۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

Pure Innocent

بلادونا (پورن‌استارِ دوست‌داشتنیِ من!) پیش از شروع به بازی در هر یک از کارهایش مدتی را به ریلکسیشن و مدیتیشن می‌پردازد. نتیجه اینکه او پس از هر بازی احساس می‌کند که از تک تکِ عضله‌های بدنش بهره برده است.
بلادونا افزون بر تعهد به کار، بیش از هر چیز به تنِ خود متعهد است.
وبلاگش را که بخوانید می‌فهمید همه‌ چیز در زندگی‌اش سرِ جای خودش است، پرشور و از همه مهم‌تر اینکه بسیار شاد است.
آن فاصله‌ی بینِ دو دندانِ جلو خیلی خیلی بهش میاد!
بلادونای من بسی معصوم، طبیعی و زیباست!
به قولِ معروف:
بدان کمر نرسد دستِ هر گدا حافظ
خزانه‌ای به کف آور ز گنجِ قارون بیش

مرغ دریایی: داستان عشق‌های نافرجام

نینا: زندگیِ شما خیلی زیباست!
تریگورین: در آن چه چیزِ خاصی هست که خوب باشد؟ (به ساعت نگاه می‌کند.) من باید الآن راه بیفتم و مشغولِ نوشتن شوم. ببخشید، وقت ندارم... (می‌خندد) شما، به‌قولِ معروف روی محبوب‌ترین میخچه‌ام پا گذاشته‌اید، از این رو من رفته رفته مضطرب و کمی هم عصبانی می‌شوم. باری، بیایید حرف بزنیم. از زندگیِ روشن و زیبای من حرف بزنیم... بسیار خوب! از کجا شروع کنیم؟ (کمی فکر می‌کند.) گاهی اوقات انسان در تصورهای جبریِ خود، شب و روز فقط و فقط مثلاً به ماه فکر می‌کند، من هم برای خودم چنین ماهی دارم. اندیشه‌ای پر وسوسه، شب و روز مرا به تنگ می‌آورد: من باید بنویسم، من باید بنویسم، من باید... نمی‌دانم سبب چیست که هنوز از نوشتنِ داستانی فارغ نشده، باید داستانِ دیگری شروع کنم و بعد، داستانِ سومی و بعد هم چهارمی... نوشتنم آنقدر بی‌وقفه است که به انجامِ سفرِ بی‌اتراق با اسب‌های چاپاری می‌ماند؛ طورِ دیگری هم نمی‌توانم باشم. حالا از شما می‌پرسم: کجای این زندگی روشن و زیباست؟ آه، چه زندگیِ پوچی! مثلاً الآن که با شما هستم، به‌هیجان آمده‌ام با این‌همه در هر لحظه‌ای که می‌گذرد به یاد می‌آورم که داستانی ناتمام در انتظارِ من است. آن ابری که در آسمان پیداست به‌نظرِ من شبیه به یک پیانوی بزرگ است، با خودم فکر می‌کنم که جائی در داستانم باید بنویسم که ابری شبیه به پیانویی بزرگ در سینه‌ی آسمان شناور بود. یا مثلاً همین که بوی گلِ آفتاب‌گردان به دماغم می‌خورد، فوراً به ذهنم تداعی می‌شود که هنگامِ توصیفِ یک غروبِ تابستانی، از بوی زننده و از رنگِ بی‌جلا یاد کنم. هر عبارت و هر کلمه‌ی شما و خودم را می‌قاپم و سعی می‌کنم آنها را هر چه زودتر توی پستوی ادبی‌ام، زندانی کنم که شاید روزی به کار آید! وقتی کارم را تمام می‌کنم یا به تئاتر می‌روم یا به ماهیگیری تا مگر کمی بیاسایم و از خود فارغ شوم اما نه، فایده ندارد زیرا موضوعِ تازه‌ای مانندِ گلوله‌ی چدنیِ سنگینی تویِ مغزم وول می‌خورد و بارِ دیگر مرا به سمتِ میز می‌کشاند و وادارم می‌کند که بنشینم و بنویسم و باز هم بنویسم. و همیشه و همیشه به‌همین نحو است و هیچ وقت از دستِ خودم آرام ندارم، حس می‌کنم که زندگی‌ام را دارم تباه می‌کنم و در ازای عسلی که در فضا به این و آن می‌دهم، گرده‌های بهترین گل‌های زندگی‌ام را مصرف می‌کنم و خودِ گل‌ها را پرپر کرده و ریشه‌هایشان را زیر پایم له می‌کنم. آیا من دیوانه نیستم؟ مگر دوستان و نزدیکانم با من همان‌طوری سلوک می‌کنند که با یک عاقل؟ مدام می‌پرسند: «چه می‌نویسید؟ چه دارید به ما هدیه کنید؟» همه‌اش تکرارِ مکررات، و چنین به‌نظر می‌رسد که این همه توجه و تمجید و تحسینِ دوستان، فقط یک فریب است؛ مرا مثلِ آدم‌های مریض فریب می‌دهند و گاهی اوقات از ترسِ آنکه از پشتِ سرم دزدانه به من نزدیک شوند و دست‌هایم را بگیرند و مرا مانندِ پوپرشچین (1) به تیمارستان ببرند، به لزره می‌افتم. در آن سال‌ها، در بهترین سال‌های جوانی که تازه شروع به کار کرده بودم، نویسندگی برایم عذابی الیم بود. یک نویسنده‌ی تازه‌کار، به‌خصوص در اوانِ بدبیاری‌اش خویشتن را آدم دست و پا چلفتی و ناشی و زیادی می‌انگارد و اعصابش مدام کشیده و متشنج است؛ و بی‌آنکه موردِ توجه قرار بگیرد، مدام دور و برِ وابستگان به عالمِ ادب و هنر پرسه می‌زند و مانندِ قمارباز قهاری که جیبش خالی باشد می‌ترسد شجاعانه چشم در چشمِ کسی بدوزد. من خواننده‌ی آثارم را ندیده‌ام اما نمی‌دانم سبب چیست که او را در خیالم موجودی بدخواه و بدگمان می‌انگارم؛ از تماشاچی می‌ترسم و همیشه از او وحشت داشتم و هر بار که نمایشنامه‌ی تازه‌ای از من روی صحنه می‌رفت خیال می‌کردم که تمامِ موسیاه‌ها با خصومت و تمامِ موبورها با بی‌علاقگی، از آن استقبال می‌کنند. وای که چقدر وحشتناک است! وای که چه عذابی بود!

(1) Poprichtchin شخصیتِ اصلیِ «یادداشت‌های یک دیوانه» اثرِ گوگول - مترجم

مرغِ دریایی، جلدِ هفتم از مجموعه‌ی آثارِ چخوف، ترجمه‌ی شادروان سروژ استپانیان

محمدرضا خاکی در سالنِ اصلیِ تالارِ مولوی سه ساعتِ تمام، تماشاگر را بر صندلی میخکوب کرد و یک تئاترِ چهارپرده‌ای را با امکاناتی ساده اما استادانه بر روی صحنه آفرید.
ریتمِ «مرغِ دریایی» آرام، واقعی و البته سرد و ناامیدانه است. آینه‌های دو سمتِ صحنه چه‌بسا ابتکاری ست که برای نخستین بار به‌نامِ دکتر خاکی ثبت خواهد شد. این شگرد توانست صحنه را از دو بُعدِ دیگر نیز به تماشاگر نشان دهد. بازیگرانی که پشت به تماشاگر داشتند می‌توانستی رویشان را (از سمتِ چپ و راست) ببینی و برعکس.
با خواندنِ متنِ نمایشنامه دانستم که بسیاری از توضیحاتِ صحنه‌ی خودِ چخوف در اجرا حذف شده است. وقتی که نینا دستِ تروپلف را می‌بوسد، وقتی آن دو یکدیگر را می‌بوسند، هنگامی که آرکادینا زانوهای تریگورین را در آغوش می‌گیرد، وقتی آرکادینا دستِ او را می‌بوسد، وقتی پولینا آندری‌یونا دستِ خود را به موهای مدودنکو می‌کشد، هنگامی که ماشا به آهنگِ والس، بی‌صدا دو سه بار می‌چرخد، وقتی ترپلف هنگامِ عبور از کنارِ آرکادینا سرِ او را می‌بوسد و هنگامی که نینای ویران سر بر سینه‌ی ترپلف می‌گذارد و به آرامی گریه می‌کند.
همه می‌دانیم که سببِ حذفِ این موارد (که خودِ نویسنده در نمایشنامه آورده) چیست. بازیگرانِ ما (در سینما و تئاتر) پس از انقلاب نباید به یکدیگر نزدیک شوند. سوسنِ تسلیمی می‌گفت تا زمانی که در ایران بوده از سوی مسؤولان مدام توصیه به «تئاترِ اسلامی» می‌شده است حال آنکه او و همکارانش هیچ‌گاه نفهمیدند مقصود از این ترکیبِ ناموزون چیست. اکنون اما روشن شده است که مراد چیست؛ همانندِ معلولانِ عاطفی بازی کنید چرا که در دینِ مبین برای نشان‌دادنِ احساسات (آن هم به نحوِ فرمال/صوری در ابداعاتِ دنیای کفر همچون تئاتر) جایی نیست.
اضطرارِ کارگردان به‌حذفِ این موارد گاه سبب شده تا یک دیالوگ به‌طورِ کامل از نمایش بیرون آورده شود. نمونه‌اش آخرین لحظاتِ دیدارِ تریگورین و نینا پیش از سفرِ نویسنده به مسکو (در پایانِ پرده‌ی سوم) است:
نینا: فقط یک دقیقه‌ی دیگر!..
تریگورین: (آهسته) شما آنقدر زیبا هستید... اوه، از فکرِ این که به‌زودی همدیگر را می‌بینیم احساسِ خوشبختیِ فراوان می‌کنم!
نینا به‌طرفِ سینه‌ی او خم می‌شود.
من این چشم‌های شگفت‌انگیز و این لبخندِ ظریف و فوق‌العاده دلنشین را... این خطوطِ ملایم و این نمودِ پاکیزگیِ فرشته‌آسا را، باز هم می‌بینم... عزیزِ من...
بوسه‌ی ممتد.

کارگردان با خود گفته وقتی حالاتِ دیالوگ‌ها باید حذف شود همان بهتر که از این سخنانِ عاشقانه نیز خبری نباشد.
با تمامِ این محدودیت‌ها، نمایشِ «مرغِ دریایی» بسیار خوب و زیرکانه کارگردانی شده بود.
داستانِ نمایش پر است از عشق‌های ناممکن، زجرآور و گاه بدفرجام. پولینا (همسرِ شامرایف) عاشقِ مدودنکوی پزشک است و نینا عاشقِ تریگورینِ نویسنده (همسرِ آرکادینا)، ترپلفِ جوان عاشقِ نینا است و ماشا عاشقِ ترپلف. از این عشق‌های پیچ در پیچ تنها نینا به تریگورین می‌رسد و پس از مدتی زندگیِ پنهانی و همراه با تحقیر، او نینا را رها کرده و به نزدِ آرکادینا بازمی‌گردد.
نمایش نشان می‌دهد که چگونه هنرمندانِ مشهور و به‌ظاهر بزرگ گرفتارِ مسائلِ بسیار کوچکِ زندگی و حتی هوس‌باز و بی‌مسؤولیت می‌توانند باشند.
اسطوره‌ی «شهرت» همان چیزی ست که در نهایت برای نینا می‌شکند و او را نسبت به آدم‌ها و جایگاهِ آنها واقع‌بین می‌سازد:
«... کوستیا، حالا دیگر می‌دانم که در حرفه‌ی ما – اعم از اینکه بازی کنیم یا بنویسیم – مهم، افتخار و شهرت و آن چیزی نیست که من آرزویش را می‌کردم بلکه مهم داشتنِ تحمل و شکیبایی است. در کارِ ما انسان باید بلد باشد صلیبِ خود را بر دوش بکشد و ایمان داشته باشد. من ایمان دارم، از این رو زیاد درد نمی‌کشم و موقعی که به رسالتم فکر می‌کنم دیگر از زندگی نمی‌ترسم.»
حسینِ محب اهری در نقشِ سورینِ پیر و شبنمِ خزلی در نقشِ نینا بسیار خوش درخشیدند!

در همین زمینه:
آدم‌ها آیینه‌ی یکدیگرند (تحلیلِ ساختار و محتوای نمایش)
نگاهی به نمایشِ مرغِ دریایی (تحلیلِ صحنه بر اساس نزدیکی به فضای چخوفی)

پی‌نوشت:
تالارِ مولوی را دوست دارم! یک جورهایی آدم‌هایش گزیده‌تر و حسابی‌ترند و سالنِ اصلی‌اش نیز همراه و همسطحِ تماشاگر است، جوری که انگار تو نیز در بازی نقش داری.

۱۳۸۷ شهریور ۴, دوشنبه

نبوغ انباشته

از دفترچه‌یِ خاطراتِ فرانسیس:
فردریش را چند سالی است که می‌شناسم. پیش‌تر تنها نوشتارهایش را در یک نشریه‌ی محلی با نامِ مستعارِ «جراحِ انسان» می‌خواندم. نثرِ بامزه‌اش بر مضمونِ درهم‌برهمِ نوشته‌ها سایه می‌انداخت. اولین باری که او را دیدم از قدِ بلندی که داشت اندکی شگفت‌زده شدم. چه‌بسا پیش از تولد به پدر و مادرش سفارش کرده بود که بلندپروازیِ فکری‌اش با فاصله‌ی سرش از سطحِ زمین تناسب داشته باشد. فردریش با آنکه فلسفه می‌خواند اما در کنارِ نوشتن، رئیسِ یک کارخانه‌ی خصوصی در شرقِ رگنسبورگ بود؛ کارخانه‌ای که هیچ‌کس به‌درستی سر در نمی‌آورد در آن چه می‌گذرد و چه چیزی تولید می‌کند. همیشه در هر شهری عده‌ای آدمِ بازیافتی پیدا می‌شوند که تمایلِ وحشتناکی به داستان‌پردازی دارند. همین آدم‌ها شایع کرده بودند که فردریش تلاش دارد با یاریِ پزشکان و شیمی‌دانان در آزمایشگاهِ زیرزمینیِ آن کارخانه، یک ابرمرد تولید کند. فردریش خودش هیچ‌گاه در این مورد با من صحبتی نکرد و من هم هرگز از او چیزی نپرسیدم. اما سخنانِ مالیخولیاییِ او گاهی مرا به شک می‌انداخت یا نگران می‌کرد یا شاید هم هر دو. فردریش باور داشت که بیش‌تر انسان‌ها موجوداتِ (به گفته‌ی خودش «هستنده‌های») بی‌ارزش و پستی اند. حالتِ گفتنِ این جملات وقتی روی آن صندلیِ چوب‌گردویی می‌نشست و پیپِ چوب‌گردویی‌اش را می‌کشید، واقعاً با شایعه‌های پشتِ سرش جور در می‌آمد.
فردریش غرورِ دون‌کشیوت‌واری داشت اما نمی‌دانم چرا هیچ‌گاه (جز یک مورد) نتوانستم او را خودخواه بنامم با اینکه بارها توانستم دیوانه بنامم‌ش و حتی یک‌بار که به شومینه‌ی همیشه خاموشِ اتاقش خیره شده بود و از لزومِ نابودیِ انسان‌های بی‌ارزش و زن‌ها سخن می‌گفت، ناگهان بی‌اختیار یک سیلی به گوشش نواختم و دیوانه خطابش کردم. فردریش پر از پارادوکس بود. با آنکه همه‌ی اهالیِ شهر از رابطه‌ی عاشقانه‌ی او با لِنا (دخترِ لوکای کشیش) باخبر بودند، نظریاتش در بابِ نبودِ آگاهیِ انسانی در جنسِ زن و بی‌ارزش‌بودنِ زنان می‌توانست غذای یک ماهِ استیفوس را تامین کند. (1) حتی انبوهِ تناقض‌های شخصیتش زمانی مرا به فکرِ نوشتنِ داستانی طنزآمیز به نامِ «غولِ کوچولو» یا «کوتوله‌ی لنگ‌دراز» یا چیزی مشابهِ این‌ها انداخت. اسم‌ها همیشه من را به دردسر می‌اندازند و همیشه هم اول باید اسمِ نوشته‌ام را انتخاب کنم و سپس آن را بنویسم. برای همین تا کنون موفق نشده‌ام تا داستانم را در موردِ فردریش شروع کنم.
از همه‌ی این اتفاق‌ها باورنکردنی‌تر ناپدیدشدنِ او بود. نزدیک به یک سال می‌شود که کسی او را ندیده است. پیش از آنکه غیبش بزند همه‌ی کارمندانِ کارخانه را اخراج کرد. آدم‌های بازیافتی شایع کرده‌اند که در آزمایشگاهِ زیرزمینیِ همان‌جا گاهی با خودش تخته‌نرد بازی می‌کند، به سرزمین‌های بیگانه لشکرکشی می‌کند و برای تولیدِ ابرمرد نقشه می‌کشد. چند روز پیش اتفاقی افتاد که همه‌ی شهر را نگران کرد. یادداشتی در مشهورترین نشریه‌ی رگنسبورگ در موضوعِ امکانِ خلقِ گونه‌ی برتری از انسان به‌چاپ رسید. این البته شاید به‌خودیِ خود چندان نگران‌کننده نبود اما چیزی که خوانندگان را به وحشت انداخته بود امضای پای آن نوشتار بود: «ج.ا»

پی‌نوشت:
(1) مَثلی است که در زبانِ اهالیِ رگنسبورگ برای سخنانِ تهوع‌آور به‌کار می‌رود. در این مَثل استیفوس جانوری است که از استفراغِ آدم‌ها تغذیه می‌کند.

۱۳۸۷ مرداد ۳۱, پنجشنبه

۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه

ایمان از جنس خانوم کارمودی

این زن در The Mist نمونه‌ی ایمانِ خودآزار-دیگرآزار است؛ همان ایمانی که ادیانِ ابراهیمی برای مؤمنان به ارمغان آورده‌اند، ایمانی که مخصوص انسان‌های ضعیف و بیمار است؛ بیمارانی که تا یک خدای موجود، تا یک سمیعِ علیم برای‌شان نسازی آرام نمی‌گیرند و وقتی چنین خدایی در اختیارشان گذاشتی، آرامش را از دیگران می‌گیرند.
و پایانِ داستان... غم‌انگیز، شوک‌آور و ویران‌گر!
آنها قوی بودند و توانستند جراتِ رویارویی با بخشی از واقعیتِ بیرون را بیابند اما اندکی و تنها اندکی زود ناامید شدند.
آگاهی‌نوشت‌ها:
اول: بیژنِ عبدالکریمی متفکرِ نازنین، دلسوز، تیزبین و بسیار منصفی است! «به‌سوی گذر از تئولوژی» (پاسخ‌های او به پرسش‌های روزنامه‌ی کارگزاران در موردِ شریعتی) و نقدِ روشن‌گرانه‌ی او نسبت به بدخلقی‌ها و بداندیشی‌های جامعه‌ی ایرانی مرا بیش از گذشته به او علاقمند ساخت!
دوم: یادداشتِ «وقار که چون فرهنگ مرموز است» بسیار تامل‌برانگیز بود! مضمونِ آن مرا به این اندیشه کشاند که اگر توصیفاتِ نویسنده نسبت به سطحِ وقار و فرهنگِ شهروندانِ آن زمان درست است باید در موردِ همین شهروندان در دورانِ کنونی چه گفت؟

موعود موهوم

تنها فرومایگان به ظهورِ یک منجی برای بشریت باور دارند و برای چنین حماقتی انتظار می‌کشند. فردِ انسانی هیچ نجات‌گری جز خود ندارد و نجاتِ نوعِ بشر مهمل‌ترین سخنی ست که می‌توان گفت. باور به موعود نشانه‌ی غفلت از حقیقتِ انسانیتِ انسان است. انسان موعود ندارد و هیچ موعودی نمی‌تواند انسانی باشد.
ایده‌ی منجی چیزی فراتر از ساده‌باوری ست؛ گونه‌ای ریشخندِ تاریخِ بشری.

۱۳۸۷ مرداد ۲۵, جمعه

گاردن‌پارتی در برف: داستان عشق و نفرت

تئاترِ زنانه‌ای بود، حس‌های یک زنِ عاشق و پر از نفرت را خیلی خوب به تماشاگر انتقال می‌داد. قدرتِ متنِ چیستا یثربی در بازنماییِ این احساساتِ زنانه البته نقشِ به‌سزایی دارد. ساحلِ عاشق و ساحلِ مادر و درهم‌تنیدگیِ این حس‌های زنانه و مادرانه در یکدیگر تنها با بازیِ خوبِ نرگسِ امینی می‌توانست محقق شود. آن مردِ برف‌پاروکن و حسِ وهم‌آلودِ بیرونِ کلبه و درونِ آن بسی دل‌پذیر بود! نیز ماجرای یکی‌یکی یافتنِ خاطرات و شواهدِ گذشته‌ی زندگی از میانِ برف‌ها توسطِ او. و پرسشِ شاهکارِ ساحل از مردِ برف‌پاروکن: «تو که می‌دانی برف‌ها تمام‌نشدنی‌اند، پس چرا همچنان پارویشان می‌کنی؟». پایانِ داستان همان بود که باید باشد و بهره‌گیریِ خلاقانه‌ی پرستو گلستانی از امکاناتِ ساده‌ی صحنه که در تبدیلِ وانِ حمام به یک قایق نمود یافت، شایسته‌ی تحسین بود.
در همین زمینه:
شقاوتِ عاشقانه (تحلیلِ ساختار و محتوای نمایش)
به آثارِ چیستا یثربی علاقمندم/گفت‌وگو با کارگردان
عکس از رضا معطریان
پی‌نوشت:
خواستم برایِ به‌دست آوردنِ آگاهی‌هایِ بیش‌تر نسبت به بازخوردِ نمایش در اینترنت جستجو کنم اما با همان پیامِ کذاییِ آشنا مواجه شدم. بله! کلمه‌یِ «پارتی» برایِ موتورهایِ جستجو مسدود شده است.

دنیای دیوانه و اخلاق دیوانگان

نمی‌دانم این مالیخولیای بی‌نظیرِ آرشِ میرطالبی در نمایشِ «عروس، کابوس، افسوس، بلوتوث» را چگونه توصیف کنم! بگویم تئاترِ پست‌مدرن بود؟ بگویم تئاترِ آوانگارد بود؟ شاید هم هر دو بود. چرا که نه؟
همین‌قدر بگویم که زوالِ اخلاق و تراژدیِ باشرافت زیستن و در عینِ حال در بی‌شرافتی غوطه‌ورشدن را خیلی خوب به‌تصویر کشیده بود؛ ماجرای تلاش برای فرهیختن اما در پیچ و تابِ زندگی گندیدن.
باشکوه‌ترین فراز آنجا بود که مرد در پاسخ به پرسشِ زن که «این موجودِ لقوه‌ایِ همراهت کیست؟» چنین می‌گوید: «اون منه. اون خودِ منه. اون منِ منه.» نیز توصیف‌هایی که برایِ آن مردِ نرم‌تنِ دزد به‌کار می‌رفت (همان مردی که در نهایت جانِ بچه‌ی قورباغه‌سانِ مردِ داستان را گرفت) همگی اوصافی بود که در الهیات ( ِ سلبی) برایِ خدا ثبت گردیده: «اون هیچ، اون عدم، اون ناتعریف». در کل بازیِ مرد و خصوصاً زنِ داستان واقعاً بی‌نظیر بود!
نمایش پر از بن‌مایه‌های روان‌شناختی بود و البته آن فرازهایی که مرد رو به تماشاگران می‌گفت «ای مردم!» و حکمت به زبان می‌راند یا جاهایی که مردِ لقوه‌ای کلماتِ نامفهومی ادا می‌کرد و مردِ داستان رو به تماشاگران می‌گفت «بزرگِ ما می‌گوید...» همه و همه نشانه‌ای از جامعه‌ی آشفته و مالیخولیاییِ امروزِ ما بود. شاید در توصیفِ تئاتری همچون این، باید تنها و تنها به یک عبارت بسنده کرد:
محشر!
در همین زمینه:
گفت‌وگو با زبانِ نشانه‌ها (تحلیلِ ساختار و محتوای نمایش)

دو جور کتاب‌فروش

اول:
بعضی آدم‌ها زود من را امیدوار و خیلی زودتر هم ناامیدم می‌کنند. کتابفروشِ میانسالِ چهارراهِ ولیعصر (زیرزمینِ سالنِ اصلیِ تئاترِ شهر) هم از همین جمله بود. چندباری بیش‌تر او را ندیده بودم و با این‌حال گمان می‌کردم در عینِ ناآرام‌بودنش می‌توان گپ‌های خوبی با او زد. تنها نکته‌ی منفی که تا پیش از این در موردش به‌نظرم رسیده بود، پارادوکسِ روشنفکرستیزی‌اش همراه با ژستِ روشنفکری بود. به‌هرحال گاهی حرف‌های خوبی می‌زد. اما آخرین بار دریافتم که با کاسبِ پرمدعای پریشان‌گویی طرف هستم. ناگهان مدعی شد که «خدا مشکلی جهانِ سومی است و تو گرفتارِ مشکلاتِ جهان سومی‌ها هستی» [تابه‌حال داوری از این جهان‌سومی‌تر نشنیده بودم]. برای من منبرِ کانت و هگل رفت [آنهم با این جملات که «تو کانت نمی‌فهمی، هگل نمی‌فهمی»] از این پس افزون بر پراندنِ نامِ فیلسوف‌ها، نامِ کتاب‌ بود که پشتِ سرِ هم بر زبانش جاری می‌شد [آنهم با این ترجیع‌بند که «دولتِ کاسیرر... نخوانده‌ای دیگر»، «فوکو... نخوانده‌ای دیگر». یکی نبود بگوید (البته من بودم اما واقعاً آن روز حوصله‌ی بحث نداشتم و از آن مهم‌تر عزیزی همراهِ من بود که نمی‌خواستم گمان کند من هیچ‌گاه از گرفتنِ پاچه‌ی دیگران یا واکنش نسبت به گرفته‌شدنِ پاچه‌ی خودم چشم‌پوشی نمی‌کنم) تو تا چه حد طرفِ مقابلت را می‌شناسی که این‌طور درباره‌ی اموری که ذاتاً در بابِ آنها فاقدِ صلاحیت هستی اظهارنظر می‌کنی و از آن بدتر مدعی می‌شوی دیگری این امور را نمی‌داند. یعنی مگر تو هگل خوانده‌ای مردک؟ و سپس از کجا می‌دانی طرفِ مقابلِ تو هگل خوانده یا نخوانده؟ از این گذشته این آدم با الفبای فلسفه به‌کل بیگانه بود. چه سود از خواندن‌های بی‌حساب و کتاب و هضم‌نشده تا جایی که همانندِ همین پدیده رودلِ کتاب بگیری؟ دکارت (جدِ فلسفه‌ی مدرن) به‌درستی گفته بود که دو کتاب بیش‌تر ارزشِ خواندن ندارد یکی کتابِ طبیعت و دیگری کتابِ نفس. بعد چه کسی گفته حتماً باید فوکو بخوانیم؟ چه کسی گفته حتماً باید «اسطوره‌ی دولتِ» کاسیرر را بخوانیم؟ مطالعه باید فقط و فقط بر اساسِ علائق/دلبستگی‌های شخصی باشد وگرنه سر به ناکجاآباد می‌زند. بعد این آدم با وجودِ طبعِ کاسبکارانه‌اش در مشتری‌شناسی بسیار کودن بود وگرنه در برابرِ من نه باید اسمِ فیلسوف می‌آورد و نه کتابِ تاریخِ فلسفه و فلسفی نشان می‌داد چرا که من از اساس به آنجا می‌آمدم تا اسمِ فلسفه و فیلسوف را نشنوم و فضاهای دیگری همچون رمان یا درام را تجربه کنم. این همان نکته‌ای بود که برای یک کاسب بسیار مهم است اما این ابله از فهمِ آن عاجز بود.] سپس شاهدِ ژستی بودم که تصویرِ مضحکِ آن هیچ‌گاه از ذهنم پاک نمی‌شود: همان‌طور که ایستاده بود یک پایش را روی آن یکی تکیه داد، پکی به سیگارش زد و سرش را بالا گرفت و با لبخندِ احمقانه‌ای گفت: «من مقالاتِ زیادی نوشته‌ام که می‌خواهم همه را خارج از ایران چاپ کنم، اینجا که هه! [یعنی ارزش ندارد].» [آخر اینجا جهانِ سوم بود و ایشان فراتر از این حرف‌ها بوده، در سطحِ جهانی کار می‌کرد.] همچنین فخرفروشی‌های بی‌ربط و مهملی همچون اینکه «من زمانی کتابخانه‌ای داشتم که با فروشِ کتابهایش یک خانه خریدم.» [و این جمله را دقیقاً دو یا سه بار تکرار کرد.] کرکگور را صرفاً در حدِ «هامون» می‌شناخت و مدعی بود محمودِ عبادی بیش‌ترین کار را روی فلسفه‌ی کانت در ایران انجام داده است. [گفت خسن و خسین نیستند اولاً و خواهر نیستند ثانیاً. حالا این هم عبادیان است نه عبادی و اصلاً از نام که بگذریم، ایشان هیچ علاقه‌ای به کانت ندارد بلکه محورِ مطالعات و نوشتارهایش بر هگل و هگلیانِ چپ می‌چرخد.] در نهایت هم خطابه‌ای در لزومِ وفاداری و تعهد در روابطِ دختر و پسر ایراد فرمود (چون طفلی من را تا به‌حال با سه دختر دیده بود، توهم برش داشته بود.) کم‌کم دانستم که او با شگردهای خاصی کتاب را به مشتری‌ها زورچپان می‌کند. جملاتی نظیرِ «این را بخر و حتماً امشب بخوان!»، «این چاپش تمام شده و فقط من دارم.»، «این را نبری پشیمان می‌شوی.»، «این را من خوانده‌ام و می‌گویم ببر» و از این قبیل پدرسوختگی‌های کاسب‌مآبانه. لابد می‌دانید که ایرانی‌جماعت همیشه چیزی که بر زبانش جاری می‌شود باید انتظارِ عملِ خلافِ آن را ازش داشته باشید. مثلاً همین پدیده یکبار حینِ تعریف از کتابی و در کمالِ دورویی اظهار کرد: «حالا مگر مهم است بخری یا نخری؟ نه!»؛ آمیزه‌ی چندش‌آوری از ادعا، ابهام، طلبکاری، پریشان‌حالی و کاسبکاری. همینطور ردیفِ کلمات بود که بدونِ ربطِ درست به‌یکدیگر از دهانش به فضا پرتاب می‌شدند و در گوشِ شنونده صدا می‌کردند. من به این‌طور آدم‌ها می‌گویم «کاسبِ فرهنگی»، که این یکی البته افزون بر آن مبتلا به‌گونه‌ای تکبرِ مالیخولیایی و آشفتگیِ باطن نیز بود.
دوم:
بعضی آدم‌ها زود من را امیدوار کرده و هرگز هم ناامیدم نمی‌کنند. کتابفروشِ میانسالِ پاساژِ صفوی هم از همین زمره است. چندباری بیش‌تر او را ندیده‌ام و با این‌حال درکِ محضرش برای من بسی دل‌پذیر بوده است. او را دوستِ نازنینی به من معرفی کرد (حالا هر چه بیش‌تر به شباهت‌های آن دوست و این کتابفروش پی می‌برم. آن دوست و این کتابفروش هر دو ساکت، فرزانه، دوست‌داشتنی و بسیار فروتن هستند). این آدم هرگز کتابی را به تو معرفی نمی‌کند و تنها اگر از او راهنمایی بخواهی سخن خواهد گفت. هرگز ندیدم و نشنیدم که ادعایی گزاف کند یا از میزان و نوعِ مطالعه‌ی خود سخن بگوید چه رسد به آنکه خود را مجاز بداند تا یقه‌ی دیگران را گرفته و با نام‌پرانی مدعیِ نخواندن و نفهمیدنِ آنان شود. با این‌حال من از طریقِ همان دوست می‌دانم که این آدم مطالعه‌ی بسیار خوبی دارد و در زمینه‌ی فلسفه نیز صرفاً بر اساسِ دل‌بستگیِ شخصی‌اش کتاب می‌خواند. کوچک‌ترین نشانی از خودنمایی در وجودِ این مرد نخواهی یافت. هرگز نه ادعای سواد کرد و نه با ژستِ روشنفکری به تمسخرِ روشنفکران پرداخت. بسیاری از متفکرانِ وطنی را خیلی خوب (نه صرفاً در حدِ نام) می‌شناخت و همیشه با احترام از آنان یاد می‌کرد. در سرای باصفای این آدم همیشه بهترین و نایاب‌ترین کتاب‌های فلسفی را یافته‌ام. خوب به یاد دارم که روزی ناامیدانه از انتشارتِ خوارزمی بیرون آمدم و به پاساژ صفوی و کلبه‌ی کوچکِ این آدم سر زدم و در کمالِ ناباوری همان کتابی را که می‌خواستم و هیچ‌کجا هم آن را نداشت در قفسه‌های زنگ‌زده اما دوست‌داشتنیِ این مرد پیدا کردم. با این‌حال هرگز فخرفروشی نکرد و منتی نگذاشت و هیچ‌گاه از خود بابتِ دراختیارداشتنِ کتابهایی که چاپش تمام و حتی نایاب شده، تمجید نکرد و این مزیت را بهانه‌ای برای زورچپانِ کتابهایش به مشتری قرار نداد. همیشه بابتِ کتاب‌هایی که خریدم به‌میزانِ چشمگیری تخفیف داد با آنکه نیک می‌دانم زندگیِ ساده و محقری دارد. هرگاه خواستم در یافتنِ کتابی یا آگاهی در بابِ کتاب‌هایی که در یک موضوع چاپ شده یاری‌ام کند، همیشه با مهربانی و آن لبخندِ زیبایش که نشانی از سخت‌کوشی و شرافت دارد کمک‌م کرد. ولی حتی یک‌بار نشد که بگوید کتابی را بخرم چه رسد به اصرار و لفاظی برای فروشاندنِ کتاب. هیچ‌گاه نشد که کتابی را بخواهی و چون خودِ آن کتاب را ندارد، بی‌درنگ مشابهِ آن را (همچون دارو) به تو پیشنهاد دهد. وقتی بیش‌تر با او هم‌کلام شدم دانستم که وجودش پر است از دل‌نگرانی‌های فرهنگی. ماجرای تخفیف‌ها نه برای مشتری‌شدنِ خریدار بلکه برای آن بود که از منظرِ این مردِ شریف نباید به قشرِ دانشجو فشار آورد. بعدها دانستم در کارهایش ملاحظاتِ اخلاقی دارد که حتی می‌تواند به او زیانِ مالی برساند. مثلاً یکبار کتابی می‌خواستم که گفت ندارد و تا هفته‌ی دیگر تماس بگیرم بلکه گیر آورده باشد. هفته‌ی بعد که به او سر زدم، کتاب را در اختیارم گذاشت اما صادقانه چنین گفت: «هفته‌ی پیش هم همین کتاب نزدِ من بود اما من قولِ آن را به دیگری داده بودم و تا زمانی که از پشیمانیِ او آگاهی نمی‌یافتم نمی‌توانستم آن را به شما بفروشم.» و فروتنانه بابتِ این امر از من عذرخواهی کرد. در میانِ کتاب‌فروش‌های آن پاساژ به انصاف و نیک‌منشی شهره است. واقعاً گاهی دل‌تنگِ خودش و نه کتابهایش می‌شوم، می‌روم در کتابفروشیِ کوچکش و لحظاتی را در محضرِ ساکت و باصفایش می‌نشینم، گپی می‌زنم و گویی سبک شده باشم از نزدش خداحافظی می‌کنم؛ آمیزه‌ی دل‌پذیری از بی‌ادعایی، زلالی، بی‌توقعی، سلامتِ نفس و فرهنگ‌دوستی. من به این‌طور آدم‌ها می‌گویم «شخصیتِ فرهنگی» که این یکی البته افزون بر آن گونه‌ای فروتنیِ باورپذیر و صفای باطن نیز دارد.

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

حقیقت دیدگاه/دیدگاه حقیقت

سرانگشت در یادداشتِ مغالطه توانسته رذالتِ جمهوریِ دینی را از منظری که لائیک‌ها کم‌تر بخت و توانِ نگریستن از آنرا دارند تحلیل کند و با آنکه خودِ او با نواندیشیِ دینی هیچ نزدیکی ندارد سهل است که ربطِ عمیقی میانِ رذالتِ اسلام و رذالتِ جمهوریِ اسلامی می‌بیند اما واقع‌بینانه و به‌دور از جزم‌اندیشی، نیرنگِ جمهوریِ دینی را در رویارویی با نواندیشانِ دینی نشان دهد.
من دو نکته‌ی تکمیلی بیش‌تر بر سخنانِ او (که نمونه‌ی جامعیت و اختصار است) نمی‌افزایم:
1. به گمانِ من خلافتِ عباسی تنها در دوره‌ی مأمون و آن هم کمی به‌سببِ گرایش‌های اعتزالیِ او و البته بیش‌تر به‌خاطرِ ویژگی‌های شخصی‌اش توانست دوره‌ای از شکوهِ علمی و آزادیِ عقیدتی را تجربه کند. گرچه منصور و هارونِ عباسی پیش از مأمون برای چنین گرایشی زمینه‌سازی کرده بودند اما با رسیدنِ خلافت به مأمونِ جوان دورانِ یگانه‌ای از تاریخِ امپراتوریِ عربی شکل گرفت. البته به‌درستی گفته‌اند که نقشِ ایرانیانِ فرزانه‌ای همچون خاندانِ برمک و بختیشوع که دربارِ مأمون به خدمت گرفته بود در بالیدنِ این دوران بسیار تاثیرگذار بوده اما از حق نباید گذشت که خودِ مأمون از لحاظِ شخصیتی، فردی علاقمند به مباحثِ فلسفی/معرفتی و دوستدارِ دانش و حکمت بوده است. وانگهی مورخانِ بیمارِ شیعه که عالم و آدم را به دو دسته‌ی دوستان و دشمنانِ پیشوایانِ خود تقسیم می‌کنند، تمامیِ عظمتِ آن دوران و حتی برپاییِ مناظره‌های آزادِ نمایندگانِ ادیان و مذاهب توسطِ مأمون را ناشی از حسادت و به‌هدفِ تضعیفِ امامِ هشتمِ خود می‌دانند. اما دورانِ حکم‌رانیِ مأمون پرافتخارترین برگ از کارنامه‌ی امپراتوریِ اسلامی است. تاسیس بیت‌الحکمة به فرمانِ او (و البته به اشارت و مشاوره‌ی فرزانگانِ ایران‌زمین) و فراخواندنِ دانشمندانِ بزرگِ دنیا به آنجا و پیگیریِ مأمون در غنابخشیدن به کتابخانه‌ی بیت‌الحکمة و ترجمه‌ی بزرگ‌ترین آثارِ فلسفی و فکریِ جهان خود بهترین نشانه از فرهیختگیِ اوست. اصالت و سخت‌گیریِ علمی در ترجمه‌های متونِ بیت‌الحکمة بر اهمیت و سترگیِ نهضتِ ترجمه‌ی قرنِ هشتمِ میلادی گواهی می‌دهد. مصطفی ملکیان از میرشمس‌الدین ادیب سلطانی (مترجمِ ارغنونِ ارسطو) نقل می‌کرد که در میانِ نسخه‌هایی که از زبان‌های گوناگون با متنِ یونانیِ ارگانون مقابله کرده بوده، هنوز هم بهترین و اصیل‌ترین ترجمه از آنِ بیت‌الحکمة و بزرگانی چون حنین‌بن‌اسحق بوده است.
2. ادعای سکولاربودنِ دورانِ خلافتِ اموی و عباسی افزون بر شواهدی که سرانگشت در ردِ آن ذکر کرده یک تراژدیِ تاریخیِ دیگر نیز در نقضِ خود دارد:
مأمون با همه‌ی آزاداندیشی، تساهل و حتی مدارایش نسبت به منتقدانِ حکومتِ خود در کارنامه‌ی خویش ماجرای «محنة» را دارد. او در اواخرِ عمر دستور داد تا از قاضی‌ها و محدث‌های بغداد در مسئله‌ی کلامیِ «خلقِ قرآن» پرسش کنند و اگر کسی آن را نپذیرفت با تهدید به مرگ روبرو شود و این سنتِ تفتیشِ عقاید به‌نفعِ باورِ اعتزالیِ «حدوثِ قرآن» پس از مأمون در دورانِ معتصم و واثق نیز ادامه داشت. در واقع تسامحِ فکریِ مأمون مانع از این نشد که با ابزارِ قدرتِ سیاسی به مبارزه با باورهایی که مخالفِ اسلام می‌دانست نپردازد. نکته‌ی تلخ آنکه تا پیش از خلافتِ مأمون که گرایشِ اشعری قدرت داشت همین ماجرا به عکس پیگیری می‌شد. نمونه‌اش دورانِ هارون‌الرشید است که فکرِ اعتزالی نشانه‌های رونقِ خود را آشکار کرده بود و هارون در مقابله با آن، برای مخالفت با عقیده‌ی «قدیم و ازلی‌بودنِ قرآن» مجازاتِ مرگ تعیین کرده بود. در دورانِ اموی نیز جعدبن‌درهم اولین کسی بود که در دورانِ اقتدارِ تفکرِ اشعری به مخالفت با باورِ «قِدمِ قرآن» پرداخت و به مخلوق‌بودنِ قرآن اذعان کرد و به‌همین سبب نیز در ايامِ خلافتِ هشام‌بن‌عبدالملک به قتل رسید. به‌درستی گفته‌اند که ماجرای «محنة» در دورانِ خلافتِ سه تن از عباسیان با گرایشِ اعتزالی (مأمون، معتصم، واثق) در افول و انحطاطِ قدرتِ معتزله به‌مثابه‌ی مذهبی عقل‌گرا در سنتِ اسلامی که قدرتِ سیاسی را به‌دست گرفته بود، کمابیش موثر افتاد. به‌هرحال تاریخِ خلافتِ اموی و عباسی نشان می‌دهد که یک اختلافِ کلامی میانِ مذاهبِ اسلامی چگونه بسته به گرایشِ حاکمان منجر به محاکمه و مرگِ هر یک از باورمندان به حدوث یا قدمِ قرآن به‌صرفِ عقیده می‌شده است و این ماجرا خود بهترین گواه بر ویژگیِ دینی و مذهبیِ امپراتوریِ اموی/عباسی و بیگانگیِ آنان از الزاماتِ یک حاکمیتِ غیردینی است.

اما در بابِ حاشیه‌ی خلبانِ کور بر نوشته‌ی سرانگشت سه نکته گفتنی ست:
اول آنکه نواندیشانِ دینی همه از یک سنخ نیستند. ادعای مسلمانیِ اکثرِ آنها با توجه به دلبستگیِ عاطفیِ آنان به محمد و اسلام، دستِ‌کم از منظرِ «احساسِ دینی» صادق و پذیرفتنی است. مسئله این است که مسلمانیِ آنان با ایده‌ای که ما از مسلمانی داریم هم‌خوان نیست. از منظرِ ما سروش از متن و تاریخِ اسلام عقب‌نشینی کرده و این نه نشانه‌ی مسلمانی ست اما سروش از جهتِ دلبستگی به پیامبرِ اسلام و حتی التزام به ظواهرِ شریعت یک مسلمان است. مسلمانیِ سروش در محمد منحصر می‌ماند و او به‌هیچ رو یک شیعه نیست اما آیا اذعانِ صریح به این امر او را در تنگنا قرار نخواهد داد؟ سروش حتی از اصولِ دینِ اسلام نیز دستِ‌کم چنان شاخ و برگِ نبوت را زده که جز پیکری نحیف و فاقدِ حجیتِ تام از آن باقی نمانده است. حال آیا اعترافِ سروش به اینکه نبوت و وحی را مطلقاً در معنایِ کلاسیک قبول ندارد و در واقع مطلقاً معنایی نسبی و باطنی برای آن قائل است، او را در معرضِ اتهامِ ارتداد قرار نخواهد داد؟ اینجاست که سخنِ سرانگشت مصداق می‌یابد و من نیز هم‌صدا با او این عدمِ صراحت و نفاق را عاقلانه‌تر از آن صراحتِ مرگ‌بار می‌یابم. نمونه‌ی سروش نشان می‌دهد که حتی سخنانِ ضمنیِ او در ردِ تصورِ راست‌کیشانه از نبوت و وحی همراه با ابرازِ التزام به اسلام باز او را از اتهامِ ارتداد نجات نمی‌دهد چنانکه نداد. حال اگر به‌صراحت بگوید آنچه را تا کنون در پرده می‌گفت آیا به‌دستِ خود موجباتِ تباهیِ زندگی‌اش را فراهم نساخته است؟ مسئله این است: آیا باید بهانه به دستِ حکومتِ اسلامی داد؟
دوم آنکه می‌توان به‌کل ماجرا را از دو منظرِ متفاوت نگریست و دو حکمِ به‌ظاهر مخالف داد. سخنِ سرانگشت در بابِ عقلانیتِ حاکم بر نفاقِ نواندیشانِ دینی حکمی ناظر به عمل و نفعِ عینی است. از منظرِ پراگماتیستی البته که آنها در عدمِ صداقتِ خویش بر حق هستند. اما از منظرِ عقلانیتِ نظری و اخلاقِ باور البته هیچ ارزشی فراتر از صراحت و صداقت نیست. اما باز می‌توان پرسید به چه قیمتی؟ به‌قیمتِ جان؟ اینجا باید ملاکی بیابیم و تعیین کنیم که در مواردِ تعارض آیا حقیقت بر مصلحت تقدم دارد یا برعکس. شاید از جهتِ اخلاقی نیز ما مجاز نباشیم که به‌قیمتِ گفتنِ حقیقت، مصلحتِ ادامه‌ی زندگیِ خود را بر باد بدهیم، البته تنها شاید.
سوم آنکه من مقصودِ محمد از تعبیرِ «حقیقت‌جویی فلسفی» را نمی‌فهمم. شاید مرادش «حقیقت‌جویی دینی» است یا «حقیقت‌جوییِ فکری در وادیِ دین» یا چیزی از این قبیل. به‌هرحال این «حقیقت» چنان که ما گمان می‌کنیم به‌نحوی تام و تمام به نفعِ باورهای‌مان شهادت نخواهد داد گرچه ما باور داریم که «حقیقت» در باورِ ما سکونت دارد نه در باورِ مخالفانِ ما. در واقع «حقیقت» هست اما نیاز به اثبات از طریقِ استدلال دارد. «استدلال» همان چیزی ست که خلبانِ کور نه به آن باور دارد و نه به آن تن می‌دهد.
آنچه برای من شگفتی به‌بار آورده سخن گفتن از «حقیقت‌طلبی» از جانبِ کسی ست که «خواستِ قدرت» بر سراسرِ منظومه‌ی فکری‌اش حاکم است. محمد بیش از آنکه به «حقیقت» باور داشته باشد به «قدرت» باور دارد و در واقع جز در قدرت حقیقتی نمی‌یابد. افزون بر این اگر محمد به «حقیقت» باور دارد باید به «اثباتِ حقیقت» نیز باور داشته باشد. نمی‌توان گفت حقیقتی هست اما راهی برایِ نشان‌دادنِ آن نیست. اما ما می‌دانیم که محمد به «استدلال» باور ندارد. گرچه در بابِ اشکالِ اخیر این راهِ فرار برای او باز است که بگوید راه‌هایی جز استدلالِ منطقی برای نشان‌دادنِ حقیقت می‌شناسد؛ چیزی از قبیلِ همان تمسخرِ تیزبینانه و ولترمآبانه‌ای که در برخی نوشته‌های کوتاه اما ویرانگرِ او شاهد هستیم. آنچه باقی می‌ماند این است که آیا اینگونه نوشته‌ها حقیقتاً چیزی را اثبات می‌کند یا تنها منظرِ نویسنده را با ابزارِ هنرِ طنز/هجو در ضمیرِ خواننده جای می‌دهد؟ گرچه تاثیرِ طنز با استدلال قابلِ قیاس نیست اما باز هم در نهایت این استدلال است که حرفِ آخر را خواهد زد.
در همین زمینه:
کوتاه‌دستی/سرانگشت

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

قطعاتی از ساموئل بکت: صدای پای رنج انسان

صدای گام‌های سنگین و یکنواختِ دختر در باریکه‌ای از خطِ نور بر صحنه‌ای یکسره تار:
یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه... چـــــــــــــــــــــــــرخ!
رفت و برگشتِ پایان‌ناپذیرِ او در کوره‌راهی کوتاه و صدای مادری که از او خواهش می‌کرد: «بس است!»
صدای پا فضایی وهم‌آلود داشت و در هر حرکت و گفتارِ دختر حسی از رنجِ زیستن در چشمانِ تماشاگر می‌دوید. حتی چهره‌پردازیِ دختر نیز بیش از هر چیز در خود فریادِ درد داشت.
از میانِ چهار قطعه‌ای که آخرین اجرای آنرا (بیست و یکم تیرماه) در تالار مولوی دیدم، قطعه‌ی صدای پا بهترین و قوی‌ترین کار بود. پس از آن فاجعه (آخرین قطعه) بسیار تاثیرگذار و نمادی از تبدیلِ انسان به ابزار/شیء و یا بهتر بگویم نمادِ مسخِ انسان توسطِ انسان به گونه‌ی جاندارِ جذابِ موزه‌ها بود. در پایان آمد و رفت و قطعه‌ای برای تئاتر کمابیش در یک جایگاه از جهتِ اجرا قرار داشتند. گرچه جنسِ این دو قطعه به‌کل از یکدیگر جدا بود؛ یکی بیش‌تر متکی بر فضای نمایش بود و دیگری بر دیالوگِ بازیگران.

در همین زمینه:
چرا ساموئل بکت کار می‌کنم؟/وبلاگِ علی‌اکبرِ علیزاد
بکتِ اصیل وجود ندارد/بخشِ اولِ گفت‌وگو با کارگردان
ترجمه‌ی بکت سخت‌تر از پینتر یا شکسپیر نیست/بخشِ دومِ گفت‌وگو با کارگردان
نمایشِ نیستی (تحلیلِ ساختار و محتوای نمایش)

برای نازنین استادم

به‌خاطر دارم روزی کلاس را با زمزمه‌ی «هو حسبی» شروع کردی
و من در حیرتی تمسخرآمیز نگاهت می‌کردم.
بعدها اما دانستم که برای تو اینشتین همان‌قدر جذاب است که الله
و کواین همان‌قدر بزرگ است که عطار.
درویش‌دل بودی و باریک‌بین؛
ستایشِ خدا را در دل داشتی
اما ذهنت سراسر پای‌بندِ تحلیلِ مفهومی بود.
شوریده‌حال بودی و منطق‌بین؛
گویی دلت جای دیگر در سماع بود
و ذهنت اینجا درگیرِ ارزش – صدقِ گزاره‌ها.
روزی در برابرِ تردیدافکندنِ من در شایستگیِ جهانی‌بودنِ دینِ محمد،
برایم از کُدهای اخلاقی سخن گفتی؛
کدهایی که در هر قوم و فرهنگی رمزگشاییِ خاصِ خود دارند
و گفتی نمی‌توان این کدها را نابود کرد.
گفتی که ایرانیان نیز این کدها را به فراخورِ فرهنگِ خود ترجمه کردند
و حاصل دینی شد که معجونِ مغان و مکه بود.
تو من را خوب شناختی.
من به برگردانِ این کدها نیز بدبین بودم.
در هر ترجمه‌ای عناصری از فرهنگِ مبدأ نیز خودنمایی می‌کنند.
تمامِ مشکل همین است که حضورِ سنگینِ آن کدها بر سرِ این سرزمین دوام یافته است
و در این میان شریعت خود کُدِ خویش است و برگردان‌ناپذیر.
اما تو خوش‌بین بودی
و سرخوش.
می‌گویند آدم‌ها هر یک دنیایی ناشناخته‌اند
و تو ناشناختنی‌ترین دنیای یک آدم را داشتی.
نازنین پیرمردی بودی که با هیچ سنجه‌ای نتوانستیم رفتار و گفتارت را پیش‌بینی کنیم.
خنده‌های کودکانه و بی‌ریای تو را در عینِ تمسخر دوست می‌داشتیم
و چهره‌ات را که گویی تازه از خانقاهِ دل فارغ شده
و به آزمایش‌گاهِ ذهن پای نهاده است.
هرگز ندانستیم که تو را در نهایت درویش بنامیم یا فیلسوف.
صریح و گاه گزنده سخن می‌گفتی اما همیشه با مهر و خنده.
همیشه در گفتارت یک آیرونی، یک اتفاق و یک ناخواسته وجود داشت؛
از ابله خطاب کردنِ چهره‌های ماندگار بگیریم تا یادِ داریوشِ فروهر.
رفتنت نیز همچون خودت ناگهانی بود.
و ما چه کنیم که گاهی دلتنگِ تو می‌شویم؟
خنده
خنده
خنده‌های دل‌نشینِ این پیرمرد
و نگاهِ ناگهان ماتِ او به نقطه‌ای مبهم در فضای کلاس
هرگز از یادم نمی‌رود.

۱۳۸۷ مرداد ۱, سه‌شنبه

منفعل بیرونی/فعال درونی

«بادِ بی‌نیازیِ خداوندی وزیدن گرفته است.»
توصیفِ یک عارف از حمله‌ی مغول به ایران
فلسفه‌ی رواقی را گویی برای زمانه‌ی جباران ساخته‌اند؛ در عینِ اسارتِ بیرونی در درونِ خود آزادی را تحقق بخشیدن، در عینِ بردگیِ دیگران، اربابِ خود بودن و در عینِ ناسازگاریِ بیرونی، به تعادلِ درونی رسیدن. جهانِ آفاقی را خوار شمار تا در جهانِ انفسی به عزت برسی! در ایرانِ خمینی نیز یا باید رواقی باشی و یا عصیان‌گر.

دین میانه‌رو

اسلام مظهرِ اعتدال است. من در این حقیقت تردیدی ندارم. حتی در وحشیانه‌ترین احکامِ این دین نیز می‌توانید میانه‌روی را شهود کنید. سنگ‌هایی که قرار است جانِ یک انسان را بگیرند نه باید بزرگ باشند نه کوچک؛ این سنگ‌ها متوسط هستند. چنین نمونه‌ای البته نشان می‌دهد که اعتدال می‌تواند درد و زجرِ یک انسان را بارها و بارها افزون کند؛ سنگ‌ها متوسط هستند تا فرد را با بیش‌ترین شکنجه به قتل برسانند. گناه‌کار نه باید زود بمیرد نه دیر. اعتدال از این بیش‌تر؟
اسلام توانسته رذالت و تبهگنی را در معتدلانه‌ترین شکلِ ممکن تحقق ببخشد. کاری را که یهوه در آن بیش از حد ترساند و مسیح بیش از حد نوازش کشید، الله در نهایتِ میانه‌روی به‌سرانجام رسانده است.

خیال خلاق

از دفترچه‌ی خاطراتِ فرانسیس:
مارگریتا داره به من یاد می‌ده چطوری با یک کافه‌گلاسه دوست بشم، واسش شخصیت قائل باشم و بعد شخصیتش رو خیلی واقعی توصیف کنم، انگار واقعاً دارم یک آدم رو می‌بینم و وصف می‌کنم.
مارگریتا داره به من یاد می‌ده چطور یک پیشخدمت رو در قالبِ یک شیءِ بی‌جان ببینم و واسش اوصافی رو به‌کار ببرم که تا به‌حال برای هیچ آدمی‌زادی به‌کار نبرده‌ام.
مارگریتا داره یه جور بودنِ دیگه رو یادم می‌ده. داره به من یاد می‌ده چطوری از قبض به بسط گذر کنم، چطوری از ذهنیتِ منطقی جدا بشم و به واقعیتِ خیالی پا بگذارم.
مارگریتا داره منو با یک دنیای دیگه دوست می‌کنه.

۱۳۸۷ تیر ۲۸, جمعه

راز تن زن

- می‌گویند آنچنان که مرد از خیانتِ زن ویران می‌شود، زن از خیانتِ مرد ویران نمی‌شود. آن جمله‌ی مشهور را هم لابد شنیده‌اید که «مرد تنِ زن را می‌خواهد و زن قلبِ مرد را.» حالا البته درست است که هر دو هم تن و هم قلب را می‌خواهند اما مسئله این است که کدامیک کدام یکی را بیش‌تر خواهان است. گویا زن ترجیح می‌دهد که مردش در عینِ رابطه با روسپیان، تنها به او اظهارِ عشق کند تا اینکه معشوقه‌ای برای خود دست و پا کند و مرد ترجیح می‌دهد که زنش در عینِ اظهارِ بی‌علاقگی به او، تنِ خود را در اختیارِ هیچ‌کس جز او قرار ندهد تا اینکه در عینِ اظهارِ عشق به او، با دیگری نیز هم‌بستر شود. طبعاً حالتی که فرد (زن یا مرد) تن و قلبِ شریکِ جنسیِ خود را توامان از دست دهد، ویران‌کننده‌ترین حالت خواهد بود.
- تنِ زن رازآلود است. اگر هم نبوده، تاریخ در این تن تا جایی که توانسته رمز و راز چپانده است. در واقع نگرشِ مرد به زن همیشه با ابهامی تقدس‌گونه همراه بوده است.
- خشونت نسبت به روسپی‌ها سرچشمه‌اش از همین جاست. روسپی از تنِ زن راز بر می‌گیرد. مردِ تشنه‌ی زن، به‌راحتی تنِ زن را در اختیار دارد ولی تاریخ در نهادِ این مرد طلبِ راز از تنِ زن را نیز قرار داده است. حال تعارض شکل گرفته: چیزی را به‌دست آورده‌ای که هم دوست داری و هم دوست نداری به این سرعت و سادگی در اختیارت قرار گیرد؛ غریزه دوست‌داشتنی‌اش می‌کند و کهن‌الگو دوست‌نداشتنی.
- راززداتر و تاثیرگذارتر از روسپی‌گری، تولیداتِ پورن است. تفاوت در آن است که روسپی را تو تجربه می‌کنی ولی پورن صرفاً برایِ دیدنِ تو ساخته می‌شود. اهمیتِ عینیِ روسپی و ارزشِ ذهنیِ پورن را چه‌بسا بتوان در کنارِ یکدیگر قرار داد. اما هر دو در آبجکتیفای/شیءواره‌سازیِ تنِ زن و اسطوره‌زدایی از آن با یکدیگر شریک‌اند. [نیاز به گفتن نیست که تنِ مرد گویی از آغازِ تاریخ شیءواره گشته بوده یا چه‌بسا از اساس چیزی جز همان شیء نباشد.]
- همین رازِ تنِ زن است که انبوهی از رفتارهای خشونت‌آمیز را نسبت به این تن در تاریخ پدید آورده است. سنگسار یا سایر مجازات‌های وحشیانه نسبت به زن، خیانت به رازی تلقی می‌شود که زن با توهم آزادی نسبت به تنِ خود، مرتکبِ آن شده است. راز همیشه مقدس بوده است. راز را نباید افشا کرد و عیان ساخت. راز همیشه در پرده بوده است. در واقع تنِ زن در چنبره‌ی چنین تقدسی گرفتار است و سرپیچی از استلزاماتِ این نگرشِ رازورزانه، تاوانی جز جانِ زن ندارد.
- از بزرگ‌ترین دستاوردهای دنیایِ نو یکی همین حقِ آزادیِ زن نسبت به تنِ خویش است؛ حقی که در جهان‌بینیِ سنت به‌طور کامل از زن سلب شده بود. آزادیِ زن نسبت به تنِ خود، پیامدی جز سلبِ تقدس از این تن ندارد. تقدسِ دینی نسبت به تنِ زن دقیقاً نفیِ احترامِ مدرنِ این تن است. آن تقدس برایِ دین است و این احترام برایِ زن. تقدسِ دینی از بن و بنیاد تنِ زن را نامحترم و پلید می‌شمارد. این نگرشِ منفی به تنِ زن البته به‌نحوی مزورانه در پوششِ انبوهی از لفاظی‌های مهمل در بابِ ارزش و حرمتِ جایگاهِ زن و زنانگی پنهان می‌شود. اما واقعیت چیزی جز این نیست: تنِ زن منشاءِ گناه است و زن همیشه گناهکار و مستوجبِ مجازات.
- معصومیت را از آغاز در باکرگی تعریف کردند. ارزشِ این بکارت و دست‌نخوردگی خواه‌ناخواه در ضمیرِ زن و مردِ فرهنگ‌های همچنان سنتی، ته‌نشین است. وای به روزی که مردمِ چنین خطه‌ای بخواهند از سنتِ زن‌ستیزِ خود جدا شوند و به جهانِ مدرنی پا بگذارند که زن و ارزشِ زن در آن تعریف و جایگاهی یکسره متفاوت دارد! در اینجا ادعاهای مدرن در عینِ رفتارهای سنتی سر بر می‌آورد. قربانیِ نهایی باز دخترانی هستند که ارزشِ آن‌ها (برای ازدواج) با بکارت سنجیده می‌شود آنهم توسطِ پسرانی که خود تا پیش از تصمیم به ازدواج، مدعیِ بی‌اهمیت‌بودنِ بکارت می‌شدند. پسر در چنین فرهنگی بخواهد یا نخواهد، بداند یا نداند "یک دروغِ بزرگ" بیش نیست. ماجرای دوخت و دوز و سوءِ استفاده‌هایی که توسطِ جراح صورت می‌گیرد، تنها یکی از نشانه‌های ملاکِ منحطِ چنین فرهنگی برای سنجشِ پاکیِ زن است. می‌توان از اساس آن پرده را نگاه داشت و ناپاک‌ترین زنِ عالم بود. اما این واقعیت با تمامِ سادگی و بداهتی که دارد، از جانبِ چنین سنتی موردِ بی‌توجهی قرار می‌گیرد. در واقع این فرهنگ چنان درمانده است که حتی برای پاکیِ موردِ نظرش نیز سنجه‌ی معتبری ندارد. دختر در این فرهنگ یا از لذتِ تن محروم است یا احساسِ گناه و دل‌نگرانی نسبت به ازدواج (در صورتِ تجربه‌ی این لذت) را با خود به‌دوش می‌کشد. پادوکسی که پسران و خصوصاً دخترانِ تربیت‌شده در چنین فرهنگی با آن دست به گریبان اند و آنارشیزمِ اخلاقیِ حاکم بر این فرهنگ که در نهایت با بهره بردن از همان احکامِ دینی بیش‌ترین دهن‌کجی را به احترامِ مدرن نسبت به زن می‌کند، از پیامدهای همان نگرشِ سنتی به زن است که البته چاشنیِ ادعاهای به‌ظاهر مدرن بر ویران‌گریِ آن بسی افزوده است.
در همین زمینه: عشق به‌توانِ تباهی
در نقدِ این یادداشت: رازی در کار نیست/ وبلاگِ قصه حاشیه‌ها

کی؟

بعضی آدم‌ها چقدر خاص هستند! گویی روزگار (شما بخوانید: خداوند) از این آدم تنها و تنها همین یک نوع را آفریده است. آخر می‌دانید؟ روزگار (شما بخوانید: خداوند) از بعضی انواعِ آدم‌ها هزاران فرد آفریده است.
بله؟ بله! نیک می‌دانم که در منطق انسان را "نوع" نامند و نوعِ دیگری در زیرمجموعه‌اش قرار نداده‌اند. اما از منظرِ من، هر دسته از انسان‌ها برای خودشان یک "نوع" هستند و برخی انسان‌ها اصلاً نوعِ دیگری جز خودشان یافت نشود؛ به این‌ها می‌گویند نوعِ منحصر در فرد یا نوعِ منحصر به فرد.
چقدر خالص! چقدر طبیعی! چقدر خالص و طبیعی!
سرشار از تناسب! در همه چیز یعنی، از ظاهر گرفته تا خنده تا سخن تا شخصیت تا نحوه‌ی بودن.
بعضی آدم‌ها حضور با صفایی دارند!
بعضی آدم‌ها چنان شادیِ واقعی دارند که هر غصه‌ای را از یادت می‌برند!
در محضرِ بعضی آدم‌ها احساس آرامش می‌کنی!
بعضی آدم‌ها مغناطیسِ وجودشان خواستنی و پر از گرمی ست!
بعضی آدم‌ها چقدر ساده‌اند! سادگی‌شان هم منحصر به فرد است. سادگیِ مخصوص به خود دارند. در سادگی‌شان، بزرگیِ باورپذیری می‌بینی.
بعضی آدم‌ها سهل و ممتنع هستند! نمی‌شود از روی‌شان کپی کرد. قابلِ تکرار نیستند.
بعضی آدم‌ها چقدر یونیک اند!

۱۳۸۷ تیر ۲۳, یکشنبه

کودن حسی

آقای حقیقت‌پژوه: بنده این افتخار را دارم که سال‌هاست درباره‌ی حقیقتِ اسلام پژوهش می‌کنم.
آقای حقیقت‌ناپژوه: حسِ بویایی‌تان آقا! حسِ بویایی‌تان!

یادگار علیلان

یادگارِ زریران یک نمایشِ ضعیف بود که حضورِ آن بچه‌ی کوچولو همراه با تفنگِ اسباب‌بازی این نمایشِ ضعیف را به یک افتضاح بدل ساخت. در واقع آخرین بخشِ این نمایش تیر خلاصی بود بر تمامِ آن بنای سستی که قطب‌الدینِ صادقی تلاش کرده بود از واژگونی‌اش جلوگیری کند.
چه غلوهایِ پوچی! چه حماسه‌ی بد اجرایی! واقعاً عبارتِ "زنِ شوی‌مند" به چه معناست و این چه اشتباهِ مضحکی ست که لقبِ یکی از سردارانِ ایران‌زمین را "فلانیِ پرهیزکار" بنامی و دشمنِ تورانی او را "فلانیِ پرهیزکارِ پلید" خطاب کند؟ این پارادوکسِ رقت‌آوری که در این ترکیب رخ داده، سرچشمه‌اش از کجاست؟ هر چه خوبی و القابِ دهن‌پرکن است برای ایران بود و هر چه بدی و القابِ دهن‌سرویس‌کن است برای توران.

پی‌نوشت:
آن صحنه‌های اسلو موشن‌ که نیزه از دستِ فرزندِ زریر پرتاب می‌شد و به‌وسیله‌ی روحِ پدرش به قلبِ دشمنِ دون فرو می‌رفت، در تاریخِ تئاترِ ایران جاودان خواهد شد!

نارنگی

آن جادوگرِ کلمات سرش را به زیر انداخته بود. اندکی سکوت فضا را پر کرد. سپس سر بلند کرد، با چشمانِ درشتِ خود به من نگاه کرد و گفت: «[زندگی گاهی خیلی پوچ می‌شود] تو به چه امیدی زنده هستی؟» و من در دلم گفتم: «نمی‌دانم»

۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

هزارتوی خدا

بیست‌ونهمین شماره‌ی هزارتو با موضوع خدا منتشر شد.
طرح موضوع از من بود که البته پیش‌تر یک‌بار نیز میرزا پیشنهاد داده بود.
برای صفحه‌ی اول گزیده‌ای از فصل ارزش‌مندِ «خدا در آئین‌های توحیدی» از کتابِ «تولدی دیگر» اثر شجاع‌الدین شفا را برگزیدیم.
برایِ صفحه‌ی آخر (بنابر حسن انتخابِ امین) فصل زیبای «مفتش اعظم» از «برادرانِ کارامازوف» اثر داستایوفسکی برگزیده شده است.
برای دریچه دو مطلب نوشته‌ام: «در انتظار گودو»/سموئل بکت و «نور زمستانی»/اینگمار برگمان
ملعون نوشته‌ی مخلوق برای خدا است.
پی‌نوشت:
جای هر سه‌ی شما در خدای هزارتو بدجور خالی ست!

۱۳۸۷ تیر ۷, جمعه

رویای نیمه‌شب پاییز: سرگردانی در برزخ کهنه و نو

دیالوگ‌های قوی و ظریف، روایتی که از سرچشمه‌های رئال/واقعی خود گذر کرده و به فضایی سورئال/رؤیاگونه پای گذارده، تمسخرِ بی‌نظیرِ ریاکاریِ مذهبی و هم‌گراییِ پایانیِ آناتِ زمانیِ واقعیاتِ رخ‌داده در روایت، این‌ها تنها پاره‌ای از ویژگی‌های نمایشِ یگانه‌ی رؤیای نیمه‌شبِ پاییز بود.
داستان از زمانِ حال و شکوه نسبت به نوگراییِ ظاهری در عینِ پوچیِ درونی و خستگی از «رابطه‌هایی که هنوز شروع نشده، تمام می‌شوند» آغاز گردیده و مردِ ناامیدِ داستان را به خانه‌ای آبا اجدادی با دو مستخدم (یک زن و یک مرد) وارد می‌کند. هابیل مستخدمی ست که دمادم ذکرِ خدا و اورادِ دفعِ جن بر زبان‌اش جاری ست. او نسبت به حنا (مستخدمِ زن) سخت‌گیر و بی‌رحم است. گویی زخمی دیرین در رابطه‌ی این دو نفر هست که هیچ‌گاه کهنه نمی‌شود. مردِ ناامید با آمدن به این خانه واسطه‌ی شکستنِ طلسمِ این عمارتِ نفرین‌شده و رهاییِ حنا می‌شود. از پارادوکس‌های خلق‌شده در نمایش یکی هم برگزیدنِ نامِ هابیل برای کسی ست که یک‌سره ظهوری قابیل‌وار دارد.
نمایش توانسته به‌زیبایی فرم/صورتِ تعزیه را به خدمتِ درونمایه‌ی داستان در آورد. در پایانِ این نمایش تعزیه‌ای اجرا می‌شود که در واقع نه ذکرِ مصیبتِ مردگانِ واقعه‌ای در تاریخ مذهب، بلکه ذکرِ رنجِ افرادِ خودِ نمایش در تاریخ شخصی‌ِشان است.
نغمه ثمینی متنِ خود را ننوشته بلکه آن را هنرمندانه زیسته است. کیومرث مرادی نیز در کارگردانی نمایش تا حدِ امکان از فضای تالار قشقایی بهترین بهره را برده است.
و در پایان باید بگویم که به‌راستی امیرِ جعفری در نقشِ هابیل و پانته‌آ بهرام در نقشِ حنا، بسی خوش درخشیدند!

در همین زمینه:
جلوه‌های بی‌بدیلِ کابوس‌های واقعی (تحلیلِ ساختار و محتوای نمایش)
حق ندارم انسانِ امروز را ساده تصور کنم/گفت‌وگو با کیومرثِ مرادی
عکس از رضا معطریان

پی‌نوشتِ اول:
امروز جمعه هفتم تیرماهِ 1387، آخرین اجرای این نمایش ساعتِ نوزده و سی دقیقه در تالار قشقاییِ مجموعه‌ی تئاتر شهر روی صحنه می‌رود. پیشنهاد می‌کنم اگر این نوشته را به‌موقع می‌خوانید، تجربه‌ی این شاه‌کار را (حتی بدونِ صندلی) از دست ندهید!
پی‌نوشتِ دوم:
هابیل در معرفی اتاق کتاب‌خانه زنهار می‌دهد که این‌جا همان مکانی ست که فلان نواده‌ی شاهِ شهید با خواندنِ آثار «منورالفکرهای کرمکی» گم‌راه و دیوانه شد. این تعبیر اخیر بسی به دل نشست!
پی‌نوشتِ سوم:
نمایش‌هایی که تا کنون دیده‌ام این واقعیت را به آستانه‌یِ آگاهی‌ام رساند که تئاتر ایرانی را بیش از همه ارج می‌نهم. این تئاتر تنها گونه‌یِ نمایش است که به تناقض‌ها و مسائل من به‌عنوانِ یک ایرانی می‌پردازد. با تئاترهایِ ترجمه‌ای غالباً احساس بیگانگی دارم، مگر در مواردی که متن به دردهایِ فرازمانی و فرامکانی آدمیان پرداخته باشد، چیزی شبیه به متن‌هایِ دورنمات که سمندریان کار می‌کند.
پی‌نوشتِ چهارم:
نمایش را به‌همراهِ عشق پیشین‌ام دیدم. آخرین بار دو سالِ پیش دیداری کوتاه داشتیم. چقدر زیباتر و زنانه‌تر شده بود! شاید هم از اول همین‌طور بود و این دوری از یادم برده بود.
پی‌نوشتِ پنجم:
در راهِ بازگشت به خانه گدای جوانِ پرایدسواری بابتِ این‌که درخواستِ پول‌اش را رد کرده بودم، توهین کرد و دست به یقه شد. دیگر این‌جوری‌اش را ندیده بودم.

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

تهی

ویلیام اُکامی، نابغه‌ی قرونِ وسطی، در موردِ مسئله‌ی فلسفی دشوار و دیرینه‌ای (یعنی «کلیات») سخن زهرآگین و ژرفی دارد:
«اسامی کلی همچون ناله‌های مریض اند.»
البته من توانِ داوری در بابِ معمایِ کلی/جزئی را ندارم. وانگهی گمان می‌کنم پاره‌ای از مفهوم‌های دینی در دین و رفتارهای دینی در دین‌داران، حکم همین ناله‌های بیمار را دارند.

۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

همه‌ی روشن‌فکران خمینی

خمینی در بهشتِ زهرا به‌صراحت گفت که آمده تا احکام و حدودِ اسلام را اجرا کند.
عقب‌ماندگیِ ذهنیِ روشن‌فکرانِ آن دوره پرسش‌برانگیز است، وگرنه بر خمینی که از اساس حرجی نبود.

شیخ صنعان

خمینی با تمامِ جنایت‌ها، دروغ‌ها و فریب‌هایش برای بسیاری از مردمِ این کشور یک پیشوای تمام‌عیار بود. او بدونِ شک سیاست‌مداری زبردست و یکی از چهره‌های تاریخ‌سازِ جهانِ معاصرِ ما است. مطلق‌گراییِ عرفانی، قشرگراییِ فقهی، استدلال‌تراشیِ فلسفی به‌همراهِ فریب‌کاریِ هزار و چهارصد ساله، همگی در شخصیتِ آیت‌الله خمینی دست به دستِ هم دادند و یک پیشوا به قامتِ ناموزونِ ملتِ ایران آفریدند.
آیا خمینی چیزی جز نماد و نماینده‌ی نگاهِ ایرانیان به دین بود؟ دینِ حیات‌بخش، دینِ سیاسی، دینِ دنیا و آخرت. وانگهی ظهور خمینی در نهایت و ناگریز به مرگِ اسلام‌خواهی انجامید. مردم به چشم دیدند که این دین جانِ دنیویِ آنان را می‌ستاند تا در عوض حیاتِ اخروی نصیبِ‌شان سازد و تنها به این معنی «حیات‌بخش» است.
با مرگِ خمینی دیگر هیچ‌یک از رهبرانِ جمهوریِ اسلامی، اقتدار دینی - سیاسی و نفوذِ هولناکِ او را برای خویش در خواب نیز نخواهند دید. مرگِ خمینی، مرگِ قداستِ دین و رهبریِ دینی بود که ویژگیِ قدرت‌مداریِ آن بیش از هر زمان آفتابی شده بود. آنان که باقی مانده‌اند جز مشتی کوتوله نیستند که هر ساله بر گورِ کالیگولا اشک می‌ریزند.

۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

در ستایش یگانگی

شیخ‌الرئیس بوعلی‌سینا (بزرگِ مکتبِ فلسفیِ مشاء در جهانِ اسلام) در رساله‌ی تمثیلیِ «زنده فرزندِ بیدار» (حی‌بن یقظان) از زبانِ پیرمردِ حکیم به مردمانِ ناحیه‌ای از اقلیمِ هستی اشاره می‌کند که «دوراندیش و به‌ بد گراینده‌اند. گر به‌سویِ نیکی گرایند، نیکی به‌غایت کنند و گر بدی کنند نه به‌سبکباری کنند بلکه چون دلیرانِ ناباور کنند. و شتاب نکنند اندر آنکه کنند و از درنگ دست باز ندارند.»
بدونِ دوست و دشمن نمی‌توان زیست.
خواستم بگویم کسانی را که در دوستی و دشمنی یگانه‌اند، می‌ستایم!

تیمور لنگ یا لنگ تیمور

قرآن فرآورده‌ی خداوند باشد یا فرآورده‌ی محمد، آموزه‌های آن (در کلیت و یکپارچگی‌اش) برای سلامتیِ مزاجِ آدمیان زیان‌بار است.

STAY

توالی و تکرارِ لحظات، دورِ رخدادِ وقایعِ این‌همان، رنجِ دوباره زیستن، درهم‌ریختن تصورِ عرفی از زمان و مکان، روایتِ دیگرگون از عشق و مرگ، این‌ها بود آن‌چه این فیلم را نزدِ من دیدنی و یگانه ساخت.

در راستای رهبرفرموده‌ها

نوآوری همیشه به شکوفایی منجر نمی‌شود، گاهی به شکوفه‌زدن می‌انجامد. در کل هر شکوفایی ناگزیر پیامدِ نوعی نوآوری است اما عکسِ این قضیه صحیح نیست. منطق در این زمینه پاسخی ندارد که چگونه برخی‌ها توانستند دوگانه‌ی نو و کهنه را کنار گذاشته، به‌جای آن از هم‌بودِ شکوفه و کوفه بهره ببرند.
پی‌نوشت:
با سپاس از
انگیزه‌ساز!

حسن و دیو راه باریک پشت کوه

تئاترِ ایرانی برخلافِ انبوهی از ترکیب‌های ایرانیِ دیگر، بسیار معنا‌دار است!
این‌جا می‌توانی شکوهِ ازدست‌رفته‌ی زمین‌داری نجیب، خلق و خویِ خودزنیِ مردمانِ این سرزمین و یا نوستالژیِ خوبی و پاکیِ گم‌شده‌ در تاریخِ این آب و خاک را در چهره‌ی غمگینِ غولی بدنام به تصویر درآوری.
افشینِ هاشمی در این نمایش شاهکاری ایرانی آفریده است! نمایشی با حال و هوای کودکانه و به‌همان میزان سرشار از بلوغ و عبرت! نمایش پر از خنده و البته زهرخند است. موسیقی در آن جایگاهی کانونی دارد تا جایی که چه‌بسا بتوان این نمایش را موزیکال دانست. نغمه‌های ساز و صحنه‌های نمایش به‌گونه‌ای متناسب با یک‌دیگر هماغوش شده‌اند.
در هماوازی و همبازیِ ساده اما دلنشینِ بازیگرانِ این نمایش، می‌توانی اشاراتِ تیزبینانه‌ی کارگردان به موقعیتِ امروزینِ ایران‌زمین را نظاره کنی.
در همین زمینه:
مخاطب از یاد نرفته (تحلیلِ ساختار و محتوای نمایش)
متن وام‌دارِ آثارِ بیژنِ مفید است/گفت‌وگو با افشینِ هاشمی
پی‌نوشت:
عکس از ناصر عرفانیان

هم‌اندیش

به‌یقین در محدوده‌ی آگاهیِ من تابه‌حال کسی چنین زلال و جسورانه پدر و مادرش را داوری نکرده که من و تو کردیم. در این نامه‌ها حسی از اعتماد، خودفرمان‌روایی و تحلیلِ بی‌رحمانه و هم‌هنگام نوستالژیکِ واقعیتی به‌نامِ «خانواده» موج می‌زند که برایِ من هیچ‌گاه فراموش‌شدنی نیست.
تو معجونی از انسانیت، نبوغ و احساسی!
می‌دانم که چه‌بسا هرگز نتوانیم در دنیای بیرونی دیداری داشته باشیم. اما می‌خواهم این را بدانی که در دنیای واقعی، دوستی به عزیزی و یگانگیِ تو نداشته‌ام.

Against Twitter

فلسفی‌‌اندیشی (گرچه آن‌را یک بیماری بدانیم) یعنی زمانی که همه در این سایت مشغولِ سرگرمی هستند، تو از چراییِ برپاییِ سایت و سببِ حضورِ خود و دیگران پرسش کنی؛ یعنی زمانی که همه بازی می‌کنند، تو به خودِ بازی نظر کنی و از چراییِ بازی بپرسی.
وانگهی معمایی که حل‌نشده باقی مانده، آن است که این نگاهِ مرتبه‌ی دوم به بازی، خود نوعی بازی است.
پی‌نوشت:
تویتر قابلِ تحمل نبود! از توانِ من فراتر بود! زمانی که واردش می‌شدم، سرگیجه می‌گرفتم. تویتر همچون زیارت‌گاه یا ایستگاهِ مترو
شلوغ و پرهیاهو بود و من از این دو گریزانم.

پرسش من و امیلی

جالب نیست؟ این پرسشِ امیلیِ طالبِ تنهایی و غوطه‌ور در تخیلات را من نیز بارها از خود پرسیده‌ام: «چند هم‌خوابه اکنون در حالِ ارگاسم هستند؟»

نهمین داستان کیشلوفسکی

وقتی یک‌بار خیانت کنی، باید برای بازسازیِ اعتمادِ از دست‌رفته خیلی تلاش کنی و مراقب باشی تا دوباره اشتباه نکنی، گرچه این‌بار ناخواسته.
زن به مردِ عقیمِ خود خیانت کرد. پس از بازسازیِ زناشوییِ آسیب‌دیده، به مسافرت برای اسکی رفت و عاشقِ سمج نیز از برنامه‌ی او آگاهی یافت و به‌دنبالش روان شد. شوهرِ زخم‌خورده یک روز صبح دید که عاشقِ زنش با چوب‌های اسکی به مسافرت می‌رود. او فهمید اما نه چندان درست. زن با دیدنِ عاشق بی‌درنگ با شوهر تماس گرفت اما او نبود. زن به خانه برگشت. در این فاصله مرد خودکشی کرده‌بود، اما کیشلوفسکی نخواست که او بمیرد.
زنده‌ماندنِ مرد و آن گفت‌وگوی تلفنیِ اولترا رومانتیکِ او با همسرش، برایِ من خوشایند نبود. چه‌بسا مرگِ مرد، پایانِ باشکوه‌تری برای فیلم می‌بود.

کار و ازخودبیگانگی

آرزو داشتم جایی کارِ تدریس، ویراستاری یا ترجمه کنم! یا به‌هرحال جایی باشم که با کتاب سر و کار داشته باشم، سر و کار داشتنی پویا (نه همچون کتاب‌فروش یا کتاب‌دار) که داد و ستدی دوسویه میانِ من و کتاب باشد. اما این کارِ فعلی به‌شدت من را به ازخودبیگانگی دچار ساخته است. باید با کسی سر و کله بزنی که ادعای جهانی دارد اما در واقع کوتوله‌ی صاحبِ مدرکی بیش نیست.
و این نامِ «مهندس» که از هر ناسزایی بدتر است. همه می‌دانند که دیگری مهندس نیست و همه هم یک‌دیگر را مهندس صدا می‌زنند. دوست دارم یک‌بار به ابلهِ صاحبِ مدرک با افتخار بگویم:
«آقا! من مهندس نیستم.»

۱۳۸۷ اردیبهشت ۶, جمعه

ستایش مجوسان: نگاره‌ی سحرآمیز داوینچی


«پیشکش به زنِ نارنجی به‌پاسِ نوشتارهای ارزشمندش»

اول:
نگاره‌های عهدِ رنسانس سرشار از رمز و راز است. این آثار از چنان گیرایی و اصالتی سرشار است که گاه آرزو می‌کنم در فلورانسِ سده‌ی شانزدهم زاده می‌شدم. لئوناردو داوینچی (این نابغه‌ی بی‌همتا) تجسمِ روح ِ عهدِ رنسانس و قدسیتِ رو به دگردیسیِ آن است.
تابلوی «ستایشِ مجوسان» (1) یکی از شاهکارهای همین دوران است. این اثر گرچه هرگز کامل نشد اما در نهایتِ کمال و ظرافت خلق شده است. آدم‌ها و چهره‌های این تابلو پُر هستند از تمنای امرِ قدسی و حیرتِ عمیق در برابرِ آن. گویی داوینچی در این اثر امرِ قدسی را به زنجیرِ رنگ کشیده باشد.
دوم:
در این‌جا توضیحاتِ مربوط به اثر را از ویکی‌پدیا ترجمه (ی نامبرا از کاستی)‌ کرده‌ام:
«ستایشِ مجوسان از نخستین آثارِ لئوناردو داوینچی است. لئوناردو از جانبِ راهبانِ آگوستینیِ سَن دوناتو ماموریتی یافته بود. وانگهی یک‌سال بعد، از میلان رخت بربست در حالی که اثر را ناتمام رها کرده بود. این نقاشی از سالِ 1670 در نگارخانه‌ی اوفیزیِ فلورانس نگاه‌داری می‌شود.
مریمِ باکره و فرزندش در نمایی نشان داده می‌شوند و [نیز] یک شکلِ مثلث‌وار با زانوزدنِ مرتبط با مجوسان در نیایش. پشتِ سرِ آن‌ها یک نیم‌دایره از اشخاصِ همراه است، که شاملِ چیزی می‌شود که ممکن است خود-نگاره‌ی لئوناردویِ جوان باشد (در سمتِ راستِ دور). در پس‌زمینه‌ی سمتِ چپ خرابه‌ای از بنایی شرک‌آمیز است، جایی که می‌توان کارگرانی را دید که ظاهراً در حالِ بازسازیِ آن هستند. در سمتِ راست مردانی سوار بر اسب مشغولِ نبرد هستند و نمایی از یک چشم‌اندازِ سنگلاخی [دیده می‌شود].
خرابه ارجاعِ احتمالی است به باسیلیکایِ مجکسنتیوس (2) که بر اساسِ افسانه‌ی قرونِ وسطی، رومیان مدعی شدند تا زمانی که یک باکره [فرزندی] به‌دنیا آورد ، باقی می‌ماند. چنین پنداشته شد که این عمارت در شبِ تولدِ مسیح فرو ریخته شد. (در واقع آن حتی تا تاریخی سپس‌تر ساخته نشد). خرابه‌ها یک چشم‌اندازِ آغازین را حکمفرما ساختند که به‌وسیله‌ی لئوناردو نقش شد، که همچنین اسب‌سوارانِ جنگجو را نمایان می‌سازد اما در ترسیمِ نهایی به پس‌زمینه واگذار شد. درختِ خرما (نخل) در مرکزِ اثر، با مریمِ باکره هم‌خوانی دارد، تا اندازه‌ای به‌سببِ عبارتِ «تو باشکوهی همچون یک درختِ خرما» از غزل‌های سلیمان (3) که بر خبردادن‌‌اش از مریمِ باکره اعتقاد بود. همچون دونی توندوی میکلانژلو، چه‌بسا پس‌زمینه پذیرفته شد تا بازنمای جهانِ شرکِ ریشه‌کن شده توسطِ جهانِ مسیحی باشد، چنانکه [این بازنمایی] در رویدادهای پیش‌زمینه آغازیده شد.
لئوناردو کاربردِ پیشرویِ خود از [تکنیکِ] کیاروسکورو (4) را در تصویر گسترش بخشید؛ با خلقِ توده‌ی به‌ظاهر آشفته‌ای از پیروانِ فرو رفته در تاریکی و سردرگمی به‌خاطرِ مجوسانی که به روشناییِ سرخوشانه‌ی شمایلِ مریم و عیسی خیره شدند، در حالی که جهانِ غیرمسیحیِ مشغول به عمارت و در حالِ جنگ، از اشراقِ نوظهور غافل هستند. به‌سببِ ناتوانیِ لئوناردو از تکمیلِ اثر، [این] وظیفه به دومینیکو گیرلاندایو واگذار شد. واپسین نگاره‌ی کلیسایی توسطِ فیلیپینو لیپی نگاشته شد و اکنون نیز در نگارخانه‌ی اوفیزی نگاه داشته می‌شود.
در سالِ 2002، موریزیو سراسینی، یک متخصصِ فنیِ تشخیصِ [اثرِ] هنری، از طرفِ [نگارخانه‌ی] اوفیزی ماموریت یافت که تحقیقِ سطح – اثر را به‌منظورِ تشخیصِ اینکه آیا نقاشی بدونِ آسیب می‌تواند ترمیم گردد، به‌عهده بگیرد. او نتیجه گرفت که اثر تواناییِ ترمیم را نداشته و استدلال کرد که تنها بخشِ پیش - نقاشی کارِ داوینچی بوده و رویه‌ی اثر توسطِ نقاشِ ضعیف‌تری افزوده شده است. او اعلام کرد «هیچ‌یک از نقاشی‌های ستایش که تا به امروز دیده، کارِ داوینچی نبوده است». او جهتِ اثباتِ یافته‌های بررسیِ تشخیصیِ خودش از اثرِ ستایشِ مجوسان، جزئیاتِ بیش از دوهزار و چهارصد مدرکِ تصویریِ [اشعه‌ی] مادونِ قرمز از مشخصاتِ بخشِ پیش - اثر و تحلیلِ علمی [آن‌] را به‌انجام رساند. بسیاری از تاریخ‌نگارانِ هنری (5) در حالِ حاضر، تفسیرِ سراسینی از یافته‌هایش را قابلِ قبول ندانسته‌اند.
[این] نقاشی موضوعِ کانونیِ آخرین فیلمِ آندره تارکوفسکی، ایثار، است. [در این فیلم، تابلوی ستایشِ سه بزرگِ مجوس، شیطانی و هراس‌انگیز توصیف شده است.]»

پی‌نوشت‌ها:
(1) ستایشِ مجوسان، عنوانی ست که به‌طورِ سنتی به مسئله‌ی مسیحیِ تولدِ عیسی در هنر اشاره دارد؛ آنجا که سه پارسای مجوس با دنبال کردنِ ستاره‌ای عیسی را یافته بوده، پیشِ پایِ او طلا و هدایایِ دیگر نثار کرده و به ستایشِ او پرداختند. شمایل‌نگاریِ مسیحی به‌طورِ چشمگیری، روایتِ ساده‌ی مجوسانِ کتابِ مقدس را که در فصلِ دومِ انجیلِ متی (2:1-11) آمده، تفصیل داده و آن را برای تاکید بر این مطلب که مسیح، از نوباوگیِ آغازینش، به‌عنوانِ سرور در روی زمین شناخته شده، موردِ استفاده قرار داد. (مجوسانِ عهدِ جدید با عناوینِ دیگری چون سه مردِ حکیم، سه قدیس یا قدیسانی از شرق نیز شناخته شده‌اند. گرچه در کتابِ مقدس گفته نشده که چه تعداد از کاهنانِ زرتشتیِ قومِ ماد از ایرانِ باستان – که همچنین در اختربینی زبردست بودند - در آن واقعه حضور داشته‌اند.)
(2) بزرگ‌ترین ساختمان در رومِ باستان
(3) کتابِ بیستمِ عهدِ قدیم
(4) کیاروسکورو (واژه‌ای ایتالیایی برای سایه - روشن) اصطلاحی ست در هنر برای برقراریِ تقابل میانِ رنگِ روشن و رنگِ تاریک. این تکنیک در هنرِ سده‌ی شانزدهم و میانِ تاریخ‌نگارانِ هنری به‌منظورِ دستیابی به طیفِ گسترده‌ای از رنگِ واحد و تواناییِ بازنماییِ سه بُعدِ موضوعِ نقاشی همچون بدنِ یک انسان رواج داشت.
(5) تاریخ‌ِ هنری بررسیِ آکادمیکِ مسائلِ هنر در گستره‌ی تاریخی و زمینه‌های سبک‌شناختیِ آنها همچون جنس، طرح، فرم و ظاهرِ اثر است. افزون بر این، تاریخِ هنری، پژوهش در بابِ هنرمندان و سهمِ اجتماعی و فرهنگیِ آنان است.

سرگذشت آرشیو من

آرشیوِ 2003 مربوط به اولین وبلاگِ من (سوفیست) است. که پس از آن به مدتِ دو سال نه وبلاگ نوشتم و نه وبلاگ خواندم. در واقع مخلوق از پنجِ جونِ 2005 و با یادداشتِ «آیا برای بودن بهانه‌ای هست؟» آغاز می‌گردد.
پس از جنگِ جهانیِ اول، مخلوق در بیست و پنجِ میِ 2006 (درحالی که یک‌سال از عمرش می‌گذشت) با یادداشتِ «ایستگاه ِ آخر - Intelligible Death» به مدتِ شش ماه تعطیل شد.
دوره‌ی دومِ مخلوق از سیزدهمِ اکتبرِ 2006 و با یادداشتِ «اعتیادِ سقراطی» آغاز شد که البته در این مدتِ دو ماهه وبلاگ خصوصی بود و حدودِ پنجاه نفر برای خواندنِ آن دعوت شده بودند.
دوره‌ی سومِ مخلوق با عمومی‌نویسیِ دوباره از چهاردهمِ دسامبرِ 2006 شروع شد که در اندک‌زمانی وبلاگ مسدود شد و پس از شش‌ماه در ششمِ میِ 2007 با یادداشتِ «مرگِ مخلوق»، آن آدرس و آن سبک نوشتن را برایِ همیشه فراموش کردم.
دو ماه پس از مرگِ مخلوقِ سابق، با یادداشتِ «اعتیادِ ویرانگر» در نهِ جولایِ 2007 شروع به نوشتن کردم اما نوشته‌ها را جز خودم هیچکس نمی‌توانست بخواند. این خودنویسی و خودخوانی هفت ماه ادامه داشت. در واقع مخلوقِ جدید پس از نه ماه تعطیلی، به‌صورتِ رسمی از بیست و ششِ ژانویه‌ی 2008 و با یادداشتِ «افرا یا روز می‌گذرد: خیالِ واقعیت/واقعیتِ خیال» زاده شد.

درون‌نگری

این روزها بسیار خودم را خودکاوی می‌کنم. دانسته‌ام که تحملِ آدم‌ها را ندارم، خصوصاً آدم‌هایی که با من تفاوتِ ویرانگر (نه سازنده) دارند، آدم‌هایی که از جنسِ من نیستند. دانسته‌ام که سخت می‌بخشم و گاه هرگز نمی‌بخشم.
دانستم که به‌یقین تبارم به بربرها می‌رسد. شاهدش انبوهِ اجسادی ست که از دشمنان و دوستانی که سپس‌تر دیگر دوست نبودند، در خاطرم تلنبار شده است.
فهمیده‌ام که یک جور تنهایی دارم که حاضر نیستم با هیچ آدمی‌زاده‌ای آن را شریک شوم. فهمیدم که مدتهاست دیگر چندان برای کسی دردِ دل نمی‌کنم و حساسیتِ شدید دارم نسبت به کسی که با من بخواهد دردِ دل کند. دیگر نه چندان اهلِ تعریفِ داستانِ زندگی‌ام برای دیگران هستم و نه چندان توانِ شنیدنِ داستانِ زندگیِ دیگران را دارم.
فهمیده‌ام که با پدیده‌ی تلفن چندان سازگار نیستم. کم با دیگران تماس می‌گیرم و دوست دارم دیگران خیلی کم با من تماس بگیرند.
دانسته‌ام که دورانِ تنهایی و پارساییِ نوجوانی‌ام نوعی آدم‌گریزی در من پدید آورده است. گرچه در معاشرت و گپ با دیگران (بنا به گفته‌ی خودشان) خوش‌محضر هستم!
هیچ انگیزه‌ای برای دیدنِ آدم‌هایی که بیش‌ترین سنخیت را با من دارند هم ندارم. هیچ کس نیست که بخواهم ببینمش.
گویی دیواری به بلندای بی‌نهایت میانِ من و دیگری کشیده باشند.
پس‌نوشت:
«بسیار خوش‌محضر» زیاده‌نمایی و خودستایی داشت. پس به «خوش‌محضر» تغییر یافت.

۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه

قیاس عرفی

گزاره‌ی اول: سیاست پدر و مادر ندارد.
گزاره‌ی دوم: سیاستِ ما عینِ دیانتِ ماست.
نتیجه: (بدونِ شرح)

آگاهی‌نوشت:
این گفت‌وگو یکی از بهترین مطالبی ست که تا کنون در بابِ تاریخِ تقابلِ دین‌گرایی و آزادی‌خواهی خوانده‌ام!

۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

پایان تاریخ خداوند: بازخوانی یک مرگ

«تقدیم به شادرَوان حمیدِ عنایت»

خدایگان و بنده‌
ی هگل (با تفسیرِ ارزشمندِ الکساندر کوژو) را اگر کسی چون من بخواند بی‌درنگ از این رابطه‌ به یادِ خدایِ ابراهیم و بندگانِ او می‌افتد. درونمایه‌ی این بخش به‌روشنی اگزیستانسیالیستی ست و تفسیرِ کوژو (که خود شاگردِ یاسپرس بوده) بر این مایه‌های وجودی افزوده است. این فراز از پدیدارشناسیِ روح، گونه‌ای تاریخی‌نگری ست که دوره‌های تاریخِ بشر را از منظرِ رابطه‌ی ارباب و بنده می‌نگرد. برخلافِ نظرِ نخستین، در تحلیلِ هگل و تفسیرِ کوژینکف، بنده در نهایت برنده‌ی این جدالِ تاریخی است.
ارباب نمادِ توهمِ سلطه و استقلالِ وجودی است. او گمان می‌کند به آگاهیِ مستقل و خودباشیِ محض دست یافته است. وانگهی او تنها زمانی می‌تواند وجودی اصیل باشد که نه تنها ارزشِ خود را به دیگری بشناساند بلکه خود نیز به شناختِ ارزشِ دیگری همت گمارد؛ چیزی که با رسیدن به جایگاهِ «ارباب» از آن بازمانده و در نهایت نیز جز یک آگاهیِ وابسته هیچ نصیب نخواهد برد. ارباب همیشه و تنها به‌معنای دارنده‌ی برده بوده و این برده است که به وجودِ ارباب، معنی و تحقق می‌بخشد.
خدایی که در نبردِ میانِ خودش و آدمیان به‌خیالِ خود توانست ارج و ارزشِ خود را به بشر بشناساند، در این فرآیند گویی استقلالِ محض و «برای خودبودگی» ِ راستین یافت. اما در واقع خدا از همان لحظه‌ی پیروزی بر بشر و دست‌یافتن به جایگاهِ «خدایی»، دچارِ سکون و انجماد گردید. خدا می‌خواست توسطِ انسان پرستیده شود و با برآورده‌شدنِ این آرزو (که در ابتدا گمان می‌رفت آرزویی ست ناظر به آرزوی بشر مبنی بر شناخته‌شدن) به برترین ارزشِ واقعی دست‌یافته و دیگر نمی‌تواند از آن فراتر رود. خدا تربیت‌پذیر نیست. او که دگرگونی‌ناپذیر است، یا باید همچنان در جایگاهِ پرستش‌شونده باقی بماند یا برای همیشه بمیرد. حقیقتِ خداوند یعنی بندگی و عملِ پرستش از جانبِ بندگان. خدا حقیقتی غیرذاتی، وابسته و غیرِقائم به ذات دارد. آرزوی او نیز نه به یک انسان که به یک شیء تعلق گرفته است. چرا که بنده، وجودی حیوانی، طبیعی و ابزاری دارد. تنها مرگِ خداوند است که او را از این فلجِ وجودی برای همیشه رها خواهد ساخت.
ارج‌شناسیِ راستین که شناختی دوسویه است هرگز میانِ خداوند و بنده روی نخواهد داد. «تراژدیِ خداوندی» درست در همین جا رخ می‌دهد. خدا آرزو داشت ارزشِ خود را به کسی بشناساند که او نیز شایستگیِ شناخته‌شدن از سوی خداوند را داشته باشد. اما خداوند هرگز به آرزوی خود نرسید. خودخواهیِ خدا او را به «بن‌بستِ وجودی» رساند. ارزشِ خداوند تنها و تنها در ذهنیتِ خداوندی باقی ماند و هرگز نتوانست در سپهرِ عینیت و جهانِ واقعی وجود پیدا کند. ارزشی که در واقعیت تحقق نیابد، جز وهم و پندار نخواهد بود. نتیجه چیزی جز ارج‌شناسیِ بی‌ارزشِ خداوند از سوی بشر نبود. خداوند در طولِ تاریخِ سروری‌اش، تمامِ تلاشِ خود را (به‌وسیله‌ی پیامبران) برای شناساندنِ ارج و ارزشِ خود به بشر به‌کاربست وانگهی خدا هیچ‌گاه نخواست و نتوانست که ارج و ارزشِ بشر را بشناسد.
اما بشر پس از دوره‌ای بندگی توانست حسِ خداوندی را که قرن‌ها به خدمتِ او گذرانده بود، در خود خلق کند. (بدونِ خداوند، آدمی هرگز به ارزشِ ذاتیِ خود پی نمی‌برد. خدا در تاریخِ بشر و تلاشِ او برای «شدن»، اهمیت و ضرورتِ سلبی داشت. خداوند در تاریخِ انسانی نقشِ کاتالیزور پذیرفت و بدونِ آن‌که خودش در این تاریخ بازی کند و ردِ پایی باقی بگذارد، از بین رفت.) تنها بنده بود که می‌توانست هم حقیقتِ بندگی و هم حقیقتِ سروری را در خود بیابد. او در عینِ اسارت، آزادی را می‌فهمید. بنده آزادیِ درونی را در خود و آزادیِ بیرونی را در ارباب درک می‌کند و این بزرگ‌ترین بختِ اوست. اضطرابِ مرگ و ترس از اربابِ هستی، اراده‌ی تغییر (یعنی نفیِ) جهانِ وانموده را در برده پدید آورد. بنده فرآیندِ واقعیت‌بخشی به آزادیِ درونیِ خود را در جهانِ خارج آغاز می‌کند. از پیِ چنین دگرگون‌سازیِ جهان است که بنده به دگرگونیِ خود پی می‌برد. اینک ارزشِ بنده دیگر تنها در ذهنیتِ او حضور ندارد، بلکه به عینیت دست یافته و به‌ سپهرِ واقعیت گام نهاده است. آگاهیِ بنده از حقیقتِ وجودیِ خود و خدایگان، او را به خودآگاهی رساند. تنها بنده بود که می‌توانست عدمِ اصالتِ بندگی و پوچیِ سروری را توامان دریابد. انسان از بندگیِ خود گذر کرد وانگهی دیگر شور و اشتیاقی برای خداشدن نداشت. انسان نه تنها بندگیِ خود را رفع کرد که به فراسوی بندگی و خداوندی رسید. دیگر نه از ناشناخته‌ماندنِ ارزشِ انسان اثری بود و نه از جمودِ حقیقتِ خداوند.
در همین زمینه:
کار آزادت می‌کند (نقدِ یادداشتِ حاضر) / خلبانِ کور

پس‌نوشتِ اول:
آنچه در این‌جا آمده برداشتِ من از خدایگان و بنده‌ی هگل است که لزوماً با تمامیِ عناصرِ این نظریه منطبق نیست. در اثرِ هگل، «ارباب» مفهومِ عامی ست که شاملِ اربابِ مادی و اربابِ رفع‌شده/آسمانی هر دو است. سیرِ استکمال و بالندگیِ بنده نیز در نگره‌ی هگل کمابیش متفاوت از چیزی ست که من نگاشته‌ام. بنابراین یادداشتِ حاضر بیش از آن‌که منطبق با نظریه‌ی هگل یا گزارشی از آن باشد، برداشت و استفاده‌ی شخصیِ من از این نظریه در جهتِ نشان‌دادنِ پوچیِ خدایِ ابراهیم و چراییِ ضرورتِ مرگِ چنین خدایی از منظری متفاوت است.
پس‌نوشتِ دوم:
کوژینکف گرچه فیلسوفی مارکسیست است اما نوعِ نگاهش به هگل (در کنارِ تاکیدِ فراوان بر ارزش و اهمیتِ کارِ بنده در رهایی‌اش و نیز تصویرسازیِ انقلابی از او) نشانه‌هایی از ستایشِ اقتدار و محافظه‌کاری در خود دارد. اقتدارگراییِ کوژو چه‌بسا در تمایلِ او به استالین نمود یافته باشد. کوژو با فیلسوفانی چون لئو اشتراوس (که گفته‌اند نظراتش سرچشمه‌ی محافظه‌کاریِ نوین است) و کارل اشمیت (دارای سابقه‌ی فعالیت در حزبِ نازی) دوستی و تبادلِ نظر (و البته اختلافِ فکری) داشته است.او (گرچه اتهامِ جاسوسی برای اتحادِ جماهیرِ شوروی را پس از مرگ با خود دارد) اما سیاستِ اجتماعیِ اتحادِ شوروی را مصیبت‌بار و ادعایش در موردِ جامعه‌ی بی‌طبقه را مضحک می‌دانست. منتقدانِ چپ، تفسیرِ کوژو از هگل (با تاکید بر مرگ‌آگاهی) را فاشیستی و منتقدانِ راست تفسیرِ او را تلاش برای آشتیِ ماتریالیزمِ دیالکتیک با فلسفه‌ی هگل دانسته‌اند. در واقع، وضعِ کوژو از این حیث شبیهِ خودِ هگل است که از هر دو سو موردِ انتقاد قرار گرفته است. (رک: ویکی‌پدیا و مقدمه‌یِ حمیدِ عنایت)
پس‌نوشتِ سوم:
مانندِ همیشه، تطبیقِ تئوری‌های فلسفه‌ی تاریخ بر رویدادهایِ معاصر در موردِ کوژو نیز (همچون هگل) با شکست مواجه شد. کوژو (که فیلسوفِ پایانِ تاریخ نام گرفته) پس از سفرهای سالِ 1948 به آمریکا و شوروی یقین کرد که انسان به فرجامِ تاریخ رسیده است. اما یازده سال بعد که به ژاپن سفر کرد در این باورِ خود مردد شد. او گفت که جامعه‌ی ژاپن گرچه در مرحله‌ی مابعدِ تاریخ به‌سر می‌برد اما راهِ تمدنِ این کشور از سبکِ زندگیِ آمریکایی جداست. هگل هم پس از پیروزیِ ناپلئون در ینا، معتقد شد که تاریخ به پایانِ خود رسیده است. هرچند پس از شکستِ او در واترلو در این رایِ خود مردد شد. وانگهی پس از آن حکومتِ پروس در نظرش جایگزینِ ناپلئون شد و همان منزلت را یافت. (رک: مقدمه‌یِ حمیدِ عنایت)

۱۳۸۷ فروردین ۲۱, چهارشنبه

باردار

بسیار گفته‌اند که ناب‌ترین جلوه‌ی عشق را باید در وجودِ مادر یافت. اما گویا فراموش کرده‌اند بگویند که نفرتِ محض نیز در هیچ‌کجا همچون وجودِ مادر نمی‌تواند ببالد.
زن‌ها موجوداتِ پیچیده‌ و توبرتویی هستند، و هنگامی که زنی مادر شود، گویا دیگر هرگز نمی‌توان او را کشف کرد یا بازشناخت.
زنِ زاینده، زنِ حامله، زنی که باری دارد از جنسِ خون و گوشت و حیات؛ آیا به‌راستی چنین چیزی تهوع‌آور نیست؟

۱۳۸۷ فروردین ۱۹, دوشنبه

آزاده خواجه نصیر: نگارگر آزادگی


تابلویی از چهره‌ی محوِ بنیان‌گذار همراه با خط‌های خون و کودکانی که در کناره‌ی اثر با هراس یکدیگر را در آغوش گرفته‌اند و به آن تمام‌رخِ محو خیره شده‌اند. (برای من یادآورِ «خاوران» بود.)
تابلویی بزرگ، حاکی از جنگ‌های جهانی و اجسادی در پایینِ سمتِ چپِ تصویر که به‌نحوی استادانه با خون و وحشتِ مرگ به‌تصویر کشیده شده‌اند. تابلویی که چندینِ زنِ روسری‌به‌سر در کنارِ یکدیگر، دنباله‌های روسریِ‌شان را (که تا پایینِ اثر امتداد دارد) چنگ زده‌اند به‌گونه‌ای که تبدیل به زندان شده است؛ زندانی که زنی از حجابِ خود در آن رنج می‌برد.
نگاره‌هایی روایت‌گرِ تاریخِ تلخِ رژیمِ اسلامی، سرکوبِ زن و زنانگی، جنایاتِ جهانی، اروتیزم و عشق و در کل به‌تصویر کشیدنِ زیرکانه‌ی هر آن‌چه باور نمی‌کردید روزی به تصویر و ‌نمایش درآید.
نقاشی‌ها بسیار تاثیرگذار هستند و از درونِ جانِ دردمندِ هنرمند خلق شده‌اند! نقاش با این آثار بیش از هر چیز آزادگی و روشن‌نگریِ خود را به‌نمایش گذاشته است.
نمایش‌گاهِ نقاشیِ آزاده خواجه‌نصیر از هفدهم تا بیست و دومِ فروردین در نگارخانه‌ی ممیزِ خانه‌ی هنرمندانِ ایران از ساعتِ ده تا بیست برپاست.

پس‌نوشتِ اول:
متاسفانه هر چه در فضای مجازی گشتم نتوانستم سایتِ شخصیِ خانومِ خواجه‌نصیر را بیابم. همانندِ بیش‌ترِ موارد، گویا هیچ‌کس او را بدونِ همسرش (یغما گلروئی) نمی‌شناسد.
پس‌نوشتِ دوم:
نقاشیِ مربوط به جنگ‌ها و جنایاتِ جهانی را می‌توانید این‌جا ببینید. (تصویرِ شماره‌ی نه)
پس‌نوشتِ سوم:
دو عکس از تابلوهایی که توصیف کردم، اضافه شد.

فرمان‌روا

مرگ را فیلسوف می‌فهمد و دردِ آن‌ را بیمارِ سرطانی می‌چشد.
حال اگر فیلسوفی به سرطان مبتلا شد چه؟ گمان کنم تمامِ تحلیل‌های ذهنیِ او از مرگ به‌یک‌باره دود شود.
گویی واقعیتِ مرگ چنان هولناک است که ذهنیتِ آدمی از آن را هم در کامِ خود فرو می‌بلعد.

چنین می‌اندیشم

فلسفه همیشه حرفی برای گفتن دارد؛ حرفی از جنسِ انسان.

۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

بازگشت محافظه‌کار

دوستِ گرانقدری که پیش از این در این‌جا می‌نوشت، پس از مدتی طولانی دوباره بازگشته است.
محافظه‌کار از منظری خاص به مسایل می‌نگرد. وانگهی مهم نزدِ من، دقت و تیزبینیِ او در تحلیل‌های دیگرگونه‌اش از موضوعات است.
امیدوارم در سرای جدید حضوری ماندگار و پیوسته داشته باشد!

۱۳۸۷ فروردین ۱۴, چهارشنبه

جنگ‌ستیزی رادیکال و آگراندیسمان واقعیت

اول:
چکیده‌ی طومارِ مانی آن است که نوعِ مواجهه‌ی ما باید وابسته به شرائط و موقعیتِ تاریخیِ کنونیِ‌مان باشد. از همین‌جا به این نتیجه رسیده که مخلوق از سرِ ذوق‌زدگی در دامِ جنگ‌افروزانِ دستِ راستی افتاده و ویلدرس را نیز جایِ معصوم گرفته است. ادعای دوم که البته نادرست است و آن را به‌حسابِ هیجاناتِ منتقد واریز می‌کنم. اما ادعای اول که تمامیِ جملاتِ منتقد تلاش برای تئوریزه‌کردنِ آن است، خود سخنی ست کلی (از جنسِ همان که به ابوالفتحی نسبت داده؟) و خود آغازِ کلام است. در واقع اگر کسی (چون من) مدعی شد که این‌گونه کارها در نهایت به‌نفعِ چیزی ست که «شکستنِ تابوی تقدسِ اسلام» می‌نامد، باز سخن‌اش تخت‌بندِ شرائط و موقعیتِ کنونی ست اما از منظرِ خودِ او. چنانکه اگر مانی، کارِ ویلدرس یا کاریکاتوریست‌های دانمارکی را شعله‌ورساختنِ آتشِ جنگ و در جهتِ اهدافِ جنگ‌طلبان می‌داند، باز شرائطِ امروزین را صرفاً از دیدِ خودش نگریسته است. گمانِ این دوستِ منتقد به وجودِ ملاکِ عینی و روشن از توصیه‌ی کلیِ خویش، چندان اندیشیده نیست.
دوم:
راه‌کارِ ابوالفتحی در لزومِ رعایتِ آزادیِ بیان و حقوقِ بشر (طبعاً همان اعلامیه‌ی جهانی) به‌مراتب روشن‌تر، راه‌گشاتر و عینی‌تر از چیزی ست که مانی می‌گوید. چنان‌که گفتم هر کس از دیدِ خود به شرائطِ جهانی و منطقه‌ای می‌نگرد و برحسبِ اولویّت‌های ذهنی‌اش نسبت به رویدادها موضع می‌گیرد. اما اینکه مانی مدعی ست منظرِ ابوالفتحی نادرست است، چندان گرهی از بحث نمی‌گشاید و ناشی از خوش‌بینیِ منتقد نسبت به خدشه‌ناپذیر بودنِ منظرِ خود است. مشاهداتِ تصدیق‌شده‌ی او از حرف‌های مدعیانِ روشنفکرِ ایرانی کمابیش این خوش‌بینی را آفتابی می‌سازد. خصوصاً وقتی از نقلِ جمله‌ی ویلدرس به معصوم‌بودنِ او نقب می‌زند و در ادامه به‌نحوی متناقص و به تمسخر از «لزومِ توجه به گفته و نه گوینده» (در باورِ همان مدعیان) سخن می‌راند.
سوم:
جنگ‌هراسیِ مانی که در سراسرِ نوشته سلطه‌ی تام و تمامی بر نگاهِ او به مسائل دارد، از نظرِ من نامعقول است، خصوصاً زمانی که بخواهد اسلام‌هراسیِ غرب را نیز در همان راستا تفسیر کند. اما اسلام‌هراسی پدیده‌ی نوینی نیست؛ واقعیتی‌ست که امروزه تنها ملموس‌تر و روشن‌تر ظاهر شده است. ریشه‌یابیِ من از این اسلام‌هراسی هرگز به پروپاگاندای غرب علیهِ این دین به‌هدفِ تسلطِ نظامی بر خاورِمیانه منجر نمی‌شود. این‌گونه تحلیلِ ماجرا را به‌شدت سیاسی و سطحی یافته‌ام. اسلام‌هراسی ریشه‌های تاریخی و قدمتی بسیار بیش از نفوذِ نومحافظه‌کارانِ آمریکایی در نگرشِ اروپاییان به این دین دارد. دیدِ مانی به‌نحوی رادیکال، سیاسی ست در حالی که من از منظری فرهنگی و تاریخی به معضلِ «خشونتِ اسلامی» نظر می‌کنم. مباهاتِ منتقد به این‌که منظرِ او به شناختِ واقعیت منجر شده اما منظرِ دیگران کمکی به فهمِ واقعیت نمی‌کند، رنگِ رئالیزمِ خام دارد. «شناختِ واقعیت» از منظرِ مانی، چیزی جز همین ذهنیتِ سیاسیِ او نیست که تلاش شده به سطحِ واقعیت برکشانده شود.
چهارم:
مانی بارها و بارها تکرار می‌کند که «تحریک» هدفِ اصلیِ چنین کارهایی ست و خشمِ مسلمانان را همان واکنشِ مطلوبِ تحریک‌کنندگان می‌داند. مانی با دست به مسلمانان اشاره می‌کند که هوشیار باشید و در دامِ جنگ‌طلبانِ استعمارگر نیفتید. در واقع منتقد بر اساسِ همان جنگ‌هراسی و توهمِ توطئه، کلِ ماجرا را تنها از یک سو می‌بیند. اما این داستان طرفِ دیگری هم دارد و آن همین مسلمانانِ برافروخته هستند. به‌راحتی می‌توان (در جهتِ عکس) مدعی شد که ساختِ چنین آثاری مطلوبِ مسلمانانِ خشمگین است. («بنیادگرا» به‌کار نمی‌برم چون محدوده‌ای ترسیم می‌کند که امروزه به‌هیچ رو محدود نیست) آن‌ها نیز به‌دنبالِ بهانه‌ای برای به‌رخ کشیدنِ هویتِ اسلامیِ خود هستند. این یک رابطه‌ی کاملاً دوطرفه است. وانگهی مانی هرگز از خود نمی‌پرسد که چرا چنین آثاری در میانِ مسیحیان و حتی یهودیان چنین واکنشی برنمی‌انگیزد، پاسخ نمی‌گیرد و به رابطه‌ای دوطرفه و در نتیجه خشونت‌بار منجر نمی‌شود؟
پنجم:
سخنِ آخر و البته بنیادی‌تر آن است که چرا هنوز مسلمانان، انگاره‌ی قوی از «امتِ اسلامی» دارند؟ چرا با تاسیسِ نهادهایی چون «سازمانِ کنفرانسِ کشورهای اسلامی» به فکرِ اتحادِ آدمیانی از سرزمین‌ها و فرهنگ‌هایی به‌کل متفاوت به‌صرفِ اشتراکِ دین هستند؟ چرا دیگر چیزی به نامِ «مسیحیان» برای شهروندانِ هر یک از کشورهای غربی چندان معنایی ندارد؟ چرا دیرزمانی ست که «ملت» نزدِ مللِ باخترزمین بر «مسیحی» برتریِ تام و تمام یافته است؟ این فرودستیِ «هویتِ ملی» و تلاشِ مسلمانان جهتِ برساختنِ یک «هویتِ دینی» و تعریفِ خویش زیرِ پرچمِ «اشتراکِ دین» بسیار معنادار است. چنین انگاره‌ای از هویت، نشانه‌ی استمرارِ سیطره‌ی ذهنیتِ قرونِ میانه بر مسلمانان است؛ ذهنیتی که مدتهاست از جامعه‌ی مسیحیِ باخترزمین رخت بربسته است.
اسلام هنوز هویت‌ساز است؛ هویتی که به فرد در گستره‌ی جمع تشخص/تعین می‌بخشد. این همان کارکردِ «ملیت» است که دیر زمانی ست «مسیحیت» نزدِ مسیحیان عاجز از آن گردیده است. مسیحیت دیگر هویت‌بخش نیست. افزون بر ضرورتِ توجه به دیگر ویژگی‌هایِ منحصر به‌فردِ اسلام، تحلیلِ چراییِ این تفاوت میانِ دو دین، از نظرِ من، کُدِ مهمی برایِ فهمِ واقعیتی به نامِ «اسلام‌هراسی» است.
پس‌نوشت:
ادامه‌ی بحث را می‌توانید در اینجا دنبال کنید.

نازلی دختر زئوس

آهنگِ زیبا
یادِ تو
آهنگِ مست‌کننده
یادِ تو
آهنگِ سیری‌ناپذیر
یادِ تو
آهنگِ خاطره‌انگیز
یادِ تو
آهنگِ تو
یادِ تو

۱۳۸۷ فروردین ۱۲, دوشنبه

هشتمین فرمان کیشلوفسکی



We research, analyse, describe… but can we resolve unfairness? Why do some rescue others? Why others can only be rescued? Do you know?
Elzbieta to Zofia

فرمانِ دوم (سِفرِ تثنیه): نامِ خدای خود را به باطل مبر!
داستانِ همیشگیِ دین‌داریِ معنوی و دین‌داریِ صوری؛ شرطِ خانواده‌ی کاتولیک برای پذیرشِ الیزابت (اثباتِ اینکه دخترک غسلِ تعمید یافته است) و در نهایت سرباز زدنِ آن‌ها از پذیرشِ او. توجیه آن بود که خدای آن‌ها در کنارِ توصیه به مهربانی، از شهادتِ دروغ منع کرده است. وانگهی به‌راستی هیچ اصلِ اعتقادی مهم‌تر از جانِ یک بچه نیست. طردشدنِ الیزابت از جانبِ خانواده‌ای که قرار بود فرزندخواندگی‌اش را بپذیرند تا از شرِ مامورانِ گشتاپو رهایی پیدا کند، او را در آستانه‌ی مرگ قرار داده بود.
فیلم فضای عجیبی دارد! ؛ حسِ هراس و غربتِ یک دخترکِ یهودی که تا همیشه با الیزابت باقی مانده است.

جنس فلسفه و داور آن

Philosophical writing on even the most current public issues remains theoretical, and cannot be measured by its practical effects. … I do not know whether it is more important to change the world or to understand it, but philosophy is best judged by its contribution to the understanding, not to the course of events

۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

محمد، کاریکاتورها و کمدی آخرین پیامبر

اول:
وقتی کاریکاتورهای محمد برای اولین‌بار چاپ شد، نظرم این بود که کارکردی جز افزودن بر توهماتِ مسلمانان ندارد. خصوصاً در شرایطی که نقدهای جدی بر این دین به آستانه‌ی آگاهیِ متدینانِ به آن نرسیده و همه‌گیرنشده است. وانگهی به مرور این نظر کمابیش دگرگون شد. باید بگویم که تاثیر و نفوذِ نقدِ هنری به‌مراتب بیش از نقدهای آکادمیک و نظری است. من امیدِ نه‌چندان خوش‌بینانه‌ای دارم که این جنبشِ هنری، سرآغازِ همگانی‌شدنِ نقدهای علمی و فلسفی بر این دین باشد! هنر راهِ خود را می‌رود. فلسفه وعلومِ انسانی هم راهِ خود را می‌روند. اگر در زمینه‌ای یکی عقب مانده یا ثمره‌ی کارهایش نمودِ اجتماعی و عینی ندارد، دلیلِ موجهی نمی‌شود که دیگری هم دست نگه دارد. این دو راه از یکدیگر جداست و نه در طول که در عرضِ همدیگر قرار دارند. چه‌بسا پیش‌افتادنِ هنر، زمینه‌ی شکسته‌شدنِ تدریجیِ تابوی نقدِ تاریخ و آموزه‌های این دین را نیز در بینِ جوامعِ متدینانِ به آن فراهم کند. درست به‌همین دلیل که کاریکاتور در احساس و عاطفه‌ی فردیِ مسلمانان دگرگونی می‌آفریند، چه‌بسا بتواند مسیرِ پرخطرِ نقدهای نظری و علمی را نیز هموارتر سازد. گو اینکه تلنگرهای عاطفی غالباً به تردیدهای ذهنی نیز انجامیده است. گاه اجتماعِ خواب‌زدگان را تنها با شوک می‌توان بیدار کرد.
دوم:
خواندنِ مطلبِ ارزشمندِ دکتر کاشی پرسش‌های دیگری نیز در ذهنِ من ایجاد کرد. آیا به‌واقع پیامبرِ اسلام عالی‌ترین نمادِ روح و روانِ جمعیِ ماست؟ آیا تمسخرِ هنریِ محمد، حیاتِ جمعی و فرهنگیِ ما را به نابودی خواهد کشید؟ گمان می‌کنم ایشان در این فراز إغراق کرده‌اند. پیامبرِ اسلام نه عالی‌ترین نمادِ روح و روانِ جمعیِ ماست و نه حیاتِ جمعی و فرهنگیِ ایران‌زمین تخت‌بندِ مقدس یا پلید بودن‌ِ او ست. حیاتِ فرهنگیِ مردمِ این سرزمین پیش از اسلام زنده بوده و پس از اسلام نیز (هر چند با وقفه) به رشدِ خود ادامه داده است. اما در بابِ اهمیتِ پیامبرِ اسلام برایِ حیاتِ جمعی باید پرسید آیا عمومِ مردمِ ایران همچون ایشان تلاش می‌کنند تا خشمِ خود را از این حادثه فروبنشانند؟ آیا از بن و بنیاد خشمی در کار است؟ در همان ایامِ نخستین انتشارِ کاریکاتورها، دخو گفت که نوعی بی‌تفاوتی در جامعه‌ی ایران نسبت به این ماجرا (همچون دیگر رخدادها) به‌چشم می‌خورد. او از نوعی بی‌تفاوتیِ همه‌گیر سخن راند. اما من ترجیح می‌دهم این بی‌تفاوتی را به دین‌داریِ روادارانه‌ی ایرانیان برگردانم. نیکفر به‌درستی می‌گفت که توده‌ی متدینان و تاریخِ دین‌داریِ آنان بیش‌تر با استثناها سر و کار دارد تا با قاعده‌های دینی و به‌جای مرکز، بیش‌تر در حاشیه‌ی این تاریخ رشد و جریان داشته است. تاریخِ دین‌داری، خواه‌ناخواه تاریخِ بی‌دینی و سنتِ تعصبِ دینی ناگزیر سنتِ بی‌تفاوتیِ دینی را نیز در خود گنجانده است.
سوم:
نهایتِ استدلالِ مخالفانِ انتشارِ کاریکاتورها، آن است که ما مردمانِ مشرق‌زمین عموماً و ما مسلمانان خصوصاً با مللِ باخترزمین تفاوت داریم و جهان باید این تفاوت را به‌رسمیت بشناسد و در مواجهه با ما و مقدساتِ ما، این تفاوت را مراعات کند. مسیح را می‌توان تمسخر کرد چون او به جهانِ دیگران تعلق دارد و جهانِ ما را با آن‌ها فرسنگ‌ها فاصله است. جهان‌بینیِ ما را باید دیگران به‌رسمیت بشناسند. چرا که جهانِ ما (در نزدِ خودمان) هنوز مقدساتِ خود را مقدس و پیامبرِ خود را در والاترین مرتبه می‌بیند. وانگهی اولین پرسش در چنین حجت‌آوری آن است که چرا باید غربی‌ها یا نامسلمانانِ شرقی به‌صرفِ آنکه مسلمانان مقدساتِ خود را دسترس‌ناپذیر می‌دانند، به این جهان و جهان‌بینی دست نزنند ؟ در فرازِ پایانیِ نوشته‌ی آقای کاشی البته متوجه می‌شویم که بیش‌تر به‌سببِ مصالحِ عملی و پراگماتیک (جلوگیری از رشدِ بنیادگرایی و واکنشِ کورِ مللِ مسلمان) است که غربی‌ها از این‌گونه ناخنک‌زدن به مقدساتِ اسلامی برحذر داشته می‌شوند نه به‌سببِ مقدسِ بودنِ این معتقدات. در واقع این‌جا هم منطقِ فایده و عمل بر منطقِ حقیقت و نظر چیره گردیده است. نویسنده از توهین به پیامبرِ خود دلگیر است اما در عینِ حال ترجیح می‌دهد که این نارضایتی را در قالبِ ملزوماتِ عمل و موقعیت طرح کند تا استلزاماتِ نظر و ذهنیت. این‌ نوع دفاع از باورهای دینی که با دورشدن از خصوصیاتِ خودِ باور و پرداختن به نتایج و پیامدهای تقدیس/تمسخرِ باور همراه است، خود رویکردی غیرِدینی و کمابیش امروزین است.
چهارم:
«دولت می‌خواهد که شما به اسلام احترام بگذارید اما اسلام برای شما احترامی قائل نیست.»
خِیرت ویلدرس
قتلِ وحشیانه‌ی تئو ونگوگ به‌وسیله‌ی یک مسلمان چه‌بسا همچون شاهدی بر حقانیتِ نقدِ او به دینِ اسلام نگریسته شود. وقتی یک متدین به‌صرفِ وهنِ مقدساتِ خویش، خود را مجاز به کشتنِ یک انسان می‌داند باید هم در آموزه‌های آن دین به دیده‌ی تردید نگریست و هم دانست که عقب‌نشینی از حرکتی که آغاز گردیده، به‌معنای پذیرشِ تاثیر و نتیجه‌بخش بودنِ ترورهای دینی است. کارگردانِ هلندی به‌درستی می‌گوید که مشکلِ او نه با مسلمانان که با اسلام است. سرباز زدنِ رسانه‌های دولتیِ هلند از نمایشِ فیلمِ خِیرت ویلدرس و تلاشِ دولتِ هلند برایِ شکایت از کارگردانِ فیلم، خود بهترین نشانه‌ی ضعفِ دولتمردانِ این کشور و هراسِ آنان از خشمِ مسلمانان است. اما چرا این خشم وجود دارد؟ چرا چنان بی‌حد و مرز است که تا کشتنِ یک انسان پیش می‌رود؟ چرا باید این خشمِ متدینان را از خودِ دین جدا کرد؟ چرا باید به این خشم احترام گذاشت؟ چرا از ترسِ این خشم باید باز هم ذهنیتِ دینی را در خوابِ چندساله‌ی خود رها ساخت؟ البته پاسخِ این پرسش‌ها ساده نیست.

در همین زمینه: