مقالهی «برک و پاسخ به روشنگری» را چندین سال پیش ترجمه کردم و البته وقتی قرار بر چاپش شد، آنرا سراسر بازبینی و از نو ویرایش کردم. فرانسیس فرگوسن (استاد کنونی دانشگاه شیکاگو) روایت مختصر و مفیدی از آراء فیلسوف پرآوازهی انگلیسی بهدست میدهد. نویسنده در برخی فرازها ملاحظات انتقادی خود را نیز آورده است تا نوشته را از گزارش صرف دیدگاههای ادموند برک فراتر ببرد. امیدوارم خواندنش برای دوستان سودمند افتد!
۱۳۹۳ آبان ۱۸, یکشنبه
۱۳۹۳ آبان ۱۱, یکشنبه
پرسش از «مبارزهی طبقاتی»
گویا از دیدگاه مارکسیستی به تاریخ اهمیتی ندارد که بر ایرانیان دولت ساسانی حکمران باشد یا دولت اعراب، مهم آن است که در هیچیک از این دو دوره تغییری در ساخت استثمارگر قدرت مرکزی رخ نداده است؛ دیوانسالاری غارتگر در هر دو دوره در پی تقویت طبقهی حاکم بوده است و دهقانان و پیشهوران در تمامی این دوران مورد ظلم و تبعیض واقع شدهاند. تا جایی که من فهمیدهام ایدهی «مبارزهی طبقاتی» یکسره از دیدگاهی جهانوطنی برمیآید و هیچ ملاحظهی ملی یا میهنی در آن نمیتوان سراغ گرفت. مهم آن است که دهقانان میتوانستند مبارزهی طبقاتی را به ساخت اصلی قدرت و روابط اجتماعی مستقر معطوف دارند و نه به صرف ستیز یک دهقان با یک مامور جمعآوری مالیات. طبقهی دهقانی باید توان آنرا پیدا میکرد که قدرت سیاسی را به چنگ آورد و هرگز فریب واسطهگری شاه متظاهر به بیخبری را میان کارگزاران دولت و تودههای عصیانگر نخورد. نگاه چپ به تاریخ ایران باستان میگوید که از پی جنبش عدالتخواهانهی مزدکی (با همین مکانیزم فریبکاری) طبقهی واسط دیگری با نام «دهگان» که آمیزهای دهقانی – اداری بود سر برآورد و یگانه پیروز آن جدال خونین شد. اما همین واقعیت تاریخی مگر نشاندهندهی ویژگی همنهادی و امتزاج در مبارزهی طبقاتی نیست؟ اگر دهقانان (طبقهی ناب دهقانی؟) میتوانستند در دورهای از تاریخ ایران به تصاحب قدرت سیاسی دست یابند چه رخ میداد؟ پذیرش این ایده که «پادشاهی به انحراف کشیده شده» نداریم و اصل نظام پادشاهی چیزی جز انحراف نیست چه بود؟ آیا دولت ماهیتاً فسادآور و واضع و مقوم تبعیض و مانع رشد فردیت طبقاتی است؟ آیا کوشش برای سرنگونی دولت و طبقهی حاکم بهفرجامی جز جایگزینی طبقهای ناآزموده و حریصتر میانجامد؟
۱۳۹۳ شهریور ۱۰, دوشنبه
حذف تاریخی
تا همین اندکی که من کاویدم چنین بهنظر میرسد که بسیاری از تاریخنگاران و تحلیلگران تنها نقش روحانیون و پیشهوران را در جنبش مشروطه برجسته کردهاند و حضور اثرگذار بسیاری از دگراندیشان مشروطهخواه (بابیان، ازلیان و بهائیان) را در آن خیزش سرنوشتساز آگاهانه یا ناآگاهانه نادیده گرفتهاند.
۱۳۹۳ شهریور ۶, پنجشنبه
خلقیات «رهبر ملی»
از محمدعلی فروغی نامهای یافت شده خطاب به دوستی ناشناس و در پاسخ به اتهامات محمد مصدق. تاریخ نگارش آن باید بین تیر ۱۳۰۵ تا خرداد ۱۳۰۶ (سالهای آغازین سلطنت پهلوی) باشد چرا که فروغی اشارهی صریحی دارد به پیشنهاد رضاشاه پهلوی و مستوفی الممالک برای پذیرش وزارت جنگ. مصدق (در نطقی احساسی و آتشین) به فروغی اتهام وطنفروشی و خیانت میزند آنهم با دو دروغ بزرگ: اعادهی حق کاپیتولاسیون به روسیه و تصدیق مطالبات دولت انگلیس از ایران. اولی کذب محض است و روایت فروغی نشان میدهد که تنها تقاضای روسها آن بوده که حالا که این حق از ما گرفته شده، از دیگر دول نیز سلب شود (چنانکه او میگوید در عقد معاهدات اخیر با ترکیه و لهستان نیز بر الغای کاپیتولاسیون تصریح کرده است) و دومی داستانی است که آغازش به سالهای واپسین سلطنت قاجار (پس از جنگ جهانی اول) بازمیگردد و بهقول فروغی اگر انتقادی هست باید خطاب به کسانی باشد که برای دولت ایران قرض درست کردهاند و نه آنانکه با مذاکرات (در کابینهی سردار سپه تا کنون) بریتانیا را از بیش از نصف دعاوی خود عقب راندهاند و با شروع روند بازپرداخت آن از بیاعتباری دولت (نزد جهانیان) جلوگیری کردهاند. در این نامه و دفاعیات فروغی در برابر مصدق چهبسا نکتههای ظریفی هست از شناخت روحیهای که بعدها کشور را به مرز بیثباتی و بنبست سیاسی کشاند.
پارهای از مرقومهی فروغی را که نشانگر دیدگاه او به شخصیت مصدق است اینجا میآورم: «من در دورهی پنجم شورای ملی، که باز ایشان وکالت داشتند، دیده بودم که با اصرار فوقالعاده مکرر به آقای میرزا حسینخان پیرنیا (مؤتمن الملک)، که رئیس مجلس بودند، حمله میکردند و آن مرد محترم را مورد تنقید با لحن شدید قرار میدادند. ... در این موقع هم از حملات آقای مصدق نسبت به خودم، با اینکه خیانتی نکردهام، بر تعجبم افزود. چون بیانات ایشان را تا آخر خواندم، دیدم درد شدیدی در دل دارند از اینکه بنده مدت زیادی در کابینههای متوالی وزیر و اخیراً رئیسالوزرا بودهام... پس مشکلم راجع به آقای مصدق حل شد و دانستم اقتضای طبیعتش این است و به علاوه هر کس برای پیشرفت کار خود، بر حسب ذوق و فطرت خویش، راهی را اختیار میکند؛ مصدق هم این راه را اختیار کرده است که بیجهت یا با جهت به اشخاص حمله کند و در راه دلسوزی وطن اظهار شجاعت نماید. مختصر، جوان است و جویای نام آمده است. اظهار مسلمانی هم که مایه ندارد. در مجلس شورای ملی قرآن از جیب یا شمایل از بغل درمیآوریم و زهرهی همه کس را آب میکنیم. با این تفصیل، کار به کام است و کیست که بتواند در مسلمانی و وطندوستی مصدق شک نماید. اما رویهی من غیر از این است و تو میدانی که از اول عمر خود تا کنون نه شارلاتانی کردهام، نه خودستایی؛ نه هوچی بودهام، نه آنتریکباز؛ ... تنها ادعای من این است که به قدر قوه در خدمت به مملکت کوشیدهام و با اشخاصی که همقدم شدهام صمیمیت داشتهام و ... از خیانتکاری احتراز کردهام... و اگر در این مشروحه از خودم و مصدق حرفی میزنم برای خودستایی یا تضیع او نیست؛ حقیقت حال را بیان میکنم و باقی را به خدا بازمیگذارم. زیرا هر چند هیچ وقت قرآن و شمایل از جیب و بغل بیرون درنیاوردهام، کاملاً معتقدم که در عالم حقیقتی هست و... هو نعم الوکیل.»
رجوع کنید به:
«سیاستنامهی ذکاءالملک» (مقالهها، نامهها و سخنرانیهای محمدعلی فروغی)، به اهتمام ایرج افشار و هرمز همایونپور، نشر کتاب روشن، چاپ دوم، ۱۳۹۰، صفحات ۲۸۸ تا ۲۹۴
در همین زمینه:
دکتر محمد مصدق و محمدعلی فروغی: دو روش و منش سیاستورزی در ایران معاصر / علی میرفطروس
پارهای از مرقومهی فروغی را که نشانگر دیدگاه او به شخصیت مصدق است اینجا میآورم: «من در دورهی پنجم شورای ملی، که باز ایشان وکالت داشتند، دیده بودم که با اصرار فوقالعاده مکرر به آقای میرزا حسینخان پیرنیا (مؤتمن الملک)، که رئیس مجلس بودند، حمله میکردند و آن مرد محترم را مورد تنقید با لحن شدید قرار میدادند. ... در این موقع هم از حملات آقای مصدق نسبت به خودم، با اینکه خیانتی نکردهام، بر تعجبم افزود. چون بیانات ایشان را تا آخر خواندم، دیدم درد شدیدی در دل دارند از اینکه بنده مدت زیادی در کابینههای متوالی وزیر و اخیراً رئیسالوزرا بودهام... پس مشکلم راجع به آقای مصدق حل شد و دانستم اقتضای طبیعتش این است و به علاوه هر کس برای پیشرفت کار خود، بر حسب ذوق و فطرت خویش، راهی را اختیار میکند؛ مصدق هم این راه را اختیار کرده است که بیجهت یا با جهت به اشخاص حمله کند و در راه دلسوزی وطن اظهار شجاعت نماید. مختصر، جوان است و جویای نام آمده است. اظهار مسلمانی هم که مایه ندارد. در مجلس شورای ملی قرآن از جیب یا شمایل از بغل درمیآوریم و زهرهی همه کس را آب میکنیم. با این تفصیل، کار به کام است و کیست که بتواند در مسلمانی و وطندوستی مصدق شک نماید. اما رویهی من غیر از این است و تو میدانی که از اول عمر خود تا کنون نه شارلاتانی کردهام، نه خودستایی؛ نه هوچی بودهام، نه آنتریکباز؛ ... تنها ادعای من این است که به قدر قوه در خدمت به مملکت کوشیدهام و با اشخاصی که همقدم شدهام صمیمیت داشتهام و ... از خیانتکاری احتراز کردهام... و اگر در این مشروحه از خودم و مصدق حرفی میزنم برای خودستایی یا تضیع او نیست؛ حقیقت حال را بیان میکنم و باقی را به خدا بازمیگذارم. زیرا هر چند هیچ وقت قرآن و شمایل از جیب و بغل بیرون درنیاوردهام، کاملاً معتقدم که در عالم حقیقتی هست و... هو نعم الوکیل.»
رجوع کنید به:
«سیاستنامهی ذکاءالملک» (مقالهها، نامهها و سخنرانیهای محمدعلی فروغی)، به اهتمام ایرج افشار و هرمز همایونپور، نشر کتاب روشن، چاپ دوم، ۱۳۹۰، صفحات ۲۸۸ تا ۲۹۴
در همین زمینه:
دکتر محمد مصدق و محمدعلی فروغی: دو روش و منش سیاستورزی در ایران معاصر / علی میرفطروس
۱۳۹۳ شهریور ۵, چهارشنبه
دنیا بداند
یکی از پُربسامدترین کلمات قصار مسئولان جمهوری اسلامی (که هیچیک مسئولیت هیچکدام از گندهای سه دهه و نیم اخیر را به گردن نگرفتهاند) آن است که انگشت اشارهی دست راست را بلند کنند و با نگاهی خیره به مخاطبان و درانداختن چین و چروکی خاص بر جبین بگویند «دنیا بداند ...». اما دنیا دقیقاً چه چیزی را باید بداند؟ در ادامهی این تعبیر کلیشهای معمولاً چیزهایی میآید که در عرصهی احکام توصیفی، نظام مقدس یا اساساً آنرا ندارد یا پیشتر داشته و اکنون از دست داده است، یعنی دنیا باید چیزی را بداند که خلاف واقع است (و در هر حال حضرات دروغ میگویند) و در عرصهی احکام هنجاری همان گندهگوییها و رجزخوانیهای آشنا و کهنه برای قدرتهای جهانی است (و در هر حال حضرات هذیان میگویند). گویا واضع این سنخ جملات باز هم خمینی باشد. به چند نمونه از این «دنیا بداند...»ها توجه بفرمائید:
«دنیا بداند که هر گرفتاریای که ملت ایران و ملل مسلمین دارند از اجانب است، از آمریکاست.» خمینی، ۴ آبان ۱۳۴۳
«همه دنیا بداند که خلع سلاح مقاومت عقیدهای باطل است» قاسم سلیمانی، ۹ مرداد ۱۳۹۳
«دنیا بداند ما تحریم را ظالمانه میدانیم و مطمئن هستیم پایههای تحریم شکسته است» حسن روحانی،۲۰ مرداد ۱۳۹۳
«دنیا باید بداند غزه تنها نیست» هاشمی رفسنجانی، ۲ مرداد ۱۳۹۳
«دنیا بداند ما روی عزت، استقلال، منافع ملی و ارزشهایمان معامله نمیکنیم» حسن روحانی، ۱۰ اسفند ۱۳۹۲
«دنیا بداند امام ما بهار است» اسفندیار رحیممشائی، ۲۰ اسفند ۱۳۹۱
«دنیا بداند که جهان در نهایت در دستان فرزند امیرالمومنین (ع) خواهد بود» [آیتالله] حسن ممدوحی، ۲۹ تیر ۱۳۹۳
«دنیا بداند ما وارثان شعب ابوطالبیم» محمود افتخاری (تارنمای تابناک)، ۳۱ تیر ۱۳۸۹
«دنیا بداند بوکوحرام از اسلام بیگانه است و اینها اصلاً مسلمان نیستند» مکارم شیرازی، ۴ شهریور ۱۳۹۳
«دنیا بداند که دوره زمانی ایران برای حل مساله هستهای نامحدود نخواهد بود» حسن روحانی، ۱۹ شهریور ۱۳۹۲
«دنیا بداند تا آخر پای خط شهدا هستیم» محمود احمدینژاد، ۲۶ بهمن ۱۳۹۱
«دنیا بداند که ایران هیچگاه به دنبال جنگ و خشونت نبوده است» سید محمد حسینی (وزیر سابق ارشاد)، ۳ اسفند ۱۳۹۰
«دنیا بداند بازار روحانیت در ایران همچنان گرم است» محمدعلی موحدیکرمانی (امامجمعهی تهران)، ۱۵ دی ۱۳۹۱
«دنیا بداند دیگر تهدید یا تحریم در برابر این ملت بزرگ تاثیرگذار نیست» حسن روحانی، ۱۵ مرداد ۱۳۹۳
«دنیا بداند صهیونیستها رفتنی هستند» محمود احمدینژاد (در جمع مردم جنوب لبنان)، ۲۴ مهر ۱۳۸۹
«دنیا بداند ایران زیر بار حرف زور نخواهد رفت» [آیتالله] علوی گرگانی، ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
«دنیا بداند دعای خیر مراجع پشت سر وزیر امور خارجه ایران است» [حجة الاسلام و المسلمین] محمدصادق صالحیمنش (استاندار قم در مراسم ختم والدهی جناب وزیر)، ۱۲ دی ۱۳۹۲
دنیا قریب چهل سال است که دارد از ما پیام دریافت میکند و به دانستههای خود میافزاید. این میان، ما خودمان چه چیز را باید بدانیم؟ «ما باید بدانیم...» کلیشهی مهجور و مناسبتری است و گمان کنم پیششرط «دنیا بداند...» باشد. نخستینش هم اینکه: ما باید بدانیم که خانوادهی انقلاب اسلامی هرگز اهلی نمیشوند و رسم مملکتداری نمیآموزند.
«دنیا بداند که هر گرفتاریای که ملت ایران و ملل مسلمین دارند از اجانب است، از آمریکاست.» خمینی، ۴ آبان ۱۳۴۳
«همه دنیا بداند که خلع سلاح مقاومت عقیدهای باطل است» قاسم سلیمانی، ۹ مرداد ۱۳۹۳
«دنیا بداند ما تحریم را ظالمانه میدانیم و مطمئن هستیم پایههای تحریم شکسته است» حسن روحانی،۲۰ مرداد ۱۳۹۳
«دنیا باید بداند غزه تنها نیست» هاشمی رفسنجانی، ۲ مرداد ۱۳۹۳
«دنیا بداند ما روی عزت، استقلال، منافع ملی و ارزشهایمان معامله نمیکنیم» حسن روحانی، ۱۰ اسفند ۱۳۹۲
«دنیا بداند امام ما بهار است» اسفندیار رحیممشائی، ۲۰ اسفند ۱۳۹۱
«دنیا بداند که جهان در نهایت در دستان فرزند امیرالمومنین (ع) خواهد بود» [آیتالله] حسن ممدوحی، ۲۹ تیر ۱۳۹۳
«دنیا بداند ما وارثان شعب ابوطالبیم» محمود افتخاری (تارنمای تابناک)، ۳۱ تیر ۱۳۸۹
«دنیا بداند بوکوحرام از اسلام بیگانه است و اینها اصلاً مسلمان نیستند» مکارم شیرازی، ۴ شهریور ۱۳۹۳
«دنیا بداند که دوره زمانی ایران برای حل مساله هستهای نامحدود نخواهد بود» حسن روحانی، ۱۹ شهریور ۱۳۹۲
«دنیا بداند تا آخر پای خط شهدا هستیم» محمود احمدینژاد، ۲۶ بهمن ۱۳۹۱
«دنیا بداند که ایران هیچگاه به دنبال جنگ و خشونت نبوده است» سید محمد حسینی (وزیر سابق ارشاد)، ۳ اسفند ۱۳۹۰
«دنیا بداند بازار روحانیت در ایران همچنان گرم است» محمدعلی موحدیکرمانی (امامجمعهی تهران)، ۱۵ دی ۱۳۹۱
«دنیا بداند دیگر تهدید یا تحریم در برابر این ملت بزرگ تاثیرگذار نیست» حسن روحانی، ۱۵ مرداد ۱۳۹۳
«دنیا بداند صهیونیستها رفتنی هستند» محمود احمدینژاد (در جمع مردم جنوب لبنان)، ۲۴ مهر ۱۳۸۹
«دنیا بداند ایران زیر بار حرف زور نخواهد رفت» [آیتالله] علوی گرگانی، ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
«دنیا بداند دعای خیر مراجع پشت سر وزیر امور خارجه ایران است» [حجة الاسلام و المسلمین] محمدصادق صالحیمنش (استاندار قم در مراسم ختم والدهی جناب وزیر)، ۱۲ دی ۱۳۹۲
دنیا قریب چهل سال است که دارد از ما پیام دریافت میکند و به دانستههای خود میافزاید. این میان، ما خودمان چه چیز را باید بدانیم؟ «ما باید بدانیم...» کلیشهی مهجور و مناسبتری است و گمان کنم پیششرط «دنیا بداند...» باشد. نخستینش هم اینکه: ما باید بدانیم که خانوادهی انقلاب اسلامی هرگز اهلی نمیشوند و رسم مملکتداری نمیآموزند.
۱۳۹۳ شهریور ۴, سهشنبه
در نقد «تراژدی پروتستانتیزم اسلامی»
I
مقدمهی بحث بهگونهای نوشته شده است که گویا میرحسین موسوی آزادانه در خانهی خود لمیده و همراه با چای قندپهلو به کارهای گذشتهی خود و مطالعهی تاریخ سرگرم است. «بزک حصر» تنها عنوانی است که میتوان به این دیپاچه داد.
II
مقدمهی بحث بهگونهای نوشته شده است که گویا میرحسین موسوی آزادانه در خانهی خود لمیده و همراه با چای قندپهلو به کارهای گذشتهی خود و مطالعهی تاریخ سرگرم است. «بزک حصر» تنها عنوانی است که میتوان به این دیپاچه داد.
II
نقلقولها بسیار فراوان است، چندانکه اغراق نیست اگر بگوییم بیش از نیمی از مقاله (نزدیک هفتاد درصد) را اشغال کرده است. آنگونه که من آموختهام به این نمیگویند تحقیق بلکه بیشتر و حداکثر نقل قول مستقیم (و گاه گزارش) آرای دیگران است. نویسنده آنقدر هنر نداشته است که دستکم پارهی بزرگتری را به روایتگری اختصاص دهد و این تنها برآمده از تنبلی قلم و ناآشنایی با نگارش محققانه است (صد البته من ترجیح میدهم که بیشتر نقل قول کتابها را بخوانم تا آرای خود قوچانی را، اما این پسند شخصی و طعنهآمیز چیزی از وظیفهی ایشان بهعنوان «دانشجو» کم نمیکند).
III
قوچانی استعداد خوبی برای کنار هم چیدن سطرهای کتب مختلف دارد (دقیقاً همان موهبت خدادادی که اکبر گنجی هم بهخوبی آنرا داراست) و همهی این گفتآوردهای متورم را (بهفراخور ادعاهایش) شاهد قرار داده است.
IV
نقل قولی که از خمینی برای رد سخن طبری آورده شده است هرگز نشاندهندهی بصیرت او دربارهی سرانجام اندیشههای دینپیرایی به استبداد هولناک دینی نیست. خمینی صرفاً (همانند عادت دوران کهنسالیاش) مشتی فحش و ناسزا نثار حکمیزاده کرده است و تبار او را به عبدالوهاب رسانده و باز هم نسبت به آنکس که سرچشمهی این افکار دانسته دهندریدگی کرده است. شگفت آنکه نخستین بنیانگذار جمهوری وحشت دینی در ایران، دیدگاه دوران جوانیاش چیزی جز اسلامگرایی و همهنگام عربستیزی (گونهای ملیتگرایی منحط شیعی) نبوده است!
V
پاکدینی احمد کسروی هرگز قیاسپذیر با نابگرایی وحشیانهی کالون یا نمونههای سلفی جهان اسلام نیست. این داوری فقط میتواند از صاحبقلمی سر بزند که در وادی اندیشه یکسره بیقید و در وادی عمل بهتمامی بیاصول/بیپرنسیپ است. تا جایی که من میفهمم کسروی (جز افراطهایش در کتابسوزی که از نوع کتابها هم میتوان استشمام کرد که بیشتر به دلبستگیهای زبانپیرایانهاش بازمیگشت تا دیدگاه دینی او) کاملاً هوادار آزادی دینی، قانون مدنی مدرن، حقوق شهروندی و ارزش فردیت بود. برخلاف مدعای قوچانی دربارهی نابگرایان، کسروی فقه و عرفان را با هم هدف قرار داد و ستیزش با فقیهان منجر به گرایشهای عرفانی در او نشد.
VI
تاکید شریعت سنگلجی بر حرام بودن صور و مجسمهسازی (بهدلیل شرکآمیزبودنش) هیچ ربطی به متون نخستین پروتستانی ندارد. در واقع، برابرنهادهی بومی تمایز پروتستانها و کاتولیکها اینجا منحل است. در این فقره، آن مرحوم یکسره به رای فقهای شیعه صحه گذاشته است و «حرمت تجسیم» یک باور کاملاً سنتی و معهود در کل تاریخ فقه اسلامی بوده است. هیچ بدعت یا تشخیص انحراف از اسلام اولیه در مثال قوچانی وجود ندارد، سهل است که طرح این نمونه نقض غرضی است که نویسنده بر آن تفطن نیافته است.
VII
آموزهی رجعت چیزی جز خیالپردازی همراه با کینهی شیعیان از تاریخ نیست. آوردن چنین مثالی (رد رجعت بهعنوان اصول اعتقادی امامیه توسط شریعت سنگلجی) تنها نشاندهندهی ناآشنایی نویسنده با الهیات اسلامی و نادرستی کلیت حکم قوچانی است. درست همانگونه که از آیات قرآن ولایت امام اول شیعیان بیرونآمدنی نیست، مالیخولیای رجعت هم استخراجپذیر نخواهد بود. از همینجا میخواهم به نقد اصلی بر این مقاله وارد شوم: دینپیرایی بهکلی و ضرورتاً منجر به خشونت، نارواداری یا تشکیل حکومت دینی نمیشود. دینپیرایی روش دارد، گونههای تاریخی دارد و هرگز نمیتوان بر تمامی پیکرهی آن مهر بطلان زد.
VIII
چهبسا آرای حاج یوسف شعار (به نقل قوچانی) یگانه شاهد کمابیش متناسب با مدعای ارتباط [پارهای] حرکتهای اصلاح دینی با رادیکالیزم سیاسی است. اما (چنانکه در بند پیشین گفته شد) هیچ رابطهی ضروریای میان نواندیشی دینی (در تفسیر قرآن یا تاریخ اسلام) با پاگیری نهضتهای مسلحانهی دههی چهل وجود ندارد (از مکتب طالقانی فقط مجاهدین خلق زاده نشده است) و قوچانی هم جز آوردن قصههای بیشمار از این و آن کوششی برای مدلل کردن چنین سخن گزافی انجام نداده است. افزون بر این، پارهای اصول تفسیری طالقانی (از جمله تاویل متشابهات بر اساس احادیث) رویکردی یکسره سنتی در فهم قرآن است. بهعنوان نمونهای دیگر، انکار عصمت (به معنایی که اکنون مصطلح است) در تاریخ شیعه پیشینه دارد و ابداع آن حاجی یا این آیتالله نیست.
IX
در نتیجهگیری مقاله خود قوچانی مدعی درستی و سومندی «نقد درونگفتمانی نواندیشی و روشنفکری و اصلاحطلبی دینی» شده است. اما مرز چنین چیز خوبی را با آن چیزهای بد مشخص نکرده است، چون در ذهن خود نویسنده هم مرزها چندان مشخص نیست. برخلاف نقلقول تقی رحمانی، اصلاحگران دینی نخواستهاند «زندگی را از دین تهی کنند» تا خلاء آن سبب پر شدن محتوای دینی با گرایشهای بنیادگرایانه شود. نابگرایان البته خواستند زندگی بشر را بیش از آنچه راستکیشان تمایل داشتند از درونمایههای دینی لبریز کنند، اما دینپیرایان معاصر دستکم دین را در حوزهی خصوصی فرد دیندار تمام و کمال و با قدرت هر چه تمامتر (از جهت تزریق عرفان به ایمان دینی) بر جا نگه داشتند، یعنی مرز نابگرایی و دینپیرایی نه در ذهنیت قوچانی روشن است و نه در اندیشهی تقی رحمانی. در کل، متفکران ملی – مذهبی ما نه ساختار ذهنی منظمی داشتهاند، نه مطالعات اسلامی چشمگیری و نه بهتبع زبان پذیرفتنی و روشنی برای تقریر و توجیه ادعاهایشان. البته در پایان مقاله دو مدال افتخار نصیب جواد طباطبایی و محمدرضا نیکفر شده است که بدون تصریح قوچانی هم این دو (البته با لحاظ تفاوتهایی که با هم دارند) جایگاه خود را دارا بودند و چنین مدحی بر وزن علمی مقاله هیچ نمیافزاید.
X
مدعای محمد قوچانی فیالجمله درست است اما بالجمله چیزی جز حکمی کلی و بیتوجه به جزئیات مهم تاریخی و فکری نیست. بهعنوان نمونه ملکیان حتماً در زمرهی نواندیشان دینی دستهبندی میشود و کارهایی که در حوزهی دینپیرایی انجام داد روشمندتر از کل اسلاف اوست (البته بیتوجهی و ناآشنایی او به/با امر سیاسی و تاکید غیرواقعی بر تحول فردی بهجای تحول نهادها خود کاستی بزرگی است). او در مرز میان روشنفکری دینی و اصلاح دینی قدم بر میدارد و به گمان من تا کنون در این بندبازی (از جهت دقت و نظم و نظام فکری) کامیاب بوده است. اما قوچانی ملکیان را هم با سروش و شبستری و دیگران همگروه میکند و چنین مقولهبندیهایی از زمرهی بیدقتیهای معهود و مشهود نویسنده است. بهفرجام، قوچانی نتوانسته است مرز میان اندیشهی دینی و قدرت سیاسی را بهدرستی روشن کند، تا توانسته برای هر دو سوی معادله داستان و قصه نقل کرده است اما در برقراری پیوند میان این دو ناکام مانده است. بهباور من چنین پیوندی بسیار ظریف و جزئی است و تشخیص و تبیین آن نیازمند ژرفنگری و باریکبینی که از عهدهی قوچانی تخصصاً بیرون است و چه پسندیده است که انسانها (با شناخت راستین از خودشان) کاری را به دوش نگیرند که از پس بهسرانجامرساندنش بر نمیآیند!
پسنوشت:
مقالهی متعالی سردبیر پر از غلطهای چاپی و دستوری است. افزون بر این، عکسی که از علیاکبر حکمیزاده کار کردهاند متعلق به جوانی احمد کسروی است. اینگونه خطاها برای نشریهای که مدعی وزانت و پیشتازی است چندان بخشودنی نخواهد بود.
III
قوچانی استعداد خوبی برای کنار هم چیدن سطرهای کتب مختلف دارد (دقیقاً همان موهبت خدادادی که اکبر گنجی هم بهخوبی آنرا داراست) و همهی این گفتآوردهای متورم را (بهفراخور ادعاهایش) شاهد قرار داده است.
IV
نقل قولی که از خمینی برای رد سخن طبری آورده شده است هرگز نشاندهندهی بصیرت او دربارهی سرانجام اندیشههای دینپیرایی به استبداد هولناک دینی نیست. خمینی صرفاً (همانند عادت دوران کهنسالیاش) مشتی فحش و ناسزا نثار حکمیزاده کرده است و تبار او را به عبدالوهاب رسانده و باز هم نسبت به آنکس که سرچشمهی این افکار دانسته دهندریدگی کرده است. شگفت آنکه نخستین بنیانگذار جمهوری وحشت دینی در ایران، دیدگاه دوران جوانیاش چیزی جز اسلامگرایی و همهنگام عربستیزی (گونهای ملیتگرایی منحط شیعی) نبوده است!
V
پاکدینی احمد کسروی هرگز قیاسپذیر با نابگرایی وحشیانهی کالون یا نمونههای سلفی جهان اسلام نیست. این داوری فقط میتواند از صاحبقلمی سر بزند که در وادی اندیشه یکسره بیقید و در وادی عمل بهتمامی بیاصول/بیپرنسیپ است. تا جایی که من میفهمم کسروی (جز افراطهایش در کتابسوزی که از نوع کتابها هم میتوان استشمام کرد که بیشتر به دلبستگیهای زبانپیرایانهاش بازمیگشت تا دیدگاه دینی او) کاملاً هوادار آزادی دینی، قانون مدنی مدرن، حقوق شهروندی و ارزش فردیت بود. برخلاف مدعای قوچانی دربارهی نابگرایان، کسروی فقه و عرفان را با هم هدف قرار داد و ستیزش با فقیهان منجر به گرایشهای عرفانی در او نشد.
VI
تاکید شریعت سنگلجی بر حرام بودن صور و مجسمهسازی (بهدلیل شرکآمیزبودنش) هیچ ربطی به متون نخستین پروتستانی ندارد. در واقع، برابرنهادهی بومی تمایز پروتستانها و کاتولیکها اینجا منحل است. در این فقره، آن مرحوم یکسره به رای فقهای شیعه صحه گذاشته است و «حرمت تجسیم» یک باور کاملاً سنتی و معهود در کل تاریخ فقه اسلامی بوده است. هیچ بدعت یا تشخیص انحراف از اسلام اولیه در مثال قوچانی وجود ندارد، سهل است که طرح این نمونه نقض غرضی است که نویسنده بر آن تفطن نیافته است.
VII
آموزهی رجعت چیزی جز خیالپردازی همراه با کینهی شیعیان از تاریخ نیست. آوردن چنین مثالی (رد رجعت بهعنوان اصول اعتقادی امامیه توسط شریعت سنگلجی) تنها نشاندهندهی ناآشنایی نویسنده با الهیات اسلامی و نادرستی کلیت حکم قوچانی است. درست همانگونه که از آیات قرآن ولایت امام اول شیعیان بیرونآمدنی نیست، مالیخولیای رجعت هم استخراجپذیر نخواهد بود. از همینجا میخواهم به نقد اصلی بر این مقاله وارد شوم: دینپیرایی بهکلی و ضرورتاً منجر به خشونت، نارواداری یا تشکیل حکومت دینی نمیشود. دینپیرایی روش دارد، گونههای تاریخی دارد و هرگز نمیتوان بر تمامی پیکرهی آن مهر بطلان زد.
VIII
چهبسا آرای حاج یوسف شعار (به نقل قوچانی) یگانه شاهد کمابیش متناسب با مدعای ارتباط [پارهای] حرکتهای اصلاح دینی با رادیکالیزم سیاسی است. اما (چنانکه در بند پیشین گفته شد) هیچ رابطهی ضروریای میان نواندیشی دینی (در تفسیر قرآن یا تاریخ اسلام) با پاگیری نهضتهای مسلحانهی دههی چهل وجود ندارد (از مکتب طالقانی فقط مجاهدین خلق زاده نشده است) و قوچانی هم جز آوردن قصههای بیشمار از این و آن کوششی برای مدلل کردن چنین سخن گزافی انجام نداده است. افزون بر این، پارهای اصول تفسیری طالقانی (از جمله تاویل متشابهات بر اساس احادیث) رویکردی یکسره سنتی در فهم قرآن است. بهعنوان نمونهای دیگر، انکار عصمت (به معنایی که اکنون مصطلح است) در تاریخ شیعه پیشینه دارد و ابداع آن حاجی یا این آیتالله نیست.
IX
در نتیجهگیری مقاله خود قوچانی مدعی درستی و سومندی «نقد درونگفتمانی نواندیشی و روشنفکری و اصلاحطلبی دینی» شده است. اما مرز چنین چیز خوبی را با آن چیزهای بد مشخص نکرده است، چون در ذهن خود نویسنده هم مرزها چندان مشخص نیست. برخلاف نقلقول تقی رحمانی، اصلاحگران دینی نخواستهاند «زندگی را از دین تهی کنند» تا خلاء آن سبب پر شدن محتوای دینی با گرایشهای بنیادگرایانه شود. نابگرایان البته خواستند زندگی بشر را بیش از آنچه راستکیشان تمایل داشتند از درونمایههای دینی لبریز کنند، اما دینپیرایان معاصر دستکم دین را در حوزهی خصوصی فرد دیندار تمام و کمال و با قدرت هر چه تمامتر (از جهت تزریق عرفان به ایمان دینی) بر جا نگه داشتند، یعنی مرز نابگرایی و دینپیرایی نه در ذهنیت قوچانی روشن است و نه در اندیشهی تقی رحمانی. در کل، متفکران ملی – مذهبی ما نه ساختار ذهنی منظمی داشتهاند، نه مطالعات اسلامی چشمگیری و نه بهتبع زبان پذیرفتنی و روشنی برای تقریر و توجیه ادعاهایشان. البته در پایان مقاله دو مدال افتخار نصیب جواد طباطبایی و محمدرضا نیکفر شده است که بدون تصریح قوچانی هم این دو (البته با لحاظ تفاوتهایی که با هم دارند) جایگاه خود را دارا بودند و چنین مدحی بر وزن علمی مقاله هیچ نمیافزاید.
X
مدعای محمد قوچانی فیالجمله درست است اما بالجمله چیزی جز حکمی کلی و بیتوجه به جزئیات مهم تاریخی و فکری نیست. بهعنوان نمونه ملکیان حتماً در زمرهی نواندیشان دینی دستهبندی میشود و کارهایی که در حوزهی دینپیرایی انجام داد روشمندتر از کل اسلاف اوست (البته بیتوجهی و ناآشنایی او به/با امر سیاسی و تاکید غیرواقعی بر تحول فردی بهجای تحول نهادها خود کاستی بزرگی است). او در مرز میان روشنفکری دینی و اصلاح دینی قدم بر میدارد و به گمان من تا کنون در این بندبازی (از جهت دقت و نظم و نظام فکری) کامیاب بوده است. اما قوچانی ملکیان را هم با سروش و شبستری و دیگران همگروه میکند و چنین مقولهبندیهایی از زمرهی بیدقتیهای معهود و مشهود نویسنده است. بهفرجام، قوچانی نتوانسته است مرز میان اندیشهی دینی و قدرت سیاسی را بهدرستی روشن کند، تا توانسته برای هر دو سوی معادله داستان و قصه نقل کرده است اما در برقراری پیوند میان این دو ناکام مانده است. بهباور من چنین پیوندی بسیار ظریف و جزئی است و تشخیص و تبیین آن نیازمند ژرفنگری و باریکبینی که از عهدهی قوچانی تخصصاً بیرون است و چه پسندیده است که انسانها (با شناخت راستین از خودشان) کاری را به دوش نگیرند که از پس بهسرانجامرساندنش بر نمیآیند!
پسنوشت:
مقالهی متعالی سردبیر پر از غلطهای چاپی و دستوری است. افزون بر این، عکسی که از علیاکبر حکمیزاده کار کردهاند متعلق به جوانی احمد کسروی است. اینگونه خطاها برای نشریهای که مدعی وزانت و پیشتازی است چندان بخشودنی نخواهد بود.
۱۳۹۳ شهریور ۲, یکشنبه
خطهی خط خطی
در نامهنگاری با غربیها و از جمله اساتید خارجی باید لب مطلب و اصل خواسته را خلاصه و روشن بگوئید و تمام! بدبختانه ویژگی معلمانهی توضیح واضحات و زیادهگویی غیرضروری خستهکننده (همان إطناب مُمل) از قدیم الایام در خلقیات من رسوخ کرده (تحصیل در آن جزیرهی متروک دانش هم بیتاثیر نبود) و تا هنوز که هنوز است نتوانستهام از آن رهایی یابم. به این بیفزایید ویژگی نکبتبار تعارفات و تصحیحات و تشریفات ایرانیمآبانه را که برای آنان چندان درکپذیر یا حتی معقول نیست. حال اگر رگههایی از خودکاوی، خودزنی، تحقیر نفس و بیباوری به خویشتن را نیز به آن گُل و سبزهی پیشین افزون کنیم چه بوستانی خواهد شد! مجموعهی این عادات ویرانگر، یک نامهنویسی ساده را برای من بدل به وسواسی چندین ساعته با فرآوردههایی عجیب کرده است. راه نجاتی هم گویا متصور نیست مگر تمرین مرگبار بر ترک چیزهایی که با ذهن و ضمیر آدم عجین شده است.
۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه
۱۳۹۳ مرداد ۹, پنجشنبه
پابوسنامه
وحید رهبانی در «کابوسنامه» تصویر ندارد اما فراوان حرف زده است. من از پیشاجرای او (خطابه برای تماشاگران) میآغازم تا درونمایهی کار و سپس پایان نمایش.
۱. کارگردان پیش از اجرا وارد سالن میشود و با شور و هیجانی بیمبنا به ستایش از تجربهگران (بهتعبیر خودش) میپردازد. بهویژه میگوید «شما برگزیده و فرهیختهاید چرا که خود را به ترافیک شمال نفروختید!» که منظورش دقیقاً دارای مفهوم مخالف است: آنان که برای تعطیلات در جادهی شمال بهنحو میلیمتری در حال پیشروی اند مشتی آدم عامی و میانمایه بیش نیستند. کف زدن او برای تماشاگر در پایان سخنرانی (که با یکی دو دست دیگر از جبههی مخاطبین همراه شد) قبح ختامی بود بر این چاپلوسی عوامگرایانه.
۲. او در میانهی گفتار خود مدعی شد که چنین سبکی از تئاتر در هیچکجا سابقه نداشته و آنان برای نخستینبار چنین چیزی را ابداع کردهاند و در بروشور هم باز تاکید کرده است که سبکی با نام «کابوسنامه» را (که نه نمایشنامه است و نه فیلمنامه) به ثبت جهانی رساندهاند و در گفتگو با «تیوال» هم تصریح کرده است که «این نوع تئاتر را رایت کردهایم و ازینپس هر کس در هر کجای جهان بخواهد چنین اجرایی به روی صحنه ببرد باید کپیرایتش را از ما بخرد» (بگذریم که در ادامه مدعی «کشف راز تاثیرگذاری هنر نمایش» هم شده است آنهم با صرف «بستن چشمان تماشاگر» و بهکارگیری دیگر حواس). چنین مدعیاتی کمی تا قسمتی بوی خودبزرگبینی جهانسومی میدهد و من تا مدرک معتبر بر صحت آن نبینم ترجیح میدهم باورش نکنم.
۳. از زمرهی ادعاهای یکسره نادرست کارگردان که چاشنی ستایش از مخاطبان بود یکی هم اینکه گفت «شماها با دیگران فرق دارید چون به تماشای کاری آمدهاید که هیچ تبلیغی در هیچکجا برای آن نشده است» و این سخن را درست زمانی بر زبان میآورد که هنوز در گوشی همراه من صفحهی مخصوص این نمایش در تارنمای «تیوال» باز بود و از همان طریق هم بلیط گرفته بودم. مظلومنمایی و ژست نادیدهگرفتهشدن از سوی مسئولان و جامعهی تئاتری البته اثرگذار است اما بد نیست که کمی هم محتاط و به فکر دست و پا کردن شواهد درخور باشیم.
۴. در طول اجرا از چند داستان به دیگری در رفت و آمدیم. اما پس از ماجرای رمال و زایمان و ماساژور و نیش مار ناگهان به وادی جنگ و دفاع مقدس و شهیدان کربلایی و حاج ابراهیم همت در میغلتیم. کارگردان در متنی که برای تماشاگر چشمبسته میخواند همت را «رستم واقعی ایران» لقب میدهد. خب! اینجا رستمشناسی البته چندین دیدگاه رویارو دارد و یکسره نسبی است. ولی تاکید فراوان وحید رهبانی بر تقدس جنگ هشت ساله در دوران کنونی معنایی جز کسب حاشیهی امن و یافتن سوراخ دعا ندارد. رویکرد کارگردان را با خواندن بروشور بهتر در مییابیم آنجا که در نامهاش خطاب به طراح بروشور میگوید: «مثلاً از همین صفحهی دومی که سیاه است، میتوان بهعنوان صفحهای، برای جا دادن چندین جمله استفاده کرد. و همزمان در این صفحه میتوانیم یک چفیه داشته باشیم یا طرح پلاک یک شهید.» این کارها در هنر مسخشدهی سی و پنج سال اخیر به دیدگان ما آشنا و تاسفانگیز است، چرا که در حکم لگد محکمتر به گور محتضری با نام «تئاتر ملی» است.
۵. خودشیفتگی بدخیمی در کارگردان مشاهدهپذیر بود، چه آنزمان که پشت در سالن «رکنالدین خسروی» منتظر ایستاده بودیم و میدیدیم که او خطاب به دوستانش با شور و شوقی بیپایان از اجراهایش در اروپا سخن میگفت و چه وقتی که برای ما خطبه میخواند و چه در بروشور کذایی که باز هم ادعاهای باکرگی، ناببودن و بینظیر بودن کار را میخوانیم. افزون بر اینها، در فرازهای پایانی نامه به طراح بیچاره چنین نوشته شده است: «عکس من در این بروشور، لازم است که بزرگتر باشد. حضور دوربین در این عکس و کلمهی کَنون روی بندش، از چیزهایی است که باید در بروشور خوب دیده شوند. ... پینوشت: کلمهی کَنون را به انگلیسی بنویسید.»
۶. کارگردان در پایان نمایش با اعتمادبهنفسی هولناک خطاب به تجربهگران چنین فرمان داد: «بروشور ما را از اول تا آخر باید بخوانید!». افزون بر اینکه دانسته نیست این «باید» از کدام منبع معرفتی یا هنجاری میآید، من کل بروشور را خواندم و بهنظرم نصف حجم توضیحات (مشخصاً چاپ نامهنگاری با طراح نگونبخت) کاملاً زائد و حذفشدنی بود.
۷. ارزش این کار بدون تردید کمتر از پانزده هزار تومان است (چرا که بهتصریح خود کارگردان نه هزینهی دکور داشتند نه پروژکتور نه طراح لباس نه خیاط و نه هیچ چیز دیگر نمایشهای معمول مگر موسیقی).
۸. بستهبودن چشمها گاه (به دارازی چندین و چند دقیقه) بهجای اینکه تصویرسازی ذهنی را تقویت کند، سبب هجوم انواع و اقسام خطورات و خاطرات و افکار و پندارهای شخصی میشد که آدم را یکسره از اجرا و مسیر زیگزاگ آن دور و پرت میکرد.
۹. چشمبندهای بنجول و آزاردهندهای که به ما داده شد و برای بیش از یک ساعت و اندی به چشمانمان بود، از میانهی اجرا تا چندی پس از اتمام نمایش سبب چشمدرد میشد چرا که فشار بیش از حدی به صورت وارد میکرد.
در پایان:
بیضایی هم اگر در کارهایش شهیدان (قربانیان آن جنگ شوم) را برتر از رستم و اسطورههای باستان مینشاند و در میانهی اجرا اذان میگفت و به آذینبندی و آرایش و تقدیس آن دوران میپرداخت (که نه در آغازش بیتقصیر بودیم و نه در به درازا کشیدهشدنش)، حتماً هجده سال ممنوع الصحنه نمیشد و بسی بیشتر از این هنرمندان نوآموز و متبختر میتوانست فرصت کار و سود و عافیت برای خودش فراهم کند.
پیشنهاد:
بهجای دیدن چنین نمایش بیمایهای بهتر است به تماشای فیلم زیبای «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» از بهروز افخمی (با بازی خوب مهدی فخیمزاده) بروید.
۱. کارگردان پیش از اجرا وارد سالن میشود و با شور و هیجانی بیمبنا به ستایش از تجربهگران (بهتعبیر خودش) میپردازد. بهویژه میگوید «شما برگزیده و فرهیختهاید چرا که خود را به ترافیک شمال نفروختید!» که منظورش دقیقاً دارای مفهوم مخالف است: آنان که برای تعطیلات در جادهی شمال بهنحو میلیمتری در حال پیشروی اند مشتی آدم عامی و میانمایه بیش نیستند. کف زدن او برای تماشاگر در پایان سخنرانی (که با یکی دو دست دیگر از جبههی مخاطبین همراه شد) قبح ختامی بود بر این چاپلوسی عوامگرایانه.
۲. او در میانهی گفتار خود مدعی شد که چنین سبکی از تئاتر در هیچکجا سابقه نداشته و آنان برای نخستینبار چنین چیزی را ابداع کردهاند و در بروشور هم باز تاکید کرده است که سبکی با نام «کابوسنامه» را (که نه نمایشنامه است و نه فیلمنامه) به ثبت جهانی رساندهاند و در گفتگو با «تیوال» هم تصریح کرده است که «این نوع تئاتر را رایت کردهایم و ازینپس هر کس در هر کجای جهان بخواهد چنین اجرایی به روی صحنه ببرد باید کپیرایتش را از ما بخرد» (بگذریم که در ادامه مدعی «کشف راز تاثیرگذاری هنر نمایش» هم شده است آنهم با صرف «بستن چشمان تماشاگر» و بهکارگیری دیگر حواس). چنین مدعیاتی کمی تا قسمتی بوی خودبزرگبینی جهانسومی میدهد و من تا مدرک معتبر بر صحت آن نبینم ترجیح میدهم باورش نکنم.
۳. از زمرهی ادعاهای یکسره نادرست کارگردان که چاشنی ستایش از مخاطبان بود یکی هم اینکه گفت «شماها با دیگران فرق دارید چون به تماشای کاری آمدهاید که هیچ تبلیغی در هیچکجا برای آن نشده است» و این سخن را درست زمانی بر زبان میآورد که هنوز در گوشی همراه من صفحهی مخصوص این نمایش در تارنمای «تیوال» باز بود و از همان طریق هم بلیط گرفته بودم. مظلومنمایی و ژست نادیدهگرفتهشدن از سوی مسئولان و جامعهی تئاتری البته اثرگذار است اما بد نیست که کمی هم محتاط و به فکر دست و پا کردن شواهد درخور باشیم.
۴. در طول اجرا از چند داستان به دیگری در رفت و آمدیم. اما پس از ماجرای رمال و زایمان و ماساژور و نیش مار ناگهان به وادی جنگ و دفاع مقدس و شهیدان کربلایی و حاج ابراهیم همت در میغلتیم. کارگردان در متنی که برای تماشاگر چشمبسته میخواند همت را «رستم واقعی ایران» لقب میدهد. خب! اینجا رستمشناسی البته چندین دیدگاه رویارو دارد و یکسره نسبی است. ولی تاکید فراوان وحید رهبانی بر تقدس جنگ هشت ساله در دوران کنونی معنایی جز کسب حاشیهی امن و یافتن سوراخ دعا ندارد. رویکرد کارگردان را با خواندن بروشور بهتر در مییابیم آنجا که در نامهاش خطاب به طراح بروشور میگوید: «مثلاً از همین صفحهی دومی که سیاه است، میتوان بهعنوان صفحهای، برای جا دادن چندین جمله استفاده کرد. و همزمان در این صفحه میتوانیم یک چفیه داشته باشیم یا طرح پلاک یک شهید.» این کارها در هنر مسخشدهی سی و پنج سال اخیر به دیدگان ما آشنا و تاسفانگیز است، چرا که در حکم لگد محکمتر به گور محتضری با نام «تئاتر ملی» است.
۵. خودشیفتگی بدخیمی در کارگردان مشاهدهپذیر بود، چه آنزمان که پشت در سالن «رکنالدین خسروی» منتظر ایستاده بودیم و میدیدیم که او خطاب به دوستانش با شور و شوقی بیپایان از اجراهایش در اروپا سخن میگفت و چه وقتی که برای ما خطبه میخواند و چه در بروشور کذایی که باز هم ادعاهای باکرگی، ناببودن و بینظیر بودن کار را میخوانیم. افزون بر اینها، در فرازهای پایانی نامه به طراح بیچاره چنین نوشته شده است: «عکس من در این بروشور، لازم است که بزرگتر باشد. حضور دوربین در این عکس و کلمهی کَنون روی بندش، از چیزهایی است که باید در بروشور خوب دیده شوند. ... پینوشت: کلمهی کَنون را به انگلیسی بنویسید.»
۶. کارگردان در پایان نمایش با اعتمادبهنفسی هولناک خطاب به تجربهگران چنین فرمان داد: «بروشور ما را از اول تا آخر باید بخوانید!». افزون بر اینکه دانسته نیست این «باید» از کدام منبع معرفتی یا هنجاری میآید، من کل بروشور را خواندم و بهنظرم نصف حجم توضیحات (مشخصاً چاپ نامهنگاری با طراح نگونبخت) کاملاً زائد و حذفشدنی بود.
۷. ارزش این کار بدون تردید کمتر از پانزده هزار تومان است (چرا که بهتصریح خود کارگردان نه هزینهی دکور داشتند نه پروژکتور نه طراح لباس نه خیاط و نه هیچ چیز دیگر نمایشهای معمول مگر موسیقی).
۸. بستهبودن چشمها گاه (به دارازی چندین و چند دقیقه) بهجای اینکه تصویرسازی ذهنی را تقویت کند، سبب هجوم انواع و اقسام خطورات و خاطرات و افکار و پندارهای شخصی میشد که آدم را یکسره از اجرا و مسیر زیگزاگ آن دور و پرت میکرد.
۹. چشمبندهای بنجول و آزاردهندهای که به ما داده شد و برای بیش از یک ساعت و اندی به چشمانمان بود، از میانهی اجرا تا چندی پس از اتمام نمایش سبب چشمدرد میشد چرا که فشار بیش از حدی به صورت وارد میکرد.
در پایان:
بیضایی هم اگر در کارهایش شهیدان (قربانیان آن جنگ شوم) را برتر از رستم و اسطورههای باستان مینشاند و در میانهی اجرا اذان میگفت و به آذینبندی و آرایش و تقدیس آن دوران میپرداخت (که نه در آغازش بیتقصیر بودیم و نه در به درازا کشیدهشدنش)، حتماً هجده سال ممنوع الصحنه نمیشد و بسی بیشتر از این هنرمندان نوآموز و متبختر میتوانست فرصت کار و سود و عافیت برای خودش فراهم کند.
پیشنهاد:
بهجای دیدن چنین نمایش بیمایهای بهتر است به تماشای فیلم زیبای «آذر، شهدخت، پرویز و دیگران» از بهروز افخمی (با بازی خوب مهدی فخیمزاده) بروید.
۱۳۹۳ مرداد ۷, سهشنبه
نهادها و نظم جهانی
I
ستیز با بن و بنیاد نهادهای برساختهی بشر (با عصارهای چون «دولت») معنایی جز بازگشت به عهد غارنشینی ندارد. بهبود آنها، افزایش کاراییشان (متناسب با نیازهای امروزین) و مهار شرورشان البته سخن دیگری است و در جای خود بایسته و خردمندانه خواهد بود. انبوهی از ادبیات چپ از اینگونه نهادستیزی متورم است.
II
اگر بخواهم با خودم روراست باشم، نهاد دین هم پارهای از تجربهی انسانی است که باید بتواند خود را با هاضمهی آدم معاصر سازگار کند. عرصهی سخن در رفتار اجتماعی و سیاستگذاری دولتی و خصوصی جریان دارد. در وادی نظریهپردازی میتوان از بسیار سازگارسازیهای پرتکلف، برداشتهای غیرروشمند و توجیههای مصلحتگرایانه سخن گفت. آنجا البته من تمام قد از تفسیرهای راستکیشانه پشتیبانی میکنم (درست به این دلیل که هماورد را باید در صورت تاریخی، یکپارچه و زورمندانهاش بر زمین زد). اما وادی عمل قاعدهی قاطعی دارد: سکولاریزاسیون (با قید «[تا اطلاع ثانوی] از بالا» در خطهی خاورمیانه).
III
شگفتانگیز است که نگاه شاعرانه به جهان واقع چقدر در میان ما هواخواه دارد! جمهوری مقدس پارهای از اسباب بقای خود را مدیون همین نگاه ناپخته و رمانتیک است. فراموش نمیکنم که زهرا رهنورد در روزهای جنبش سبز در کمال نادانی گفته بود «آرزو دارم که روزی کشورمان بدون زندان باشد» (باید کسی از رهنورد میپرسید که در درازای تاریخ، نهاد جزایی عرفی زیانمندتر بوده است یا نهاد دین که خود بسا شعبات مجازات دینی دارد؟). همانند این جمله را بس فراوان از این و آن (فعال سیاسی، مدنی یا فیسبوکی) میشنویم. اما جامعهی بدون زندان چیست؟ جنگل. حتی اگر بپذیریم که بخشی از جنایات فردی ریشههای صرفاً ژنتیکی یا روانتنی (غیرارادی) دارد باز هم آسایشگاهها یا مراکز ویژهی نگهداری این قبیل بیماران کمابیش همان کارکرد را دارد و بههرحال جداسازی کسانی که از هنجارهای اجتماعی و امروزین تخطی کنند امری ناگزیر است. (همین داستان دربارهی مفهوم «صلح» نیز برقرار است که از اساس بهمعنای مدیریت [تا حد ممکن] کمهزینهی جنگی است که ضرورت داشته باشد. اما صلح در نگاه شاعرانه همانا مدینهی فاضله یا بهشت موعود خداوند است که هیچ رانهای جز خیرخواهی، احدی را به کاری بر نمیانگیزد).
ستیز با بن و بنیاد نهادهای برساختهی بشر (با عصارهای چون «دولت») معنایی جز بازگشت به عهد غارنشینی ندارد. بهبود آنها، افزایش کاراییشان (متناسب با نیازهای امروزین) و مهار شرورشان البته سخن دیگری است و در جای خود بایسته و خردمندانه خواهد بود. انبوهی از ادبیات چپ از اینگونه نهادستیزی متورم است.
II
اگر بخواهم با خودم روراست باشم، نهاد دین هم پارهای از تجربهی انسانی است که باید بتواند خود را با هاضمهی آدم معاصر سازگار کند. عرصهی سخن در رفتار اجتماعی و سیاستگذاری دولتی و خصوصی جریان دارد. در وادی نظریهپردازی میتوان از بسیار سازگارسازیهای پرتکلف، برداشتهای غیرروشمند و توجیههای مصلحتگرایانه سخن گفت. آنجا البته من تمام قد از تفسیرهای راستکیشانه پشتیبانی میکنم (درست به این دلیل که هماورد را باید در صورت تاریخی، یکپارچه و زورمندانهاش بر زمین زد). اما وادی عمل قاعدهی قاطعی دارد: سکولاریزاسیون (با قید «[تا اطلاع ثانوی] از بالا» در خطهی خاورمیانه).
III
شگفتانگیز است که نگاه شاعرانه به جهان واقع چقدر در میان ما هواخواه دارد! جمهوری مقدس پارهای از اسباب بقای خود را مدیون همین نگاه ناپخته و رمانتیک است. فراموش نمیکنم که زهرا رهنورد در روزهای جنبش سبز در کمال نادانی گفته بود «آرزو دارم که روزی کشورمان بدون زندان باشد» (باید کسی از رهنورد میپرسید که در درازای تاریخ، نهاد جزایی عرفی زیانمندتر بوده است یا نهاد دین که خود بسا شعبات مجازات دینی دارد؟). همانند این جمله را بس فراوان از این و آن (فعال سیاسی، مدنی یا فیسبوکی) میشنویم. اما جامعهی بدون زندان چیست؟ جنگل. حتی اگر بپذیریم که بخشی از جنایات فردی ریشههای صرفاً ژنتیکی یا روانتنی (غیرارادی) دارد باز هم آسایشگاهها یا مراکز ویژهی نگهداری این قبیل بیماران کمابیش همان کارکرد را دارد و بههرحال جداسازی کسانی که از هنجارهای اجتماعی و امروزین تخطی کنند امری ناگزیر است. (همین داستان دربارهی مفهوم «صلح» نیز برقرار است که از اساس بهمعنای مدیریت [تا حد ممکن] کمهزینهی جنگی است که ضرورت داشته باشد. اما صلح در نگاه شاعرانه همانا مدینهی فاضله یا بهشت موعود خداوند است که هیچ رانهای جز خیرخواهی، احدی را به کاری بر نمیانگیزد).
۱۳۹۳ مرداد ۳, جمعه
Naburimannu
دستنوشتهی استاد گرانقدرم را میخواندم. آنجا بهمناسبتی نام این اخترشناس بزرگ بابلی آمده است. او تحت حکمرانی داریوش اول (پادشاه هخامنشی) در مطالعاتش دربارهی خورشیدگرفتگی به نتایجی دقیقتر از بطلمیوس و کپرنیک دست یافته بود. وا حیرتا!
۱۳۹۳ مرداد ۲, پنجشنبه
انجمن ملایان
صرفاً جهت تذکار و خالی نبودن عریضه عرض میکنم:
چرا دولت حسن روحانی (موسوم به «تدبیر و امید») به ریاست نابجای خسروپناه بر «انجمن حکمت و فلسفه» پایان نمیدهد و او را برکنار نمیکند؟ تصدیگری عبدالحسین خان بر آن انجمن سابق و موسسهی پژوهشی فعلی هیچ کم از حکومت صدرالدین شریعتی بر دانشگاه علامه ندارد. برکناری دومی (بهدرستی) با سوت و کف همراه بود اما گویا برای خلع اولی حتی تقاضایی هم در کار نیست. کاری به این پرسش ندارم که آیا با این عزل و نصبها بهراستی چیزی تغییر میکند یا خیر. اما انتصاب آن آدم بر این انجمن هیچ چیز جز دهنکجی به اهل فلسفه نبود (اعوانی با همهی سرسپردگیاش دستکم سوادی داشت و عزم اندکی برای حفظ شأن علمی دم و دستگاهش. پر واضح است که هیچیک از این دو ویژگی را حاج آقای مذکور ندارد).
چرا دولت حسن روحانی (موسوم به «تدبیر و امید») به ریاست نابجای خسروپناه بر «انجمن حکمت و فلسفه» پایان نمیدهد و او را برکنار نمیکند؟ تصدیگری عبدالحسین خان بر آن انجمن سابق و موسسهی پژوهشی فعلی هیچ کم از حکومت صدرالدین شریعتی بر دانشگاه علامه ندارد. برکناری دومی (بهدرستی) با سوت و کف همراه بود اما گویا برای خلع اولی حتی تقاضایی هم در کار نیست. کاری به این پرسش ندارم که آیا با این عزل و نصبها بهراستی چیزی تغییر میکند یا خیر. اما انتصاب آن آدم بر این انجمن هیچ چیز جز دهنکجی به اهل فلسفه نبود (اعوانی با همهی سرسپردگیاش دستکم سوادی داشت و عزم اندکی برای حفظ شأن علمی دم و دستگاهش. پر واضح است که هیچیک از این دو ویژگی را حاج آقای مذکور ندارد).
۱۳۹۳ مرداد ۱, چهارشنبه
پدر، پسر و روح القدس
I
تا کنون به این اندیشیدهاید که پدر عیسی ناصری (بر فرض وجود تاریخی پسرش) چقدر رنج کشیده است؟ فکر کنید فرزندی داشته باشید که به ناگاه خداوند ادعای پدریاش را کند. تکلیف چیست؟ کدام دادگاه میتواند حق حضانت فرزند را تعیین کند؟ کدامین محکمه بر فراز حق سرپرستی خدا قرار دارد؟ شوربختانه آن نجار نگونبخت با بد کسی طرف شده بود وگرنه شاید میتوانست حق طبیعی پدر بودنش را در برابر ادعای عجیب خداوند (بخوانید: پسر ناخلفش) بهدست آورد.
II
عیسی عقدهی آسمانی داشت؟ از اینکه پدرش آدمیزاد باشد احساس حقارت میکرد؟ وگرنه چرا فرزندی باید اینقدر بکوشد تا شجرهنامهاش را مستقیماً و بیواسطه به خدا برساند؟
رونوشت: پولس قدیس
تا کنون به این اندیشیدهاید که پدر عیسی ناصری (بر فرض وجود تاریخی پسرش) چقدر رنج کشیده است؟ فکر کنید فرزندی داشته باشید که به ناگاه خداوند ادعای پدریاش را کند. تکلیف چیست؟ کدام دادگاه میتواند حق حضانت فرزند را تعیین کند؟ کدامین محکمه بر فراز حق سرپرستی خدا قرار دارد؟ شوربختانه آن نجار نگونبخت با بد کسی طرف شده بود وگرنه شاید میتوانست حق طبیعی پدر بودنش را در برابر ادعای عجیب خداوند (بخوانید: پسر ناخلفش) بهدست آورد.
II
عیسی عقدهی آسمانی داشت؟ از اینکه پدرش آدمیزاد باشد احساس حقارت میکرد؟ وگرنه چرا فرزندی باید اینقدر بکوشد تا شجرهنامهاش را مستقیماً و بیواسطه به خدا برساند؟
رونوشت: پولس قدیس
۱۳۹۳ تیر ۳۱, سهشنبه
جای خالی خیلی چیزها
هر چه فکر میکنم میبینم جای نشریهای وزین و آکادمیک با عنوان «مطالعات سامی» یا دقیقتر بگویم «مطالعات یهودی» در ایران خالی است. لطفاً به من نگویید که با وجود ذیجود هفت آسمان حاج آقا نواب یا (از آن خندهدارتر) با اخبار ادیان حاج آقا ابطحی در این راه گامهای بلندی برداشتهایم و دیگر نیازی به مجلهی ویژه و جداگانه نیست!
پسنوشت:
دستبرقضا، هر دو نشریهی مذکور به سرنوشت «توقف انتشار» دچار شدهاند.
پسنوشت:
دستبرقضا، هر دو نشریهی مذکور به سرنوشت «توقف انتشار» دچار شدهاند.
۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه
دولت و حریم خصوصی
دولت حق دارد مکالمات شهروندان را شنود کند درست به همان دلیل که وظیفه دارد امنیت شهروندان را حفظ کند. اعتراضهای حقوقبشری بهجای خود مناسب و تعدیلکنندهی دولت مقتدر است (تا به دولت متجاوز در معنای غیردموکراتیک بدل نشود)، اما همه نیک میدانیم که وظایف دولت و حقوق بشر همپوشانی کامل ندارند و در حوزههایی از یکدیگر جدا میشوند. [در اینجا] مهم نتیجه است؛ اگر آنچه فعالان حقوق بشر «دخالت در حوزهی خصوصی شهروند» مینامند شرط لازم برای «پیشگیری از فعالیتهای تروریستی» باشد هر آینه نه تنها مجاز است که ضرورت تام دارد.
۱۳۹۳ تیر ۲۳, دوشنبه
جنبش سبز؛ پایان رهبری از درون و تثبیت گفتار محافظهکارانه
این یادداشت من بهمناسبت پنجمین سالگرد جنبش سبز است. در آن کوشش شده تا از دیدگاهی کمابیش محافظهکارانه به سنجش آن خروش ملی پرداخته شود. طبعاً انگیزهی نوشتنش را وامدار دعوت محمدرضا نیکفر هستم. گمان میکنم وقت آن رسیده است تا فوران بغض و امید خود را در آن دوران به نقد بکشیم. هدف از نگارش این متن نیز چیزی جز این نبود و امیدوارم در این راه توانسته باشد هر چند اندک سودمند افتد.
۱۳۹۳ تیر ۱۴, شنبه
از میان میبرم یا از میان میروم؟
چهارشنبه، بیستم دی ماه ۱۳۵۷
سرلشکر خسروداد، فرماندهی هوانیروز ارتش شاهنشاهی اعلام کرده است: «اگر شاه برود من پیش از آنکه خمینی پیروزمندانه بازگردد، قم و مشهد را با خاک یکسان خواهم کرد».
چهبسا نخستین و بنیادیترین آموزهی محافظهکاری آن باشد که هیچ نهادی را نمیتوان برانداخت و یکسره نابود کرد، بلکه تنها میتوان و میبایست به نوسازی، تغییر و ترمیم آن دست یازید. ازینجهت، سخن (بخوانید: لاف گزاف) این فرماندهی ارتش چندان فرقی با سازش دیگر همقطارانش با خمینی و اعلام بیطرفی در نبرد میان تمدن و توحش نداشت. شاه باید دههها پیش از آنکه کار به اینجا میکشید روحانیت را بهخوبی میشناخت و مطابق با درک واقعیتمندانهاش از پدیدهی قم و مشهد به سیاستگزاریهای فرهنگی و اقتصادی در راستای دگرگونسازی اولویتها و توانمندیهای اربابان مذهب شیعه همت میگماشت. جریان خمینی در حوزه غالب نبود اما پیشینهی تاریخی چشمگیری داشت. اگر اتحاد شوم روشنفکران و ملایان برقرار نمیشد و از لقاح نامشروع آنان بختک انقلاب اسلامی زاده نمیشد، شاید اکنون در موقعیت دیگری بهسر میبُردیم.
سرلشکر خسروداد، فرماندهی هوانیروز ارتش شاهنشاهی اعلام کرده است: «اگر شاه برود من پیش از آنکه خمینی پیروزمندانه بازگردد، قم و مشهد را با خاک یکسان خواهم کرد».
چهبسا نخستین و بنیادیترین آموزهی محافظهکاری آن باشد که هیچ نهادی را نمیتوان برانداخت و یکسره نابود کرد، بلکه تنها میتوان و میبایست به نوسازی، تغییر و ترمیم آن دست یازید. ازینجهت، سخن (بخوانید: لاف گزاف) این فرماندهی ارتش چندان فرقی با سازش دیگر همقطارانش با خمینی و اعلام بیطرفی در نبرد میان تمدن و توحش نداشت. شاه باید دههها پیش از آنکه کار به اینجا میکشید روحانیت را بهخوبی میشناخت و مطابق با درک واقعیتمندانهاش از پدیدهی قم و مشهد به سیاستگزاریهای فرهنگی و اقتصادی در راستای دگرگونسازی اولویتها و توانمندیهای اربابان مذهب شیعه همت میگماشت. جریان خمینی در حوزه غالب نبود اما پیشینهی تاریخی چشمگیری داشت. اگر اتحاد شوم روشنفکران و ملایان برقرار نمیشد و از لقاح نامشروع آنان بختک انقلاب اسلامی زاده نمیشد، شاید اکنون در موقعیت دیگری بهسر میبُردیم.
۱۳۹۳ خرداد ۲۷, سهشنبه
داعش، سلیمانی و مجاهدین
I
در بحثهای اخیر راجع به داعش و چشمداشت ممکن از سپاه و ستایش از سردار ملی تروریست حاج قاسم سلیمانی چیزی که بسیار گزنده بود تکرار ترجیعبند «خارجنشین» است که بهکارگیران، آنرا برابرنهادهی «عافیتطلب» و حتی «ملیت ایرانی منقضی شده» میدانند. من هنوز در ایران ساکنم و گمان میکنم هیچ توهینی بدتر از «خارجنشین» خطاب به یک هموطن نیست. در دوران خوشبینی و شور و امید خیالی «جنبش سبز» خودم در این سرا همین تعبیر را چندینبار نثار مخالفان جنبش یا مدعیان رهبری آن از بیرون مرزها کردم. کسانی که این روزها با نظامیان اسلامی احساس همسنگری دارند نیز عمدتاً در جو بنفش بهسر میبرند و امید است که با فروکشکردن آرزوهای دستنیافتنی از دولت روحانی چهبسا اندکی واقعبینانهتر به اوضاع ایران بنگرند و در برآورد نسبت اهداف و روشها به تخمینهای معقولتری دست پیدا کنند. مدافعان محترم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که مدعی درک ضرورت مقطع کنونیاند، خوب است به یاد آورند که ما یکبار در جنگ هشت ساله با تبهکاران وطنی همسنگر شدیم و هنوز که هنوز است سرگرم درو کردن فرآوردههای شوم و فاجعهبارش هستیم. ماجرای فعلی که از اساس بیش از حد بزرگنمایی شده و هرگز در قد و قوارهی دفاع بهاصطلاح مقدس نیست. برای بهدستآوردن چشماندازی کمابیش پذیرفتنی از آیندهی این کشور بایسته است که یکبار برای همیشه بر سر پاسخ این پرسش به توافق برسیم که «آیا اولویت نخست جمهوری اسلامی منافع ملی است یا ایدئولوژی دینی؟». صد البته که پیشینهی این رژیم حتی طرح چنین سوالی را بیمعنا کرده است اما در این خطه اغلب ضرورت دارد که بر سر بدیهیات بحث کنیم بلکه به نگاه مشترکی برسیم.
II
باقیماندههای مجاهدین خلق در پایگاه لیبرتی چند نفرند؟ این «حومهی بغداد» کجاست؟ چقدر احتمال دارد که داعش به آن «حومه» برسد؟ چقدر احتمال دارد که جمهوری اسلامی بتواند («بخواهد»ش مسلم است) از این بحران منطقهای برای نابودی بقایای مجاهدین بهره ببرد؟ چقدر احتمال دارد که آمریکا این میان مانع تبانی دولت مالکی و رژیم اسلامی برای به سر انجام رساندن چنین پروژهی شومی شود؟ اگر وحشیان «دولت اسلامی عراق و شام» عامل قتل عام مجاهدین شناخته شوند آنگاه بار مسئولیت این جنایت از دوش هر دو دولت ایران و عراق برداشته میشود. گمان کنم صرف شیعیبودن آنان برای کشتارشان کفایت کند و دیگر کسی به مخالفتشان با حکومت شیعی کشورشان توجهی نمیکند. توافق بر سر انتقال بازماندههای مجاهدین از عراق به اروپا چه شد؟ مریم رجوی برای سرعتبخشیدن به روند نجات زندگی اعضای سازمانش دقیقاً چه غلطی کرده است؟ من (شاید هم بیجهت) نگران این هممیهنان فسیلشدهیمان هستم.
در بحثهای اخیر راجع به داعش و چشمداشت ممکن از سپاه و ستایش از سردار ملی تروریست حاج قاسم سلیمانی چیزی که بسیار گزنده بود تکرار ترجیعبند «خارجنشین» است که بهکارگیران، آنرا برابرنهادهی «عافیتطلب» و حتی «ملیت ایرانی منقضی شده» میدانند. من هنوز در ایران ساکنم و گمان میکنم هیچ توهینی بدتر از «خارجنشین» خطاب به یک هموطن نیست. در دوران خوشبینی و شور و امید خیالی «جنبش سبز» خودم در این سرا همین تعبیر را چندینبار نثار مخالفان جنبش یا مدعیان رهبری آن از بیرون مرزها کردم. کسانی که این روزها با نظامیان اسلامی احساس همسنگری دارند نیز عمدتاً در جو بنفش بهسر میبرند و امید است که با فروکشکردن آرزوهای دستنیافتنی از دولت روحانی چهبسا اندکی واقعبینانهتر به اوضاع ایران بنگرند و در برآورد نسبت اهداف و روشها به تخمینهای معقولتری دست پیدا کنند. مدافعان محترم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که مدعی درک ضرورت مقطع کنونیاند، خوب است به یاد آورند که ما یکبار در جنگ هشت ساله با تبهکاران وطنی همسنگر شدیم و هنوز که هنوز است سرگرم درو کردن فرآوردههای شوم و فاجعهبارش هستیم. ماجرای فعلی که از اساس بیش از حد بزرگنمایی شده و هرگز در قد و قوارهی دفاع بهاصطلاح مقدس نیست. برای بهدستآوردن چشماندازی کمابیش پذیرفتنی از آیندهی این کشور بایسته است که یکبار برای همیشه بر سر پاسخ این پرسش به توافق برسیم که «آیا اولویت نخست جمهوری اسلامی منافع ملی است یا ایدئولوژی دینی؟». صد البته که پیشینهی این رژیم حتی طرح چنین سوالی را بیمعنا کرده است اما در این خطه اغلب ضرورت دارد که بر سر بدیهیات بحث کنیم بلکه به نگاه مشترکی برسیم.
II
باقیماندههای مجاهدین خلق در پایگاه لیبرتی چند نفرند؟ این «حومهی بغداد» کجاست؟ چقدر احتمال دارد که داعش به آن «حومه» برسد؟ چقدر احتمال دارد که جمهوری اسلامی بتواند («بخواهد»ش مسلم است) از این بحران منطقهای برای نابودی بقایای مجاهدین بهره ببرد؟ چقدر احتمال دارد که آمریکا این میان مانع تبانی دولت مالکی و رژیم اسلامی برای به سر انجام رساندن چنین پروژهی شومی شود؟ اگر وحشیان «دولت اسلامی عراق و شام» عامل قتل عام مجاهدین شناخته شوند آنگاه بار مسئولیت این جنایت از دوش هر دو دولت ایران و عراق برداشته میشود. گمان کنم صرف شیعیبودن آنان برای کشتارشان کفایت کند و دیگر کسی به مخالفتشان با حکومت شیعی کشورشان توجهی نمیکند. توافق بر سر انتقال بازماندههای مجاهدین از عراق به اروپا چه شد؟ مریم رجوی برای سرعتبخشیدن به روند نجات زندگی اعضای سازمانش دقیقاً چه غلطی کرده است؟ من (شاید هم بیجهت) نگران این هممیهنان فسیلشدهیمان هستم.
۱۳۹۳ خرداد ۸, پنجشنبه
خطبههای معنوی - فلسفی
داشتم فکر میکردم که جمهوری اسلامی اگر بهجای پافشاری بر زیانهای پیرشدن ادعایی جمعیت ایران یا ضرورت مذهبی ازیاد نفوس شیعیان به برخی از زیرینترین نیازهای بشری دستبرد میزد، بسی کامیابتر میبود. نمونه؟ مثلاً از بین اینهمه فلسفهخواندهی معمم و مکلا که بر آستان قدسی جمهوری آخوندی سر میسایند («مجاهدین خلق» یک ترکیب درست ساخته باشند همین است!)، چند نفر گلچین کنند و هر هفته طی میزگردی به بحث دربارهی جاودانگی از راه نسل بپردازند. رژيم نازنینمان میتواند از آخرین بافتههای این عالمان دانشگاهی در زمینهی فلسفهی ذهن بهره ببرد و مدعی شود که «نفس هر بار با یادآوری در ذهن فرزند از نو جان میگیرد». بسی از مهملات فلسفهی اسلامی هم در باب بدن برزخی و صور غیرحسی میتواند به یاری این چهرههای ماندگار بیاید.
۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه
دربارهی مصدق
- آیا سقوط مصدق شما را بسیار متاثر کرد؟
- آری، سقوط مصدق برایم بینهایت دردناک بود. در درونم نبرد میان عواطف و منطق در کار بود. نه میخواستم مصدق سقوط کند، و نه میخواستم شاه از ایران بیرون برود. نمیفهمیدم که چرا این دو نفر که ظاهراً در نهایت علاقهی مشترکی داشتند – و آن عظمت ایران بود – نمیتوانند به توافق برسند. من این معما را – که در آن زمان وجود مرا دوپاره میکرد – بعدها حل کردم. یعنی در دورانی که هر دوی آنان مرده بودند: یکی در تبعید در داخل ایران، و دیگری در تبعید در مصر. راستی که سرنوشت انسانها چه سوءِ تفاهم شگفتی است. وقتی در سال ۱۳۳۲ برای تعطیلات به ایران آمدم مصدق دیگر بر سر کار نبود. دیگر از درگیریهای خیابانی خبری نبود. دیگر از تاب و تپشهای روحی اثری نبود، ایران به کلی متفاوت بود.
- و امروز دربارهی تجربهی سیاسی مصدق چگونه قضاوت میکنید؟
- امروز، از فاصله، گمان میکنم که سراسر تاریخ چهل سال اخیر ایران بر یک سوءِ تفاهم بزرگ بنا شده است. سقوط مصدق و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که به کمک آمریکا انجام گرفت، در وجدان ایرانیان شکستگیهای دردناکی به جا گذاشت که بسیاری از آنان هرگز از آن شفا نیافتند. این زخم باز، پیشداوریهای بسیاری را نسبت به مشروعیت شاه به وجود آورد. اما واقعیت آن است که پس از انقلاب، گذشت زمان بسیاری از ترکها را به هم آورده است، زخمها جوش خورده است و ایرانیان میتوانند امروز به آینده بهتر بنگرند. به طوری که میتوان نوعی بازسنجی وقایع تاریخی و فاصلهگیری از آنها را نزد بسیاری از ایرانیان ملاحظه کرد.
اما من از خود میپرسم که آیا بخش مهمی از مسئولیت این بدبختی برعهدهی مصدق نبود؟ آیا او خود مسبب و محرک سقوطش نبود؟ او که خود را در بنبستی نهاده بود که بیرونشدی از آن وجود نداشت، به یکمعنا سرنوشت شهید سیاسی را برای خود رقم زده بود. همیشه لحظهای وجود دارد که هر دولتمردی باید تن به مصالحه دهد، از تنگنا بیرون آید، و طلسم بنیادگرایی را بشکند تا از افتادن در دام گفتههای خود، از گم کردن حس واقعیت، از کنار کشیدن، و سرانجام، از به بار آوردن شر بیشتر به جای خیر جلوگیری کند. گاه تسلیم شدن به واقعیت – هر قدر هم که دردناک باشد – شجاعت بیشتری میخواهد تا آنکه انسان به عذر وفادار نبودن به خود تا آخر بر سر حرف خویش باقی بماند.
من نسبت به مصدق احساسی مبهم دارم. و از وقتی که خاطرات او را خواندهام این احساس در من تقویت شده است. او در پایان خاطراتش تکههایی طولانی از کتاب ماموریت برای وطنم شاه را نقل میکند و، با قراردادن انتقادهای شاه در برابر پاسخهای خود، میکوشد حقانیت سیاست خود را ثابت کند. اما، در واقع، دلایل مصدق نه تنها قانعکننده نیست، بلکه ضعفها، وسواسها، و سدهای فکری او را بیشتر مینمایاند.
پیش از هر چیز مصدق یک رجل قاجاری بود. او به احمد شاه، سلطان قاجار، ارج مینهاد و در برابر او رضا شاه، بنیادگذار سلسلهی جدید را به چیزی نمیگرفت. در حالی که به شهادت تاریخ میدانیم که احمد شاه هر چه بود، از شجاعت بیبهره بود و میخواست ایران را ترک کند و در اروپا آسوده زندگی کند. در مورد او باید نامههای لرد کرزن، وزیر خارجهی انگلستان را به سفیر انگلیس در ایران خواند. همچنین میدانیم که رضا شاه با اینکه به راستی دیکتاتور بود، مرد سرنوشت بود. حال آنکه از نظر مصدق، او غاصب تخت و تاج و بیاصل و نسب بود: که این به جای خود درست است. اما او غاصبی بود که توانست یکپارچگی کشوری را که در آستانهی تلاشی و تجزیهی کامل بود حفظ کند. مصدق مردی حقوقدان بود که هرگز نتوانست بازی کارتلهای نفتی و نقش خردکنندهی آمریکا را در عرصهی شطرنج بینالمللی دریابد.
این دو تن، از نظر درک واقعیات با یکدیگر تفاوتهای عمدهی انسانشناختی و فنی – اقتصادی داشتند. مثلاً مصدق معتقد است که رضاشاه راه آهن سراسری را برای کمک رساندن به انگلیسیها در جنگ جهانی دوم ساخته است. گویی انگلیسیها به مدد علم غیب، پیشاپیش از رویدادن جنگ جهانی دوم و نقشی که ایران به سبب موقعیت ژئو – استراتژیک خود بایست بازی میکرد خبر داشتند. اینها همه بیش از آنکه بر عقل سلیم پایه داشته باشد، ناشی از توهمات است.
خلاصه آنکه با خواندن خاطرات مصدق دربارهی محمدرضا شاه، انسان در برابر دو ادراک متفاوت از جهان قرار میگیرد. یکی (مصدق) که مردی حقوقدان با ذهنیت پیش – صنعتی است (او به صنعتی شدن کشور معتقد نبود و چیز زیادی از اقتصاد مدرن نمیدانست). و دیگری تکنوکراتی است که به توسعه و نوسازی کشور عقیده دارد. شکاف عقیدتی عمیقی که در زمینهی مدرنیته، رعایت قانون، و سازگاری با قدرتهای غربی میان این دو مرد وجود داشت کار را به جایی رساند که دیگر نتوانستند یکدیگر را درک کنند. به یکدیگر بیاعتماد شدند و هر یک راه خود را در پیش گرفت و بدینسان پیوندی که در آغاز با هم داشتند، در خطر گسستن قرار گرفت. نتیجهی غمانگیز آن سقوط مصدق و بازگشت چشمگیر شاه بود. حال آنکه این دو مرد همواره مکمل یکدیگر بودند. مصدق هرگز خواستار سرنگونی سلطنت نبود. چنانکه تا پایان خود را نخستوزیر قانونی شاه اعلام میکرد. به گمان من، برای درک این درام، باید به نوعی جراحی ذهنی مکمل دست زد: نسبت به هر دو به اسطورهها پایان داد و آنها را در زمینهی واقعیشان قرار داد (که بدینسان بت شکسته خواهد شد، اما انسان باقی خواهد ماند).
زیر آسمانهای جهان، گفتگوی داریوش شایگان با رامین جهانبگلو، ترجمهی نازی عظیما، نشر فرزان روز، صفحهی ۳۸ الی ۴۰ [با اندکی ویرایش دستوری]
آگاهینوشت:
سخنان احسان یارشاطر را دربارهی شباهت مصدق و خمینی بشنوید! نگاه بسیار واقعیتمندانه و خردورزانهای است. او بهدرستی ریشهی قهرمانپروری ما را در نفرت و کینهی تاریخی از باخترزمین سراغ میگیرد. وسواس نسبت به ارزشهای مجعول وابستگی/استقلال از همین گور زبانه میکشد. تا جایی که من میفهمم محمدرضا پهلوی تنها چهرهی کمابیش ملی (در هیات مستبدی محبوب و نوگرا) در آن چند دهه میتواند باشد.
- آری، سقوط مصدق برایم بینهایت دردناک بود. در درونم نبرد میان عواطف و منطق در کار بود. نه میخواستم مصدق سقوط کند، و نه میخواستم شاه از ایران بیرون برود. نمیفهمیدم که چرا این دو نفر که ظاهراً در نهایت علاقهی مشترکی داشتند – و آن عظمت ایران بود – نمیتوانند به توافق برسند. من این معما را – که در آن زمان وجود مرا دوپاره میکرد – بعدها حل کردم. یعنی در دورانی که هر دوی آنان مرده بودند: یکی در تبعید در داخل ایران، و دیگری در تبعید در مصر. راستی که سرنوشت انسانها چه سوءِ تفاهم شگفتی است. وقتی در سال ۱۳۳۲ برای تعطیلات به ایران آمدم مصدق دیگر بر سر کار نبود. دیگر از درگیریهای خیابانی خبری نبود. دیگر از تاب و تپشهای روحی اثری نبود، ایران به کلی متفاوت بود.
- و امروز دربارهی تجربهی سیاسی مصدق چگونه قضاوت میکنید؟
- امروز، از فاصله، گمان میکنم که سراسر تاریخ چهل سال اخیر ایران بر یک سوءِ تفاهم بزرگ بنا شده است. سقوط مصدق و کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که به کمک آمریکا انجام گرفت، در وجدان ایرانیان شکستگیهای دردناکی به جا گذاشت که بسیاری از آنان هرگز از آن شفا نیافتند. این زخم باز، پیشداوریهای بسیاری را نسبت به مشروعیت شاه به وجود آورد. اما واقعیت آن است که پس از انقلاب، گذشت زمان بسیاری از ترکها را به هم آورده است، زخمها جوش خورده است و ایرانیان میتوانند امروز به آینده بهتر بنگرند. به طوری که میتوان نوعی بازسنجی وقایع تاریخی و فاصلهگیری از آنها را نزد بسیاری از ایرانیان ملاحظه کرد.
اما من از خود میپرسم که آیا بخش مهمی از مسئولیت این بدبختی برعهدهی مصدق نبود؟ آیا او خود مسبب و محرک سقوطش نبود؟ او که خود را در بنبستی نهاده بود که بیرونشدی از آن وجود نداشت، به یکمعنا سرنوشت شهید سیاسی را برای خود رقم زده بود. همیشه لحظهای وجود دارد که هر دولتمردی باید تن به مصالحه دهد، از تنگنا بیرون آید، و طلسم بنیادگرایی را بشکند تا از افتادن در دام گفتههای خود، از گم کردن حس واقعیت، از کنار کشیدن، و سرانجام، از به بار آوردن شر بیشتر به جای خیر جلوگیری کند. گاه تسلیم شدن به واقعیت – هر قدر هم که دردناک باشد – شجاعت بیشتری میخواهد تا آنکه انسان به عذر وفادار نبودن به خود تا آخر بر سر حرف خویش باقی بماند.
من نسبت به مصدق احساسی مبهم دارم. و از وقتی که خاطرات او را خواندهام این احساس در من تقویت شده است. او در پایان خاطراتش تکههایی طولانی از کتاب ماموریت برای وطنم شاه را نقل میکند و، با قراردادن انتقادهای شاه در برابر پاسخهای خود، میکوشد حقانیت سیاست خود را ثابت کند. اما، در واقع، دلایل مصدق نه تنها قانعکننده نیست، بلکه ضعفها، وسواسها، و سدهای فکری او را بیشتر مینمایاند.
پیش از هر چیز مصدق یک رجل قاجاری بود. او به احمد شاه، سلطان قاجار، ارج مینهاد و در برابر او رضا شاه، بنیادگذار سلسلهی جدید را به چیزی نمیگرفت. در حالی که به شهادت تاریخ میدانیم که احمد شاه هر چه بود، از شجاعت بیبهره بود و میخواست ایران را ترک کند و در اروپا آسوده زندگی کند. در مورد او باید نامههای لرد کرزن، وزیر خارجهی انگلستان را به سفیر انگلیس در ایران خواند. همچنین میدانیم که رضا شاه با اینکه به راستی دیکتاتور بود، مرد سرنوشت بود. حال آنکه از نظر مصدق، او غاصب تخت و تاج و بیاصل و نسب بود: که این به جای خود درست است. اما او غاصبی بود که توانست یکپارچگی کشوری را که در آستانهی تلاشی و تجزیهی کامل بود حفظ کند. مصدق مردی حقوقدان بود که هرگز نتوانست بازی کارتلهای نفتی و نقش خردکنندهی آمریکا را در عرصهی شطرنج بینالمللی دریابد.
این دو تن، از نظر درک واقعیات با یکدیگر تفاوتهای عمدهی انسانشناختی و فنی – اقتصادی داشتند. مثلاً مصدق معتقد است که رضاشاه راه آهن سراسری را برای کمک رساندن به انگلیسیها در جنگ جهانی دوم ساخته است. گویی انگلیسیها به مدد علم غیب، پیشاپیش از رویدادن جنگ جهانی دوم و نقشی که ایران به سبب موقعیت ژئو – استراتژیک خود بایست بازی میکرد خبر داشتند. اینها همه بیش از آنکه بر عقل سلیم پایه داشته باشد، ناشی از توهمات است.
خلاصه آنکه با خواندن خاطرات مصدق دربارهی محمدرضا شاه، انسان در برابر دو ادراک متفاوت از جهان قرار میگیرد. یکی (مصدق) که مردی حقوقدان با ذهنیت پیش – صنعتی است (او به صنعتی شدن کشور معتقد نبود و چیز زیادی از اقتصاد مدرن نمیدانست). و دیگری تکنوکراتی است که به توسعه و نوسازی کشور عقیده دارد. شکاف عقیدتی عمیقی که در زمینهی مدرنیته، رعایت قانون، و سازگاری با قدرتهای غربی میان این دو مرد وجود داشت کار را به جایی رساند که دیگر نتوانستند یکدیگر را درک کنند. به یکدیگر بیاعتماد شدند و هر یک راه خود را در پیش گرفت و بدینسان پیوندی که در آغاز با هم داشتند، در خطر گسستن قرار گرفت. نتیجهی غمانگیز آن سقوط مصدق و بازگشت چشمگیر شاه بود. حال آنکه این دو مرد همواره مکمل یکدیگر بودند. مصدق هرگز خواستار سرنگونی سلطنت نبود. چنانکه تا پایان خود را نخستوزیر قانونی شاه اعلام میکرد. به گمان من، برای درک این درام، باید به نوعی جراحی ذهنی مکمل دست زد: نسبت به هر دو به اسطورهها پایان داد و آنها را در زمینهی واقعیشان قرار داد (که بدینسان بت شکسته خواهد شد، اما انسان باقی خواهد ماند).
زیر آسمانهای جهان، گفتگوی داریوش شایگان با رامین جهانبگلو، ترجمهی نازی عظیما، نشر فرزان روز، صفحهی ۳۸ الی ۴۰ [با اندکی ویرایش دستوری]
آگاهینوشت:
سخنان احسان یارشاطر را دربارهی شباهت مصدق و خمینی بشنوید! نگاه بسیار واقعیتمندانه و خردورزانهای است. او بهدرستی ریشهی قهرمانپروری ما را در نفرت و کینهی تاریخی از باخترزمین سراغ میگیرد. وسواس نسبت به ارزشهای مجعول وابستگی/استقلال از همین گور زبانه میکشد. تا جایی که من میفهمم محمدرضا پهلوی تنها چهرهی کمابیش ملی (در هیات مستبدی محبوب و نوگرا) در آن چند دهه میتواند باشد.
Hang and Heaven
این نوای زندگی است. حسی دارد هماغوش با شادی و غم توامان. با اینهمه، چهبسا تمنای چیزی را در آدمی بیدار میکند که بتوان «زیستن تا نهایت ممکن» نامید. از شنیدنش سیر نمیشوم!
سکوت و سرنوشت
من همیشه عادت کرده بودم که سیگار را در این زیرشیروانی با دیدن کلیپهای موسیقی یا شبکههای مُد همراه کنم، گونهای همآمیزی میان خلسهی سیگار و خیالبافیهای گوناگون که نیازمند چاشنیای از نوع نگارههای آراسته و دلرباست. چند روزی است که پکزدن به این افیون ترکناپذیر را با سکوت محض میآزمایم. نتیجه باورنکردنی است! بهیاد دارم که داریوش شایگان در کتاب یگانهی زیر آسمانهای جهان گفته بود که زمانی موسیقی فراوان گوش میکرد اما در سالیان اخیر ترجیح میدهد که سکوت را تجربه کند. آن زمان از شنیدن چنین سخنی شگفتزده شدم! اما اکنون شاید مقصود آن پویشگر ژرفاندیش را درک کنم. این روزها دخانیات را تنها با آوای پرندگان، همهمهی محو کوچه و نجواهای بیشمار ذهنم هماغوش میکنم و همزمان به آیندهای میاندیشم که گویا دورنمای آن تنها در برخی سویهها سایهروشن خورده و در حال شکلگیری است.
۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۹, جمعه
پیغام آسمانی و قانون رقابت
«و ما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل» آل عمران، ۱۴۴
«و لن ترضی عنک الیهود و لا النصاری حتی تتبع ملتهم قل إن هدی الله هو الهدی...» بقره، ۲۰
I
داشتم در رختخواب گرانقدرم از میان کتب ابن تیمیه «مقدمه فی أصول التفسیر» را روی گوشی ورق میزدم (باور بفرمائید که تازه فهمیدهام مشکل تنبلی من در کتابخوانی با یک عدد کیندل حل خواهد شد و هر کس چنین هدیهای به اینجانب ارزانی دارد به خودم، خودش و بشریت خدمت بس بزرگی کرده است). سرگرم گشت و گذار بودم که در فصل «اختلاف تفسیر» و زیرفصل «اختلاف از جهت نقل» به مطلب بامزهای برخوردم. بحث آن است که میفرماید اختلاف نقل بر دو قسم است: یکی آنکه مستندش تنها همین نقل است و دیگری آنکه از راهی جز نقل هم میتوان صحت و سقمش را دریافت، چرا که علم یا نقل تصدیقشده است و یا استدلال تحقیقشده و امر منقول یا از معصوم است یا از غیر معصوم (چه شده؟ از تشقیق شقوق در شرف سرگیجهاید؟ لا بأس! چند سال که با این متون سر و کله بزنید خودبهخود عادت میکنید و انس و الفت مییابید!). حالا همین نقل معصوم هم یا میتوان صحیح و ضعیفاش را شناخت یا نمیتوان و این قسم اخیر (نقل معصوم که ما راهی نداریم که به درستی کلیت آن یقین حاصل کنیم) یا از زمرهی چیزهایی است که سود و فایدهای در بر ندارد که بحث از آن زائد است (عجب! مگر میشود معصوم چیزی بگوید که بیفایده باشد؟ یعنی درونمایهاش ناچیز و بیارزش باشد؟) و اما آن نقلی از معصوم که ما راهی برای احراز صدقش نداریم و در عین حال مسلمانان نیازمند شناختش هستند، پس همانا الله بر حقیقت چنان نقلی دلیل و راهنمایی برای شما قرار داده است. مثال آنچه سودی در معرفتش نیست و دلیلی هم بر صحت و سقمش نداریم: اختلاف مفسرین در رنگ سگ اصحاب کهف است یا عضوی از گاو معهود که موسی (نه خودسرانه که صد البته به امر خداوند) به آن ضربه زد (حال فخذ بود یا مادون فخذ چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که با آن تکان گاو زنده شد و گفت فلانی مرا کشته است و باز به حال سابق موت بازگشت!) یا بزرگی کشتی نوح و جنس چوب بهکار رفته در آن (راش؟ بلوط؟ نارون؟ افرا؟ گردو؟ چنار؟ کاج؟) یا نام جوانکی که خضر نبی [با تاییدات قدسی] او را به قتل رساند و نظایر اینها. پس برای تعیین تکلیف این قسم امور راهی جز نقل نیست. حال هر کدام از اینها که بهدرستی از جانب پیامبر بازگو شده باشد (با کدام روش تاریخی؟) برای ما معلوم و دانسته است، مانند اینکه روشندل همراه موسی بهیقین خضر نام داشت.
II
اکنون پس از همهی این مقدمات و راههای پیچ در پیچی که آمدیم، تازه به آن مطلب جالب نزدیک میشویم. اما آن قسم که صحت صدورش از معصوم (معادل با قطعیت وقوعش در عالم خارج؟) برای ما ناشناخته و احرازناپذیر است، همانند آنچه کعب و وهب و ابن اسحاق و دیگران از اهل کتاب اخذ کردهاند «فهذا لا یجوز تصدیقه و لا تکذیبه إلا بحجه کما ثبت فی الصحیح عن النبی صلی الله علیه و سلم أنه قال: إذا حدثکم أهل الکتاب فلا تصدقوهم و لا تکذبوهم، فإما أن یحدثوکم بحق فتکذبوه، و إما أن یحدثوکم بباطل فتصدقوه». فهمیدید چه شد؟ شیوهی ظریف و موشکافانهی رقابت را در فروش کالای آسمانی دیدید؟ خردهپیامبری که خود را خاتم الانبیاء نامید و کل آیینش اقتباس ناقص و مسخشدهای از یهودیت بود (رک مائده - ۸۲: لعن یهود و چاپلوسی از نصاری) با زیرکی هر چه تمامتر میگوید که هر چه را پیروان دیگر ادیان ابراهیمی از من بازگو میکنند نه بپذیرید و نه رد کنید، مبادا که سخنشان راست باشد و شما دروغش بینگارید و دروغ باشد و شما راستش بپندارید! جلوهی نابی از «اعتدال نبوی». حال این حکم به تعلیق دقیقاً یعنی چه؟ یعنی در مورد رقیبان نه اصل بر برائت است و نه اصل بر اتهام. پس اصل بر چیست؟ هیچ! نشنیده بگیرید. این تازه حکم حدیثی بود که مرجعش اهل کتاب باشند (یعنی مثلاً یکی از اهالی بختبرگشتهی بنیقریظه بگوید که فرزند عبدالله چنین گفت). اگر تکلیف حدیث اهل کتاب این باشد، هر آینه سرنوشت کتب آن اهالی که بهطریق اولی روشن است! محمد با باریکبینی هر چه تمامتر همهی میراث تاریخی بهجامانده از جهان سامی را با همین یک جمله از حیز انتفاع ساقط میکند. با آمدن اسلام که آیین یهود و مسیح نسخ شد. پس چه میماند؟ کتب مقدس. تورات و انجیل چه؟ شریعت را میتوان منسوخ دانست اما الهیات چه؟ نمیشود که خداوند یکجا تشبیه محض باشد و جای دیگر تنزیه مطلق؟! آنها هم تحریف شدهاند و مجرای نقل هم که از اساس مسدود است. چرا؟ چون عالمان این دو دین (در نهایت حسن ظن) گفته و نوشتهیشان با نگفته و ننوشتهیشان یکی است. باید قول آنان را همچون اموری بدانید که در برزخ میان وقوع و استحاله سرگردان است. گفتههای اهل کتاب جزء ممکنات محض اند. یعنی رقبا هر چه بگویند از جهت عیار حقیقت و میزان واقعنمایی یکسره خنثی است. بود و نبود این سخنان برابر است. من به چنین کاری میگویم «سیاستورزی» در پیامبری. برای بالا بردن اقبال به متاع او و بازاریابی برای رسالتش چه شگردی از این بهتر؟ او در خوشبینانهترین فرض درست بهمانند نوهی ناخلفی است که کل ارثیهی اجدادی را به نام خود زده و همهی دیگر ارثبران را چنان چیردهدستانه اخته نموده که حتی نمیتوان به اسائهی ادب و توهین به پیشینیان متهمش کرد. محمد با مهارتی که تنها از یک مدعی کامیاب نبوت برآمدنی است، از نیرومندترین هماوردان خود سلب اعتبار و ارزشزدائی میکند.
«و لن ترضی عنک الیهود و لا النصاری حتی تتبع ملتهم قل إن هدی الله هو الهدی...» بقره، ۲۰
I
داشتم در رختخواب گرانقدرم از میان کتب ابن تیمیه «مقدمه فی أصول التفسیر» را روی گوشی ورق میزدم (باور بفرمائید که تازه فهمیدهام مشکل تنبلی من در کتابخوانی با یک عدد کیندل حل خواهد شد و هر کس چنین هدیهای به اینجانب ارزانی دارد به خودم، خودش و بشریت خدمت بس بزرگی کرده است). سرگرم گشت و گذار بودم که در فصل «اختلاف تفسیر» و زیرفصل «اختلاف از جهت نقل» به مطلب بامزهای برخوردم. بحث آن است که میفرماید اختلاف نقل بر دو قسم است: یکی آنکه مستندش تنها همین نقل است و دیگری آنکه از راهی جز نقل هم میتوان صحت و سقمش را دریافت، چرا که علم یا نقل تصدیقشده است و یا استدلال تحقیقشده و امر منقول یا از معصوم است یا از غیر معصوم (چه شده؟ از تشقیق شقوق در شرف سرگیجهاید؟ لا بأس! چند سال که با این متون سر و کله بزنید خودبهخود عادت میکنید و انس و الفت مییابید!). حالا همین نقل معصوم هم یا میتوان صحیح و ضعیفاش را شناخت یا نمیتوان و این قسم اخیر (نقل معصوم که ما راهی نداریم که به درستی کلیت آن یقین حاصل کنیم) یا از زمرهی چیزهایی است که سود و فایدهای در بر ندارد که بحث از آن زائد است (عجب! مگر میشود معصوم چیزی بگوید که بیفایده باشد؟ یعنی درونمایهاش ناچیز و بیارزش باشد؟) و اما آن نقلی از معصوم که ما راهی برای احراز صدقش نداریم و در عین حال مسلمانان نیازمند شناختش هستند، پس همانا الله بر حقیقت چنان نقلی دلیل و راهنمایی برای شما قرار داده است. مثال آنچه سودی در معرفتش نیست و دلیلی هم بر صحت و سقمش نداریم: اختلاف مفسرین در رنگ سگ اصحاب کهف است یا عضوی از گاو معهود که موسی (نه خودسرانه که صد البته به امر خداوند) به آن ضربه زد (حال فخذ بود یا مادون فخذ چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که با آن تکان گاو زنده شد و گفت فلانی مرا کشته است و باز به حال سابق موت بازگشت!) یا بزرگی کشتی نوح و جنس چوب بهکار رفته در آن (راش؟ بلوط؟ نارون؟ افرا؟ گردو؟ چنار؟ کاج؟) یا نام جوانکی که خضر نبی [با تاییدات قدسی] او را به قتل رساند و نظایر اینها. پس برای تعیین تکلیف این قسم امور راهی جز نقل نیست. حال هر کدام از اینها که بهدرستی از جانب پیامبر بازگو شده باشد (با کدام روش تاریخی؟) برای ما معلوم و دانسته است، مانند اینکه روشندل همراه موسی بهیقین خضر نام داشت.
II
اکنون پس از همهی این مقدمات و راههای پیچ در پیچی که آمدیم، تازه به آن مطلب جالب نزدیک میشویم. اما آن قسم که صحت صدورش از معصوم (معادل با قطعیت وقوعش در عالم خارج؟) برای ما ناشناخته و احرازناپذیر است، همانند آنچه کعب و وهب و ابن اسحاق و دیگران از اهل کتاب اخذ کردهاند «فهذا لا یجوز تصدیقه و لا تکذیبه إلا بحجه کما ثبت فی الصحیح عن النبی صلی الله علیه و سلم أنه قال: إذا حدثکم أهل الکتاب فلا تصدقوهم و لا تکذبوهم، فإما أن یحدثوکم بحق فتکذبوه، و إما أن یحدثوکم بباطل فتصدقوه». فهمیدید چه شد؟ شیوهی ظریف و موشکافانهی رقابت را در فروش کالای آسمانی دیدید؟ خردهپیامبری که خود را خاتم الانبیاء نامید و کل آیینش اقتباس ناقص و مسخشدهای از یهودیت بود (رک مائده - ۸۲: لعن یهود و چاپلوسی از نصاری) با زیرکی هر چه تمامتر میگوید که هر چه را پیروان دیگر ادیان ابراهیمی از من بازگو میکنند نه بپذیرید و نه رد کنید، مبادا که سخنشان راست باشد و شما دروغش بینگارید و دروغ باشد و شما راستش بپندارید! جلوهی نابی از «اعتدال نبوی». حال این حکم به تعلیق دقیقاً یعنی چه؟ یعنی در مورد رقیبان نه اصل بر برائت است و نه اصل بر اتهام. پس اصل بر چیست؟ هیچ! نشنیده بگیرید. این تازه حکم حدیثی بود که مرجعش اهل کتاب باشند (یعنی مثلاً یکی از اهالی بختبرگشتهی بنیقریظه بگوید که فرزند عبدالله چنین گفت). اگر تکلیف حدیث اهل کتاب این باشد، هر آینه سرنوشت کتب آن اهالی که بهطریق اولی روشن است! محمد با باریکبینی هر چه تمامتر همهی میراث تاریخی بهجامانده از جهان سامی را با همین یک جمله از حیز انتفاع ساقط میکند. با آمدن اسلام که آیین یهود و مسیح نسخ شد. پس چه میماند؟ کتب مقدس. تورات و انجیل چه؟ شریعت را میتوان منسوخ دانست اما الهیات چه؟ نمیشود که خداوند یکجا تشبیه محض باشد و جای دیگر تنزیه مطلق؟! آنها هم تحریف شدهاند و مجرای نقل هم که از اساس مسدود است. چرا؟ چون عالمان این دو دین (در نهایت حسن ظن) گفته و نوشتهیشان با نگفته و ننوشتهیشان یکی است. باید قول آنان را همچون اموری بدانید که در برزخ میان وقوع و استحاله سرگردان است. گفتههای اهل کتاب جزء ممکنات محض اند. یعنی رقبا هر چه بگویند از جهت عیار حقیقت و میزان واقعنمایی یکسره خنثی است. بود و نبود این سخنان برابر است. من به چنین کاری میگویم «سیاستورزی» در پیامبری. برای بالا بردن اقبال به متاع او و بازاریابی برای رسالتش چه شگردی از این بهتر؟ او در خوشبینانهترین فرض درست بهمانند نوهی ناخلفی است که کل ارثیهی اجدادی را به نام خود زده و همهی دیگر ارثبران را چنان چیردهدستانه اخته نموده که حتی نمیتوان به اسائهی ادب و توهین به پیشینیان متهمش کرد. محمد با مهارتی که تنها از یک مدعی کامیاب نبوت برآمدنی است، از نیرومندترین هماوردان خود سلب اعتبار و ارزشزدائی میکند.
۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۷, چهارشنبه
ابن الوقت
از دیدگاه من (که کمابیش پوچانگارانه است) هر کاری اتلاف عمر بهحساب میآید. با اینحال، باید جوری این دوران را سپری کرد که دستکم برای خود فرد لذتبخش یا خرسندکننده باشد. حس حسرت بدترین پیامد زندگی است. نباید پشیمان باشیم. برای پرهیز از این دامچاله نیاز است که بسیاری از مبانی خود را دگرگون کنیم. بسا چیزها که تاریخ بشریت به ما قبولانده ارزشمندند در حالی که نیستند. پس اگر بیارزش باشند، از دست دادن یا به دست نیاوردنشان هم ما را پشیمان نخواهد کرد. تنبلی و بیکاری بهخودیخود ناپسند نیست. سختکوشی و کار هم بهخودیخود پسندیده نیست. رضایت فردی از بههدر دادن عمر باید بتواند از چهارچوبهای نهادینه فراتر برود. با اینهمه، چرا بختک حسرت بر بسیاری از آنات ما چنبره زده است؟ گمان کنم «فرا روی از ارزشهای تاریخی» همانقدر که در وادی ایدهپردازی آسان و برازنده جلوه میکند در زیست اجتماعی چنین آب و رنگی ندارد، چرا که هم دشوار است و هم هیات ناجوری دارد. ما خواهناخواه خود را در آیینهی دیگران میبینیم و دیدگاه آنان مسیر بسیاری از کنشهای ما را تعیین میکند. همین جمله که «باید چیزی بشوی که برای آن خلق شدهای» افزون بر اینکه غایتانگارانه است (و طبعاً هیچ پوچانگاری تن به فرجامباوری نمیدهد) هم طنین الاهیاتی دارد (اندیشهی آفرینش) و هم ابهام تاریخی. نهایت گنجایش معنایی چنین آموزههایی در دوران ما چیزی جز تقلیل روانشناختی نیست؛ «چیزی بشو که هوش و توان آنرا داری». راه روشن است: برای «چنین چیزی شدن» یا باید به دانشگاه بروی یا خودت دانش بیندوزی. مهارتی را کسب کن که برای آن مناسبی! مشکل اصلی تضادهایی است که ما نتوانستهایم با آنها کنار بیاییم، اینکه آرزومند «هدف در زندگی» هستیم و همهنگام تظاهر به «دمغنیمتشمردن» میکنیم. خوشباشی با هدفمندی سازگار است؟ اینجا هم جادوی «هر دو با هم» و «میانهروی» به کار میآید؟ مسیر اصلی کدام است؟ برای هر هدفی باید از بسا چیزها گذشت حتی اگر هدفمان لذت محض و عادی و روزمره باشد که برای رسیدن به آن باید از هر آنچه در درازای تاریخ «فرزانگی»، «فرهیختگی» یا «نخبگی» نام گرفته بگذریم. اما ما میخواهیم از دیگران متمایز شویم. میخواهیم فرق داشته باشیم، وگرنه چرا باید در آکادمی عمر را سپری کرد و نه در جزیرهی لختیها؟ چرا باید کتاب خواند؟ چرا باید کتاب نوشت؟ چرا باید نویسنده یا مترجم باشیم؟ باور دارم که کوچکترین گرایش به نامآوری سرچشمهی بسیاری از این کارها است و هر میل شهرتی هم برابر است با از دست دادن زمان برای خوش بودن. من هر چه فکر میکنم میبینم «دوگانههای درون» ما را بدجور زمینگیر و پریشانحال کرده است. ما نیازمندیم تا اتلاف عمر را مدیریت کنیم. ما به هدفهای زودگذر نیازمندیم. زودگذر؟ اهدافی نه برای پس از مرگ و نه برای همهی دوران زندگی و نه برای ده سال، بلکه برای همین امروز یا همین لحظه. حتی معنای «مدیریت زمان» هم برای یک پوچانگار شاد (یا پوچانگاری که کوشش میکند شاد باشد) بهکلی متفاوت از دیگران است.
عذر بدتر از گناه
از مظلومیت دولت تدبیر و امید همین بس که زندانیان سیاسی را زیر مشت و لگد گرفتهاند تا وجههی روحانی حقوقدان را خراب کنند!
زنجیرهای شرقی
باید عواطف را به بند کشید و مهار کرد. تعالی احساس یعنی خط پایان گذاشتن بر چرخهای که دل (با دیوانگیهای ویژهی خودش) ما را در آن گرفتار و سرگردان میکند.
۱۳۹۳ فروردین ۳۱, یکشنبه
در جستجوی باد
از دید من گیراترین پارهی گفتوگوی کیارستمی و آغداشلو آنجایی است که از چرایی چپنشدن خود در دهههای چهل و پنجاه میگویند، اینکه عدالت مفهومی دربست نیست که از واژهنامه برداریم و در هر زمینه و زمانهای بهکار ببریم، اینکه جمع اغلب خطا میکند و همیشه درست نمیگوید یا بهقول استاد نقاشمان خلق چیزی درست را با دلیلهای نادرست جار میزند. جایی که کیارستمی از اهمیت خلوت و مصونیتش از توفانهای سیاسی و اجتماعی میگوید و در نکوهش همنسلهای مبارزش که از جهان طلبکار بودند داد سخن سر میدهد یا آنجا که آغداشلو آشکارا بیزاری خود را از جماعت یا ازدحام تودهها بیان میکند، از فرازهایی است که کلیدهای ظریفی برای فهم شخصیت و آثار این دو بهدست میدهد. نسبیت جهان انسانی و همستیزی دیدگاههای فردی شاید مهمترین جلوهی این گفتگوست، نقطهی ارشمیدسی یا دیدجایی فرازمند وجود ندارد تا از آنجا بتوان تکلیف هر چیز را مشخص کرد. افزون بر حافظهی حیرتانگیز کیارستمی، چگونگی باور او به عاملیت ذهن انسانی و مهار واقعیت بسیار خواندنی و تاملبرانگیز است! پیشتر هم (در جای دیگری) گفته بودم که گلدرشتهای این نسل که در وادی هنر درخشیدند، سبک زندگی و نگاه کمیاب و نادری به پیرامون خود داشتند. با اینهمه، باز هم پافشاری میکنم که وارونهی باور این بزرگان (و تصریح کیارستمی) بیزمانبودن همیشه و همهجا ارزش نیست و گاهی پهلو به خیالاندیشی و خودفریبی میزند. صد البته که نخست باید به خود تعهد داشت اما نباید هم فراموش کرد که این خودباشی خواه ناخواه آبستن خواست دگرگونسازی (اراده به تغییر) است. گرایش به هیچ ایدهای نداشتن یعنی نبودن و غیبت در جهان. من بهراستی باور دارم که ما آدم یکسره تماشاگر، خنثا، منفعل، بینظر یا بیطرف نداریم. از اینرو، اعتدالگرایی یا راه رفتن بر خطی میانه بیشتر توهم ذهنی است تا امر واقع. نمونهی خیلی سادهاش همین است که دریافت این دو هنرمند گرانقدر از «عدالت» آنها را (دستکم ازین جهت) به جبههی راست پیوند میدهد و انکار چنین چیزی از همان ترسی سرچشمه میگیرد که هر دو گفتهاند عامل اصلی نگرویدنشان به چپ بوده است، ترس از مردم.
بازنشر فیسبوک
۱۳۹۳ فروردین ۱۱, دوشنبه
حذف دیگری
اخلاق (این افعی هزار سر) برای ما آدمهای امروزی درست جای دین را پر کرده است. اگر در عهد گذشته دین سپر/نقاب خودخواهیها، پسند و ناپسندها و خواستههای (تمنیات؟) ما بود، حالا اخلاق با چهرهای سکولار و بنیانی بهژرفا دینی همان کارکرد را دارد. مقولهبندی انسانهای بختبرگشتهای که بیخبر از همه جا پایشان به این جهان هردمبیل و بیسامان باز شده در عناوین کلی و حماقتباری چون دروغگو/راستگو، وفادار/خائن، خودخواه/ازخودگذشته، پاک/پلید و در نهایت همان فهرست معهود خوبها و بدهای نقشبسته بر تختهسیاه دبستان هیچ کم از دستهبندیهای مومن/کافر یا اهل یمین/اهل یسار ندارد. نسبیت همزاد همیشگی و جداییناپذیر هر گونه کنشی است که زیر تیغ احکام اخلاقی میرود. هر رفتاری در این وانفسای زمانمند/فانی دستکم بین یک فرد و فردی دیگر رخ خواهد داد تا حصار اخلاق بتواند آنرا در بر گیرد. این میان نقش ناظران بیرونی چیست؟ هیچ! البته اگر این دانایی را داشته باشیم که هر موقعیت خطیر اخلاقی روزی جایگاه خودمان خواهد بود و دستهای از دور بر آتشی پیدا خواهند شد که همانقدر مطلقانگارانه و تنزهطلبانه ما را داوری کنند.
۱۳۹۲ اسفند ۲۸, چهارشنبه
شرور دلپذیر
نه از الهگان میتوان گریخت و نه از الهیات...
پسنوشت:
پریشب از پس همزبانی الهیاتی با جوانی فاضل و در محفلی با حضور برخی الهگان به این سخن رسیدم. در این مدت با خودم میاندیشیدم که هستیشناسی منهای یزدانشناسی بهراستی چه خواهد بود؟ آنهم برای ما سامیزیستان که تاریخ را جز با انگارهای از خداوند نفهمیدهایم.
۱۳۹۲ اسفند ۲۷, سهشنبه
زندان
چهبسا اگر کابوسی بیش از اندازه ادامه یابد و در همهی ساعتهای پیاپی و فراوان خواب یکتکه و دنبالهدار پیش برود، آدمیزاد پیر و خسته و سودازده از بستر برخیزد چندانکه گویی سالیانی از عمرش را با درد و رنج و افسوس و آه در لحظهای گذرانده است.
۱۳۹۲ اسفند ۷, چهارشنبه
مشکل کجاست؟
«... مبادی مسیحیگری قضیهی پیوستگی ماده و روح را که عبرانیان قدیم از آن بیخبر بودند، از سرچشمهی نوافلاطونی گرفت و از نظر آن، لذات و علاقههای زندگی طبیعی انسان شری بود که میباید در راه مسائل والاتری از آن چشم پوشید و دوری گرفت، زیرا سرنوشت نهایی انسان و طبیعت درست او در جهانی غیر از این جهان است. به آسانی میتوان دانست که چگونه قرون وسطا در نتیجهی این اعتقاد جهان دیگر را برتر میشمرد و به پیروی از این فرض، جهان ما را نه فقط عرصهی رنج و اشک یا راهی برای وصول به جهان حقیقی دیگر میدانست، بلکه زهد را نمونهی غایی زندگی میشناخت و تفکر و تنهایی را به کوشش و کار ترجیح میداد... اعتقاد به پیوستگی ماده و روح که آثار آن را در همهی اعمال انسان میبینیم، تا روزگار ما در نظام اخلاقی غرب نفوذ دارد، تا آنجا که گویی مانع از این است که کسانی با آرامش باطن از خوبیهای عادی زندگی بهرهور شوند. یونانیان قدیم میدانستند چگونه از این خوبیها بهره باید گرفت و بسیاری از مردم عصر ما بر آزادمنشی آنها غبطه میخورند. مشکل اینجاست که مردم ما از کار یا لذتجویی چشم نپوشیدهاند، ولی هرگز نتوانستهاند از این فکر که خطایی در این روش وجود دارد رهایی یابند. بدین سان، اصولی که مردم بدان اعتقاد دارند، با وجود اهمیت و قوت، کمرنگ و سست پایه شده و احساس زبونی و خجلت با زندگی آنها در آمیخته و مابین لذت و سرمستی و پرده پوشی و ریا سرگردانند. مغرب زمین این چیزها را از میراث نوافلاطونی دارد.»
سیر تکامل عقل نوین، جان هرمن رندال، ترجمهی ابوالقاسم پاینده، انتشارات علمی و فرهنگی، صفحهی ۴۷ و ۴۸
سیر تکامل عقل نوین، جان هرمن رندال، ترجمهی ابوالقاسم پاینده، انتشارات علمی و فرهنگی، صفحهی ۴۷ و ۴۸
۱۳۹۲ بهمن ۲۰, یکشنبه
از دو راهیهای ناگزیر...
بدون هیچ تعارفی باید الکل و سیگار را ترک کنم. کسی که بیش از سی سال سن دارد و به سیصد مرض مبتلاست نباید ادای جوانهای بیست ساله را در بیاورد. از همهی مشکلات جسمی ریز و درشت که بگذریم فقط دو تا درد بیدرمان کافی است تا آدم عاقل هر دو ارمغان مذکور را ببوسد و بگذارد کنار: میگرن و ضعف معده. دیشب از پس مواجههی ناگهانی با «تمثال رقتبار شر» رفتم سیگار خریدم و در خانه هم عرق داشتم. چشمتان روز بد نبیند! خواستم خاطرهی بدی را فراموش کنم و از قضا موفق شدم، چون به چنان درد بیسابقهای گرفتار آمدم که تا همین امروز صبح همچنان مرا به پیچ و تاب وا داشته بود. معجون نامیمونی از اختلال گوارش و میگرن بدخیم مرا از پا در آورد. یادم نیست آخرینبار چه زمانی اینجور سردردی را از سر گذراندم. خیلی وقت پیش بود. از شدت درد به گریه و زاری افتادم. حالم درست مرا یاد تعبیر ویلیام اُکامی از ماهیت نامگذاری میانداخت؛ «نالههای مریض». آری! من اسمی بودم که داشتم بهزودی از هرگونه مسمای احتمالی تهی میشدم و چیزی نمانده بود که وجه تسمیهام از وادی موهوم أعیان به دیار معدوم مفاهیم و اصوات هجرتی بیبازگشت کند. از دیشب تا حالا شش تا کدئین خوردم ولی افاقه نکرد. خوب نمیشد، خوب نمیشدم. سرم را با لُنگی محکم بستم اما کارگر نیفتاد. تا اینکه دوبار همهی وجودم از دهانم بیرون جهید. الان احساس بازگشت به زندگی دارم. خب چه کاریه؟ بارها آزمودهام که برای شخص من درد سرم شدتی بهمراتب بیش از لذت مستی (یا از آن بدتر چُسخلسهی سیگار) دارد. ارگانیزم وصلهپینه و «جان ناقابل» اینجانب تاب این دو نعمت را ندارد و بهقول حضرت امام خطاب به حاصل عمرش «تحملی بیش از طاقت» حقیر میخواهد. [راستی! دقت کردهاید که محصولات عمر بنیانگذار را یا دشمنانش از بین بردند یا خودش با داس مصلحت از شجرهی خبیثهی انقلاب به پایین انداخت؟] در همهی این سطور عامدانه بهجای «دود» از صرف واژهی «سیگار» بهره بردم، چون به این نتیجه رسیدهام که تنها مائدهی آسمانی سازگار با «جسم ناقص» بنده همانا علف است و بس! البته من جز این سه تا کنون چیز دیگری نیازمودهام و گمان هم نکنم که بیازمایم. کف نفس اجازه نمیدهد، میدانید که؟ ولی این سومی رسماً عالی است! تا حالا به یاد ندارم که بهخاطر علفکشیدن به سردرد یا سوء هاضمه مبتلا شده باشم. تنوع تجربیاتش بسی بیش از الکل و حال خوشش هزارانبار برتر از سیگار است. تازه این حقیقت را دریافتهام که در تابوت عهدی که یهوه برای من فرو آورده است فقط فرمان به دود کردن علف مقدر شده و بس! تنها میماند چرایی این خودویرانگری و گریز از آگاهی برای ما آدمهایی که [به پندار خود] زیست آگاهانه را برگزیدهایم و کمی بیش از دیگران از آن رنج بردهایم.
۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه
آن چیست که نامندش «دوستی»؟
مفهوم «دوستی» نیازمند بازتعریف و بازشناسی است، درست به همان دلیل که واقعیتش برای همهی ما محل پرسش، تردید، شگفتی و شوک بوده است. من خودم همیشه متهم بودهام به اوصافی چون بیمعرفتی، بیخبری، غیبت/ناپیدایی و برای زمانی دراز گم و گور شدن. حتی دیدهام که نبودنم برای مدتی سبب شده که دوست نازنینی گمان کند فاصلهای میان ما افتاده و لحنش با من سرسنگین یا رسمی بشود. آنها که بیشتر میشناسندم البته بهجای رسمیت، از در فحش و ناسزا برون میآیند ولی همان حال هجو و کنایه نشان میدهد که آنان هم از «دوستی» توقعاتی دارند اما برآوردهنشدن این چشمداشتها برایشان حالت جدی یا متعجب ایجاد نمیکند یا بهقول معروف آنچنان جا نمیخورند. گاهی برای دوریهای آگاهانهام توضیح دادهام و اغلب هم چنین نکردهام. هراس از ناراحتی طرف مقابل (فارغ از جنسیتش) مهمترین عامل پرهیزم از روشنسازی موضوع بوده است. اما رگههای سترگ خودخواهی را در این شیوه میتوان بهعیان دید. چون «رفتار سلبی بدون توضیح» حتماً بیشتر باعث ناراحتی دیگری میشود. پس مسئله دلسوزی یا خیرخواهی برای دیگران نیست بلکه «هراس از ناراحتی طرف مقابل در حضور من» است. در واقع، من نمیخواهم شاهد ناراحتی دیگران باشم. نمیخواهم بدانم که دیگران از من ناراحت شدهاند. نباید این ناراحتی در حوزهی آگاهی من رخ بدهد، اما اگر همین دیگران از ناراحتی دق کنند و من خبر نشوم هیچ مشکلی ندارد. «هراس از آگاه شدن نسبت به ناراحتی دیگران» را در بسیاری از پیرامونیان خودم نیز دیدهام. بهنظرم از نشانههای بالینی خودشیفتگی باشد و صد البته گونهای فرار از پیامدهای ناگزیر و طبیعی رابطه با دیگری. ما نمیخواهیم بفهمیم کاری کردهایم که برای دیگری ناخوشایندی به بار آورده است. «دوست ندارم کسی از من ناراحت شود» جملهی بسیار آشنا و انساندوستانهای است که از زبان اطرافیان هر روزه میشنویم، اما معنای واقعیاش دربارهی بسیاری از ما چیز دیگری است: «دوست ندارم بفهمم که کسی از من ناراحت باشد». گاهی سبب توضیح ندادن دوری، هراس مذکور نیست بلکه ناراحتی خود فرد از کاری است که گمان میکند نادرستیاش آنچنان آشکار است که نیازی به توضیح ندارد. در هر صورت با «هراس از توضیح» مواجهیم حال یا بهخاطر ناراحتی خودمان (از کار آشکارا نادرست) یا بهخاطر ناراحتی دیگران (از شنیدن خردهگیریهای ما). در چند ماه اخیر با چند نفر چنین کردهام و چند نفر نیز با من همین کار را کردهاند. بدبختی بزرگ آن است که در همهی ما «تظاهر به ناراحت نشدن» وجود دارد، در همهی ما آدمهای احساساتی که تظاهر میکنیم به بیاحساسی. این هم نشانهی دیگر خودشیفتگی است که فرد از چیزی یا کسی ناراحت شود اما وقتی با پرسش «ناراحت شدی؟» مواجه شود خیلی دستپاچه و با تاکید بگوید که «نه بابا! ناراحتِ چی؟»، یعنی آنقدر خودشیفتهایم که حتی حاضریم با وجود ناراحتی در برابر دیگران وانمود کنیم که آدمهای بینهایت خونسرد، آسانگیر، خنثی و بیتفاوتی هستیم. شاید علتش آن است که ناراحت شدن را مصداقی از احساساتیبودن و این آخری را نقطهضعف میدانیم. علت دیگرش این است که واکنش طرف مقابل در برابر ناراحتی ما اغلب به شوخی و طعنه یا شاهد گرفتن شخص ثالث که «فلانی مگه من کار بدی کردم؟» و نظایرش ختم میشود، یعنی ما میترسیم که بهخاطر «ابراز ناراحتی» دست انداخته شویم و از سوی دیگران متهم شویم به حساسبودن یا بهقول مشهورتر بیجنبگی. از آن سو، طرف مقابل که از بخت بدش فهمیده است دیگری از او ناراحت شده میخواهد هر جور شده از این واقعیت فرار کند و برای همین کوشش میکند وضعیت موجود را با خنده و مزاح و گاه انکار نادیده بگیرد. نتیجه اما اغلب یکسان است: دور شدن از یکدیگر. میبینید؟ اگر تنها مشکل خودم بود باز میشد امیدی داشت. اما این خودشیفتگی ویرانگر و دوسویه آنقدر شایع است که «قصههای هزار و یکشب» یک ورق آن هم نمیشود. ما نتوانستهایم برای دوستیهایمان معنای درست و منصفانهای دست و پا کنیم. ما فهم مشترکی از «دوستی» نداریم و برای همین با ناهمسانی توقعات مواجهیم. همهی ما در حال «انکار خود» هستیم. برای همین گاه چیزی میگوییم و درست وارونهی آن رفتار میکنیم. پای جنسیت که بهمیان بیاید البته ماجرا بهنحو سرسامآوری پیچیدهتر هم میشود. در کل، شبکهی بیمارگونهای از وابستگی و گسست میان ما وجود دارد، از هیجان و سردی، از نیاز و سیرابی، از عادتدادن به حضور تا رنجدادن از غیبت، از ستایش و سرزنش، از هیاهو و سکوت.
۱۳۹۲ آذر ۲۵, دوشنبه
ماندنی
از دفترچهی خاطرات فرانسیس:
دیرترین شب سال دیر شده بود. وقتی رسیدم همه مست و رقصان بودند. ضربههای پا آنقدر بود که کفپوش داشت کنده میشد. حتی تکههایی از آنرا دیدم که در گوشه و کنار خانه همچون نعش چوب بر زمین مانده بود. چرا این تصویر از گذشته به ذهنم آمد؟ باید بنویسم! وگرنه فراموش میکنم. ریز همه چیز را باید داشته باشم. تو میدانی «زمان» چیست؟ نه! با او از آگاهی رها میشوم. دیگر هیچ چیز نمیدانم. نادان میشوم و این ندانستن را دوست دارم. یک روز میشود یک هفته. همه چیز جور خوب و آرامی کش میآید. روزگاری مینوشتم. هی مینوشتم. دائم مینوشتم. بعد دیگر گذاشتم کنار. آرتور یه بار گفت «تو افسردهای و مبتلا به زمانهراسی وگرنه اینقدر در هر محفل صمیمانه و کوچک عکس نمیگرفتی». راست میگفت. دیگر عکس هم نگرفتم. با اینکه خودکاویهایم نشان میداد که ابتلایم به «پرش ذهن» بدخیم شده و به «پرش حضور» انجامیده، اما کوشش کردم که لحظهنشینی پیشه کنم و تکآنهای بودنم را بهخاطر بسپارم. لابد اگر آرتور بفهمد باز هم میگوید همین جانکندن برای بهیادنگهداشتن فریمهای زندگی خودش ادامهی بیماری پیشین است. دیرترین شب سال را دیر رسیدم. آن شب آرتور هم آنجا بود. تا رسیدم مست و عربدهکشان پیالهی ویسکی را در حلقم ریخت. کمی پیرامونم را نگاه کردم و ناگهان دیدم صورتی زیبا با دو تیلهی درخشان روبرویم ایستاده است «سلام! من ژاکلین هستم». از همان نگاه نخست و با معرفی خودش میشد شر و شور را در چشمانش دید. هشت سال گذشته است؟ گذشته گذشته است؟ چقدر از من و او میگذرد؟ از ما؟ وقتی میآید روبروی آئینه میایستد چهرهاش طور جالبی تغییر میکند؛ یکی از ابروهایش بالاتر میرود و اندکی کج میشود، لبخند ملایم و مایلی بر لبانش نقش میبندد، انگار بخواهد در بازتاب آئینه من و خودش را بکاود. چند سال پیش که فهمید سایهی کج و معوجی دارم تعجب کرد، ترسید، صدایش غمگین شد و سپس گریست. آن لحظه را (بدون اینکه بخواهم) هرگز از یاد نمیبرم. کاش دستکم سایه نداشتم! بیسایگی بهتر از بدسایگی است. از آغاز کمی تردید داشت، چون همیشه شبها با او برای خیابانگردی قرار میگذاشتم. یه بار از من پرسید اما با خوشخیالی انکار کردم. گمان میکردم هرگز نخواهد فهمید. اما او با هوش تکاندهندهاش چیزی حس کرده بود و وقتی یه روز در حالی که آفتاب هنوز شرش را کم نکرده بود از بدحادثه به هم برخوردیم، با همان دو تیلهی درخشانش دید که امتداد من بر دیوار پیادهرو چقدر ناساز است. خودم هم جا خوردم. این سایهی من است؟ فقط من؟ پس چرا چند تاست؟ چرا اینقدر بدحال شده؟ آن روزها که تازه داشتیم یکدیگر را یاد میگرفتیم وضعم خیلی بهتر بود یا فکر میکردم وضعم خیلی بهتر است. ژاکلین با ناجور بودنم کنار آمد و با چندسایگی نقشبسته بر دیوار که مانند نقاشی خطخطی کودکان، آشفته و درهمبرهم بود. یه بار وسواس نظری کار دستم داد. آمدم مرز میان «شناخت از هستی» و «هستی» را پاس بدارم که گند زدم. گفت «ما خوشبختیم» و من بیدرنگ ویرایش کردم «ما فکر میکنیم خوشبختیم». با شگفتی نگاهی به من کرد و شروع کرد به خندیدن. بلند و پشت سر هم قهقهه میزد. خندهاش قطع نمیشد. کمی ترسیده بودم. بعدها هر وقت گفتم «ما خوشبختیم» بلافاصله با شیطنت تصحیح میشدم که «ما فکر میکنیم خوشبختیم». یکبار من خواستم تمامش کنم و یکبار او، هر دو نافرجام و هر دو با یکدیگر مساوی. با همهی ادعایم مبنی بر «پایانبخشیدن عقلانی»، کاری که کردم تنها رانههای روان-تنی و یکسره غریزی-عاطفی داشت. او که ادعایی نداشت و فقط میخواست از رنج نبود دلبندترینش رها شود. به همدیگر قول دادیم دیگر به وسوسهی تجربهاش تسلیم نشویم. تکرارهایش همیشه خوشایند بود. میگفت و بازمیگفت اما هرگز تازگیاش از دست نمیرفت. «آن» را خوب میشناخت و بهموقع مرا از خنده رودهبر میکرد. حال خوشی داشتیم یا فکر میکردیم حال خوشی داریم. فعلهایت! چه؟ فعلهایم؟ آره! فعلهایت چرا گذشته شد؟ پس چرا؟ نمیدانم. گذشته و حال برای من یکی است. در واقع، همهاش گذشته است اما دوست ندارم تمام شود. حالم رنگ او را گرفته و در آنچه پشت سر گذاشتهام رد پای اوست. «دیدی؟ دیدی؟». آرتور میگفت یه بار که در خانهاش خوابیده بودیم دیده که در نیمههای شب کسی از پنجره بیرون پریده است. نخست مسخرهاش کردم و گفتم حتماً الکل خونش سبب شده خواب پا را از گلیم درازتر کند و پاورچین پاورچین به اتاقها، آشپزخانه و دستشویی سرکی بکشد و سپس به حیاط مجتمع شیرجه بزند. اما وقتی گفت «من واقعاً سایهاش را دیدم» ژاکلین با دو تیلهی درخشانش مرا میخکوب کرد و نیشم بسته شد. شاید هم یکی از آنها بوده و ترکم کرده است. حساب سایههایم را نداشتم اما گویا یکی دو تا کم شده بود. تبدیل شده بودیم به دو تا آدم فضایی که دیگران را تنها بهتزده میکنند. از فراونی اختراع واژگان و رفتارهای دونفره به چشم بقیه سودازده و دیوانه میآمدیم. هر وقت خواستیم قراردادهای کنشی و زبانی خودمان را فهرست کنیم باز هم چند تایی از قلم افتاد. گاهی سایههایم یکبند پچپچ میکنند. اما نزدیک که میشوم جز سکوت محض و ممتد چیزی نیست. بعدها فهمیدم همهمهی مبهم آنها را او میتواند بشنود اما خودم نه. پیش از خواب شروع میکردم به هذیانگویی، شروع میکردند به هذیانگویی. با چشمان سنگین و خمارش هراسان مرا تکان میداد «فرانسیس! فرانسیس! بیدار شو». نمیدانم چه بود که نجواهایشان را در خلسهی میان بیهوشی و هوشیاری از میان بُرد، شاید هم معجزهی غشغش خندههای او بود وقتی که قلقلکش میدادم و همهی فضای خانه از زندگی پر میشد. او با سایههای من ساخت، ژاکلین را میگویم که خودش سایهی یکتا، سبک و بیتعلقی دارد.
دیرترین شب سال دیر شده بود. وقتی رسیدم همه مست و رقصان بودند. ضربههای پا آنقدر بود که کفپوش داشت کنده میشد. حتی تکههایی از آنرا دیدم که در گوشه و کنار خانه همچون نعش چوب بر زمین مانده بود. چرا این تصویر از گذشته به ذهنم آمد؟ باید بنویسم! وگرنه فراموش میکنم. ریز همه چیز را باید داشته باشم. تو میدانی «زمان» چیست؟ نه! با او از آگاهی رها میشوم. دیگر هیچ چیز نمیدانم. نادان میشوم و این ندانستن را دوست دارم. یک روز میشود یک هفته. همه چیز جور خوب و آرامی کش میآید. روزگاری مینوشتم. هی مینوشتم. دائم مینوشتم. بعد دیگر گذاشتم کنار. آرتور یه بار گفت «تو افسردهای و مبتلا به زمانهراسی وگرنه اینقدر در هر محفل صمیمانه و کوچک عکس نمیگرفتی». راست میگفت. دیگر عکس هم نگرفتم. با اینکه خودکاویهایم نشان میداد که ابتلایم به «پرش ذهن» بدخیم شده و به «پرش حضور» انجامیده، اما کوشش کردم که لحظهنشینی پیشه کنم و تکآنهای بودنم را بهخاطر بسپارم. لابد اگر آرتور بفهمد باز هم میگوید همین جانکندن برای بهیادنگهداشتن فریمهای زندگی خودش ادامهی بیماری پیشین است. دیرترین شب سال را دیر رسیدم. آن شب آرتور هم آنجا بود. تا رسیدم مست و عربدهکشان پیالهی ویسکی را در حلقم ریخت. کمی پیرامونم را نگاه کردم و ناگهان دیدم صورتی زیبا با دو تیلهی درخشان روبرویم ایستاده است «سلام! من ژاکلین هستم». از همان نگاه نخست و با معرفی خودش میشد شر و شور را در چشمانش دید. هشت سال گذشته است؟ گذشته گذشته است؟ چقدر از من و او میگذرد؟ از ما؟ وقتی میآید روبروی آئینه میایستد چهرهاش طور جالبی تغییر میکند؛ یکی از ابروهایش بالاتر میرود و اندکی کج میشود، لبخند ملایم و مایلی بر لبانش نقش میبندد، انگار بخواهد در بازتاب آئینه من و خودش را بکاود. چند سال پیش که فهمید سایهی کج و معوجی دارم تعجب کرد، ترسید، صدایش غمگین شد و سپس گریست. آن لحظه را (بدون اینکه بخواهم) هرگز از یاد نمیبرم. کاش دستکم سایه نداشتم! بیسایگی بهتر از بدسایگی است. از آغاز کمی تردید داشت، چون همیشه شبها با او برای خیابانگردی قرار میگذاشتم. یه بار از من پرسید اما با خوشخیالی انکار کردم. گمان میکردم هرگز نخواهد فهمید. اما او با هوش تکاندهندهاش چیزی حس کرده بود و وقتی یه روز در حالی که آفتاب هنوز شرش را کم نکرده بود از بدحادثه به هم برخوردیم، با همان دو تیلهی درخشانش دید که امتداد من بر دیوار پیادهرو چقدر ناساز است. خودم هم جا خوردم. این سایهی من است؟ فقط من؟ پس چرا چند تاست؟ چرا اینقدر بدحال شده؟ آن روزها که تازه داشتیم یکدیگر را یاد میگرفتیم وضعم خیلی بهتر بود یا فکر میکردم وضعم خیلی بهتر است. ژاکلین با ناجور بودنم کنار آمد و با چندسایگی نقشبسته بر دیوار که مانند نقاشی خطخطی کودکان، آشفته و درهمبرهم بود. یه بار وسواس نظری کار دستم داد. آمدم مرز میان «شناخت از هستی» و «هستی» را پاس بدارم که گند زدم. گفت «ما خوشبختیم» و من بیدرنگ ویرایش کردم «ما فکر میکنیم خوشبختیم». با شگفتی نگاهی به من کرد و شروع کرد به خندیدن. بلند و پشت سر هم قهقهه میزد. خندهاش قطع نمیشد. کمی ترسیده بودم. بعدها هر وقت گفتم «ما خوشبختیم» بلافاصله با شیطنت تصحیح میشدم که «ما فکر میکنیم خوشبختیم». یکبار من خواستم تمامش کنم و یکبار او، هر دو نافرجام و هر دو با یکدیگر مساوی. با همهی ادعایم مبنی بر «پایانبخشیدن عقلانی»، کاری که کردم تنها رانههای روان-تنی و یکسره غریزی-عاطفی داشت. او که ادعایی نداشت و فقط میخواست از رنج نبود دلبندترینش رها شود. به همدیگر قول دادیم دیگر به وسوسهی تجربهاش تسلیم نشویم. تکرارهایش همیشه خوشایند بود. میگفت و بازمیگفت اما هرگز تازگیاش از دست نمیرفت. «آن» را خوب میشناخت و بهموقع مرا از خنده رودهبر میکرد. حال خوشی داشتیم یا فکر میکردیم حال خوشی داریم. فعلهایت! چه؟ فعلهایم؟ آره! فعلهایت چرا گذشته شد؟ پس چرا؟ نمیدانم. گذشته و حال برای من یکی است. در واقع، همهاش گذشته است اما دوست ندارم تمام شود. حالم رنگ او را گرفته و در آنچه پشت سر گذاشتهام رد پای اوست. «دیدی؟ دیدی؟». آرتور میگفت یه بار که در خانهاش خوابیده بودیم دیده که در نیمههای شب کسی از پنجره بیرون پریده است. نخست مسخرهاش کردم و گفتم حتماً الکل خونش سبب شده خواب پا را از گلیم درازتر کند و پاورچین پاورچین به اتاقها، آشپزخانه و دستشویی سرکی بکشد و سپس به حیاط مجتمع شیرجه بزند. اما وقتی گفت «من واقعاً سایهاش را دیدم» ژاکلین با دو تیلهی درخشانش مرا میخکوب کرد و نیشم بسته شد. شاید هم یکی از آنها بوده و ترکم کرده است. حساب سایههایم را نداشتم اما گویا یکی دو تا کم شده بود. تبدیل شده بودیم به دو تا آدم فضایی که دیگران را تنها بهتزده میکنند. از فراونی اختراع واژگان و رفتارهای دونفره به چشم بقیه سودازده و دیوانه میآمدیم. هر وقت خواستیم قراردادهای کنشی و زبانی خودمان را فهرست کنیم باز هم چند تایی از قلم افتاد. گاهی سایههایم یکبند پچپچ میکنند. اما نزدیک که میشوم جز سکوت محض و ممتد چیزی نیست. بعدها فهمیدم همهمهی مبهم آنها را او میتواند بشنود اما خودم نه. پیش از خواب شروع میکردم به هذیانگویی، شروع میکردند به هذیانگویی. با چشمان سنگین و خمارش هراسان مرا تکان میداد «فرانسیس! فرانسیس! بیدار شو». نمیدانم چه بود که نجواهایشان را در خلسهی میان بیهوشی و هوشیاری از میان بُرد، شاید هم معجزهی غشغش خندههای او بود وقتی که قلقلکش میدادم و همهی فضای خانه از زندگی پر میشد. او با سایههای من ساخت، ژاکلین را میگویم که خودش سایهی یکتا، سبک و بیتعلقی دارد.
۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه
نفی اشتراکی
هنگام نگارش متنی این مسئله به ذهنم رسید: گمان کنم یکی از ریشههای رواج کاربرد نادرست «هست» بهجای «است» آن باشد که وقتی جمله را منفی مینویسیم از فعل نفی «نیست» بهره میبریم و میپنداریم صورت ایجابی/مثبت جمله با «هست» هم هستپذیر است. آیا اشتباه میکنم؟ گویا «نیست» صورت مشترک نفی برای هر دو فعل مورد بحث باشد. یعنی ما هم برای نفی «است» مینویسیم «نیست» و هم برای نفی «هست» مینویسیم «نیست». اگر جملهای بنویسید که هر دو صورت ایجاب و نفی در آن پشت سر هم بیاید، آنگاه این رهزنی بیشتر به چشم میخورد. بهعنوان نمونه در این جمله «رویکرد من تنها عقلی نیست بلکه تجربی نیز است» بهآسانی ملهم/القاکنندهی درستی و امکان جایگزینشدنش با چنین جملهای است: «رویکرد من تنها عقلی نیست بلکه تجربی هم هست». تا نظر متخصصان امر چه باشد!
۱۳۹۲ آذر ۱۱, دوشنبه
«در بند» بمانید تا در امان باشید
هشدار: این نوشته بخش چشمگیری از داستان فیلم را لو میدهد.
من از سینما چیزی نمیدانم و کاری به ساخت/ساختار فیلم ندارم. اما دربارهی آن درنگهای محتوایی دارم. در واقع، کارگردان در خلال این فیلم چندین پیام ناروا به مخاطب القا میکند:
اول
در پناه قرآن باشید تا آدمهای اخلاقیتری بشوید.
نازنین وقتی میخواهد وسائلش را در خانهی مشترک بچیند، یک قرآن کوچک در میآورد و میبوسد و در تاقچه میگذارد. در ادامهی داستان میبینید که نازنین نماد دختر شهرستانی خوب و خوشقلب و فداکار است. در برابر او، شخصیت سحر را داریم که هیچ نشانی از باورهای مذهبی ندارد. سحر نماد دختری بد، پلید، بیبندوبار، دروغگو، کلاهبردار و خائن است. مغالطهی عوامانه و ریاکارانهی دینداران اخلاقیترند و بیدینان موجوداتی فاسد، اینجا بیکموکاست بازآفرینی شده است.
دوم
والدین مراقب دخترانشان باشند!
گمان کنم اکران این فیلم در شهرستانها بهآسانی میتواند پدر و مادرها را در جلوگیری از تحصیل دختران خود در پایتخت یا إعمال محدودیتها محقتر از پیش نشان دهد. دختر در این فیلم کسی است که یا باید درسش را بخواند و با جنس مخالف معاشرت نکند و میهمانی و دورهمنشینی و اینگونه فسق و فجورها را ترک کند یا اینکه به دام فساد و فحشا و سوء استفادهی جنسی و اتلاف عمر گرفتار میشود. در هر صورت کسی (پدر، برادر یا شوهر) باید وجود داشته باشد که مواظب دختر باشد وگرنه فریب میخورد حال چه فریب مالی (مقروض شدن) و چه فریب جنسی (حامله شدن). نازنین در میهمانیهای هر شبهی سحر شرکت میکند اما خودش رغبتی به این کار ندارد و اصرارهای سحر نیز در نهایت منجر به نخستین جدال آن دو میشود. سحر اما با پسرها رابطهی دوستانهای دارد و جالب است که همهی این پسرها نیز آدمهایی خوشباش، بیمسئولیت، خودخواه و نارفیق اند، یعنی درست شبیه خود سحر. این کلیشهی ذهنی فقط در نگاه نسل پیشین نیست و بسیاری از دختران امروزی به همجنسهای خود عیناً همین نگاه را دارند.
سوم
سختگیریهای حکومت بهخاطر خود شماست!
نازنین در میانهی فیلم موفق به گرفتن خوابگاه میشود و از همخانگی با سحر انصراف میدهد. مسئول خوابگاه پس از تحویل اتاق به او میگوید که باید حداکثر نه و نیم شب اینجا حاضر باشد و اگر یک شب نیاید «ما به خانوادهات اطلاع میدهیم». نازنین (که گویا در کنار سادگی و حتی سادهلوحی قرار است نماد دختر مستقل و صاحبرای باشد) با مسئول مربوطه بحث میکند و او به تندی پاسخ میدهد «خانم اینجور که نمیشود. ما در قبال شما مسئولیت داریم».
چهارم
خانههای مجردی لانهی فساد است.
کارگردان توضیح صریحی نمیدهد اما از شواهد گویا بتوان اینجور برداشت کرد که سحر تنها با زارعی (نماد بازاری پولپرست و شهوتران) رابطه ندارد بلکه با بهرنگ (جوان بنگاهی) نیز سر و سری دارد. چرا که پس از آزادیاش به نازنین (که سفتههای زارعی را امضاء کرده و او را از بند بیرون آورده) میگوید که برای همهیشان دارد و خصوصاً دربارهی بهرنگ میگوید «واسه اون که دارم... دیگه کات». در آغاز فیلم نیز نخستین صحنهای که نازنین در بدو ورود به خانه با آن مواجه میشود، هیکل بهرنگ است که دراز به دراز روی مبل افتاده و خوابش برده است. این فراز بهراستی تکاندهنده است! از آنسو، تقریباً همهی دوستان سحر کلید آپارتمان را دارند و هر از گاهی کسی کلید میاندازد و میآید داخل. کارگردان (برخلاف ادعای خودش) در تمام طول فیلم تلاش کرده نشان دهد که جوانان تهرانی آدمهایی بیهویت و عاطل و باطل اند که در شهری نکبتزده و بیهویتتر روزگار میگذرانند. خاطرتان میآید که در میانهی صدارت محمود احمدینژاد، پلیس به خانههای مجردی یورش میبُرد و آنها را تخلیه میکرد؟ گمان میکنید بدنهی جامعه تا چه حد با این رفتار (که مصداق بارز نقض حقوق شهروندی بود) مخالفت داشت؟ آیا بسیاری از شما این تجربهی تلخ را نداشته است که خانواده، همسایگان یا حتی دوستان «زندگی مجردی» را شایستهی احترام ندانستهاند و آنرا بهرسمیت نشناختهاند؟
پنجم
دانشجو باید درسش را بخواند و سیاست را کنار بگذارد.
جالبترین فراز فیلم نشاندادن تجمعات دانشجویی در حیاط دانشگاه است که همیشه منجر به تعطیلشدن کلاسها و نارضایتی دانشجویان فرهیخته و درسخوان میشود. پرویز شهبازی در این فیلم درست در راستای فرمایشات ولیفقیه مشی کرده است که در خطبهی بیست و نهم خرداد چهار سال پیش دانشجویان معترض را معادل با «شلوغکنها» دانست. نازنین بهروشنی با این گردهماییها مخالف است و هنگامی که به دوستش میگوید «تو با این کارها موافقی؟» او از پاسخ دادن طفره میرود و میگوید «نمیخوام درینباره چیزی بگم». افزون بر اینها، تصویری که کارگردان از سخنران تجمع نشان میدهد بسیار شعاری، سطحی و حتی تمسخرآمیز است.
پسنوشت:
۱. من هنوز هم تئاتر را بیش از سینما میبینم. اما وضعیت هنر نمایش در این سالها چنان پسرفت داشته است که حتی دست و دلم نمیرود که چیزی بنویسم. وضع سینما البته بدتر است، اما این را باید مینوشتم چون تئاتر مخاطبان بهمراتب کمتری دارد و بینندگان «در بند» نه تنها در شماری بسیار بیشتر توانستهاند فیلم را روی پرده ببینند بلکه از طریق «شبکهی خانگی» نیز میتوانند فیلم را تهیه کنند.
۲. هنرمند مملکت را میبینید؟ کارش این است که تعصبات سنتی را رواج دهد و نگاه رژیم اسلامی به «سبک زندگی» را روی پردهی نقرهای دراماتیزه کند.
۳. از آقای شهبازی باید پرسید در کشوری که حاکمانش اربابان دین باشند و همهنگام به جنایت و غارت شهره، چه توقعی از کاسب و بازاری آن میتوان داشت؟
در همین زمینه:
نقد و بررسی فیلم در دانشکدهی صدا و سیما
«دربند» ماندن، مسئله این است / احسان محمودپور
تحلیل ساختار فیلم / امین حسینیون
نقد و بررسی فیلم در فرهنگسرای ارسباران
من از سینما چیزی نمیدانم و کاری به ساخت/ساختار فیلم ندارم. اما دربارهی آن درنگهای محتوایی دارم. در واقع، کارگردان در خلال این فیلم چندین پیام ناروا به مخاطب القا میکند:
اول
در پناه قرآن باشید تا آدمهای اخلاقیتری بشوید.
نازنین وقتی میخواهد وسائلش را در خانهی مشترک بچیند، یک قرآن کوچک در میآورد و میبوسد و در تاقچه میگذارد. در ادامهی داستان میبینید که نازنین نماد دختر شهرستانی خوب و خوشقلب و فداکار است. در برابر او، شخصیت سحر را داریم که هیچ نشانی از باورهای مذهبی ندارد. سحر نماد دختری بد، پلید، بیبندوبار، دروغگو، کلاهبردار و خائن است. مغالطهی عوامانه و ریاکارانهی دینداران اخلاقیترند و بیدینان موجوداتی فاسد، اینجا بیکموکاست بازآفرینی شده است.
دوم
والدین مراقب دخترانشان باشند!
گمان کنم اکران این فیلم در شهرستانها بهآسانی میتواند پدر و مادرها را در جلوگیری از تحصیل دختران خود در پایتخت یا إعمال محدودیتها محقتر از پیش نشان دهد. دختر در این فیلم کسی است که یا باید درسش را بخواند و با جنس مخالف معاشرت نکند و میهمانی و دورهمنشینی و اینگونه فسق و فجورها را ترک کند یا اینکه به دام فساد و فحشا و سوء استفادهی جنسی و اتلاف عمر گرفتار میشود. در هر صورت کسی (پدر، برادر یا شوهر) باید وجود داشته باشد که مواظب دختر باشد وگرنه فریب میخورد حال چه فریب مالی (مقروض شدن) و چه فریب جنسی (حامله شدن). نازنین در میهمانیهای هر شبهی سحر شرکت میکند اما خودش رغبتی به این کار ندارد و اصرارهای سحر نیز در نهایت منجر به نخستین جدال آن دو میشود. سحر اما با پسرها رابطهی دوستانهای دارد و جالب است که همهی این پسرها نیز آدمهایی خوشباش، بیمسئولیت، خودخواه و نارفیق اند، یعنی درست شبیه خود سحر. این کلیشهی ذهنی فقط در نگاه نسل پیشین نیست و بسیاری از دختران امروزی به همجنسهای خود عیناً همین نگاه را دارند.
سوم
سختگیریهای حکومت بهخاطر خود شماست!
نازنین در میانهی فیلم موفق به گرفتن خوابگاه میشود و از همخانگی با سحر انصراف میدهد. مسئول خوابگاه پس از تحویل اتاق به او میگوید که باید حداکثر نه و نیم شب اینجا حاضر باشد و اگر یک شب نیاید «ما به خانوادهات اطلاع میدهیم». نازنین (که گویا در کنار سادگی و حتی سادهلوحی قرار است نماد دختر مستقل و صاحبرای باشد) با مسئول مربوطه بحث میکند و او به تندی پاسخ میدهد «خانم اینجور که نمیشود. ما در قبال شما مسئولیت داریم».
چهارم
خانههای مجردی لانهی فساد است.
کارگردان توضیح صریحی نمیدهد اما از شواهد گویا بتوان اینجور برداشت کرد که سحر تنها با زارعی (نماد بازاری پولپرست و شهوتران) رابطه ندارد بلکه با بهرنگ (جوان بنگاهی) نیز سر و سری دارد. چرا که پس از آزادیاش به نازنین (که سفتههای زارعی را امضاء کرده و او را از بند بیرون آورده) میگوید که برای همهیشان دارد و خصوصاً دربارهی بهرنگ میگوید «واسه اون که دارم... دیگه کات». در آغاز فیلم نیز نخستین صحنهای که نازنین در بدو ورود به خانه با آن مواجه میشود، هیکل بهرنگ است که دراز به دراز روی مبل افتاده و خوابش برده است. این فراز بهراستی تکاندهنده است! از آنسو، تقریباً همهی دوستان سحر کلید آپارتمان را دارند و هر از گاهی کسی کلید میاندازد و میآید داخل. کارگردان (برخلاف ادعای خودش) در تمام طول فیلم تلاش کرده نشان دهد که جوانان تهرانی آدمهایی بیهویت و عاطل و باطل اند که در شهری نکبتزده و بیهویتتر روزگار میگذرانند. خاطرتان میآید که در میانهی صدارت محمود احمدینژاد، پلیس به خانههای مجردی یورش میبُرد و آنها را تخلیه میکرد؟ گمان میکنید بدنهی جامعه تا چه حد با این رفتار (که مصداق بارز نقض حقوق شهروندی بود) مخالفت داشت؟ آیا بسیاری از شما این تجربهی تلخ را نداشته است که خانواده، همسایگان یا حتی دوستان «زندگی مجردی» را شایستهی احترام ندانستهاند و آنرا بهرسمیت نشناختهاند؟
پنجم
دانشجو باید درسش را بخواند و سیاست را کنار بگذارد.
جالبترین فراز فیلم نشاندادن تجمعات دانشجویی در حیاط دانشگاه است که همیشه منجر به تعطیلشدن کلاسها و نارضایتی دانشجویان فرهیخته و درسخوان میشود. پرویز شهبازی در این فیلم درست در راستای فرمایشات ولیفقیه مشی کرده است که در خطبهی بیست و نهم خرداد چهار سال پیش دانشجویان معترض را معادل با «شلوغکنها» دانست. نازنین بهروشنی با این گردهماییها مخالف است و هنگامی که به دوستش میگوید «تو با این کارها موافقی؟» او از پاسخ دادن طفره میرود و میگوید «نمیخوام درینباره چیزی بگم». افزون بر اینها، تصویری که کارگردان از سخنران تجمع نشان میدهد بسیار شعاری، سطحی و حتی تمسخرآمیز است.
پسنوشت:
۱. من هنوز هم تئاتر را بیش از سینما میبینم. اما وضعیت هنر نمایش در این سالها چنان پسرفت داشته است که حتی دست و دلم نمیرود که چیزی بنویسم. وضع سینما البته بدتر است، اما این را باید مینوشتم چون تئاتر مخاطبان بهمراتب کمتری دارد و بینندگان «در بند» نه تنها در شماری بسیار بیشتر توانستهاند فیلم را روی پرده ببینند بلکه از طریق «شبکهی خانگی» نیز میتوانند فیلم را تهیه کنند.
۲. هنرمند مملکت را میبینید؟ کارش این است که تعصبات سنتی را رواج دهد و نگاه رژیم اسلامی به «سبک زندگی» را روی پردهی نقرهای دراماتیزه کند.
۳. از آقای شهبازی باید پرسید در کشوری که حاکمانش اربابان دین باشند و همهنگام به جنایت و غارت شهره، چه توقعی از کاسب و بازاری آن میتوان داشت؟
در همین زمینه:
نقد و بررسی فیلم در دانشکدهی صدا و سیما
«دربند» ماندن، مسئله این است / احسان محمودپور
تحلیل ساختار فیلم / امین حسینیون
نقد و بررسی فیلم در فرهنگسرای ارسباران
۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه
Adoration of feminine beauty
آدم برود جایی که از این تنها باشد، فقط هر روز اینها را ببیند و همین، هیچ کاری هم نکند. این تنها را ببیند و حتی تنها باشد. لذت تماشاگری راز سر به مهری است که به باور من فقط آنانکه با ذهن/ذهنیت و فرآوردههایش همچون خیالآفرینی، وهماندیشی و بهویژه جدایی از حس لامسه انس دارند، قدرش را میدانند. تنها آنان توانایی مییابند تا ژرفای چنین لذتی را ذره ذره بچشند. باید بتوانی همانند فرازی درخشان از فیلم «فراسوی ابرها»ی آنتونیونی دست بکشی اما لمس نکنی، تن را ستایش کنی اما آنرا نداشته باشی... و این عین زندگی است.
پسنوشت:
امروز ششم آوریل ۲۰۱۵ است و من اینجا بهروشنی اعتراف میکنم که در این نوشتار مهمل گفتهام و جنس یاوهای که نگاشتهام (چنانکه آموزگاری یکتا در فرآیندی شهودی به من یاد داد) چیزی جز ریاضت بهارثرسیده از خطهی باستانی خاورمیانه نیست و دستکم اگر دو قید «هر روز» و «هیچ کاری» را نمیآوردم، چهبسا راه گریزی از این پینوشت میبود. وانگهی، چه بهتر که مطلقگویی و زهدنویسی کردم تا روزی رند عالمسوزی خطای مرتکبشده را پیش چشمانم بیاورد.
پسنوشت:
امروز ششم آوریل ۲۰۱۵ است و من اینجا بهروشنی اعتراف میکنم که در این نوشتار مهمل گفتهام و جنس یاوهای که نگاشتهام (چنانکه آموزگاری یکتا در فرآیندی شهودی به من یاد داد) چیزی جز ریاضت بهارثرسیده از خطهی باستانی خاورمیانه نیست و دستکم اگر دو قید «هر روز» و «هیچ کاری» را نمیآوردم، چهبسا راه گریزی از این پینوشت میبود. وانگهی، چه بهتر که مطلقگویی و زهدنویسی کردم تا روزی رند عالمسوزی خطای مرتکبشده را پیش چشمانم بیاورد.
۱۳۹۲ آذر ۷, پنجشنبه
Thou shalt not steal
چندی پیش مقالهای را ورق میزدم که نویسندهاش مدعی بود اسلامستیزی کنونی گونهای نوین از anti-Semitism است. اما تا جایی که من میدانم و میفهمم این واژه برای یهودستیزی سکه زده شده است. حتی ستیز با مسیحیان را هم که خودشان ادامهی تاریخی و فرهنگی سنت یهودی اند نمیتوان (از جهت روال رایج در اینگونه پژوهشها) آنتیسمیتیزم نامید، تا چه رسد به مسلمانان که از آن سنت (مگر در اقتباس احکام شریعت) فرسنگها فاصله دارند. البته معنای اول Semitism به ویژگیهای فرهنگ و زبان سامی بهطور کلی اشاره دارد و معنای دوم آن به یهودیان پیوند پیدا میکند. اما معنای نخست و اصلی واژهی مورد بحث به دشمنی با یهودیان و تبعیض ضد آنان بهعنوان اقلیتی دینی، قومی یا نژادی ارجاع دارد. برانگیختن احساسات بهسود مسلمانانی که در غرب بهناحق مورد تبعیض یا خشونت قرار میگیرند نیازی به اینگونه جعل معانی ندارد، آنهم برای واژهای که نهادینه شده و تبار تاریخی خاص خودش را داراست. خیلی ساده میتوان برای آن واژهای دیگر ساخت (چیزی شبیه به anti-Islamic sentiment) که از اسلامهراسی یک پله بالاتر باشد و همهنگام نخواهد از بیزاری نسبت به بالاترین پله (یهودستیزی) بهرهبرداری نامشروع کند.
۱۳۹۲ آذر ۶, چهارشنبه
ناآگاهان فکری و ناآزمودگان سیاسی
بهنظرم نشانههای تاریخی انکارناپذیری میتوان یافت که نشاندهندهی سادهلوحی و نادانی سیاسی احزاب و گروههای ملی است. حسین فاطمی تنها مشکل ایران را وجود شاه میدانست، صبحها در «باختر امروز» به سلطنت بد و بیراه میگفت و عصرها در هیأت دولت خود را وفادار به پادشاهی نشان میداد. امیرعباس هویدا با مهدی بازرگان مشورت کرد که در زندان ماند و سپس اعدام شد. همین جناب بازرگان به شاه پیشنهاد داده بود که تحت الحمایهی او به ایران برگردد و عادلانه محاکمه شود. ابراهیم یزدی صریحاً محمدعلی فروغی، سعید امامی و محمود احمدینژاد را در یک سلسله قرار میداد و همگی را جاسوسان یهودیتبار معرفی میکرد و توطئهی بزرگ فروغی را زمینهسازی برای انتقال قدرت به محمدرضا میدانست و در همان حال از سخنانش پیدا بود که همچنان به خمینی ارادت دارد. بیشترین میزان جهالت ملیون ما نسبت به روحانیت و دین بوده است. آنها تا توانستند از نیروهای مذهبی پشتیبانی کردند و در نهایت هم قائد عظیم الشان را به قدرت رساندند و ناباورانه کنار زده شدن خود را به تماشا نشستند. کریم سنجابی در آستانهی انقلاب در مصاحبه با رادیو بیبیسی گفت که میان نظرات خمینی و جبههی ملی تفاوت چندانی وجود ندارد و انسانی به بزرگی و عظمت او تا صدها سال دیگر در جامعهی ما ظهور نخواهد کرد. کراواتیهای درسخواندهی غرب که در آغاز دههی چهل سرگرم بیرون کشیدن قواعد علمی از قرآن بودند، در پایان دههی پنجاه لیبرالیزم دینی خود را با اسلامیزم انقلابی تاخت زدند و آخر کار که همه چیز بر باد رفته بود، با ژست مظلومیت و «ما از اول هشدار داده بودیم» به گوشهی صحنه خزیدند. اندیشه و عمل آنان هر دو سادهانگارانه بوده است. در واقع، وضعیت جبههی ملی و نهضت آزادی در آستانهی انقلاب بهمراتب ترحمانگیزتر از چریکهایی فدائی، حزب توده و سازمان مجاهدین بود. دستهی دوم که تام و تمام به هدف خود رسیدند و هر گونه انکار تنها ناشی از خودفریبی است و بس! اما دستهی اول از ادعای «مخالفت قانونی با پهلوی» به ورطهی «پادویی ملایان» در غلتیدند.
۱۳۹۲ آبان ۲۳, پنجشنبه
اجارهنشین
استادم (از دید بسیاری دوستان و از جمله خودم در آغاز آشناییمان) صراحت برخورنده و برخورد سردی داشت. اما شخصیتش اندک اندک که او را بیشتر شناختم برایم بسیار جذاب و دلپذیر شد. هرگز فراموش نمیکنم که روزی سر کلاس درس بحث ولتر و دوران روشنگری بود. او از هیجان من (مشارکت در مباحث از سوی دانشجویی که اغلب ساکت است) دانست که به این دوره علاقمندم. در حال بیان افاضاتی دربارهی اهمیت قرن هجدهم بودم و اینکه اگر اختیار میدادند زادهشدن در آن زمان را بر میگزیدم که پرسید «از آثار ولتر چه خواندهای؟». گفتم « تقریباً هیچ» و او بیدرنگ با لبخندی پاسخ داد «پس هنوز [در این دوران تاریخی] اجارهنشینی». آنگاه از ژرفنگری، باریکبینی و ارزشمندی آثاری گفت که اصحاب دائرةالمعارف فرانسه نگاشتهاند.
۱۳۹۲ آبان ۲۲, چهارشنبه
و رأس الحسين على الرمح يتلوا القرآن
شما فقط ببینید اهل حرم چی زده بودن که روی نیزه یه سر سخنگو میدیدن...
۱۳۹۲ آبان ۱۵, چهارشنبه
«در اندرون من خستهدل ندانم کیست»
یک چیزهایی هم هست که ریشه در ناخودآگاه و سنخ روانی آدمیزاد دارد. مثلاً دوستانم در مجالس علفکشیدن برای نخستینبار کشف کردند که من درونم یک «روضهخوان» دارم که در اثر جذبهی ناشی از گُل سر بر میآورد و ذکر مصیبت میخواند. حتی گاه در حالت عادی که وسط یک میهمانی خودمانی سرم به خودم گرم است، همگی موذیانه سکوت میکنند و به آوازهای سوگناک من گوش جان میسپارند و تا آن سکوت مشکوک مرا متفطن میسازد ناگهان قهقهه سر میدهند. البته تنها لحنم روضهخوانانه است وگرنه محتوایش شخصی یا برگرفته از شعرهای معمول است. تحلیل خودم آن است که این لحن سوزناک و تراژیک نه لزوماً به روضهخوانی که به غماندیشی و غمنشینی کسانی چون من باز میگردد. حالا مگر آن زن افسونگر یهودی (یاسمین لوی) روضه میخواند؟ ولی از این دفاعیات که بگذریم، پیشینهی من در نتیجهی کشفیات دوستان اثر انکارناپذیری داشته است. شاید اگر من سابقهدار نبودم یا رفقا از آن سابقه اطلاع نداشتند به یافتهی دیگری میرسیدند. در نهایت، گمان کنم که مدعیان فی الجمله چندان بیراه نگفتهاند گرچه بالجمله قائل به تفصیل ام. اما در هر صورت و با هر توجیهی، باز هم نمیتوان از این حقیقت گریخت که «سنت» در نهاد تک تک ما حضوری نیرومند و زنده دارد.
پسنوشت:
۱. بعضی هم در حال چتبودن بهجای «روضهخوان» یک «خطیب توانا» درون خود دارند. همین چندی پیش خودم «منبری درون» دوستی همپیشینه را کشف کردم.
۲. عنوان یادداشت را از واکنش دوستی تیزبین بر گرفتهام.
پسنوشت:
۱. بعضی هم در حال چتبودن بهجای «روضهخوان» یک «خطیب توانا» درون خود دارند. همین چندی پیش خودم «منبری درون» دوستی همپیشینه را کشف کردم.
۲. عنوان یادداشت را از واکنش دوستی تیزبین بر گرفتهام.
۱۳۹۲ آبان ۱۴, سهشنبه
تداعی و تذکر نشانهی اعتقاد است؟
این جمله را در خواب به خودم گفتم. بر سر چه؟ اینکه داشتم از دریچهی باریکی به جایی شبیه قبرستان یا باغ نگاه میکردم. سپس یادم آمد که وقتی خوابیده بودم صحنههایی از خوابم جنگ صفین و نهروان بود و بههرحال نام ناکثین و مارقین را در خوابم شنیده بودم. بعد با خودم میگفتم چقدر سنت در ذهن و ضمیر ما حضور دارد. اینکه همگی در جنبههایی خواه ناخواه طبق معیارهای سنتی فکر و عمل میکنیم. بعد افتادم به توجیه. یعنی حالی که در خواب داشتم حال موجهسازی این وضعیت بود. انصافاً هم توجیه بدی به ذهنم نیامد؛ تداعی معانی و یادآوری نشانهی باور نیست. بعد چه مثالی به خاطرم رسید؟ اینکه در جشنهای آمریکای لاتین مانند برزیل از پارچههایی با طرح بته جقه استفاده میشود. دیدن این طرح فضای سنتی را به یاد میآورد اما این نه دلیل بر آن است که من سنتیام و نه دلیل بر آنکه آن کارناوال سنتی است. حالا نمیدانم در واقعیت بیرون از خواب چنین طرحی در چنان جشنهایی بهکار میرود یا نه. بعد تا پایان خواب دنبال بخش نوت در گوشی خودم میگشتم که این نکته را یادداشت کنم. سیستم گوشی آپدیت شده بود و آنقدر عجیب و غریب که هر چه گشتم کمتر یافتم. بهمحض اینکه از خواب اصلی بیدار شدم نخستین جملهای که با خودم تکرار کردم همان توجیه مربوطه بود.
پسنوشت:
۱. حالا کسی نیاید بگوید صفین مال قاسطین بود و چه و چه. من در خواب آن دو نام را شنیدم و آن دو جنگ را خواب دیدم (خواب درجهی دو).
۲. پوزش میخواهم از کسانی که هنوز فید اینجا را میخوانند! چاپ صد بارهی متن بهخاطر خدمات عالی اینترنت در ایران اسلامی است! هر بار، پیغام خطا دریافت کردم ولی همه را چاپ کرده بود.
پسنوشت:
۱. حالا کسی نیاید بگوید صفین مال قاسطین بود و چه و چه. من در خواب آن دو نام را شنیدم و آن دو جنگ را خواب دیدم (خواب درجهی دو).
۲. پوزش میخواهم از کسانی که هنوز فید اینجا را میخوانند! چاپ صد بارهی متن بهخاطر خدمات عالی اینترنت در ایران اسلامی است! هر بار، پیغام خطا دریافت کردم ولی همه را چاپ کرده بود.
۱۳۹۲ آبان ۴, شنبه
افسوس دارم / افسوس ندارم
چندین سال پیش بود. همان شبی که بیضایی در آنجا سخنرانی داشت. همان شبی که گفت «من تنها در کافه سر میز همیشگیمان منتظر رادی بودم تا با هم دربارهی نمایشنامهی «از پشت شیشهها» گفتگو کنیم و جلال و جمعی در میز کناری نشسته بودند. رادی به جلال بسیار ارادت داشت و تحت تاثیر او بود. بهمحض ورودش جلال بلند شد و گفت «این مرد نمایشنامهی تو چرا اینقدر اخته است؟» و من اندیشناکی را در چهرهی رادی دیدم. از پس همان نهیب بود که رادی در نمایشنامه دست برد و نسخهی دومی را نگاشت که از بزرگی و نیرومندی نسخهی نخست چندان نشانی نداشت. از جمله تفاوتهای دو نسخه آن بود که زن در دستنویس نخستین کنشگرانهتر رفتار میکرد و در نسخهی دوم منفعلتر شده بود. بازنویسی «از پشت شیشهها» زیر نفوذ معنوی جلال انجام شد». البته همسر رادی (حمیده عنقا) با بیضایی هماواز نبود و کنایهی مهربانانه و لطیفی نیز نثار او کرد.
من آن شب آنجا بودم و دیدم که بیضایی تک و تنها با کیفی به دست و با گامهایی آرام و متین وارد مجموعه شد و پس از لَختی به سالن آمفیتئاتر رفت. همان شب دوستی نازنین را در فضای باز آنجا دیدم. لذت همصحبتی با او در اوج اعتراضات خیابانی چنان بود که از نصف سخنرانی بیضایی بازماندم. آنقدر از دیدار ناگهانی او هیجانزده بودم که پولنوشتههایم را تک تک از کیف درآوردم و نشانش دادم. شعارهای نوشتهشده را برایش میخواندم و هر دو با سودای امیدی رویایی که مرزهای واقعیت را در نوردیده بود به یکدیگر نگاه میکردیم و از آینده حرف میزدیم.
به سالن که وارد شدم دیدم بیضایی دارد سخن میراند و از رادی میگوید. اما مهمتر از آنچه در آغاز نوشتارم نقل به مضمون کردم، سخن دیگری بود. او پس از اشاره به جلال و با یادآوری شخصیت قوی و اثرگذارش در ادامهی توضیح چرایی رفتار تند جلال با رادی و تصمیم نویسنده بر بازنویسی نمایشنامهاش چنین گفت «آن دوره ترجیعبند «تعهد» بر همه چیز از جمله هنر سایه انداخته بود. اینکه هنرمندان باید متعهد و سیاسی باشند. من درست خلاف این جریان و سلطهگریاش راه خود را رفتم. آگاهانه و عامدانه در همان دوران تعهدمدار، کارهای عروسکی به روی صحنه بردم».
راستش از دست دادن پارهی نخست سخنرانی بیضایی چندان هم بیدلیل نبود. افزون بر زیبایی و حضور گیرای آن نازنیندوست، من از بیضایی بهخاطر سکوتش دربارهی جنبش سبز عمیقاً دلخور بودم. گویی دوست نداشتم به سالن بروم. او در آن روزها بهنظرم در «برجعاجی بدبینانه» خزیده بود که اجازه نمیداد با معترضان همنوایی کند (و این بیکموکاست قضاوتی است که امروز بسیاری از دوستانم دربارهی من از جهت رویکردم به موج بنفش دارند). من نسبت به بیضایی دچار حالتی از شوق و اکراه توامان شده بودم. دوست داشتم با او سخن بگویم اما نمیخواستم چنین کنم.
بیضایی بسیار هم حاضر جواب است. در پایان مراسم اندکی میان او، همسر رادی و مجری برنامه (که خاطرم نیست چه کسی بود) گفتگو و خوش و پش همراه با خنده در جریان بود. دخترکی از ردیف نخست شیرینزبانی کرد و با صدایی کمابیش رسا گفت «بلند بگید ما هم بخندیم» و (اگر درست یادم مانده باشد) بیضایی بیدرنگ با مهربانی پاسخ داد «شما قبلتر خندههاتون رو کردید» یا چیزی نزدیک به این مضمون. من که زودتر از سالن بیرون آمده بودم باز هم درست مانند ورود بیضایی به مجموعه، شاهد خروج تک و تنهای او از آنجا بودم. کسی دور و برش نبود که سوالی بپرسد یا چیزی بگوید. چقدر انگیزه داشتم بروم با او حرف بزنم و چقدر انگیزه نداشتم که چنین کنم!
میخواستم بپرسم که تصویر هولناک مردمان این خطه در نمایشنامهی «ساحل نجات» از کجا میآید؟ این دید سیاه چقدر واقعی و دارای شواهد تاریخی است؟ «ساحل نجات» درست مانند خیانتکاری است که خندهی پر مهری بر صورتکش حک شده و هنگامی که چند سیاهپوش ناشناس دشنه را تا دسته در سینهی شما فرو میکنند، دست نوازش بر سرتان میکشد و لبخند منقش بر نقابش به قهقهه بدل میشود، همانقدر سورئال، همانقدر وحشتناک و همانقدر تراژیک. با پذیرش درونمایهی آن اثر ما ناگزیریم بپذیریم که ملتی فرشتهرو و همهنگام دیوسیرتیم، که عزاداری میکنیم و شیون سر میدهیم برای هر کس و هر چه که خود باعث و بانی نیستی و مرگش بودهایم. در همان حال که یاری رساندن به یکدیگر را وانمود میکنیم سرگرم حفظ موقعیتی هستیم که دیگری را به نابودی میکشد. بهجای یک ملت در معنای دقیق کلمه یک فاجعهی ملی هستیم. میخواستم بپرسم هزارتوی پرمعما و فرسایشگر «دنیای مطبوعاتی آقای اسراری» از کدامین نهانخانهی روح نویسنده برآمده است؟ چرا پایان نمایشنامه تا بدینحد ناامیدکننده و تلخ است؟ آیا ما ایرانیان به این اندازه اخلاقستیز و دلالمنش هستیم؟ این دروغهای چند لایه و دزدیهای شرافتمندانه تا چه حد در بیشرافتی و دونگهری مردمان این مرز و بوم ریشه دارد؟ آیا در جامعهای تا بدین پایه غیر اخلاقی از اساس میتوان اخلاقی زیست؟ وقتی همه دروغ میگویند آیا حقیقت هیچ معنایی دارد؟ من میخواستم بپرسم بیضایی با چنین نگاهی چگونه توانسته است تا به آن روز در میان این مردم زندگی کند؟ نترسیده؟ ملتی که به کابوس میماند چگونه خواب را از چشمان او نربوده است؟ من میخواستم همهی اینها را بپرسم اما هیچیک را نپرسیدم. حتی نزدیک بیضایی هم نرفتم. تا جایی که خاطرم مانده او داشت از آن سرا دور میشد و من در حالی که سیگاری بر لب داشتم نظارهگر ناپدید شدنش از دیدگانم بودم.
پسنوشت:
۱. چقدر شادمان شدم که چندی پیش از او تقدیر شد! و چقدر غمگین بودم از اینکه در میهن خودش قدر ندید! بیضایی تا زمانی که ایران بود یا به لطف حکومت نتوانست کار کند یا اگر کاری کرد به لطف دوستانش متهم به همکاری با حکومت شد.
۲. از شوربختی من همین بس که نه آن دوست نازنین و نه بیضایی هیچ یک دیگر در ایران نیستند!
۳. گزارشهای سخنرانی آن روز (خبرگزاری مهر، خبرآنلاین، فرارو و خبرگزاری کتاب ایران) با آنچه در خاطر من ثبت شده در برخی فرازها فرق دارد. به طبع در موارد اختلافی ترجیح میدهم بگویم که گزارشها درست است و من اشتباه کردهام.
من آن شب آنجا بودم و دیدم که بیضایی تک و تنها با کیفی به دست و با گامهایی آرام و متین وارد مجموعه شد و پس از لَختی به سالن آمفیتئاتر رفت. همان شب دوستی نازنین را در فضای باز آنجا دیدم. لذت همصحبتی با او در اوج اعتراضات خیابانی چنان بود که از نصف سخنرانی بیضایی بازماندم. آنقدر از دیدار ناگهانی او هیجانزده بودم که پولنوشتههایم را تک تک از کیف درآوردم و نشانش دادم. شعارهای نوشتهشده را برایش میخواندم و هر دو با سودای امیدی رویایی که مرزهای واقعیت را در نوردیده بود به یکدیگر نگاه میکردیم و از آینده حرف میزدیم.
به سالن که وارد شدم دیدم بیضایی دارد سخن میراند و از رادی میگوید. اما مهمتر از آنچه در آغاز نوشتارم نقل به مضمون کردم، سخن دیگری بود. او پس از اشاره به جلال و با یادآوری شخصیت قوی و اثرگذارش در ادامهی توضیح چرایی رفتار تند جلال با رادی و تصمیم نویسنده بر بازنویسی نمایشنامهاش چنین گفت «آن دوره ترجیعبند «تعهد» بر همه چیز از جمله هنر سایه انداخته بود. اینکه هنرمندان باید متعهد و سیاسی باشند. من درست خلاف این جریان و سلطهگریاش راه خود را رفتم. آگاهانه و عامدانه در همان دوران تعهدمدار، کارهای عروسکی به روی صحنه بردم».
راستش از دست دادن پارهی نخست سخنرانی بیضایی چندان هم بیدلیل نبود. افزون بر زیبایی و حضور گیرای آن نازنیندوست، من از بیضایی بهخاطر سکوتش دربارهی جنبش سبز عمیقاً دلخور بودم. گویی دوست نداشتم به سالن بروم. او در آن روزها بهنظرم در «برجعاجی بدبینانه» خزیده بود که اجازه نمیداد با معترضان همنوایی کند (و این بیکموکاست قضاوتی است که امروز بسیاری از دوستانم دربارهی من از جهت رویکردم به موج بنفش دارند). من نسبت به بیضایی دچار حالتی از شوق و اکراه توامان شده بودم. دوست داشتم با او سخن بگویم اما نمیخواستم چنین کنم.
بیضایی بسیار هم حاضر جواب است. در پایان مراسم اندکی میان او، همسر رادی و مجری برنامه (که خاطرم نیست چه کسی بود) گفتگو و خوش و پش همراه با خنده در جریان بود. دخترکی از ردیف نخست شیرینزبانی کرد و با صدایی کمابیش رسا گفت «بلند بگید ما هم بخندیم» و (اگر درست یادم مانده باشد) بیضایی بیدرنگ با مهربانی پاسخ داد «شما قبلتر خندههاتون رو کردید» یا چیزی نزدیک به این مضمون. من که زودتر از سالن بیرون آمده بودم باز هم درست مانند ورود بیضایی به مجموعه، شاهد خروج تک و تنهای او از آنجا بودم. کسی دور و برش نبود که سوالی بپرسد یا چیزی بگوید. چقدر انگیزه داشتم بروم با او حرف بزنم و چقدر انگیزه نداشتم که چنین کنم!
میخواستم بپرسم که تصویر هولناک مردمان این خطه در نمایشنامهی «ساحل نجات» از کجا میآید؟ این دید سیاه چقدر واقعی و دارای شواهد تاریخی است؟ «ساحل نجات» درست مانند خیانتکاری است که خندهی پر مهری بر صورتکش حک شده و هنگامی که چند سیاهپوش ناشناس دشنه را تا دسته در سینهی شما فرو میکنند، دست نوازش بر سرتان میکشد و لبخند منقش بر نقابش به قهقهه بدل میشود، همانقدر سورئال، همانقدر وحشتناک و همانقدر تراژیک. با پذیرش درونمایهی آن اثر ما ناگزیریم بپذیریم که ملتی فرشتهرو و همهنگام دیوسیرتیم، که عزاداری میکنیم و شیون سر میدهیم برای هر کس و هر چه که خود باعث و بانی نیستی و مرگش بودهایم. در همان حال که یاری رساندن به یکدیگر را وانمود میکنیم سرگرم حفظ موقعیتی هستیم که دیگری را به نابودی میکشد. بهجای یک ملت در معنای دقیق کلمه یک فاجعهی ملی هستیم. میخواستم بپرسم هزارتوی پرمعما و فرسایشگر «دنیای مطبوعاتی آقای اسراری» از کدامین نهانخانهی روح نویسنده برآمده است؟ چرا پایان نمایشنامه تا بدینحد ناامیدکننده و تلخ است؟ آیا ما ایرانیان به این اندازه اخلاقستیز و دلالمنش هستیم؟ این دروغهای چند لایه و دزدیهای شرافتمندانه تا چه حد در بیشرافتی و دونگهری مردمان این مرز و بوم ریشه دارد؟ آیا در جامعهای تا بدین پایه غیر اخلاقی از اساس میتوان اخلاقی زیست؟ وقتی همه دروغ میگویند آیا حقیقت هیچ معنایی دارد؟ من میخواستم بپرسم بیضایی با چنین نگاهی چگونه توانسته است تا به آن روز در میان این مردم زندگی کند؟ نترسیده؟ ملتی که به کابوس میماند چگونه خواب را از چشمان او نربوده است؟ من میخواستم همهی اینها را بپرسم اما هیچیک را نپرسیدم. حتی نزدیک بیضایی هم نرفتم. تا جایی که خاطرم مانده او داشت از آن سرا دور میشد و من در حالی که سیگاری بر لب داشتم نظارهگر ناپدید شدنش از دیدگانم بودم.
پسنوشت:
۱. چقدر شادمان شدم که چندی پیش از او تقدیر شد! و چقدر غمگین بودم از اینکه در میهن خودش قدر ندید! بیضایی تا زمانی که ایران بود یا به لطف حکومت نتوانست کار کند یا اگر کاری کرد به لطف دوستانش متهم به همکاری با حکومت شد.
۲. از شوربختی من همین بس که نه آن دوست نازنین و نه بیضایی هیچ یک دیگر در ایران نیستند!
۳. گزارشهای سخنرانی آن روز (خبرگزاری مهر، خبرآنلاین، فرارو و خبرگزاری کتاب ایران) با آنچه در خاطر من ثبت شده در برخی فرازها فرق دارد. به طبع در موارد اختلافی ترجیح میدهم بگویم که گزارشها درست است و من اشتباه کردهام.
۱۳۹۲ آبان ۱, چهارشنبه
شاهد غایب
مردم عادی و شخصیتهای مهم یا مسئول همگی اغلب در توجیه کارهای خود خدا را شاهد میگیرند. اما خداوند کجاست تا به راستی پندار و درستی کردار آنان شهادت دهد؟ پس چهبسا مقصود از «خدا را شاهد میگیرم» چیز دیگری باشد. سنجش گفتار نخست ما را به جملهی دیگری میٰرساند: «ایمان خود به خداوند را شاهد میگیرم». اما ایمان یک فرد چگونه میتواند برای دیگران حجت باشد؟ ایمان او بیشینه برای خودش حجیت دارد (اگر داشته باشد) و بس! تحلیل ذهنی نشان میدهد که اعتبار این جمله دایرهی شمولی بسیار ناچیز دارد و تجربهی عینی (دروغگویی بسیاری از کسانی که خداوند یا ایمانشان به او/آن را به یاری خود میطلبند) همان اعتبار فردی/غیر همگانی را نیز متزلزل میکند. در کل، از آنجا که هم خداوند و هم ایمان به او در سدههای پیاپی بیآبرویی فراوان به بار آورده است، گمان میکنم که پرهیز از به میان کشیدن پای هر یک از این دو راهگشاتر و شرافتمندانهتر باشد.
۱۳۹۲ مهر ۱۸, پنجشنبه
دوزخ ایرانی
از وضعیت این روزها بهخوبی میتوان فهمید که چرا «جنبش سبز» (فارغ از شیوهی مدیریت و سرکوبش بهترتیب توسط اصلاحطلبان و حاکمیت) از بن و بنیاد امکان پیروزی نداشت. شکافی که این روزها میان ما افتاده همان زمان هم میان «ما» وجود داشت اما به برکت احمدینژاد و خامنهای مجال بروز نیافت. امروز که اولی به زبالهدان تاریخ افتاده و دومی از زبالهدان تاریخ بازیافت شده دیگر از آن وحدت کلمه (بهقول امام قاتل) خبری نیست. بههرحال مردم پساانقلابی دستکم اینقدر شعور پیدا کردهاند که مفهوم نازا و ایستایی را که از «زبالهدان تاریخ» برای شاهشان ساختند امروز به مفهومی زاینده و پویا برای ولیفقیهشان بدل کنند. اما بهگمانم این میان یک بدفهمی رخ داده است: شما یک تنوارهی اصیل و دیرینهی سیاسی را متلاشی میکنید و با وجدان معذب دهههای متمادی جسد متورمی را که از گنداب ذهن ملت به عرصهی واقعیت تاریخی بر کشیده بودید هر بار جامهای نو میپوشانید و میگویید «دیگر درست شد»، در حالی که خودتان هم میدانید درستشدنی نیست. بهنظرم پارهای از بختک امروزین ما ناشی از دروغ بزرگ یک نسل است: «ملت دیکتاتوری نمیخواست. پس هدف درست بود و تنها روش نابهجا بود». شگفتآور اما انتقال این دروغ به نسل بعد است! اکنون ما با افتخار میپنداریم که از تجربهی نسل پیشین درس گرفتهایم در حالی که حتی نمیدانیم حقیقت آن تجربه چه بود. نتیجه؟ رژیمی که باید اصلاح میشد سرنگون شد و رژیمی که اصلاحپذیر نبود ماند. این را به زبان آیندگان بخوانید، یعنی دخترکانی که بیست سال بعد در ایرانی بهوسعت تهران و قم و کاشان سرخوشانه و با گیسوان افشان به مدرسه میروند و در کتابهای تاریخ میخوانند که زمانی کشورشان اندکی بزرگتر بود اما با سلطهی نظامی الاهی (که عمرش از واپسین نظام سلطنتی هم بیشتر شد) تا ویرانی و تجزیه پیش رفت. رژیم فاسد اسلامی ماند تا هیچ چیز نماند. بهبیان صادقانهتر، ملت رژیم فاسد اسلامی را حفظ کرد تا همه چیز بر باد برود. چرا؟ چون یکبار همه چیز را بر باد داد تا رژیم فاسد اسلامی را بر سر کار بیاورد و برای جبران این خطای بزرگ دروغ بزرگتری ساخت با نام «دزدی انقلاب» در حالی که نیک میدانست یگانه مشکلش با زیست نوینی بود که سیاست دموکراتیک تنها یک سویهی آن بهشمار میآمد. خیلی صریح بگویم: ملتی که علیه «جشن هنر شیراز» قیام کند و بعد بگوید ضد استبداد به پا خاسته است باید هم «جشن بزرگ شیرخوارگان حسینی» را در سراسر کشور بر پا کند و مدعیانه از اصلاح استبداد دم بزند.
در همین زمینه [میتواند فهم شود]: برزخ ایرانی
در همین زمینه [میتواند فهم شود]: برزخ ایرانی
۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه
گرانیگاه دگرگونی کجاست؟
عاملیت مردم نخست باید اثبات شود تا سپس آن مردم موجه باشند در گفتن اینکه «عاملیت ما را انکار نکنید!».
۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه
«مادر نتانیاهو خرابه»
قطعاً همهی سخنان نتانیاهو مانند ماجرای شلوار جین نمیتواند دستمایهی تمسخر قرار گیرد. بهنظرم زیرکانهترین جملهاش دربارهی موقعیت روحانی بهعنوان رئیسجمهور برآمده از یک انتخابات درجهی دوم بود. «روحانی نمایندهی مردم ایران نیست. او نمایندهی ارادهای برای تغییر است اما این اراده در یک انتخابات آزاد ابراز نشد». البته که میتوان گفت روحانی (در هر حال) دستکم نمایندهی اکثریت کسانی است که ناچار شدهاند یا از صمیم قلب دوست داشتهاند به او رای بدهند، اما خوشمان بیاید یا نیاید کشور اسرائیل در قیاس با ایران حکومتی بهمراتب دموکراتیکتر و آزادتر دارد. تا زمانی که این فاصلهی فاحش وجود دارد نتانیاهو میتواند به ما با دیدهی ترحم نگاه کند و نثار فحش و ناسزاهای زننده هم هیچ دردی را دوا نمیکند جز اینکه نشان میدهد غرور ما ساکنان مرز پرگهر تا چه حد جعلی و هدایتپذیر است.
۱۳۹۲ مهر ۱۲, جمعه
«یه چیزی بگم؟»
بهگمان من در رابطه باید از هر کاری که ما را نسبت به طرف مقابل در جایگاه فرد ازخودگذشته، فداکار یا خیلی خوب قرار میدهد پرهیز کنیم. قرار گرفتن در چنین جایگاهی بهمرور ما را از دیگری متوقع و طلبکار خواهد کرد. ازینجهت، گفتن گلایهها و آنچه سبب رنجش خاطرمان شده اهمیت حیاتی دارد. پنهان کردن کوچکترین ناخوشایندی موجب خواهد شد که بدون اینکه بخواهیم روزی همین صبر را بهعنوان لطف ابزار منتگذاری قرار دهیم. هرگونه ازخودگذشتگی در روز مبادا جامهی خودخواهی به تن خواهد کرد. برای رعایت دیگری نخست باید خود را رعایت کنیم وگرنه خواستن بیچشمداشت او روزی به فروکردن خواستنمان در چشمانش میانجامد. دادن عذاب وجدان به طرف مقابل برای خطایی که خواسته یا ناخواسته مرتکب شده است بسی اخلاقیتر است تا بهیکباره و بدون هیچ توضیحی یا با نگارش یک مثنوی گلایه و صدور کیفرخواست بلندی از اشتباهاتش او را رها کنیم. استثناءً این از مواردی است که زجرکشکردن از یکبارهکشتن بهمراتب بهتر است. در هر حال، غر زدن و غر شنیدن به سکوت دروغین «همه چی خوبه» برتری تام دارد. سکوت درازمدت اغلب به انفجار ناگهانی ختم خواهد شد.
۱۳۹۲ مهر ۱۰, چهارشنبه
آه ای محتسب! چرا ساقی نمیشوی؟
با فزونییافتن بگیر و ببندهای حکومت بر سر پوشش زنان شاهد رویکردی از سوی دوستانم هستم که بههیچرو پذیرفتنی نیست. از ویژگیهای این رویکرد میتوان به محافظهکاری نابهجا و خودفریبی ناموجه آن اشاره کرد. زبان نوشتههایی که در مواجهه با فعالیت دوبارهی «گشت ارشاد» در حسبحالها دیدم بهروشنی لحن «خواهش» و «درخواست از سر عجز» داشت. ترجیعبند «این وضعیت شایستهی زنان سرزمین من نیست» بر شدت آن ناتوانی بسی افزوده بود. گفتن شعر و نثر برای واقعیتی که ریشههای سترگ در بدنهی اجتماعی و سیاسی دارد جز نشانهی استیصال است؟ اینکه باورمندانه یادداشتهایی را بازنشر کنیم که از دولت روحانی میخواهد امید مردم را ناامید نکند معنایی جز فریب خود و دیگری دارد؟ خوب است دوستان بگویند چرا حکومت میبایست با روی کار آمدن دولت مطلوب آنان از ماجرای حجاب اجباری پا پس بکشد! مگر چه اتفاقی افتاده که نظام باید خود را ناگزیر از جمعکردن بساط بازداشت و تحقیر مردم ببیند؟ وانمود کردن تغییر چیزی که ثبات خود را هر روزه در چشمان ما فرو میکند چه منطقی دارد؟ با این اوصاف، دستور حسن روحانی به وزارت کشور مبنی بر «پرهیز نیروی انتظامی از افراط و تفریط در امر عفاف و حجاب» را باید دهنکجی به مطالبات رایدهندگان به او بدانیم. چرا بهجای هماوردی با «ایدئولوژی حجاب» بهگونهای رفتار میکنیم که گویا حجاب اجباری از ملحقات اتفاقی و غیرضروری جمهوری اسلامی است؟ دوستان عزیز! رژيم اسلامی در اجرای آنچه درست میداند با ما هیچ تعارفی ندارد اما گویا ما بر سر حق و حقوق خودمان با رژیم اسلامی بیش از اندازه رودربایستی داریم.
۱۳۹۲ مهر ۷, یکشنبه
خدای خوب و مهربان، داده به ما گوش و زبان
پس از پایان درس آمد و با حالی پریشان از من پرسید «استاد! وقتی روزگار بیعدالتیهایی سر آدم مییاره که میدونی حقت نبوده در بود خدا شک میکنی. اینجور وقتها باید چیکار کرد؟» گفتم «مثلاً چی؟» گفت «بین خودمون باشه. من دو ماه بیشتر نیست که ازدواج کردم و خانمم ام.اس گرفته و چشماش کاملاً کور شده. الان کلی خرج داروهاش میکنم تا با زور این دوا درمونا بلکه بیناییش یه کم برگرده. ماهیچههاش داره آب میشه». همینجور مانده بودم. زبانم بند آمده بود. از وضعیتش شوکه شده بودم. نمیدانستم چه بگویم. خودش دوباره ادامه داد «خانوادهم خیلی بهم فشار مییارن که ازش جدا بشم». گفتم «خودت میخوای چیکار کنی؟» سرش را پایین انداخت و با صدای ضعیفی گفت «دوسش دارم. نمیدونم». گفتم «اسمت چیه؟». گفت «ایمان». چه تصادف تلخی! اسمش ایمان بود و همان ایمان داشت از دست میرفت. تلخی ماجرا البته برای او از این جنس بود. برای من؟ اسمی که روی او بود و مسمایی که هرگز قدرت نداشت تا به زندگیاش معنا بدهد و انگار او تازه این حقیقت را درک میکرد. آمدم برایش از «مسالهی شر» بگویم که در میانهی حرفهایش فهمیدم به خدا اعتقادی تام و تمام دارد. «خدا البته حکمت خودشو داره. من به خدا ایمان دارم». با شنیدن این جملهها حرفهایم را قطع کردم. طرح «مسالهی شر» در این شرایط روحی میتوانست برای او خطرناک باشد. ولی دلم به حالش خیلی سوخت، بهویژه که میدیدم خودش را فریب میدهد. چیزهایی مبهم و سربسته برایش گفتم و یک جوری دست به سرش کردم. همانطور که دور میشدم حال و روزش بسیار مرا به فکر فرو برد. دوست داشتم برگردم و بهش بگویم «به خدا باور داری؟ به روح چی؟ واقعاً فکر میکنی خدا هست؟ حکمتش این بوده که عشق تو رو فقط دو ماه پس از پیوندتون ذره ذره جلوی چشمات آب کنه؟ اینکه پسفردا یه اسکلت بذاره رو دستت؟ یه مردهی متحرک؟ نمیفهمی که همچین موجودی نیست؟ نمیبینی که تنهایی؟ که رها شدی به حال خودت؟ هنوزم سردی و پوچی زندگی رو لمس نمیکنی؟ هنوزم؟ اون حرومزاده فقط در ذهن و روان تو وجود داره و قاه قاه هم داره بهت میخنده. صداش رو نمیشنوی؟ گوش کن! قهقههی خدا از هر سلول وجودت داره میزنه بیرون. نمیشنوی؟».
۱۳۹۲ شهریور ۲۲, جمعه
تکرارناپذیر؟
هر رابطهی باز باید هنوز و همچنان سویهای انحصاری داشته باشد وگرنه اساس پیوند دو نفر بیمعنا خواهد شد. آدمها تنها و تنها در تماس دیگری با ویژگیهای منحصر بهفردشان است که احساس میکنند مخاطب/طرف رابطه واقع شدهاند. گرچه کسانی یافت میشوند که حس مالکیت ندارند اما حتی همانها هم میخواهند در چشم همپیوند خاص باشند، یعنی خصوصیات فردیشان با قید «فقط تو اینگونه هستی» در رابطه لحاظ شده باشد. به هر میزان که این ویژگیهای فردی به «همانندی با دیگران» بازگشت داده شود، احساس وابستگی فرد به رابطه کمتر و کمتر خواهد شد. برای داشتن هر رابطهای (یعنی ایجاد و حفظ تعلق خاطر دوسویه به آن) باید این حقیقت را که «ما آدمیان بهگونهای شگفتانگیز به یکدیگر مانندیم» فراموش کنیم.
۱۳۹۲ شهریور ۲۰, چهارشنبه
هر جا که باشی، آسمان تو همین رنگ است
عطاءالله مهاجرانی آدم خوبی است، خوشخنده است و هنگام سخن گفتن چشمانش کشیده و گونههایش برآمده و لبانش پهن میشود. مهربان و فرهیخته و بیآزار است. در دوران وزارتش ما توانستیم یگانه دوران آزادی مطبوعات را در تاریخ این سرزمین تجربه کنیم. ما هر چه داریم از همانندهای او داریم که با اعتقادی راسخ به «شریعت سمحهی سهله» پایبند ماندند و طعم شیرین فرامین آزادمنشانهی دین مبین را به ما چشاندند. او پریشب در برنامهی پرگار (دربارهی مرگاندیشی) با استدلالهای محکم و بیان متین خود به محمدرضا نیکفر ثابت کرد که بحث نظری را به مسائل مناقشهبرانگیز و حاد سیاسی نباید کشاند چرا که در اینصورت «در دشواری میافتیم». اما این دشواری بهراستی چیست؟ گویا ادیبسیاستمدار ما در ابتدای بحث صلاح دید که فهم این دقیقه را به بصیرت و بینش مخاطب واگذار کند. چرا که اگر در خانه کس است او را یک اشارت بس است. اما دلبستگی مهاجرانی به جمهوری مقدس نگذاشت تا او از بیان حقیقت ناب چشم بپوشد و ما را در گمراهی و بیچارگی رها کند. پریشب دانستم که کشتار زندانیان زبانبسته در آن تابستان پرافتخار بهخاطر ترورهای آغاز دههی شصت بوده است. آیتالله دستغیب شیرازی را (که نیکفر کتاب ارزشمند «معاد»ش را نشانهی ابتذال گونهای از اندیشهی دینی معرفی میکند) همینها با بمب تکه تکه کردند و به شهادت رساندند. وقتی در آغاز یک دهه صدای گلوله بلند شود نه تنها همان زمان پاسخ قاطع داده میشود بلکه در پایان آن دهه از هواداران دستبستهای که حتی دورهی محکومیتشان به سر آمده، تقاص اصلی گرفته میشود. وقتی یک طرف بیمنطقی پیشه کند آنگاه طرف مقابل هم حق دارد بیمنطق باشد. بیمنطقی را هم که نمیتوان دارای مراتب دانست. بیمنطقی بیمنطقی است (درست همانگونه که فاطمه فاطمه است) و نمیتوان گفت یک طرف کمتر بیمنطق بوده است و طرف مقابل اندکی بیشتر. بیمنطقی حد و مرز ندارد و خوشبختانه کرانههایش ناپیداست. بیکرانگی هم همیشه توجیهساز است. وقتی یک طرف دست به اسلحه ببرد آنگاه طرف مقابل هم حق دارد شلیک کند و بههیچ وجه از این حق خود (که حق جامعه و حق ملت مظلوم ایران است) کوتاه نخواهد آمد. من در برابر اینهمه وفاداری به نظام اسلامی آنهم از فرسنگها دورتر در انگلستان بهنشانهی احترام کلاه از سر بر میدارم و بیاختیار یاد نظر برخی دوستانم میافتم که اختلاف با حاکمان کنونی را «دعوای خانگی» و بیارتباط با بیگانگان میدانند. اما پریشب که دریچههای حقیقت یکایک به روی من گشوده شدند و تجلی معنای سرسپردگی را در یکی از لیبرالترین سیاستورزان برآمده از یوم الله پانزده خرداد با چشمان خودم دیدم، دانستم که دعوای ما چقدر نارواست و این خانه با اینچنین مستاجرهایی (که از فردای انقلاب صاحبخانه شدند) نه تنها از تحریم و جنگ در امان خواهد ماند بلکه با دستهای پاک و ید بیضای همین قدیسان دیر یا زود توصیفات قرآن از بهشت را در خود تجسم خواهد بخشید. باشد تا گور پوسیدهی بیمنطقها برای همیشه گم شود و خون کثیف آنانکه امامان جمعهی ما را کشتند هر از گاهی تا پایان تاریخ ریخته شود. هر چقدر اصولگراها وقیح و بیادب اند، در عوض اصلاحطلبان و دستپروردگان هاشمی متین و سرشار از نجابت اند. ما با همکاری و همیاری همین دو گروه به دعوای خانگی پایان خواهیم داد و ایران را دوباره خواهیم ساخت. یکی به عراق میرود تا کشتارهای تازه را جشن بگیرد و یکی در لندن میماند تا کشتارهای گذشته را بر حق جلوه دهد. درود بر هجرت مهاجرانی و سلام بر ظرافت ظریف!
۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه
بازآفرینی پندار یهودی در ویراندمشق
- گزارش و تحلیلی خواندنی از مراسم عید یهودی فصح/پسح/پسخا در دمشق (در بزرگداشت مهاجرت بنیاسرائیل از مصر)
- مفهوم نمادین خوراکیهای ویژهی این روز (یادآور مائدهی آسمانی نازلشده در بیابان/سرزمین نامسکون)
- معنای نمادین تشریفات مذهبی این روز در دیدگاه یهودیان (ترکیب گذشته با حال برای پیوند دادن رهایی قوم به تکتک افراد، معنای سمبلیک سفر در زمان، توان درونی برای استخراج خاطرهی جمعی و ادغام وضع آشنا با وضع ناآشنا)
- اهمیت خواندن کتاب «هگادا» در این روز که بر اساس درونمایهاش عید را به دو پارهی شکنجه و نجات تقسیم میکند (از دید هگادا، این رخداد چیزی بیش از قربانیشناسی یا تاریخ رهایی است چرا که وجهی تعلیمی و دیالکتیکی دارد.)
- تاریخ یهودیستیزی در خطهی سوریه و پروندهسازی برای یهودیان بههدف نسبتدادن اتهام خشونت آیینی از آغاز قرن نوزدهم تا دوران خاندان اسد (در 1947 و در آستانهی کشتار حلب، سی هزار یهودی در این کشور زندگی میکردند. این تعداد در 1992 به پنج هزار و در سال 2004 به تنها شصت نفر کاهش یافته است که همگی در دمشق سکونت دارند.)
- بحث زیبایی دربارهی مفهوم زمان نزد یهودیان با تکیه بر آثار دو مردمشناس فرانسوی (آرنولد ون گنپ) و انگلیسی (ویکتور ترنر)؛ نسبت زمان دینی/مقدس و زمان غیردینی/سکولار؛ فرا رفتن از زمان روزمره/عادی و غنیسازی/تعالیبخشیدن آن در فرآیند آیینی عید فصح که قلمروی قدسی/افسانهای است و سپس بازگشت به زمان دنیوی که سیر و سلوک از آنجا آغاز شده بود («اسفار اربعه»ی صدرای شیرازی اندکی به این رفت و آمد زمانی میان عالم قدسی و جهان دنیوی مانند است).
- یهودیان در روند این تشریفات دینی گویی پیروزی گذشتگان خود در گسستن بندهای بردگی و خروج از مصر را دوباره زندگی میکنند. این زمانی است برای تقویت قدرت یهودی از طریق ارجاع و تمثل در فرآیند تقلیدی/عبادی. بهجا آوردن آداب شریعت به یهودیان امکان میدهد تا خودشان را از ابتذال و محدودیتهای زندگی روزمره در سوریه جدا کنند. آنان موقعیت مطیع/انقیادآور خود را در جامعه به چالش میکشند و خودشان را بر اساس چهارچوبهای یهودی تعریف میکنند؛ یعنی بر اساس پیروز میدان و نه شکستخورده. میتوان بر فلاکت، آنگونه که در هگادا تبیین میشود، چیره شد.
- آنچه را استعاره (اسطوره؟) افاده میکند نمیتوان یکراست و بیواسطه بیان کرد: آیینها ترفندهای استعارهاند. از این رو، حتی اگر خروج از مصر تنها یکبار در تاریخ رخ داده باشد، از راه آیینیگری عید فصح، گذشتهی دور در زمان حال دوباره پدیدار میشود. بهبیان دیگر، عید فصح بر عهد ویژهی یهوه/خداوند تصریح دوباره میکند و اجازه میدهد که هر فرد یهودی خودش را چنان لحاظ کند که گویی او بوده است که سربرآورده و بهتازگی از مصر رهایی یافته است.
اشتراک در:
پستها (Atom)