریخی این فمینیستِ چپِ روشنفکر (و لابد فرهیخته) شامل عباراتی چون "خفه‌خون"، "برو خوش باش" و "آبسشن دهانی" از دست رفت و خیل عظیمی را از دانش و ادبِ چنین پدیده‌یِ بی‌نظیری محروم ساخت!

۱۳۸۵ بهمن ۳۰, دوشنبه

تناقض‌نما

هر کس که برایِ واژه‌ی (Paradoxical) معادلِ "تناقض‌نما" رو به‌کار برده است، تیزبینانه این انتخاب رو انجام داده؛ چیزی که در ساحتِ سوبژکتیو تناقض دارد اما ممکن است در سپهر ابژکتیو هیچ تناقضی در آن نباشد.
تناقض‌نما؛ چیزی که برایِ ما متناقض می‌نماید و حال آنکه ممکن است فی‌نفسه عاری از تناقض باشد.
این "فی‌نفسه" همان معضلی ست که سراسر تاریخ فلسفه را در سردرگمی مطلق فرو برده است.

۱۳۸۵ بهمن ۲۹, یکشنبه

من مخلوق هستم / من مخلوق نیستم

أنس به نوشتن با نام مستعار در دنیایِ مجازی و هراس ناشی از نوشته‌هایِ منسوب به همان نام در دنیایِ حقیقی، نوعی اسکیزوفرنی به‌بار می‌آورد.
لینکِ مستقیم کامنت

۱۳۸۵ بهمن ۲۷, جمعه

سیزدهمین هزارتو - مستی

این شماره‌ی هزارتو به موضوع مستی اختصاص یافته است.
مخلوق هم چیزی نوشته با عنوانِ گزاره‌هایی در بابِ مستی.
به پیشنهاد و صلاح‌دیدِ به‌جایِ میرزا، برخی بندها را تعدیل کرده‌ام که تنها در بابِ یکی از آنها توضیح کوتاهی لازم است:
بندِ پنجم: مستی جنایت به‌بار می‌آورد. این جنایت ممکن است در هر کجا و به‌وسیله‌ی هر کسی روی دهد؛ در آشویتس قرنِ بیستم یا در ناکجاآبادِ قرنِ هفتم.
توضیح آنکه مراد از "ناکجاآباد" در عبارتِ پایانی "مدینه‌ی قرنِ هفتم" بوده و این دو مثال (آشویتس/مدینه) یک وجهِ اشتراک دارند و آن هم قتل عام/کشتار یهودیان در هر دو مورد است.
و آخر اینکه در این یادداشت واضح است که من از "مستی" استفاده‌ی ابزاری کرده‌ام و در معنایِ آن نیز دخل و تصرفِ مخلوقانه نموده‌ام.

۱۳۸۵ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

عشق به توان تباهی

- وقتی خودخواهانه به کسی دل ببندی، نه او را دوست داری و نه خودت را.
اتفاقی که ممکن است بیفتد این است که معشوقه‌ات را می‌کشی تا بتوانی به زندگی افتخارآمیز و سرفرازانه‌ی خودت ادامه دهی.
وودی آلن تفاوتِ عشق و شهوت را نشان نداده بلکه تفاوتِ أصالت و میانمایگی را به‌تصویر کشیده است.

- کرکگور چه می‌گفت؟
تقبیح نگرش کام‌جویانه و شیفتگی ناپایدار در روابطِ رومانتیک و در مقابل تحسین عشق پایدار و التزام به تکالیفِ چیزی که ازدواج می‌نامند؟
برتریِ تعهدورزی در زندگی زناشویی در برابر بی‌تعهدیِ روابطِ صرفاً رومانتیک؟
خوب لااقل این بی‌تعهدی در این فیلم برایِ کریس منجر به تباهی شده است. (طبعاً منظور بی‌تعهدی‌اش در قبالِ رابطه‌ای ست که با "نولا رایس" داشت و در نهایت نیز بار سنگین و پرهزینه‌ی محقق ساختن چنین تعهدی را با کشتن نولا از دوش خود برداشت.) شاید کرکگور بنا داشته تمام آن التزام و تصمیم موجود در ایمانِ نامعقول‌اش را (و توجه کنید که نامعقول بودن در اینجا از دیدِ او نه تنها یک ارزش بلکه اساساً شرطِ لازم امکانِ چنین ایمانی‌ای ست!) به روابطِ انسانی نیز سرایت دهد.
درهرحال، گرچه انکار نمی‌توان کرد که در روابطِ صرفاً رومانتیک نیز می‌توان تعهد ورزید اما گویا حق به‌جانبِ کرکگور بوده که این "تعهد" را در پهنه‌ی ازدواج جستجو می‌کرده است.
هر چه باشد در غل و زنجیر قوانین این نوع رابطه، بیش‌تر متعهد هستید که متعهد باشید (بی‌شک منظور من تمسخر "تعهدِ هراس‌آمیز" است در قبالِ آنچه "تعهدِ خودانگیخته" می‌نامم) حال آنکه نامتعین بودن و عدم قطعیتِ روابطِ صرفاً رومانتیک (در نسبت با ازدواج) مجالِ کم‌تری برای چنین تعهدی و در مقابل فرصتِ بیش‌تری برای بر هم زدنِ توافقات و پیمان‌هایِ دو طرفه به‌دست می‌دهد.
اما آیا امکان ندارد یک رابطه‌ی رومانتیک کوتاه باشد و در عین حال متعهدانه و آیا بسیار پیش نیامده رابطه‌هایِ به‌ظاهر پایداری که هیچ نشانی از تعهد در آن نبوده است؟
راستی این "تعهد" دقیقاً به چه معناست و چه محدوده‌ای را در بر می‌گیرد؟

- هنوز هم نفهمیده‌ام که چرا در "عشق"، مفهوم "پایداری" و به‌تعبیری "نقش زمان" تا به این حد برجسته شده است.
یعنی اگر احساسی در یک لحظه آمد و در لحظه‌ی بعد هم رفت، عشق نبوده است؟
جالب آنکه این "عشق زمانمند" و تا به این حد کمیت‌گرا، در بیاناتِ مدعیانِ فرازمانی و معناگرایی بیش از همه به‌چشم می‌خورد.
زمانی به ذهن‌ام آمد که اینهمه تاکید از جانبِ روشنفکرانِ دینی بر "حرفِ نو زدن" و "تفسیر نو از دین ارائه دادن" بیش از هر چیز اسارتِ آنان را در انگاره‌ی پیشرفتِ مدرنیزم (میراثِ به‌جا مانده از هگل) نشان می‌دهد. انگاره‌ای که هم از جانبِ مدرنیست‌ها و هم از جانبِ همین ترادیشنالیست‌هایِ موردِ تمسخر این آقایان، به‌دقت و تیزبینی نقد گردیده است.
در بابِ عشق اما مسئله بغرنج‌تر است. اینهمه تاکید بر "مفهوم زمان" در عشق، از جانبِ مدعیانِ حقیقتِ فرازمان عجیب نیست؟
چرا "زمان" (به‌مثابه‌ی یک کمیت) تا به این حد در سرنوشتِ چیزی به نام "عشق" تاثیرگذار گردیده است؟

پی‌نوشتِ اول:
حال که بحثِ عشق و ازدواج شد، در این زمینه یادداشتِ کوتاه و در عین حال ارزشمندِ سعیدِ حنایی نیز خواندنی ست!
پی‌نوشتِ دوم:
مقاله‌ی آرش نراقی با عنوانِ "ملاحظاتی اخلاقی درباره‌ی خیانت در روابطِ زناشویی" به بحث طرح شده در اینجا از جهاتی وضوح و دقت می‌بخشد. و اما ملاحظاتِ من در بابِ این مقاله:
- از نظر من اینکه میانِ عشق و سکس دیوار بکشیم به‌مراتب قابل‌دفاع‌تر است تا اینکه بگوییم عشق و سکس جدایی‌ناپذیرند اما در آنِ واحد می‌توان عاشق چند نفر شد و انحصاریتِ عشق را از آن سلب کنیم. سابقاً نیز چیزی در این باب گفته بودم.
- از طرفِ دیگر این دقتِ آرش نراقی تامل‌برانگیز است که افسون‌زدایی از سکس، به افسون‌زدایی از همان عشق نیز منجر خواهد شد. عشق‌ای که رازآلود بودن‌اش منوط به نوعی رازآلودگی در رابطه‌ی جنسی ست. اما نقدِ من در اینجا بر سخن ایشان آن است که خودِ جنابِ نراقی که قیاس نیاز جنسی با گرسنگی را نامطلوب و مردود دانسته‌اند، در اینجا به‌نوعی به سکس از منظری صرفاً آبژکتیو نگریسته‌اند حال آنکه تمام بحث در این است که رابطه‌ی جنسیِ شورانگیز، پشتوانه‌ای از جنس عشق به‌همراه دارد و در مقابل می‌توان رابطه‌ی جنسی مکانیکی نیز داشت که صرفاً از رویِ میل غریزی (همچون گرسنگی) انجام می‌پذیرد. بنابراین من نمی‌پذیرم که تفکیک میانِ سکس و عشق و افسون‌زدایی از اولی، به افسون‌زدایی از دومی منجر گردد. از نظر من سکس را باید از دیدی سوبژکتیو تحلیل کرد.
- کوبنده‌ترین بخش مقاله در آنجاست که بیان می‌کند استدلالِ "نیاز به سکس چون نیاز به غذاست و ربطی به عشق ندارد" تنها از جانبِ مردان و به‌نفع نیازهایِ یک جنس طرح می‌گردد و همین مردان حق سیرابی جنسی توسطِ زنان را در بیرون از محدوده‌ی زناشویی، هرگز به‌رسمیت نمی‌شناسند.
تنها چیزی که آرش نراقی بیان نکرده آن است که استدلالِ "غیرانحصاری بودنِ عشق" گذشته از قیاس بی‌ربط عشق والدین به ده فرزند با عشق مرد به ده زن، دقیقاً از همان جهتِ سابق نیز موردِ نقد و صداقتِ بیان‌کنندگان‌اش محل تردید است. اتفاقاً در اینجا زنان به‌مراتب برایِ نوعی از عشق پلورالیستی/تکثرگرا مستعدتر هستند. همان مردان باز هم نمی‌پذیرند که زنِ‌شان به مردِ دیگری عشق بورزد و با او سکس داشته باشد در عین حال که به خودِ این مرد همچنان عشق خود را حفظ کرده و رابطه‌ی جنسی را نیز دارد. چرا که زنِ او در آنِ واحد عاشق دو مرد شده است. (البته گفتم که من "عشق غیرانحصاری" را نمی‌فهمم.)
- از نظر من برترین دقت و تیزبینی آرش نراقی در این مقاله مربوط به تقریر بحثی ست که به این نتیجه منجر گردیده است:
"شرطِ زیان دیدن این نیست که وضعیتِ بالفعل فرد بدتر شود یا فرد از زیانی که به او وارد شده لزوماً آگاه باشد. ... از نظر غالبِ ما صرفِ احساس رضایت در زندگی کافی نیست بلکه ما عموماً ترجیح می‌دهیم که احساس رضایتِ‌مان بر مبنایِ واقعیت باشد نه توهم."
- گرچه من مرادِ نویسنده از تعبیر "خانواده‌هایِ هسته‌ای" را نفهمیدم اما با او هم‌دل هستم که استدلالِ سوم وزنِ اخلاقی ضعیفی دارد و در مقابل استدلال‌هایِ اول و دوم جهتِ اثباتِ ناروا بودنِ روابطِ جنسی بیرون از حریم زناشویی، از استحکام بیش‌تری برخوردارند.
اما یک مسئله‌ی مهم در این بین نادیده گرفته شده است:
ممکن است شرائطی فراهم آید که مرد یا زن، روابطِ جنسی آزاد خود را با همسرش در میان بگذارد (و مهم آنکه در این فرض، دروغ و فریبکاری نیز به‌عنوانِ موانع اخلاقی این کار از میان می‌رود) و او نیز در نهایت به این امر رضایت داده و در عین حال در کنار یکدیگر خوشبخت باشند. مهم‌ترین بنیانِ استدلالِ نراقی به‌نفع حصر روابطِ جنسی در زندگی زناشویی، آزاردهندگی و دلسردیِ ویرانگری ست که برایِ یکی از طرفین حین اطلاع از خیانتِ شریکِ زندگی‌اش به او دست می‌دهد. حال اگر موردی باشد که چنین حسی لااقل در نهایت از بین برود، آیا باز هم روابطِ جنسی بیرون از حریم خانواده، از آن پس امری اخلاقاً مذموم خواهد بود؟

در همین زمینه: رازِ تنِ زن

۱۳۸۵ بهمن ۲۰, جمعه

وقتی که شیاد (پنبه‌زن) درس اخلاق می‌دهد

پنبه‌زنِ اخلاق، البته تنها پنبه‌ی خود را زده و گرنه اخلاق تا به‌حال هر چه بیش‌تر تمسخر شده، بیش‌تر بالیده است. پنبه‌زن، هنوز نفهمیده که دشمنی ورزیدن با اخلاق، بزرگ‌ترین خدمت به آن است.
از معماگونگی و عظمتِ اخلاق همین بس که بزرگ‌ترین ویران‌کنندگان‌اش در طولِ تاریخ، خود از شرافتمندترین چهره‌هایِ عصر خویش بوده‌اند.
اما سرافکنده‌ای که نه شرافتی در زندگی دارد و نه دانشی برایِ نقدِ اخلاق، طبعاً جز این نیز هنری نخواهد داشت که در عمل اخلاق‌ستیزی پیشه کند و این ساده‌ترین کار را مایه‌ی مباهاتِ خود قرار دهد.
آقایان و خانم‌هایِ محترم!
تبهگِنان همیشه بزرگ‌ترین مدعیانِ راستی بوده‌اند.
پنبه‌زن در نقابِ مبارزه‌ی فرهنگی (مبارزه‌ای که مبارزان‌اش جز اویند) نیز نسبت به دیگران نیرنگ و خیانت می‌ورزد.
اما ترحم‌انگیز است حالِ مردمی که آشوبگر ریاکار را در میانِ خویش به‌سانِ منادیِ پاسداشتِ حقیقت بنگرند و برایش هورا بکشند!
در همین زمینه:
پس‌نوشت:
در کل با وبلاگ‌نویسانی که بخش‌هایی از آرشیو و در واقع گذشته‌یِ خود را نابود یا غیرِقابلِ دسترس می‌گردانند چندان هم‌دل نیستم که برعکس آن نوشته‌ها و خصوصاً نظراتِ پایِ نوشتارها را بخشی از تاریخِ دستِ‌کم حوزه‌یِ خاصی از وبلاگستانِ فارسی می‌دانم و نابود ساختنِ‌شان را ناموجه.
به‌هرروی ساتگین آرشیوِ خود را ناپدید ساخته و من که همان زمان با حدسِ رخدادِ چنین امری، صفحاتِ مربوط و مهم را ذخیره ساخته بودم اکنون بخشِ بحث‌هایِ مربوط به انتشارِ چت توسطِ امیدِ میلانی را در حاشیه‌یِ مخلوق بدین ترتیب چاپ می‌کنم:

1.
بحث با ساتگین بر سرِ ماجرایِ انتشارِ چت
2. بحث با کلولو بر سرِ ماجرایِ انتشارِ چت (بخشِ اول، بخشِ دوم)

برایِ پیش‌گیری از هرگونه بدفهمی یا بدگمانی نسبت به دست‌چینیِ صفحات و گزینشِ دلبخواهی، کلِ صفحه را که شاملِ یادداشتِ ساتگین و تمامیِ کامنت‌هایِ پایِ نوشتار است، منتشر می‌سازم.
لازم به ذکر است که عبارتِ «مدعیانِ راستی» در متنِ اصلی، به یادداشتِ ساتگین مورخ Feb 8, 2007 یا همان موردِ اول ارجاع داده شده بوده است.

۱۳۸۵ بهمن ۱۶, دوشنبه

آنچه اتفاق افتاد: خطای مخلوق و خیانت امید میلانی

- احساس ناخوشایندِ یک کژدم نسبت به خویش؟!
اما لابد می‌دانید که عذابِ وجدان در سادو – مازوخیست‌ها یعنی همان لذتِ نفس.

- آنچه علی‌رغم میل باطنی‌ام انجام دادم، بنا بود چیزی باشد به‌مثابه‌ی پیش چشم آوردنِ داوری‌هایِ عده‌ای محدود (هشت نفر) نسبت به یکدیگر. متن این چت در قیاس با گستره‌ی خیانتِ امیدِ میلانی، کاملاً خصوصی محسوب می‌شد.

- فرستادنِ متن چت برایِ همان عده‌ی محدود بدونِ کسبِ رضایتِ گوینده، غیر اخلاقی بود. (گرچه گوینده بعداً گفت که جز یک مورد با فرستادنِ محتوایِ مطالبِ نقل شده از او برایِ آن عده مخالفتی نداشته است.) به‌هرحال، در این مورد و خصوصاً حال که همان انسانِ کامل موردِ ستایش گلناز، کل چت را عمومی ساخته، بابتِ اصل ماجرا و نیز اشتباهِ خودم در اعتماد به یک خائن (بُتِ بزرگِ گلناز)، از او معذرت می‎‌خواهم!

- به انتشار عمومی سپردنِ چیزی که تنها میانِ هشت نفر در جریان بود، جز شیطنتِ بیمارگونه چیز دیگری نیست. من از هر طریقی که توانستم، ناامیدانه از امیدِ میلانی خواستم که متن چت را از وبلاگ‌اش بردارد اما چنین درخواستی از کسی که جنونِ خودنمایی دارد و لذت می‌برد از اینکه به افشاگر ملقب گردد، پیشاپیش محکوم به شکست بود. باید بگویم که شخصاً باور نمی‌کردم امیدِ میلانی متن این چت را عمومی کند. اما مشخص شد که با فرستادنِ چت برایِ او، تیغ در کفِ یک انتقام‌جویِ مست داده بودیم و دیگر کاری نمی‌شد کرد.
کسی که از رویِ بلاهتِ محض (گلناز بخواند: نبوغ محض) مدعی "مرگِ اخلاق" است، طبعاً غیراخلاقی رفتار می‌کند (فرمولِ موردِ استفاده: اخلاق را مرده بپندارید تا با خیالِ راحت از شرش خلاص شوید!) اما این مانع نمی‌شود که من او را به‌دلیل عدم پایبندی به کمینه‌ی اصولِ اخلاقی و عمومی ساختن غیرمسؤولانه‌ی متن این چت، تقبیح نکنم.
وضع گفت‌وگویی که تنها شش نفر از افرادی که اسم‌شان در این چت برده شده بود، از آن مطلع شده بودند (که فرستادن‌اش برایِ همان عده‌ی محدود هم از نظر من خطا بود) به‌هیچ‌وجه قابل قیاس نیست با رذالت‌ای که امیدِ علمدار میلانی مرتکب شد و متن گفت‌وگو را با پینگ‎‌هایِ متعدد در تمام وبلاگستان منتشر ساخت.
آنچه دیگران (و البته به‌طعنه) افشاگریِ میلانی نامیده‌اند، در حقیقت چیزی نیست جز بازنمایِ تمام‌عیار یک شخصیتِ تهی (فاقدِ کاراکتر) که همیشه از رویِ خودبزرگ‌بینی ِ مضاعف، حقارتِ خود را ستایش کرده و با همین ترفند نیز برایِ خود حفاظِ امن ساخته است.

- یک اتفاق باورنکردنی که در وبلاگستان افتاده آن است که برخی اوج انحطاطِ یک نفر را دلیل‌ای می‌گیرند بر سلبِ مسؤولیت از او نسبت به آنچه مرتکب می‌گردد. امیدِ میلانی البته چنین وضعیتی دارد و گویا وخامتِ شخصیتِ او به‌جایِ آنکه مذمتِ دیگران را افزایش دهد سببِ نوعی مصونیت برایِ میلانی شده تا هر غلطی خواست بکند و در مقابل از انتقاد و پاسخ‌گویی نیز معاف باشد.
من منکر اشتباهِ خود در این زمینه نیستم اما نمی‌فهمم چرا کسی باید در برابر خیانتِ تاسف‌انگیز این آدم که صرفاً از رویِ یک عداوتِ شخصی حیثیتِ بسیاری افراد را به بازی گرفت، بگوید که از میلانی توقع‌ای نیست؟!
بسیار نامعقول است که رفتارهایِ مخاطره‌آمیز و آشوبگری‌هایِ غیرمسؤولانه‌ی امیدِ میلانی با تصریحاتِ مزوّرانه‌اش به عدم پایبندی به اخلاق، توسطِ دیگران توجیه گردد!
گویا همه پذیرفته‌اند از آنجا که امیدِ میلانی هر اشتباهی را مرتکب می‌شود، پس هیچ‌گاه اشتباه نمی‌کند و مؤاخذه یا تقبیح هم نباید بگردد!

- بخشی از مطالبِ چت و پاره‌ای از بحث‌ها در آنچه میلانی منتشر ساخته حذف گردیده است.

- جز آنچه از گوینده (گلناز) نقل شده، تمام داوری‌هایِ مثبت یا منفی (از سادگی تا حرام‌زادگی) که شخصاً راجع به دیگران کرده‌ام را کاملاً قبول دارم.
طبعاً بخش‌هایِ نقل شده، داوری‌هایِ گوینده است و نه شنونده (مخلوق).

- امیدوارم این اشتباه در فرستادنِ چت برایِ شش نفر، که خیانت‌پیشگی و شیطنتِ موذیانه‌ی امیدِ علمدار را در عمومی ساختن آن در پی داشت، برایِ هیچ‌کس سببِ دردسر نگردد!

- از همه‌ی کسانی که در این ماجرا به‌واسطه‌ی دانستن داوری‌هایِ دیگران نسبت به خودشان و یا دانسته شدنِ داوری‌هایِ خودشان نسبت به دیگران، به‌واسطه‌ی بیان شدنِ ارتباطات‌شان با دیگران (که البته تکذیب‌هایِ مکرر گوینده نسبت به گفته‌هایش، اعتبار و صحتِ تمام گفته‌ها را مخدوش ساخته) و یا به‌هر سببِ دیگری به‌گونه‌ای موردِ إجحاف و آزار قرار گرفتند عذرخواهی می‌کنم!
در همین زمینه:

۱۳۸۵ بهمن ۱۳, جمعه

لذت تماشاگری

دیدنِ سکس از انجام آن دل‌پذیرتر است.
تماشاگران لذتی را تجربه می‌کنند که بازیگران - در مقام بازیگر - همیشه از آن محروم مانده‌اند.

عشق‌های نافرجام

احساس عجیبی ست وقتی ببینی کسانی را عمیقاً دوست داشته‌ای و خیلی راحت هم از دست‌شان داده‌ای.
لینکِ مستقیم کامنت

۱۳۸۵ بهمن ۳, سه‌شنبه

قربانی

جمهوریِ اسلامی حقیقتاً کارکردی دوگانه و متضاد یافته است.
از طرفی برایِ دفاع از اسلام به آن استناد می‌کنند و از طرفِ دیگر برایِ نقدِ اسلام و البته در هر دو سو "جمهوریِ اسلامی" مذمت شده و بیش‌تر به سرنوشتِ یک "از اینجا رانده و از آنجا مانده" شباهت یافته است.
آنچه به‌نحوی غلو آمیز در روشنفکریِ دینی طی این سه دهه پیگیری شد، اثباتِ مظلومیتِ اسلام بود با دستاویز قرار دادنِ نقص‌ها، کاستی‌ها و جنایت‌هایِ جمهوریِ اسلامی. در واقع بزرگ‌ترین اتهام و گناهِ جمهوریِ اسلامی از نظر اینان همانا مشوه ساختن چهره‌ی دلربایِ اسلام بوده است.
اما به‌واقع آیا اسلام قربانی جمهوریِ اسلامی شده یا این جمهوریِ اسلامی ست که قربانی اسلام گردیده است؟
این پرسش و نوع پاسخ‌هایی که به آن داده می‌شود سرنوشت‌ساز است. بخشی از تلاش نیکفر در ایمان و تکنیک نیز معطوف به‌همین پرسش بود و البته پاسخ او تا آنجا که من دریافته‌ام، اجمالاً قول به نوعی رابطه‌ی دیالکتیک میانِ جمهوریِ اسلامی و اسلام است. (به زبانِ نیکفر بخوانید: رابطه‌ی دوسویه میانِ نظام قهر و الهیاتِ سیاسی)
آنچه اما اهمیت دارد تعیین وزنِ هر یک از این دو در ارتباطِ متقابل آنها با یکدیگر است. ملاحظات و مصلحت‌سنجی‌هایِ ناروشنفکرانِ نادینی البته به‌همان میزان که مصلحت‌گرا ست از بنمایه‌هایِ اندیشه‌ورزانه و معرفتی تهی است.
عملکردِ نامطلوب/ناموفق جمهوریِ اسلامی طی این سه دهه در حوزه‌ی فرهنگ و اجتماع، معطوف به اسلام بوده و این حقیقتی غیر قابل انکار است. تنها راهِ نجاتِ این نظام سیاسی نیز عقب‌نشینی تدریجی از این دین با سایزهایِ گونه‌گون‌اش است.
مشکل وقتی آغاز می‌شود که دریابیم اسلام خود از قابلیت‌هایِ پرورش‌دهنده‌ی یک نظام سلطه/یک جامعه‌ی بسته در متن آموزه‌هایِ خویش چندان بی‌بهره نیست.
اما علی‌‎رغم تمام خطاهایِ "جمهوریِ اسلامی"، در برابر رویکردِ فرافکنی معضل اسلام به جمهوریِ اسلامی، روی‌هم‌رفته من به این نظام سیاسی نمره‌ی بالاتری می‌دهم تا به این دین.
این جمهوریِ اسلامی ست که در نهایت قربانی اسلام گردیده است.

۱۳۸۵ دی ۲۸, پنجشنبه

دزدی ناشیانه و معضل ناامنی در وبلاگستان فارسی

گزین‌گویه‌ها (نوشته‌هایِ کوتاه و عمیق) همیشه بهترین و بداقبال‌ترین طعمه برایِ سرقت هستند. دلیل‌اش هم قابلیتِ آنها برایِ جذبِ مخاطب و کسبِ وجهه است.
نمی‌دانم چند نفر از شما محمد (کلولو) را می‌شناسید. اما من او را می‌شناسم و با سبکِ نوشته‌هایش و عناوینی که برایِ آنها بر می‌گزیند آشنا هستم.
این قبیل نوشته‌هایِ کلولو (کوتاه‌نوشت‌ها)، مختصر، جذاب، شخصی و بی‌نظیر هستند.
متاسفانه این فرد، وبلاگی ساخته و آنرا پر کرده از نوشته‌هایی که خلاصه و بعضاً عین یادداشت‌هایِ کلولو است. یعنی به‌زبانِ ساده این تازه‌وارد به دنیایِ وبلاگستان، نوشته‌های کلولو را به‌سرقت برده و از قبل دزدیدنِ گزین‌گویه‌هایِ جذابِ کلولو توانسته در همین مدتِ کوتاه تعدادِ قابل توجهی لینک و خواننده برایِ خود دست و پا کند.
به‌عنوانِ نمونه شش یادداشتِ از کلولو را با شش یادداشتِ این دزدِ گرامی مقایسه کنید:

اول: کلولو / دزد

که دزدِ گرامی تنها یک جمله‌ی بی‌معنی به آخر یادداشتِ کلولو اضافه کرده است.


چهارم: کلولو/دزد

پنجم: کلولو/دزد
دزدِ محترم در انتها تنها برایِ اثباتِ نبوغ نداشته‌ی خویش، سه بار کلمه‌ی "ژرف" را به یادداشتِ کلولو افزوده است.

دزدِ نابغه البته در اینجا فراموش کرده که لااقل عنوانِ نوشته‌ی کلولو را تغییر دهد و یادداشت را با عنوان‌اش یکجا کپی کرده است.

چندین یادداشتِ دیگر نیز (از جمله این، این و این) کاملاً به‌چشم من آشنا هستند و می‌دانم که آنها را سابقاً در وبلاگِ کلولو خوانده‌ام.
نمی‌دانم این معضل بی‌قانونی در فضایِ مجازی را چگونه باید سر و سامان داد.
بارها شده که نوشته‌هایِ اشخاص از وبلاگ‌ها و سایت‌های‌شان به‌سرقت رفته و در جایی با نام دیگری بازچاپ شده است.
این مشکل البته در موردِ کسانی که با نام مستعار می‌نویسند، بدتر و پیچیده‌تر است. در واقع مستعارنویسانِ وبلاگستان، گزینه‌هایِ مناسب‌تری برایِ اهدافِ دزدانِ مجازی هستند.
در شرائطِ فعلی اما حداقل کاری که می‌توان کرد، بر ملا ساختن این قبیل تقلب‌ها و اجحاف‌هایی ست که در حق اطرافیانِ ما إعمال می‌شود و هیچ بعید نیست که روزی نیز قربانی بعدی خودِ ما باشیم.
در برابر این گونه بی‌أصالتی‌ها اگر سکوت کنیم، وبلاگستان به بازار مکاره‌ها بدل خواهد گردید.

۱۳۸۵ دی ۲۳, شنبه

دادخواهی

با عرض سلام و ادب!
اینجانب ماه‌بانو فرزندِ شمسی خانوم، که سی سالِ پیش بدونِ کوچک‌ترین گناهی به آیت‌الله خمینی تشبیه گردیدم سال‌هاست که به مراجع ذی‌صلاح در این مورد شکایت برده‌ام ولی متاسفانه پیگیری‌های‌ام هیچ نتیجه‌ای دربر نداشته و کسی از این تضییع حق و لکه‌دار شدنِ آبرو و شرفِ من إعاده‌ی حیثیت ننموده است.
علی‌رغم کم‌خوابی و لزوم استراحت در روز، بارها و بارها به عدالتخانه‌ی زمین مراجعه کرده و هر بار مأیوس‌تر از گذشته به آسمان بازگشته‌ام.
از شما تمنا دارم با توجه به محدودیت‌هایِ حقیر و شب‌کاریِ همیشگی‌ام، وکالتِ اینجانب را به‌عهده گرفته و به دادخواهی‌ام رسیدگی فرمایید!
دعاگویِ شما!
ماه‌بانو

۱۳۸۵ دی ۲۰, چهارشنبه

برای آنان که منطق خوانده‌اند: در نقد اسلام مدرن/مینیمال

مصلحت‌سنجی نهایتِ استدلالِ قائلانِ به دین حداقلی است.
آنها پذیرفته‌اند که باید به‌هر قیمت عقب‌نشینی کرد و این خود آشکارترین شاهد بر روش‌گریزی و به‌تبع عوام‌فریبی ایشان است.
مصلحتی اما اگر وجود داشته باشد در پیروی از حقیقت است و حقیقت در تاریخ زندگی می‌کند نه در تئوری‌هایِ خیال‌پردازانه‌ی این دلسوزانِ بشریّت.
من نیز اسلام را أقلی می‌خواهم اما در اینجا دو نکته همیشه موردِ غفلت واقع می‌شود:
اول: اسلام در اینجا یعنی مسلمانی و من میانِ اسلام أقلی و مسلمانی أقلی تفاوت قائل‌ام.
دوم: دقیقاً از همان رو که به تفکیکِ دین از دینداری باور دارم، به‌هیچ رو حاضر نیستم بهبودِ مسلمانی را با تفسیرهایِ متکلفانه و سست بنیاد از اسلام به‌سرانجام رسانم.
با این تفاصیل مشخص است که تشکیک در نیتِ صلح‌طلبانه‌ی منتقدانِ اسلام (و از آن نامعقول‌تر ادعایِ اینکه آنها درصددِ نابودیِ اندیشمندانِ دینی‌اند!) از جنس همان مغلطه و سفسطه‌هایی ست که ایشان به‌طرفِ مقابل نسبت می‌دهند.
طبعاً آشنایی ابتدایی با منطق و شیوه‌ی نقدِ اندیشه‌ها مانع می‌شود که کسی موضع "نقدِ اسلام حداقلی" را که صرفاً موضع‌ای نظری و تئوریک است با ویرانی فضایِ گفت‌وگو و بروز خشونت معادل بینگارد و به‌صراحت مدعی شود که مخالفان‌اش یا باید به موضع او (اسلام اقلی) باور داشته باشند یا به خشونت‌گرایی متهم خواهند شد.
در واقع همان مصلحت‌سنجی‌هایِ ظاهری در بابِ نگرش أقلی به دین در مقام تفسیر و فهم، در اینجا نیز به عنوانِ حربه‌ای برایِ مشوه جلوه دادنِ موضع رقیب و خطرناک خواندنِ آن موردِ استفاده قرار می‌گیرد.
تنها نکته‌ای که در این باب گفتن‌اش ضروری ست آنکه میانِ متدینانِ ناقدِ اسلام مدرن با ملحدانِ ناقدِ آن تفاوتی ست به‌سترگی تفاوتِ نفس اسلام و مدرنیزم. (و در اینجا البته نمی‌توانم از این اظهار تاسف خودداری کنم که میزانِ شناختِ نویسنده از امام محمد غزالی و انصافِ او در این مورد، طبعاً با روحیاتِ متعصبانه‌ی شیعی ایشان و سستی استدلالهایش در باقی موارد، سنخیتِ تام و تمام دارد.)
دسته‌ی دوم (لائیک‌هایِ منتقدِ اسلام مدرن) عمیقاً به رواداری و عدم خشونت قائل‌اند و واضح است که نقدِشان از اسلام مینیمال هرگز به‌هدفِ اعتبار بخشیدن به اسلام ماکزیمال نیست. در واقع تنها تفاوتِ ناقدانِ اسلام مدرن با قائلانِ به اسلام مدرن (تعبیر "اسلام مدرن" را بهتر و رساتر از "اسلام أقلی" می‌دانم) آن است که لائیک‌ها این ارزش‌هایِ انسانی را خودبنیاد و بی‌نیاز از شاهدسازیِ دینی می‌دانند اما مدرنیزه‌کنندگانِ دین برعکس تمام سعی‌شان آن است که متکلفانه ارزش‌هایی چون آزاداندیشی و رواداری را (لااقل با نشان دادنِ عدم تنافی شان با آموزه‌هایِ دینی) از دلِ دین بیرون بیاورند و تجربه‌ی تاریخی نشان داده که چنین لقاح ناروایی، جز جنین‌ای ناقص‌الخلقة و عقیم، مولودِ دیگری نمی‌زاید.
اعتبارسازی برای اسلام مینیمال نیز از طریق حدِ وسط انگاشتن آن و انتسابِ افراط و تفریط به مخالفانِ دو سر طیفِ این ایده، بیش از هر چیز نشان‌دهنده‌ی آن است که نویسنده علی‌رغم تمامی ادعاهای خویش، نه جنس اندیشه را می‌شناسد و نه آگاه است که اساساً ایده‌ی ارسطویی حدِ وسط اگر هم جایی داشته باشد در اخلاق است که بر همان ساحتِ اخلاقی‌اش هم دستِ بر قضا نقدهایِ دینی و غیردینی وارد است. ساده‌ترین و به‌همان میزان ساده‌اندیشانه‌ترین رویکرد در دفاع از یک ایده، همین است که کسی موضع خود را اعتدالی بنامد و موضع مخالف را افراطی.
هدف البته اسلام‌زدایی از مسلمانی ست و آفت‌زدایی از دینداری. اما فارغ از امکانِ چنین پروژه‌ای، بی‌شک مطلوبیتِ بنیادین آن تنها به بعدِ اجتماعی و فقهی اسلام بازگشت نمی‌کند.
در واقع اسلام‌گرایانِ مینیمال حتی اگر از احکام اجتماعی اسلام و بربریّتِ قوانین آن نیز عقب‌نشینی کنند (و بی‌توجه به تاریخ دین و حتی مواردِ ناقض مدعایِ خویش از متن مقدس، ولایت سیاسی را بیگانه با اسلام معرفی نمایند)، دستِ‌کم با دو معضل دیگر همچنان دست به گریبان‌اند:

ثمراتِ اخلاق‌ستیزانه‌ی اخلاق دینی: مهم‌ترین نکته در اینجا آن است که اخلاق اسلامی از اساس بر بنیانِ خداشناسی آن بنا گردیده و به‌هیچ‌رو نمی‌توان آنرا از نظام الهیاتی‌اش جدا ساخت. اخلاق اسلامی پیوندِ وثیقی با اوصاف و نگاره‌ی الله در قرآن دارد. پس اگر نظام خداشناسی این دین تبعیض‌آمیز و انسان‌ستیزانه باشد، این آفات عیناً در اخلاق دینی هم خودنمایی کرده و بروز و ظهور خواهد یافت.

آسیب‌هایِ روان‌شناختی ناشی از نظام خداشناسی دینی: مهم‌ترین موردِ این نوع آسیب‌ها، پیامدِ دوپارگی شخصیتی ست که تصویر خدایی با نام الله (در قرآن) بر ذهن و ضمیر انسان به‌جا می‌گذارد. اگر ازخودبیگانگی ادعا شده در موردِ خداباوری را روشن‌تر تقریر نماییم، بی‌شک مورد/موضوع/ مصداق آن اولاً و بالذات به خدایِ متشخص سامی راجع است. الیناسیون زمانی پدید می‌آید که خدا به‌عنوانِ یک موجود و ابژه‌ای جدای از انسان تصویر شود. با این حال استناد به اندک شواهدِ دالِ بر غیرمتشخص بودنِ خدا در قرآن در کنار انبوهی از آیاتِ مُثبتِ تشخص او، هم بی‌اعتبار و محکوم آن آیاتِ اکثری ست ("آیاتِ تشخص‌باور" حاکم بر این مواردِ قلیل است) و هم نشان از تشویش و ابهام تصویر خداوند در متن مقدس این دین دارد. (ناسازگاریِ درونی متن)

مسلماً جامعه‌ی بشری تنها با این دو گزینه روبرو نیست که یا دینداری‌اش صبغه‌ی ابراهیمی داشته باشد یا در پوچ‌گرایی و بی‌معنایی درغلطتد. می‌توان و می‌بایست زمینه‌ی گسترش نوعی معنویتِ بی‌رنگ، لاإقتضاء و خالی از آفت‌هایِ اسلامی/سامی را در جامعه فراهم نمود. تکثر گزینه‌هایِ دینی در یک جامعه تا حدِ زیادی از این نگرانی خواهد کاست. من تنوع و فراوانی گونه‌هایِ دینداری و رشدِ ادیانِ جدید در غرب را نه تنها نشانه‌ی تشویش و سردرگمی جامعه‌ی غربی نمی‌دانم بلکه به‌عکس آنرا نشانه‌ای از به‌رسمیت شناختن تیپولوژی‌هایِ بی‌نهایت متفاوتِ انسانی و احترام به علائق معنویِ متکثر افرادِ جامعه می‌یابم.
نگرانی‌هایِ دال بر از دست رفتن آرامش جامعه‌ی دینی با نقدِ دین (اسلام)، بیش از هر چیز ناشی از رویکردِ وحدت‌گرا و یکسان‌انگارانه‌ی قائلانِ به "حفظِ اسلام با هر قیمت" نسبت به جامعه‌ی خویش است تا آنجا که بنا به تشبیهِ معهود در این باب، در راستای حفظِ این کلیت/وحدت/یکسانی حاضرند جراحی این بیمار را تا تعویض تمامی ارگانیزم آن و پلاستیکِ پیکره‌اش نیز پیش ببرند.
آلترناتیو‌ها فراوان‌اند اما بر سر ترویج آنها در جامعه ، همین مسلمان‌هایِ به‌ظاهر مینیمال هم‌سنگر با ماکزیمال‌ها به‌مثابه‌ی سرسخت‌ترین مانع ظاهر خواهند شد.

لینکِ مستقیم کامنت (جهتِ کاهش مشکلاتِ فیلترینگ و سهولتِ نظردهی)

۱۳۸۵ دی ۱۹, سه‌شنبه

فیلتر کرده می‌شوم، پس هستم

خب به‌سلامتی رأفت و رحمتِ اسلامی شامل حالِ من گردید و مشکل پسوردی نوشتن هم حل شد. خودشان لطف کرده‌اند یک پسورد رویِ وبلاگ گذاشته‌اند که البته تنها مشکل‌اش این است که امنیت‌اش بیش از حد بالاست و خودم هم به‌سختی می‌توانم وبلاگ را بخوانم چه رسد به دیگران.
در ضمن عبرت بگیرید و با "اسلام مینیمال" (آخر سایزهایِ مختلف دارد) در نیافتید که موردِ غضب واقع خواهید شد!
پ.ن:
طبق شیوه‌ی معمول، برای دسترسی به وبلاگ می‌توانید از سایتِ اینبلاگز استفاده کنید.

۱۳۸۵ دی ۱۸, دوشنبه

خلبان مهاجر

محمد، این یهوه‌ی خانه به دوش، برایِ چهارمین بار اسباب‌کشی کرده و این بار به‌جایی که امیدوارم به منزلِ آخرت‌اش بدل گردد.
چون جزیره‌ای یافته که به‌اندازه‌ی کافی امکاناتِ شگفت‌انگیز برایِ یک زندگی ابدی را در خود دارد.
نوشته‌ی او با عنوانِ سالوس‌بازیِ دینی که در ادامه‌ی این یادداشت نگاشته شده، بسی ارزشمند و عبرت‌آموز است.

۱۳۸۵ دی ۱۴, پنجشنبه

به‌بهانه‌ی مکاتبات: در باب امکان مفاهمه

عنکبوت یادداشتی نگاشته و در این آدرس به‌عنوانِ اولین پُست، نامه‌نگاری‌هایِ اخیر میانِ خودش و مخلوق را منتشر ساخته که اگر حوصله‌اش را داشتید، تمام داستان را در همانجا می‌توانید پیگیری کنید.
به‌طور خلاصه ماجرا باز می‌گردد به یادداشتِ وبلاگستان به‌مثابه‌ی هالوین که در موردِ جملاتِ آغازین کامنتِ امین برای داریوش محمدپور نوشته شد.
ماهیتِ مباحثه/گفت‌وگو یا هر اسمی که شما برایش انتخاب کنید، دغدغه‌ی ذهنی بسیاری از ما است. نمی‌دانم در تاریخ اندیشه یا مباحثاتِ روز چند مورد بحث می‌توان برشمرد که یکی از طرفین در انتها کل منظومه‌ی فکریِ خود را پس گرفته و مردود بودن‌اش را پذیرفته باشد. در مباحثاتی که تابه‌حال دیده‌ام چه در سطح به‌اصطلاح متفکرانِ وطنی و چه در سطح بحث‌هایِ دیگران، کمابیش چهره‌ی غالبِ بحث، تکرار سخنان و مدعیاتِ دو طرف بوده است. مفاهمه نیز بیش‌تر در فهم مفردات و مرکبات و در کل در ساحتِ تصور مطابق با مقصودِ سخنانِ طرفِ مقابل باقی می‌ماند و گاه حتی به این مرحله نیز نمی‌رسد و در آخر بحث دو طرف متوجه می‌شوند که بر سر یک امر واحد سخن نمی‌گفته‌اند.
در واقع شما در غالبِ بحث‌ها با دو دیدگاهِ متفاوت آشنا می‌شوید که همیشه دو دیدگاه باقی می‌مانند. بنابراین، تنها ثمره‌ای که این بحث‌ها می‌توانند داشته باشند، یادآوریِ خطاهای جزیی و حک و اصلاح‌هایی ست که هر یک از طرفین در نظرگاهِ فردِ مقابل خود انجام می‌دهد و در بهترین حالت نوعی "ترمیم دیالکتیکی" میانِ دو دیدگاه صورت می‌گیرد.
این ترمیم دوسویه از نظر من، غایت و هدفِ ایده‌آل از هر بحثی ست (در واقع هم حدِاقل و هم حدِاکثر توقعی ست که از هر بحثی می‌رود) و بحثی که در این حد هم نباشد انجام‌اش (چه از ابتدا و چه در ادامه) بسی نامعقول خواهد بود.

با این تفاصیل نظر من در موردِ یادداشتِ آسیب‌شناسی مفاهمه آن است که:
اول: من بر اساس تعریفِ امین از پلورالیزم بدبینانه و خوش‌بینانه در ذیل اولی که قرار نمی‌گیرم. زیرا از آنجا که به تفاهم جزیی باور دارم بدبین نیستم. به‌نظرم پلورالیزم خوش‌بین از جهتِ عدم قبولِ "تفاهم کلی"، خود به یک معنا بدبین نیز می‌باشد. ولی تمایل هم ندارم خود را جزءِ دسته‌ی دوم قرار دهم تنها به‌سببِ ابهاماتی که درتعریفِ این هر دو نوع از پلورالیزم وجود دارد.

دوم: پلورالیزم بدبینانه به‌معنایِ انکار انسانیتِ طرفِ مقابل نیست چون نویسنده استلزام انحصاری میانِ فهم یک فرد و انسان بودنِ او را اثبات نکرده است. این نگرش به انسان البته کمابیش صبغه‌ی ارسطویی دارد (تعریفِ انسان به حیوانِ ناطق) حال آنکه "فهم" (قوه‌ی ناطقه‌ی ارسطویی) تنها جزیی از انسان است و این انسان منحصر در فهم و اندیشه‌اش نیست. انسان اساساً هرگز چیزی نمی‌شود بلکه در حالِ شدن است و این پروسه‌ی شدن اولاً پروسه است نه پروژه و قابل پیش‌بینی و تعیین نیست و ثانیاً هیچ‌گاه به‌پایان نمی‌رسد (مگر با مرگِ فرد). چنین نگرشی حتی بر فرض قول به امتناع تفاهم نیز میسر است. در واقع مرزهای انسانیت محدود به مرزهایِ فهم بشری نیست.

سوم: قائلانِ به امتناع تفاهم در پلورالیزم بدبینانه از اصل این مفهوم سخن می‌گویند و نه فهم یک طرفِ خاص از گفت‌وگو. به‌تعبیری قول به امتناع تفاهم نگرشی درجه‌ی دوم به مقوله‌ی گفت‌وگو دارد و نمی‌توان قائل به این قول را در حدِ یکی از طرفین بحث تنزل داد و با آن اشتباه گرفت. موردِ قبل اعتبار نتایج استنباط شده توسطِ عنکبوت را مردود دانست و این مورد بیان می‌کند که اساساً فارغ از درستی چنین نتیجه‌گیری‌ای، قائل به این نوع پلورالیزم در مقامی نایستاده که بتوان از آن جایگاه چنین نقدی را بر او وارد ساخت.

چهارم: استقراءِ امین از آسیب‌هایِ مفاهمه در وبلاگستان البته ارزشمند است اما تنها نکته‌ای که به‌نظرم باید گوشزد کرد و او نیز چه بسا به آن ملتفت باشد، آنکه در این میان "وبلاگستان" هیچ موضوعیت‌ای در این آسیب‌شناسی ندارد. اگر نگاهی به فهرستِ هفتگانه‌ی امین از این آسیب‌ها بیندازید می‌بینید که این آسیب‌ها در فضایِ بیرون از شبکه‌‎ی مجازی هم حضور دارد و وبلاگستان تنها یک طریق و راه است برایِ کشفِ این آسیب‌ها. گرچه من منکر نیستم که وبلاگستان خصوصیاتِ گوهرینی دارد که به آن هویت و جوهره‌ی مشخص و متمایز از سایر فضاها می‌دهد اما این مورد را از زمره‌ی آن ویژگی‌‎ها نمی‌دانم.

پنجم: توصیه‌ی امین با عنوانِ "راهنمای ساده برای پیشگیری و مداوایِ زخم‌خوردگی زبانی" چندان کارساز و عملاً ثمربخش نبوده است به این دلیل ساده که خودِ توصیه‌کننده از نسبتِ "دو زیست" چنان آزرده شد که ناگزیر از مکاتباتِ فرسایشی گردید و در نهایت هم با یک یادداشت، تمام مکاتبات را منتشر کرد. (اگر این عنوانِ "فرسایشی" در بحث‌هایِ میانِ مخلوق و عنکبوت تنها یک مصداق حقیقی داشته باشد به‌نظرم همین نامه‌نگاری‌هایِ اخیر خواهد بود و البته واضح است که من برای اولین‌بار است که با اصطلاح "فرسایش تعصب" به‌معنای مثبت در یادداشتِ امین - مکاتبات - برخورد می‌کنم و میانِ این اصطلاح مجعول - به‌معنای تازه خلق شده - و صفتِ فرسایشی تفاوتِ بسیار می‌بینم. )
این توصیه‌ها صرفاً خلاقیتِ نویسنده‌اش را می‌رساند اما هیچ کارایی در آن نیست. چون نه مخلوق می‌توانست با کاربستِ آنها از نسبت‌هایِ موجود در کامنتِ امین صرف‌نظر کند و نه خودِ امین به‌عنوانِ توصیه‌کننده توانست به‌وسیله‌ی آنها از نسبت‌هایِ مخلوق در یادداشت‌اش، چشم‌پوشی نماید.

۱۳۸۵ دی ۱۰, یکشنبه

از هنر ژرف‌اندیشی

آریا پاسخ ای زیبا و روشنگرانه بر این یادداشت نگاشته است.
این نوشته از چند جهت بسیار مغتنم و شایسته ی بازخوانی و تأمل مضاعف است:

1. دقتِ نظری در بابِ مفهوم "سنت" (ترادیسیون).
2. بیانِ آفاتِ مقایسه هایِ تطبیقی میانِ آراء متفکرانِ وطنی و اندیشمندانِ غربی و لزوم توجه به تفاوتِ شرائط و مقتضیاتِ فرهنگی هر ملتی با دیگر ملتها.
3. توضیحاتِ ناب و ارزشمند در بابِ نهضتِ رومانتیزم، خاستگاهها و تاثیراتِ آن بر فرهنگِ مغرب زمین و رفع سوء تفاهم های شرقی در بابِ راسیو/عقل گریزیِ این جنبش و تقریری جامع از نحوه ی نگرش رومانتیک به جهان و انسان.
4. لزوم تفکیک میانِ "فیلسوف" و "فلسفه دان/خوان" و نیز قائل شدن به معنایی وسیع برایِ فیلسوف بعنوانِ فردِ خوداندیش و دلیر.
5. ایده ی خداوند بمثابه ی شالوده و زیربنایِ مناسباتِ انسانی در تمامی ساحت های گونه گونِ آن و اینکه سیاست و حکومتِ هر ملت ای پیوندی وثیق با تصویر خداوند نزدِ آن ملت دارد.
6. توضیحاتی مختصر و نغز در بابِ خوانش فلسفه ی هگل و نیز معنایِ متفاوتِ "ایسم" در سنتِ ایده باوریِ آلمانی.
7. برداشتِ شخصی و منحصر بفردِ آریا از "دین" و "دینداری" بمنزله ی "وجدانِ خویشافریده" و لزوم تفکیک میانِ "هولناکی تصویر خدا در ادیانِ نهادینه در تاریخ (مشخصاً ادیانِ سامی)" و "ارزشمندیِ تجربیاتِ گوهرین مشترکِ انسانی در تمام سنت هایِ دینی در بابِ خدا".
8. نگرش دینامیک و انداموار به فرهنگ و ردِ تصور استتیک و بسته/جامد از فرهنگ بمنزله ی مجموعه ایِ از شاخصه هایِ ثابت و غیر پویا و لزوم تفکیکِ عوارض فرهنگ و گوهر آن و نیز توجه به نسبتِ میانِ فرهنگ و تمدن. (فرهنگ است که تمدن ساز می گردد نه بالعکس)
9. لزوم بهره گیری از ژرف اندیشی هایِ فیلسوفان و متفکرانِ باختر زمین و ظرافتِ مواجهه ی آنها با معضلاتِ جامعه ی خویش به شرطِ خویشاندیشی و پرهیز از دنباله رویِ کورکورانه از تمدنِ معاصر غرب. (توجهِ شایسته و کسبِ بصیرت نسبت به مقتضیات و فرهنگِ ملتِ خویش)
10. تشخیص و بصیرت در بابِ معنایِ "خود" و "دیگری/بیگانه" و نیز ربط و نسبت میانِ آن دو.
11. سعی در فهم همدلانه ی سخنانِ هر متفکر و اندیشمندی.
12. اسلامیّت (اسلام گرایی) بمنزله ی آفتِ خانمانسوز فرهنگِ ایرانی.
13. خودفریبی مخالفانِ مستبد خویِ حکومتِ استبدادی - اسلامی و لزوم اصلاح خویش پیش و بیش از اصلاح نظام سیاسی.
و در پایان از آریای گرانقدر بابتِ مهر و توجهِ موشکافانه اش نسبت به یادداشتِ مخلوق و آفتابی نمودنِ کاستیها و نارساییهای آن سپاسگزارم!

وبلاگستان به‌مثابه‌ی هالوین

این دنیا اسم‌اش مجازی ست اما واقعیت‌اش بازنمایِ همان روابط، روحیات و تمامی ویژگی‌هایِ انسانی در دنیایِ واقعی ست. در پشتِ تمام نام‌هایِ مستعاری که در اینجا می‌نویسند یک انسان با فضیلت‌ها و رذیلت‌های انسانی حضور دارد و نفس می‌کشد.
وبلاگستان مثل جشن‌هایِ هالوین می‌ماند که همه در آن با ماسک ظاهر می‌شوند و تو تنها وقتی که با آنها به‌نحوی در رابطه قرار می‌گیری و نسبت برقرار می‌سازی، می‌توانی کمابیش چهره‌ی پشتِ این ماسک را حدس بزنی.
وقتی می‌بینی که دوست‌ای چنین غیرمنصفانه داستانِ مکاتباتِ میانِ تو و خودش را روایت می‌کند و با سهل‌انگاریِ تمام این پیام خصوصی را کامنت می‌گذارد و خوشبختانه یا متاسفانه صاحبِ وبلاگ نیز آنرا منتشر می‌سازد، علاوه بر آنکه از اینهمه دورویی متحیر می‌مانی، نسبت به ذکاوتِ این دوست نیز دچار تردید می‌گردی.
وقتی او در آخرین نامه‌اش تشکر فراوان می‌کند از روشن شدنِ بسیاری ابهامات به‌وسیله‌ی توضیحاتِ تو و در کامنت‌اش برایِ طرفِ بحث‌ات، آن نامه‌نگاری‌ها را "فرسایشی" می‌خواند، چه حس‌ای پیدا می‌کنی؟
مضافاً که به‌یاد می‌آوری اصرار و ابرام او بر ادامه‌ی بحث بسی بیش‌تر از خودِ تو بوده است.
اگر شخص ثالثی آن نامه‌ها را ببیند قضاوت خواهد کرد که چه کسی در میانه‌ی آن، زودرنجی و عصبیت از خود نشان داد.
این دو جمله را با هم قیاس کنید و ببینید که می‌توان دو زیست بود و هیچ مشکلی هم از این بابت نداشت. اولی جملاتی از آخرین نامه‌ی این دوست است و دومی جملاتی از کامنتِ او برایِ طرفِ بحثِ من:

"مخلوق جان! خيلی اشتباهات برايم روشن شد. از پاسخ روشنگر شما بسيار ممنونم... آرزوی توفيق و سلامت و سعادت برای شما دارم و باز از روشنگریِ شما برای رفع بدفهمی من بسيار ممنونم!"

"داريوش عزيز، به‌عنوان کسی که درگير بحث‌های مکاتبه‌ای فرسايشی با مخلوق بوده، به شما اطمينان می‌دهم که اين نوشته‌اش خيلی آرام و بدون عصبيت است! حالا بعد از اين پاسخ منتظر نوشته‌های عصبی‌اش هم باشيد."

۱۳۸۵ دی ۸, جمعه

در باب نقدهای ملکوتی

درباره‌ی شیوه‌ی نقدنویسی ملکوت بارها خواستم چیزی بنویسم اما انگیزه‌ی چندانی نداشتم تا اینکه در بحث بر سر " نقدِ عرفانِ اجتماعی" این انگیزه به‌حدِ کافی رسید.

1. نقدگونه‌های مغالطه‌آمیز، نادقیق و عصبی:

ملکوت: "هيچ شکی نيست که معرفت بشری در زمينه‌های متفاوت رشد می‌کند و فربه می‌شود. اما برخلاف عبدی من معتقد به گسست خارق‌العاده و زلزله‌آور در مبانی فکری بشر نيستم. هر رشد، هر چقدر هم که سريع باشد، رشدی پيوسته است و حداقل پاره‌ای از عناصر معرفت‌های پيشين را در خود دارد (و اين همه‌ی شاخه‌های علوم و معارف را در بر می‌گيرد). لذا، مدرنيته و تجدد هم وضع مشابهی دارند."
داریوش محمدپور به‌گونه‌ای سخن می‌گوید که گویی قول به گسستِ تاریخی رأیی نادر و نامعقول است. اما اولاً متفکرانی چون هانس بلومنبرگ به‌همین گسست باور دارند و میانِ ادوار تاریخی نوعی جدایی تام می‌بینند و لذا مفاهیم پایه در مدرنیته را خودبنیاد و گسسته از مفاهیم معمول در سده‌های میانه می‌دانند. (و به‌عنوانِ مثال نمی‌پذیرند که مفهوم "وجدانِ اخلاقی" در عصر جدید همان سکولارشده‌ی مفهوم "گناه" در مسیحیت باشد) و ثانیاً این مبنا در فلسفه‌ی تاریخ که ما قایل به پیوست یا گسست باشیم چندان ارتباطی به پذیرش این واقعیت ندارد که معرفت‌های جدید همیشه عناصری از معرفت‌های پیشین را در خود دارند. بحث بر سر این است که این عناصر در تیزابِ منظومه‌ی معرفتی مدرن، قرار گرفته‌اند و باز هم از حیثِ ماهیت، با تبار مدرسی یا سده‌های میانه‌ی خود فرسنگ‌ها فاصله پیدا کرده‌اند.

ملکوت: "من می‌گويم عرفان نبايد در صحنه‌ی سياست و اجتماع عنان مديريت را به دست بگيرد. عبدی می‌آيد اين عنان را به دست عرفان می‌دهد و بعد نقد عرفان می‌کند!"

خوب! مشکل این است که در این قسمت حضرتِ ملکوت سخن از باید/نباید گفته و عبدیِ کلانتری تمام حرف‌اش بر سر هست/نیست می‌باشد. عبدی عنانِ سیاست و اجتماع را به‌دستِ عرفان نمی‌دهد بلکه می‌گوید در طولِ تاریخ عرفان، نحله‌هایی عرفانی عملاً واردِ صحنه‌ی اجتماع و سیاست شده‌اند. شواهدی هم برای مدعای خود ذکر کرده که ملکوت تنها می‌تواند همان شواهد (هست‌ها) را با دلیل تخطئه کند نه اینکه از ساحتِ توصیف به محدوده‌ی هنجارها نقب بزند.

ملکوت: " خلاصه‌ی بحث اين‌که عبدی در تمام يادداشت‌های نيلگون که به نحوی به جهان اسلام مربوط است، از درک ساز و کار عدالت در شکل دادن به رفتار اجتماعی و سياسی نحله‌های مختلف فکری در عالم اسلام از ابتدا تا به حال عاجز مانده است. دليل‌اش را هم البته من خلأ اطلاعات و - اگر رخصت بدهيد – تنبلی جدی در مراجعه به متون اصيل و تاريخ‌های دست اول جهان اسلام و تأمل جدی و عميق در باورهای عارفان و فقيهان و فيلسوفان مسلمان از منظر خودشان می‌دانم."

این نحوه‌ی سخن گفتن که با تحقیر مخاطب همراه است من را به یادِ همین رویکرد از جانبِ سروش می‌اندازد که متفرعنانه نقدهای نیکفر را حقیر شمرد صرفاً به این دلیل که او حتی یکبار هم "بحارالانوار" را نخوانده است و عربی نمی‌داند!

2. ذات‌گرایی در لباس ذات‌گریزی و منطق دوگانه‌ی ملکوت:

ملکوت: "عبدی از تضاد عرفان با انسان‌گرايی (اومانيسم) سخن می‌گويد. بله، عرفان می‌تواند با انسان‌گرايی عبدی تضاد داشته باشد. اين تنها خصلت عرفان نيست. دين، دين شرعی، هم با اين تئوری تضاد پيدا می‌کند وقتی که بخواهی صورت رسمی و کليشه‌ای آن را در برابر اومانيسم قرار بدهی و به زور بخواهی آن را منجمد و متصلب نشان دهی. حرفِ من اين است که برای اثبات مدعيات پر طمطراق عبدی، نخست بايد ثابت کرد که عرفان يا اسلام ذات واحدی دارد، تغيير و تغير نمی‌پذيرد، دستخوش تفسيرهای متحول نمی‌شود و هزار و يک شرط ديگر تا مسجل کنی اين‌ها هويتی ثابت و عينی دارند، آن وقت آن را در برابر اومانيسمی بنشانی که به ظنِ‌خودت آن هم هويت و تعريفی ثابت و روشن دارد."

لازم به ذکر نیست که این سخنان، صورتِ ناشیانه‌ای از همان تئوریِ در بطن ذات‌گرایانه‌ی سروش در موردِ دین است. دین در این طرز تلقی نسبت به معرفتِ دینی لاإقتضاء می‌گردد و در واقع مشکل این تئوری نه در قرائت‌پذیر دانستن دین که در خنثی انگاشتن دین نسبت به قرائت‌های صورت پذیرفته است. دین صامت (بخوانید: کر و لال)ای که تنها مفسر آن را به‌سخن می‌آورد و این دین نمی‌تواند بر آن تفسیرها هیچ ارزش‌گذاریِ فی‌نفسه‌ای داشته باشد. این تئوری ذات‌گرایانه است چون همیشه شکست‌های دین را به گرده‌ی تفسیرهای عالمانِ دینی و عمل متدینانِ به آن دین می‌گذارد و در جهانی مثالی برایِ دین ذاتِ دست‌نایافتنی قائل است که هرگز کسی را نرسد که بر آن نقد و خرده‌ای وارد سازد.
در واقع این اسلام انسان‌محور که ایشان به آن قائل است اساساً تابه‌حال وجودِ خارجی و محقق در تاریخ نیافته است. (حتماً هم دلیل‌اش مکر کافران و غفلتِ مسلمانان بوده است!)
مضافاً بر آنکه اگر حتی فرض بگیریم که این تئوری صحیح باشد، غالباً وقتی کسی بر سر مفهومی بحث می‌کند، آن مفهوم را در معنایِ ایده‌آل‌اش تعریف کرده و به‌کار می‌گیرد. دین/عرفان/اومانیزم و سایر مفاهیم از این قبیل، ذاتِ واحد ندارند اما معنایی گوهرین دارند که به‌نحو پیشینی می‌تواند احراز گردد. بدونِ چنین توافق‌ای بر سر معنایِ آرمانی مفاهیم، بحث را باید بسیار جزیی و به‌طور مشخص در موردِ فلان موقعیتِ تاریخی و آنهم در فلان زمان و مکانِ خاص طرح نمود و اگر چنین باشد دیگر خودِ ملکوت هم مجاز نیست در پاسخ عبدی بگوید که "عرفان يک تجربه‌ی شخصی و فردی است و بدون هيچ ترديدی ورود آن به عرصه‌ی سياست و اجتماع مخرب است... تجربه‌ی عرفانی و دينی پس‌زمينه‌ی زندگی معنوی و روحانی انسان را می‌سازد و جلا می‌دهد" (تاکیدِ عبدی در اینجا بسیار به‌جاست که "تاریخ حرکتی مستقل از سلیقه‌های فردی دارد.") زیرا خودِ او نیز در اینجا، عرفان را در معنایِ ایده‌آل و ذاتی‌اش جدا از سیر تحول و تطور تاریخی آن به‌کار برده و در این حال تخطئه‌ی عبدی به‌خاطر إعمالِ همین رویکرد، چیزی جز یک بام و دو هوا بودن و توسل جستن به منطقی دوگانه نخواهد بود.

3. اصلاح‌گرایی دینی یا بزک نمودنِ کتاب و سنت:

رویکردِ اصلاح‌گرایانه‌ی ملکوت به دین همچنانکه تابع نظریاتِ عبدالکریم سروش است، دقیقاً به‌همان میزان نیز غیرروشمندانه و مغشوش است. این روش‌گریزی تا بدانجا پیش می‌رود که از "استحاله‌ی تفسیر بدونِ پیش‌فرض" به‌نادرستی حدیث راه می‌برد. حال آنکه هر کس اندک آشنایی با روش صحیح تفسیری داشته باشد می‌فهمد که واژه‌ای که در علمی متأخر (از اوائل قرنِ نوزدهم) وضع گردیده، روا نیست که بر لفظِ هزار و چهارصد سالِ قبل بار گردد. "تفسیر به رأی" به آن معنایی که ما در مباحثِ هرمنوتیک پس از شلایرماخر و سپس دیلتای می‌فهمیم زمین تا آسمان با معنایی که فلان پیشوایِ امامیة می‌فهمیده تفاوت دارد. مضافاً بر اینکه ملکوت یا جاهل است یا تجاهل می‌کند که در کتاب و سنت در موردِ فهم قرآن قریب به‌مضمونِ این حدیث فراوان می‌توان یافت. از تفسیر پیشوایانِ امامیة در بابِ "راسخون فی العلم" بگیرید تا نهیب‌های دال بر بیمار دل بودنِ آنانکه آیاتِ متشابه را به‌دلخواه تفسیر می‌کنند. از همه جالب‌تر هم استناد به این است که "اين دوزخ فرستادن‌ها از خدای عالم و رسول رحمت بعيد است" و من نمی‌دانم که ملکوت با وعیدهای مکرر جهنم به کافرین در قرآن که اکثریت قریب به اتفاق مردم جهان را شامل می‌گردد چه خواهد کرد!
گرچه امثالِ ملکوت از ذکر صریح این نکته سرباز می‌زنند، اما رویکردِ آنان به متن مقدس نشان می‌دهد که تمامی آیاتِ قرآن را به‌نحوی متشابه می‌دانند!
چنین رهیافتی در بابِ تفسیر متن بدونِ تردید هر نوع عینیت (Objectivity) در فهم را منکر بوده و پروسه‌ی فهم را رابطه‌ای یکسویه از مفسر به متن می‌داند. در این رابطه متن کاملاً منفعل و خنثی ست و تمامی تفسیرها در سوبژکتیویته و ذهنیتِ محض دست و پا می‌زنند. هیچ ملاکی برای سنجش صحت و سقم تفسیر متن در دست نیست و نهایت آنکه مدعی می‌شوند "هر تفسير بدون قاعده‌ای [از کدام قاعده سخن می‌رود؟] که سرشار از تناقض‌های درونی است در منظومه‌ی فکری ما نباید رسوخ کند" و به این ترتیب تنها رابطه‌ی درونی را میانِ تفسیر شخصی با سایر باورهای شخص معتبر می‌شمارند و نه هیچ رابطه‌ای بیرون از ذهن مفسر را.
قول به ذهنی بودنِ تفاسیر و فقدانِ ملاکِ عینی برای سنجش تفسیر، بی‌شک آنارشیزم تفسیری را به‌عنوانِ نتیجه‌ی گریزناپذیر خود در پی خواهد داشت هر چند سایه‌ای به نام عبدالکریم سروش همیشه سعی در انکار چنین استلزامی داشته و سایه‌ی سایه‌ی او (رجوع کنید به قولِ افلاطون در بابِ "تقلید") نیز در سایتِ ملکوت همین راه را رفته و به‌نحو مضحکی سخن از "قاعده" به‌میان آورده است.

4. تعصبِ متدینانه در عین انکار آن:

ملکوت: "من حقيقتاً به جهتی که نوشته‌های عبدی می‌رود خوشبين نيستم. صادقانه بگويم حس بسيار بسيار بدی دارم از شنيدن برنامه‌ی او و خواندن نوشته‌های او.. عبدی لازم نيست لای هزار لفافه از اسلام انتقاد کند. آشکارا می‌توان با اسلام در پيچيد و البته آشکارا هم بايد از منتقدان پاسخ شنيد."

این ابراز نگرانی‌ها چه معنایی دارد؟
چه کسی می‌تواند منکر گردد که ملکوت در این جملات به‌نحوی شیطنت‌آمیز عبدی را به مقابله‌ی صریح با اسلام فراخوانده است؟
نتیجه‌ی انتقادِ صریح از اسلام در نیلگونِ زمانه چه خواهد بود؟
آیا در آنصورت خودِ ملکوت اولین کسی نیست که مدعی درستی گمانه‌زنی‌هایِ خویش درباره‌ی نیتِ سو ءِ مقالاتِ عبدی گردیده و هزار و یک دلیل برایِ ناصواب بودنِ ادامه‌ی حیاتِ این بخش دست و پا می‌کند؟
همچنانکه داریوش در موردِ عبدی اتهام نیت‌خوانی را رد کرده و می‌گوید این نیات از قرائن و شواهدی در یادداشت‌های او روشن می‌گردد من نیز برایِ نشان دادنِ شدتِ تعصبِ ملکوت بر اسلام و بغض متدینانه‌ی او نسبت به هر آنچه بویِ نقدِ دین (و نه معرفتِ دینی به‌مثابه‌ی سپربلایِ دین) می‌دهد، به شبهِ تحلیل او از جملاتِ عبدی می‌پردازم:
عبدی در فراز پایانی مقاله‌ی "هراس اروپا از اسلام" چنین نگاشته است:
"آيا هراس اروپا از اسلام انعکاسي از نژادپرستي و روحيهء استعماريِ خود اروپا است يا ريشه در واقعيت دارد؟"
و ملکوت در واکنش به نفس طرح چنین سوالی می‌نویسد:
"به گمان شما پاسخ اين سئوال چی‌ست؟ عبدی خود چه پاسخی می‌دهد؟ اصلاً خود سئوال ايراد ندارد؟ چرا اين سئوال به نظر من بسيار بد طرح شده است؟ به اين دلايل: عبدی تلاش می‌کند بررسی کند آيا اسلام‌هراسی واقعيت دارد يا نه؟ خود مشهود است که هراس اروپا از مسلمانان واقعی است. اما واقعی بودن هراس اروپا از مسلمانان چه چيزی را درباره‌ی مسلمانان ثابت می‌کند؟ عملاً هيچ. برای شناختن مسلمانان از روی هراس اروپاييان نمی‌توان نتيجه‌گيری منطقی کرد. چنان‌که اگر به فرض ثابت کرديم مسلمانان عیب و ايرادهای اساسی دارند و دچار لغزش‌های عظيم فکری شده‌اند، باز هم نمی‌شود نژادپرستی يا روحيه‌ی استعماری اروپا را با استناد به آن منکر شد. جمله‌ی واپسين عبدی، جمله‌ای مغشوش و مبهم است، مگر اين‌که چنين بخوانيم‌اش: سخنانی که پاپ گفته بود عين حقيقت بود. بيچاره‌ها حق دارند از اين مسلمان‌ها بترسند. اين مسلمان‌ها واقعاً خطرناک‌اند!"

این همه آسمان و ریسمان به هم بافتن برای اثباتِ نادرستی نفس پرسش عبدی در قالبِ تحلیل آن به چه معناست؟
عبدی به‌روشنی پرسش خود را طرح کرده است. آیا هراس اروپا از اسلام ریشه در واقعیاتِ انسان‌ستیزانه‌ی این دین دارد یا ناشی از فرافکنی روحیه‌ی نژادپرستانه و استعمارگرانه‌ی غربی ست؟
با اینحال سخن انحرافی ملکوت که "این اسلام‌هراسی واقعیت دارد" و سعی او در مغشوش جلوه دادنِ پرسش عبدی بسیار سبکسرانه بوده و بدبینی ایشان نسبت به چنین پرسشی جز از تعصباتِ مسلمانی بر نمی‌آید.
در اینجا ملکوت یک مغالطه مرتکب شده و "پرسش از هراس‌آور بودنِ اسلام و آموزه‌های آن" را به‌معنایِ "واقعیت داشتن این هراس در جهانِ بیرونی" قلب نموده است.
مضافاً بر اینکه از کجای این پرسش عبدی منوط ساختن واقعیتِ خارجی اسلام‌هراسی به واقعیتِ روحیه‌ی استعماریِ غربی یا بالعکس آن، استنباط شدنی ست؟
در واقع آن مغالطه‌ی ابتدایی، نقطه‌ی عزیمتی شده برایِ طرح چنین سخن گزافی.
بی‌تردید تنها جملاتِ مغشوش و مبهم در این بحث همین فرازی ست که ملکوت نگاشته و نه آن سؤالِ موردِ بغض ایشان که عبدی طرح نموده است.

ملکوت: "من شديداً با برنامه‌های نيلگون مشکل دارم. طرح پرسش‌های ضعيف و مشوش. انگيزه‌های سياسی روشن اما در لفافه‌های متفاوت. استدلال‌های ضعيف و پر مناقشه. مدعيات جنجالی و بدون مستند... بهتر بود نیلگون در همان سايت خودش می‌ماند تا تريبونی اين‌جوری در زمانه پيدا کند. من هرگز با متحوای نيلگون در آن سايت مشکل پيدا نمی‌کردم، اما اين‌جا نه. بايد يک چيزهايی کنارش بيايید. يک تغييراتی بکند تا از اين وضع بيرون بيايد. مطلقاً حذف نبايد بشود. عبدی کلانتری با اين شيوه‌ی انديشه بايد حضور داشته باشد، اما نه حضوری يک‌تاز و بلامنازع. به هر حال جايی بايد فرق دوغ و دوشاب روشن شود."

درباره‌ی این فراز از سخنانِ ملکوت نیاز به هیچ شرح و توضیح نیست جز آنکه همان روحیه‌ی آخوندی که ملکوت آنرا به‌سخره می‌گیرد در این جملات موج می‌زند.
آیا نگارش عبدی در نیلگون یعنی حضور یکه‌تاز و بلامنازع او؟
چه چیزهایی باید در کنار نیلگونِ زمانه اضافه گردد؟
واقعیت آن است که در این طرز تلقی آخوندیِ حضرتِ ملکوت، انسان‌ها به چشم موجوداتِ تحتِ تاثیر و فاقدِ قوه‌ی تمییزی نگریسته می‌شوند که حتماً باید ندایِ هدایتِ صاحبانِ حقیقت به‌گوش آنها برسد.
لابد باید به جنابِ جامی بگوییم که بخشی را با عنوانِ "پاسخ به شبهات" در کنار نیلگونِ زمانه راه بیندازند بلکه کمی از نگرانی‌های البته حقیقت‌جویانه و مطلقاً بری از تعصباتِ دینی داریوش ملکوت را مرهم بنهد!
تازه با تمام این اوصاف ایشان مدعی‌اند که دین (اینجا: دینداری)شان بسیار مینیمال می‌باشد!
تنها تعجب‌ام از عبدیِ کلانتری ست که در دام بحث‌های فرسایشیِ ملکوت خود را گرفتار می‌سازد. چون تا آنجا که من دیده‌ام ایشان همیشه مدعی عدم پاسخ طرفِ بحثِ خود نسبت به چالش‌های مطروحه از جانبِ خویش بوده‌اند و فی‌الفور در جوابِ هر نقدی، یک یادداشت خلق کرده و توپ را به زمین حریف فرستاده‌اند.
پ.ن:
ملکوت در کامنت‌ها (و به‌نحوی نیز در متن یادداشتِ خود) مدعی شده که مخلوق با مخاطب قرار دادنِ "مهدیِ جامی" گویا او را یکی از طرفین بحث در نظر گرفته است. البته می‌توان برایِ شاهدسازی به نفع نقدهایِ خود بر فلان رسانه به هر گفته‌ای استناد کرد اما از جانبِ من گویا این توضیح لازم است که این استناد فاقدِ اعتبار بوده و من مهدیِ جامی را نه به‌عنوانِ یکی از طرفین این بحث بلکه صرفاً به‌عنوانِ نمادِ جاندار رادیو زمانه نام بردم.

۱۳۸۵ دی ۲, شنبه

بازی یلدا به دعوت نقطه الف

نگین لطف کرده و مخلوق را هم به بازیِ شبِ یلدا گرفته است. اصل بازی هم گویا از اینجا شروع شده.
بعضی چیزها را که هرگز نمی‌توانم در موردِ خودم بگویم و بعضی‌ها هم کمابیش از سنخ و محتوایِ یادداشت‌ها معلوم است. به‌قولِ راز بازیِ خطرناکی ست و باید مواظب بود.
و اما پنج نکته که احتمالاً خیلی‌تان در موردِ من نمی‌دانید:

1. بچه که بودم گمان می‌کردم یک مرضی دارم که باعث می‌شود برای مدتی کمابیش طولانی دهن‌ام را باز نگه دارم و دم و بازدم عمیقی انجام بدهم. بعدها فهمیدم اسم‌اش "خمیازه" است و بقیه هم به آن مبتلا هستند.

2. برادر بزرگِ من که دو سال از من بزرگ‌تر است و هم‌بازیِ دورانِ کودکی‌ام هست (و یکی از دل‌پذیرترین خاطراتِ من و او قلعه‌ای بود که در دنیای کودکی‌مان بر فراز دستشویی حیاتِ خانه ساخته بودیم و معاهداتی که در تقسیم کشورهای جهان یا جنگ/صلح میانِ خودمان دوتا می‌بستیم) یکبار وقتی من سه یا چهارساله بودم از روی شیطنت به من گفت که یک بچه‌ی سرراهی بوده‌ام و بابا و مامان من را از دیگران گرفته‌اند. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم که این داستان چقدر بر من تاثیر گذاشت و تا مدت‌ها چه خیال‌هایی که نکردم و چه غصه‌هایی که برای سرراهی بودن‌ام نخوردم.

3. خوب به‌یاد دارم که دوره‌ای بود در اواسطِ دبستان، که همچون دیوانگان به‌دنبالِ حس و حال خاص کودکی و دورانِ خوش بچگی‌ام می‌گشتم. واقعاً حس می‌کردم که چیزی گم کرده‌ام و چیزهایی تغییر کرده است و از این حس رنج می‌بردم. این ماجرا تقریباً برای خانواده به شکل یک معضل درآمده بود. من حتی تا گنجه و کمد هم می‌رفتم تا ببینم کودکی‌ام کجا گم شده است! حتی به اعضای خانواده اتهام "دزدیِ کودکی‌ام" را بستم.

4. من خیلی دوست دارم با آدم‌ها آشنا بشوم. آدم‌های جدید، دنیایِ جدیدی هستند و هر کدام‌شان برای من یک قصه‌ی تازه و منحصر به‌فرد. بعضی آدم‌ها برای‌ام داستانِ کوتاه هستند و بعضی بلند. تنها نمی‌دانم چرا با وجودِ اینکه علاقه‌ی فراوان به آشنایی با دیگران دارم ولی اکثراً در اتاق خودم زندگی می‌کنم. حتی خانواده گاهی به‌همین خاطر به من اعتراض می‌کنند که حضور تو در جمع اهالی خانه اصلاً حس نمی‌شود. تا آنجا که خودم را شناختم یک صمیمیتِ ظاهری/عمومی نسبت به همه دارم اما کم‌تر با کسی احساس دوستی عمیق می‌کنم.

5. در من حالاتِ عشق و نفرتِ توأمان نسبت به همه چیز وجود دارد. من دچار یک Ambivalence تمام‌عیار هستم. بخشی از این حالت ناشی از تردیدِ ویرانگری ست که در همه‌ی زندگی‌ام لانه کرده است. از تصمیم‌گیری‌ها بگیرید تا حتی احساسات و عواطف. نسبت به خودِ وبلاگ‌نویسی و برخی آدم‌های دنیایِ مجازی و حقیقی هم همینطور هستم. البته این را هم بگویم که در رابطه‌هایِ خودم زود عاشق می‌شوم و خیلی دیر فارغ. مثلاً اخیراً یک دختری سر راهِ من قرار گرفت که به بدترین شکل ممکن رابطه را تمام کرد ولی من هنوز که هنوز است و تقریباً به‌اندازه‌ی عمر رابطه از پایان‌اش می‌گذرد، به او و خنده‌هایش فکر می‌کنم و دچار احساساتِ نوستالژیک/رومانتیک می‌گردم. در ضمن من هم خیلی خوب می‌خندم و هم خیلی خوب گریه می‌کنم. ( نکته‌ی خودشیفته‌وار: وقتی گریه می‌کنم چشمهای‌ام قشنگ‌تر می‌شود!) ولی مشکل آن است که بیش از حد خوش‌خنده هستم و نه تنها نمی‌توانم جلویِ خنده‌ام را بگیرم که به هر چیز به‌ظاهر بی‌ربطی می‌خندم و خیلی هم بلند می‌خندم و همیشه هم به‌همین خاطر از جانبِ اطرافیان مشمولِ تذکر می‌گردم. (این جرزنی شیطنت‌آمیزی بود و به‌نظرم سه چهار نکته را در این بند چپاندم.)

برایِ دعوتِ دیگران به بازی، راستش آن است که دوستانِ نزدیکِ من همگی با پسورد و با خوانندگانی محدود می‌نویسند و من نیز قرار بود به‌زودی به حالِ سابق (خصوصی) بازگردم.
به‌هرحال اگر از محمد، دخو و سرانگشت صرفنظر کنیم، پنج نفر بعدی را که من به بازی می‌گیرم اینها هستند:

امیدوارم تکراری دعوت نکرده باشم! بسیاری پیشاپیش به بازی گرفته شده‌اند و برخی نیز همانندِ نی‌لبکِ عزیز مدتی ست که وبلاگ‌نویسی را به‌حالِ تعلیق درآورده‌اند یا مانندِ هدا گویا این جهانِ مجازی را ترک گفته‌اند.

پ.ن:
تمپلیتِ من در اینترنت اکسپلورر مشکلاتِ زیادی دارد از جمله اینکه لینک‌های ابتدای هر خط در صورتی که تنها یک کلمه باشند، کار نمی‌کنند. به‌هرحال آدرس یادداشتِ نگین چنین است: