۱۳۸۵ اردیبهشت ۳, یکشنبه

پس‌لرزه‌های امید میلانی

بالاخره امیدِ میلانی هم در بابِ "نقدِ دین" هم‌سو با سعیدِ مجهول (مالیخولیا) لب به سخن گشود:

1. "آن‌چه مخلوق به‌عنوانِ مصداقِ «نقدِ دین» طرح کرده، فقط «نقدِ متنِ مقدس» است نه نقدِ دین"

دین را در سه مرتبه می‌توان نقد کرد:
- نقدِ متن مقدس
- نقدِ تفسیرها، تبیین‌ها و شروح دیگران از این متن
- نقدِ دین آنچنانکه در طولِ تاریخ تحقق یافته (نقدِ عمل متدینان)

مراد از نقدِ دین در بحثِ من معنایِ اول بود. و اما آن اشکالِ نخ‌نما هم دیگر به یاریِ متدینانِ پست‌مدرن نخواهد آمد که در مرتبه‌ی اول هم در واقع تفسیر و فهم خود را از متن به نقد می‌کشیم. این واضح است که "متن فهم می‌شود" اما بحث بر سر آن است که آیا ملاکی برای سنجش اعتبار یا عدم اعتبار یک فهم از متن دینی، و قرب و بعد آن به روح حاکم بر متن در اختیار داریم یا نه؟

2. «اگر متن را «مقدس» (به‌نحوی کلامِ خدایِ فرض‌شده) بدانیم، دیگر نقدِ آن چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ سخنِ خدایی را نقد کنیم که فرض شده هرچه می‌گوید حقیقت است؟ و اگر متن را مقدس ندانیم، دیگر نقدِ آن چه توجیهی می‌تواند داشته باشد؟ مگر بی‌کاریم شعری را کسی فلان سال پیش سروده، و از اتفاق ادعایِ پیام‌بری نیز کرده را نقد کنیم؟ نقدِ این «متنِ مقدس»ِ نامقدس، چیزی مانندِ آن است که به نقدِ اشعارِ هومر یا اداها بنشینیم: فقط مایه‌یِ خنده است و نه بیشتر.»

بله دوستِ عزیز!
این نحوه‌ی نقد نیز از جانبِ تو فقط مایه‌ی خنده است و نه بیش‌تر.
گاه گمان می‌کنم که امید، صرفا می‌گوید که گفته باشد یا به‌عبارتِ بهتر صرفا می‌بافد که بافته باشد.
این دیگر چه سخن بی‌معنی و لاطائلی ست که "متن اگر مقدس باشد نقدش محال است و اگر هم نامقدس باشد نقدش بی‌فایده است."
این شعبده‌بازیِ جنابِ میلانی من را به یادِ سخن اپیکوروس در بابِ مرگ می‌اندازد:
"از مرگ نباید ترسید زیرا تا من هستم که مرگ نیست و وقتی هم که مرگ بیاید، من دیگر نخواهم بود."
اگر مشکل "مرگ" با این سخن حل شد، مشکل "دین" هم با یاوه‌ی امیدِ میلانی حل خواهد شد!


3. «وقتی از فضایِ غیرِ دینی نگاهی واقع‌بینانه به دین بیندازیم، و دیگر متن را مقدس نشماریم، دین را تا حدِ بسیار زیادی مستقل از متنِ مقدس‌اش خواهیم یافت، چنان‌چه دیگر نقدِ متنِ مقدس نمی‌تواند نقدِ دین شمرده شود، و به چیزی معادلِ یک نقدِ هنری تقلیل می‌یابد. دین یک ایده‌ئولوژی است، که در طولِ زمان‌هایِ طولانی، برایِ رفعِ برخی نیازها و ضرورت‌هایِ اجتماعی شکل گرفته، و هم‌چنین در مقامِ اسطوره (مانندِ هر اسطوره‌یِ دیگر) فضایی برایِ امکان‌پذیرساختنِ ارتباطِ اجتماعی و بینِ‌فردی در جامعه‌یِ سنتی است.»
در بابِ این سخنان که البته تکرار همان روده‌درازی‌های "سعیدِ مجهول" (مالیخولیا) است، فقط بر این نکته تاکید می‌کنم که در این پاراگراف، جنابِ میلانی دین را به‌معنای سوم به‌کار برده است و گویا مرادش از ترکیبِ ناموزونِ "نگاهِ غیر دینی"، همان "نگاهِ جامعه‌شناختی به دین" است. در اینجا باید برای چندمین بار بگویم که منظر من در آن بحث نه از دریچه‌ی "منفعتِ اجتماعی دین" بود (که در آنجا هم البته بابِ بحث باز است) که نگاهی انتزاعی به دین داشت (همان که امیدِ میلانی سخن بی‌معنایِ "بی‌معنائی‌اش" را بر زبان راند).

4. امید به‌درستی مقصودِ من را فهم کرده که "او به‌دنبالِ فربه‌تر کردنِ اسلام است و منوط کردن اش به بسیاری چیزهای دیگر" و البته به‌نحوی ناشیانه و از رویِ سوء فهم و جهل چنین می‌گوید:
«تنها چیزی که ذاتیِ مسلمانی است، آن هم فقط به ضرورتِ ادبیات (و نه دین)، اسمِ اسلام است و این‌که فرد خود را مسلمان بداند. محاسبه‌یِ این‌که چقدر مسلمان است با خدا و سرِ پلِ صراط، چه ربطی به من دارد؟ به نظرم احمقانه‌تر از این کاری نیست که از داخلِ فضایِ (context) غیرِدینی بخواهیم برایِ یک فضایِ دیگر تکلیف تعیین کنیم که چه‌کسی مسلمان است و کدام نه، انگار پوپر بخواهد بحث کند که لنین مارکسیستِ اصیل بوده یا مائو!»
اول:
اسلام به‌خودیِ خود فربه است و مطلقا بی‌نیاز است از اینکه من یا دیگران زحمتِ فربه کردن‌اش را متقبل شویم.
دوم:
البته به‌نظر من هم احمقانه‌تر از این سخنی نیست که فردی انبوهِ روایاتِ دال بر اشتراط اعتقاد به "قضا و قدر، املاء و استدراج، و حتی رجعت" را در "ایمان به اسلام" نادیده بگیرد و از آن احمقانه‌تر اینکه این استناد به منابع دینی را به "فضای غیر دینی" تعبیر کند.
سوم:
چه کسی خواست به دیگران انگِ "نامسلمانی" بزند؟
امید هنوز مانندِ "سعیدِ مجهول" عاجز است از فهم اینکه من بهترین نوع مسلمانی را "حداقل مسلمان بودن" می‌دانم و البته همانطور که خودش هم گفته مطلقا به او ربطی ندارد که بخواهد به سنجش میزانِ مسلمانی بپردازد زیرا اساسا از ابزارهای چنین سنجشی کاملا بی‌اطلاع است.

5. «ولی در عینِ حال، این «نقدِ دین» که مخلوق طرح کرده، از لحاظِ فلسفی بی‌معنا، در عمل و مصداق به نظرم یک عدمِ صداقتِ بسیار شدید، نوعی کلاه‌برداری است. در آغاز، وقتی به عنوانِ متنِ مقدس سراغِِ متن می‌رود، شیوه‌یِ برخوردَش فقط در فضایِ مذهبی (context) معنی دارد (چه در بیرونِ این فضا هیچ تقدسی برایِ متن تعریف نمی‌شود)، ولی سپس که به نقد و نفی می‌رسد، قاعده‌ای را بر آن اعمال می‌کند که فقط در فضایِ سکولار تعریف شده و مجاز است، و به عبارتی موضعِ خود را به فضایِ غیرِدینی (سکولار) منتقل می‌کند؛ و این تغییرِ فضا (و ضرورتاً تغییرِ موضع: سفسطه) کاملاً پنهان‌شده و غیرِ صریح است. درحقیقت موفقیتِ این نقد در عمل، فقط (و فقط) وابسته به این عدمِ صداقت و پنهان‌ساختنِ تغییرِموضع است، چنان‌چه مخاطب نفهمد از کجا خورده و چه‌گونه از این‌جا سر در آورده است؛ هرچه دروغ و سفسطه‌یِ خود را پنهان کند موفق‌تر خواهد بود، و از همین جهت است که آن را کلاه‌برداری می‌خوانم؛ و درنهایت از همین جهت است که آن نقدِ دین موردِ ادعا، در عمل نیز جز رویِ ساده‌لوح‌ترین و بی‌فکرترین مذهبی‌ها اثرگذار نیست، و درنهایت فقط کسانی را قانع می‌کند که قانع‌شدن یا نشدنِ‌شان فرقی نمی‌کند؛ کسانی که چه مذهبی باشند یا غیرِمذهبی هیچ نیستند؛ کسانی که اگر لذائذِ پایین‌تنه‌ای برایِ‌شان عرضه کنید در تغییرِ عقیده‌شان بسیار موفق‌تر خواهید بود تا هرگونه استدلالی.»

اول:
گویا هرچه در ادعائی گنده‌گوئی بیش‌تری باشد، هنر مدعی بیش‌تر بوده و در کلاه‌برداریِ مخاطبان مؤثرتر خواهد بود.
امید می‌گوید نقدِ دین به‌لحاظِ فلسفی بی‌معناست و من متحیرم از اینهمه تبختر در گفتن ادعای مضحکی که در واقع یکی از مهم‌ترین شاخه‌ی فلسفه‌های مضافِ چند قرنِ اخیر – فلسفه‌ی دین – را از رویِ تفنن و تفریح بی‌معنی می‌انگارد.
دوم:
گویا عبارتِ "متن مقدس" برای امید این توهم را به‌بار آورده که ناقد متن را مقدس می‌انگارد و در عین حال نقدش می‌کند و شتابزده نتیجه گرفته که او سفسطه‌گر هست و ناصادق!
حال آنکه مراد متنی ست که مقدس انگاشته می‌شود و البته از منظر یک ناباور به تقدس آن هم می‌تواند نقد گردد و در این بین جایگاهِ "دروغ"، "سفسطه" و "عدم صداقت" را تنها امیدِ میلانی با "شهودِ آشفته‌اش" می‌داند و بس.
"فضای مذهبی" یعنی چه؟
آیا اگر کسی بگوید "متن را آنگونه بفهمید که مخاطبانِ مستقیم‌اش می‌فهمیدند" از یک "فضای مذهبی" دم زده است؟
و آیا کسی که می‌خواهد "متن دینی" را نقد کند لزوما باید آنرا به‌نحوی مدرن فهم کند و الا تغییر موضع داده و دچار سفسطه‌ای شده که البته جنابِ میلانی در حال انجام آن هست؟
در واقع امید می‌گوید که "یا متن را مدرن بفهمید و نقدش نکنید یا سنتی بفهمید و از آن دفاع کنید" و چنین سخنی به‌نحوی زیرکانه "دین" را از هر گونه نقدی مبرا می‌سازد، مضافا بر آنکه خلطِ آشکاری ست میان انگیزه‌ی رجوع به متن مقدس و نحوه‌ی (مکانیزم) فهم تصورات و تصدیقاتِ موجود در متن.
سوم:
اینکه "نقدِ دین" فقط کسانی را قانع می‌کند که عرضه‌ی استدلال یا عدم آن برای‌شان فرقی نمی‌کند و مذهبی باشند یا غیر مذهبی صرفا لذائذِ پایین تنه‌ای برای تغییر عقیده‌ی شان کفایت می‌کند، از آن نحوه سخن گفتنی ست که من تابه‌حال فقط از دهانِ دکان‌دارانِ دینی و البته غیر دینی شنیده‌ام.
این نوع لیچاربافی علاوه بر آنکه ناشی از "قیاس به‌نفس" جنابِ امیدِ میلانی ست که دیگران را نیز چون خود پنداشته است، "دم خروس"ی از آن پیداست که من با تمام خوش‌بینی‌ام نمی‌توانم آنرا نادیده بگیرم.
پ.ن:
در رابطه با این کامنتِ سعیدِ مجهول:
"کرم خاکی"/ دخو
پ.ن.ن:
لینکِ "بهترین نوع مسلمانی" به یادداشتِ "در بابِ لزوم به‌رسمیت شناختن تدین‌های باز" اضافه گردید.
مرتبط با همین یادداشت:
"بیکار الدوله‌ها و جلقی‌ها"/ دخو

اخلاق دلیری و فرزانگی

اینکه وقتی در معرض خوانِش دیگران قرار می‌گیری، بتوانی خودت باشی و به‌قیمتِ آرام زیستن و صفتِ خودفریبانه‌ی "اعتدال" را بر خویش حمل نمودن "خودفروشی" نکنی، هنری ست که در "وبلاگ‌آباد" یقینا سرانگشتِ نازنین آن را به‌تمام و کمال داراست.
او با یادداشت‌های اخیرش نشان داد که همانطور استادانه هجو می‌کند که به تحلیل می‌پردازد. (همچنانکه با یادداشتِ "چهار کلمه حرف حسابی" نشان داد که همانطور استادانه تحلیل می‌کند که طنز می‌پردازد.)
"بهداشتی زیستن" البته در نزدِ دیگران تحسین‌برانگیز است اما در شرائطی جز انفعال و موقعیت‌ناشناسی نخواهد بود.
انگشت به‌موقع عالمانه می‌نویسد، آنچنانکه بحث را از بی‌راهه به‌در می‌آورد و بسیاری از ابهام‌هایش را برطرف می‌سازد و در این قبیل نوشته‌هایش کوچک‌ترین نشانی از طعنه، هجو و یا توهین وجود ندارد.
اما اگر موقعیت ایجاب کند، او همانقدر در هجو و اثباتِ زبونی طرفِ مقابل استادانه قلم می‌زند که در نقدهای موشکافانه‌اش، مضافا بر اینکه به‌واقع بی‌انصافی ست که "هجوهای ادیبانه"ی او را با توهین‌های خشک و معمولِ دیگران یکسان بپنداریم.
بنابراین، چندان سخن آن دوستِ نازنین را نمی‌پذیرم که مالیخولیا توانسته باشد قواعدِ بازی خود را به طرفِ مقابل تحمیل کند یا حداقل برخوردِ انگشت با او نمی‌تواند مصداق این سخن باشد.
از زمین تا آسمان تفاوت است میانِ کسی که در بحثِ علمی، عالمانه و دوستانه (به‌دور از هر نوع طعنه و توهین) وارد می‌شود و در مقابل فحاشان نیز پیروزمندانه بیرون می‌آید (و به‌قولِ خودش: "خداحافظ حریفان ِ دغلباز ، مگر آن که دوباره سر بر آرید") با کسی که توهین و تحقیر، شیوه‌ی معهودش بوده و بحث‌های به‌ظاهر علمی‌اش و فحاشی‌هایش همیشه هم‌آغوش یکدیگر بوده‌اند و اساسا بلاهتِ مالیخولیایی‌اش مانع از آن می‌شود که به‌دور از غرض و مرض چیزی را قلمی کند.
منطق حاکم بر رفتار این کامنت‌نشین مجهول، دقیقا همان است که دو یادداشتِ "امیدِ میلانی" (مرگِ اخلاق، و جملاتی از ضدِ تقلید) به آن اشاره دارد.
------------
در همین زمینه و در رابطه با هوایِ آلوده:
1. "سخنی با حریفان" / سر انگشت
2. کامنت‌های یادداشتِ "از پرتگاه به اوجگاه" / آریا
3. "شايد شرافت از رذالت تازيانه بخورد اما قرار نيست شکست هم بخورد" / محمد
4. "جانماز مربوطه احتیاط دارد" / دخو
5. "اصل اولِ وبلاگ داری" / پارسا نوشت
6. "هنر نه کم مخاطب بودنِ وبلاگ که کم مخاطب بودنِ کامنت است" / پاگنده
پ.ن:
لینکِ "پارسانوشت" و "پاگنده" اضافه گردید.

۱۳۸۵ فروردین ۳۰, چهارشنبه

هوای آلوده

بزرگوارترین دوستِ من در این دنیایِ مجازی بر سر مسئله‌ای که من نیز در سرانجامش مؤثر بودم، برای همیشه – که امیدوارم چنین نباشد - از میانِ ما رفت.
بیش از یک شبانه‌روز است که این ماجرا تمام زندگی‌ام را تیره ساخته و در سردرگمی مطلق فرو برده است.
توهین‌های اون آدم نسبت به خودم جز اینکه از تهِ دل به عجز و بلاهتش خنده سر دهم، اثر دیگری برایم نداشت. اما از لحظه‌ای که فهمیدم دوستی از این توهین‌ها نسبت به عزیزترین فردِ زندگی‌اش به این نتیجه رسیده که ما را ترک گوید، تمام آن خنده‌ها بر لبان‌م خشک گردید و به غم و اندوه بدل شد.
"نبودِ او" نتیجه‌ی رذالتِ فردی است که من نیز در بیرون ریختن تعفن‌های درونش بی‌تقصیر نبودم و البته بسیار نیز دلگیرم از دوستِ پست‌مدرن و دوست‌داشتنی‌ام که مدتهاست امکانِ ظهور و نمایش این تعفن‌ها و عقده‌گشائی‌های بیمارگونه را در نهایتِ بی‌مسؤولیتی فراهم آورده است.
بله!
"اخلاق شخصی مرده" اما تنها برای آنانکه از ترس وجود و مصداق داشتن بی‌معناترین مفهوم – خدا - (همان مرده‌ی متحرک) و ثواب و عقابش آنرا پاس می‌داشته‌اند و یا اساسا از ابتدا نیز – خدائی باشد یا نباشد - فاقدِ آن بوده‌اند.
"وجدان" چیزی نیست که رنگِ ایدئولوژی‌های زمانه (سنت باشد، مدرنیته یا پست‌مدرنیته) آنرا بی‌فروغ سازد.
من به هر آنچه با "شهودِ اخلاقی"ام ناسازگار باشد، کافرم.
چرا باید فضایی فراهم کنیم تا بیماری غرض‌ورز، آنقدر کثافت روی هم تلنبار کند که جایِ تنفس برای عزیزی در میان اینهمه تعفن باقی نماند و از حضور زلالِ خود در این فضایِ آلوده چشم‌پوشی کند؟
پ.ن:
یک لینک - و تنها یک لینک - به متن اضافه گردید.

۱۳۸۵ فروردین ۲۷, یکشنبه

اصالت عشق

- همین بود "عشق"ات؟!
- آری!
و تو تمام‌ش را همین چند ساعتِ پیش سرکشیدی...
پ.ن:
یادداشتِ "وقتی سکه‌ها از رونق افتاد" از محافظه‌کار و همچنین کامنتِ محمد درباره‌اش هر دو خواندنی ست.

۱۳۸۵ فروردین ۲۳, چهارشنبه

جشن ملی فیلترینگ

در راستای تهذیبِ نفوس ملتِ شهیدپرور ایران و همزمان با جشن ملی پیوستن به "باشگاهِ هسته‌ای" (راستی! چرا ما همه ساله برای پیوستن‌مان به "باشگاهِ تروریست‌ها" جشن نمی‌گیریم؟!)، تمام کسانی که از طریق سایتِ Enetation، کامنت دریافت کرده‌اند، هم در تهران و هم در شهرستان‌ها، بخش نظرخواهی وبلاگشان فیلتر شده است.
با تشکر از مسوولین محترم نظام مقدس اسلامی که دلسوزانه و به‌قصدِ قربتِ الهی، به هدایت و ارشادِ ملت ادامه می‌دهند، ما نیز در همین جا از این نوع اقداماتِ خداپسندانه به‌شدت حمایت کرده و انزجار خود را از خودمان و همه‌ی دیگرانی که شبیهِ خودمان باشند، اعلام می‌داریم.
زنده باد "انرژیِ هسته‌ای"!
درود بر "میکونوس"!

پ.ن:
داستانِ وصف‌ناشدنی و لذت‌بخش "دکتر میخ" را از سرانگشتِ عزیز بخوانید!

۱۳۸۵ فروردین ۲۰, یکشنبه

سوال‌های بزرگ

یکی از فیلسوف‌های تحلیلی گفته که سوال‌های بزرگ همیشه جواب‌های بی‌حاصل در پی داشته‌اند.
ولی به‌نظرم، سوال‌های بزرگ همیشه محکِ مناسبی هم بوده برای بازشناسی لفاظان از فرزانگان.

زیست انگلی - بخش دوم

1. هر کسی که از آیه‌ی "و لکم فی القصاص حیاة" اینگونه فهم کرده که قصاص باید به حفظِ هرچه بیش‌تر حیات منجر شود پس اعدام خلافِ مقصودِ شارع است، با دو مشکل بنیادین مواجه است که چنین سخنی را مصداق بارز خطای فاحش هرمنوتیکی و تفسیری نسبت به فهم متن مقدس قرار می‌دهد:
اول آنکه تکلیفِ آیاتِ قصاص چه می‌شود که می‌گوید: چشم در مقابل چشم، گوش در مقابل گوش، دست در مقابل دست. اینها که به‌معنی اعدام نیست دیگر، پس برای این قصاص‌های جزئی، امثال عمادالدین باقی (که گویا اخیرا اسم خود را به مجید تغییر داده!!) چه بافته‌ی دیگری می‌توانند سر هم کنند؟
دوم هم آنکه در همین آیه در ادامه می‌گوید: "و نفس در مقابل نفس". که تیر خلاصی ست به مزخرفاتِ امثال باقی.
چنین تفسیری از متن نادرست و ناموجه است به این دلیل ساده و روشن که دچار ناسازگاری و تناقض درونی ست (و توصیفاتِ ممتیک-تخماتیکِ مالیخولیا در بابِ ارادی یا غیر ارادی بودنِ چنین تفسیرهایی –برداشتِ این قبیل معانی از متن- طبق معمول هیچ ربطی به این مقام از بحث ندارد).
2. در جوابِ تمام روده‌درازی‌های مالیخولیا در بابِ زبان و مقصود و معنا (گرچه طوطی قصه‌ی ما هر سخنی را طرفِ مقابلش بگوید به سیستم ممتیکی‌اش وارد کرده و مشتی ترهات را به‌عنوان خروجی – مدفوع – برداشته و نشخوار می‌کند) باید بگویم که اساسا مهم نیست "مرادِ واقعی" شارع در لوح محفوظ باشد یا در هر آبریزگاهِ دیگری، مهم آن است که شارع به زبانِ مخاطبانِ وحی و به تناسبِ فهم مردمانِ عصر نزول سخن گفته است و همین کافی ست که "مرادِ استعمالی" شارع را حجتِِ فهم و عمل قرار دهیم.
مالیخولیا می‌گوید "مقصود در ذهن است و معنا تابع قوانین گرامر و مطلقا نمی‌توان میانِ این دو این‌همانی برقرار کرد."
خوب!
از آنجا که شارع – الله باشد یا محمد یا همین مالیخولیا - به مقصودِ خود از هرکس دیگری بهتر آگاه بوده و علی‌القاعده به قوانین دستور زبان عربِ بادیه‌نشین نیز، نتیجه‌ای جز این نمی‌توان گرفت که معنای الفاظ در زمانِ نزول وحی، باید بر مقصودِ شارع تطبیق کند و الا در اینجا متکلمان (که بیش‌ترین خدمت را به الحاد و آته‌ایزم کرده‌اند) خواهند گفت که عدم پیوند میان معنای الفاظ و مقصودِ شارع، نقض غرض بوده و نقض غرض برای شخص حکیم – و به‌طریق اولی برای شارع به‌عنوانِ حکیم علی‌الاطلاق- فعلی قبیح خواهد.
قوی‌ترین نظریاتِ زبان‌شناسانه یا فلسفه‌ی زبانی نیز در موردِ به‌خصوص "متن مقدس" باید خود را با این استدلال متکلمانه سازگار کنند و نه بالعکس.
اگر هم این آدم خیلی نگرانِ ارتباط دادنِ معنای مفهوم از متن و مقصودِ شارع از آن هست، اساسا از مقصودِ شارع فاکتور می‌گیرم – که در واقع کوچک‌ترین اهمیتی در بحث ندارد - و خواهم گفت که فقط و فقط همان معنای مفهوم از متن در Context و بافتِ عصر نزول، باز هم بر اساس بخشی از همان استدلالِ متکلمانه، معتبر می‌باشد.
هر دیوانه‌ای هم این را می‌فهمد که معنائی که هزار سالِ بعد برای یک لفظ معمول شده است را نباید بر همان لفظ در هزار سالِ قبل بار کرد، به این دلیل ساده که ما در اینجا جز با "لفظِ مشترک" روبرو نیستیم، اما ابلهِ قصه‌ی ما از مثال‌های من که همگی ناظر به همین حقیقت بودند باز هم به آبریزگاهِ ممتیکی – زبانی‌اش شیرجه زد و ناشیانه مقام توصیف را با مقام توصیه به هم آمیخت.
3. «...از همه اینها گذشته شما به‌جای پرداختن بیطرفانه و جامعه‌شناسی دین و هر آنچه را که در مومنانش برمی‌انگیزاند و از آنها رفتار اجتماعی میزایایند را با مشکل کاملا شخصی و اعتقادی خودت می‌خوای روپوشی معتبر و موجه و عقلانی بدی و این به صلاحت نیست عزیز من. شما مخالف اسلام باش ولی سعی نکن از موضع یک نامعتقد دین مردمان را واسشون تفسیر بکنی چون بلانسبت تو و مطالبت را به تخم‌شان هم حساب نمی‌کنند و دقیقا به‌همین دلیل است که روشنفکران سکولار در جهان اسلام هیچ شانسی واسه به گفتمان‌گذاری اندیشه‌های خود هر چند جالب و ناب باشد را ندارند."
اولا که در نگاهِ من رویکردِ فلسفی به دین، جای رویکردِ جامعه‌شناختی به آن را تنگ نمی‌کند. ندیده بودم که کسی تابه‌حال بگوید به‌جای نگاهِ فیلسوفانه و منطقی –انتزاعی به دین، نگاهِ جامعه‌شناختی داشته باشید و به‌نحو ضمنی تضادی را میانِ ایندو مفروض بگیرد، اما حال دیدم که چنین ابلهی هم یافت شده است.
دوما که از انگیزه‌شناسی و نیت‌خوانی تحفه‌ای مثل مالیخولیا بسیار ممنونم!
سوما آنکه من اساسا در صدد نیستم که تفسیر ارتدوکس‌وار (تفسیر راستین) از اسلام را به متدینان إماله کنم. اصولا متدینان رویکردی پراگماتیستی به دین دارند نه رئالیستی، با این فرض که متدین کسی ست که می‌خواهد مشکلاتش را با رجوع به دین جواب بگوید، متدین نمی‌خواهد بگوید این همان چیزی ست که پیامبر خدا گفته، می‌خواهد بگوید این آنچیزی ست که برای من نافع است.
بنابراین من با تدین‌های اینچنینی – منفعت‌گروانه - که "قصاص نفس" را که در جوهره‌اش جز اعدام نیست، به "ضد اعدام" بدل کنند و حتی به اسلام رنگِ بودیزم هم بزنند، مشکلی که ندارم هیچ، بلکه بسیار هم از آن استقبال می‌کنم اما فقط و فقط در زندگی شخصی یک متدین (در زندگی جمعی هم که اساسا قوانین هیچ دینی از آنجهت که از جانبِ این دین صادر شده نباید ملاکِ عمل قرار گیرد). ولی یک دین‌شناس به‌هیچ وجه مجاز نیست که از "قصاص" آگاهانه تفسیری تا این حد شارلاتان‌گونه ارائه دهد.
چهارما آنکه ابلهِ قصه‌ی ما در نهایتِ آشفته‌گویی و به‌نحو مضحکی عبارتِ "روشنفکر سکولار" را به‌جای "روشنفکر لائیک" به‌کار برده است و الا که من سکولارتر از عبدالکریم سروش، هیچ روشنفکری را نمی‌شناسم.
پ.ن.ن.ن.ن.ن:
1. "جواب" در قاموس این موجود ترحم‌برانگیز چیزی نیست جز معجونی از یاوه‌گویی‌های از سر سوءفهم و قصه‌گویی‌های طوطی‌وار از کتبِ بلعیده شده به‌همراه مقدار معتنابهی از القابِ شایسته‌ی خودش.
2. آخر یکی نیست به این "نفهم مدعی فهم" بگوید که با حکم به مشروعیتِ "قصاص"، دیگر استحسان و نیکو شمردنِ "عفو" یا تعطیل موقتِ آن طبق جادوی "حکم ثانوی" چه اهمیت و جایگاهی دارد که این دلقکِ بی‌استعداد اینقدر برایش به‌به و چه‌چه سر می‌دهد؟!
دقیقا مثل این می‌ماند که من جواز قتل این دیوانه را صادر کنم و بعد هم بگویم البته اگر کسی از کشتن او صرف‌نظر کند، برای خودش هم بهتر است و ثواب دارد.
3. خوب! یکی سخنانِ من را بخواند و به این "برج عاج" ِ متحرک بفهماند که مقصود از آن همین بود که "مرادِ واقعی" شارع قابل دسترسی باشد یا نباشد، برای تشخیص حجیتِ فهم دینی، "مرادِ استعمالی" شارع در عصر نزول، ملاک است.
این سخن هم که از جمله در "قبض و بسط" به صد بیان و استعاره تکرار می‌شد که میان دین و فهم دین باید تفاوت نهاد، وام‌گیری از همین تفکیکِ کانتی (با تمام نقدهای وارده به آن) میان نومن و فنومن بود. ابدا هم بحث بر سر آن نبود که فهم دین مقدس است یا نامقدس یا متقن و محتمل (آنچنانکه مالیخولیا بر آن تاکیدِ دیوانه‌وار می‌کند)، بلکه تمام سخن در حجیت داشتن و نداشتن فهم دین و ملاکِ این حجیت بود. بحثِ "حجیتِ فهم" از مقدس بودن یا یقینی بودنِ آن کاملا جدا می‌باشد. (گرچه می‌دانم مالیخولیای آشفته‌ذهن، مطلقا ذره‌ای از این سخنان را نمی‌فهمد) اما از همه جالب‌تر اینکه جنابِ سروش با تلاشی مذبوحانه اصرار داشت که "من هر فهمی از دین را مجاز نمی‌دانم و تنها فهم روشمند مجاز است" حال آنکه ایشان مجاز بداند یا نداند، فرو ریختن ارتباط میان فهم دین و غرض شارع و تقدس‌زدایی از فهم دین، راه را بر فهم‌های فردی و شخصی باز می‌کند، حال سروش را خوش بیاید یا نیاید.
4. سروش یکبار در "کیان" از "دموکراسی دینی" به‌تعبیر مالیخولیا و "حکومت دموکراتیک دینی" به تعبیر خودش دم زد و با نقدِ بسیاری از دوستانِ خود نیز مواجه شد که طی سال‌های پس از آن با سکوتی معنادار، از کنار آن نقدها گذشت.
اولا باید پیش از هر چیز اثبات شود که سیطره‌ی دین در اداره‌ی اجتماع می‌تواند ماهیت و خصلتی دموکراتیک داشته باشد و ارجاع مسائل دورانِ جدید به دین (اسلام) پاسخ‌هایی سازگار با حال و هوای دموکراسی و به‌دور از تبعیض‌های دینی خواهد گرفت (که چنین چیزی جز خواب و خیال نیست) و بعد دادِ سخن سر دهیم از غیر دموکرات بودنِ حکومت‌های غیر دینی در یک جامعه‌ی دینی. زیرا ابتداء اگر بر اساس یک تئوری، آشتی میان دین (اسلام) و دموکراسی برقرار نشود، دیگر نوبت به "حکومتِ دینی" (اسلامی) و عقدِ اخوتِ آن با پسوندِ ناچسبِ "دموکراتیک" نخواهد رسید. دوما بزرگ‌ترین مغالطه‎‌ی موجود در سخنانِ سروش و مخالفانش از قبیل همین جنابِ مصباح (که هر دو از "حکومتِ دینی" با تمسک به‌همین مغالطه دفاع می‌کنند، حال یکی می‌گوید دموکراتیک و دیگری می‌گوید غیر دموکراتیک) آن است که از صرفِ دینی بودن یک جامعه پل می‌زنند به احراز قطعی خواستِ آن جامعه در سیطره‌ی دین‌شان در امور جمعی.
اما آخر چه کسی می‌تواند اثبات کند که دینداریِ یک جامعه – که اولا و بالذات در حوزه‌ی خصوصی و خلوتِ هر یک از افرادش معنی دارد - می‌تواند به‌تنهایی نشانه‌ای از خواستِ آن جامعه جهتِ تسلطِ دین مزبور در اداره‎‌ی اجتماع باشد.
پس لحاظِ گونه‌های مختلفِ دینداری (که همین جنابِ سروش از آن فراوان دم می‌زند) در اینجا چه شد؟
این نحوه‌ی استدلالِ مغالطی یک پیش‌فرض بیش‌تر ندارد که حداقل در موردِ جامعه‌ی ایران، جز یاوه‌گویی چیزی نیست: "تدین غالبِ افرادِ جامعه، تدین‌ای ارتدوکس می‌باشد، از همین رو از دینداری اینچنینی یک ملت، می‌توانیم به‌راحتی به‌سیطره‌ی قوانین و دستوراتِ دین در جامعه – به‌نحو حداکثری/مصباحی یا حداقلی/سروشی – پل بزنیم."
سوما طبق همان پل‌های ساخته شده در تئوری "قبض و بسط" و برجسته کردنِ نقش عقل جمعی در فهم دین و همان اثباتِ نقش شناسنده در مقام شناسایی، حداقل در نظر سروش دیگر هیچ فهمی از دین لزوما تبعیت‌آور نخواهد بود و این دخالت دادنِ ذهنیت در فهم دین ("عقل جمعی" هم چیزی جز همان انباشتِ فهم‌های فردی و خودمختار از دین نیست) یعنی فرد همانطور که برای عقل خود حق سنجش حقانیتِ دین را قائل است، بر اساس همان عقل خود را قادر به سامان دادنِ امور اجتماع خویش می‌یابد و این جز به‌معنی تفکیکِ حوزه‌ی خصوصی از حوزه‌ی عمومی و دست برداشتن ایمان از دعوی در بابِ حوزه‌ی عمومی (که عقل و فهم بشری مدعی آن است) نمی‌باشد (دقیقا می‌شود همان "سکولاریزم"ی که ذهنِ پوسیده‌ی مالیخولیا از فهم انتساب‌اش به سروش همانندِ بوزینه در باتلاق عاجز مانده بود). یعنی تلاش سروش برای دخالت دادنِ دین در حوزه‌ی عمومی از طریق آن ادعا (حکومتِ دموکراتیکِ دینی) با مبانی معرفت‌شناسانه و انسان‌شناسانه‌اش در "قبض و بسط" مطلقا سازگاری ندارد و این به زبانِ ساده (برای فهماندنِ ماجرا به مالیخولیای نفهم) یعنی "تناقض".
چهارما آنکه تجربه‌ی به‌در آوردنِ حقیقت از انحصار یک طبقه‌ی خاص در غرب به چیزی جز انفکاکِ حوزه‌ی خصوصی از عمومی منجر نشد که اولی از هر آنچه بخواهد می‌تواند تغذیه کند (دین، اسطوره‌های مدرن و پسامدرن یا حتی توهماتِ مالیخولیائی همین قهرمانِ خودشیفته‌ی قصه‌ی ما) اما در دومی مقصود تنها رسیدن به "نظم واجدِ بیش‌ترین منفعت" است و بس. یعنی با فرو ریختن آتوریته‌ی کلیسا در تفسیر دین، به چیزی جز ظهور ایده‌ی لیبرالی "معیار حقیقت بودنِ فرد" نرسیدیم. حال وکیل ناآزموده و ابلهِ جنابِ دکتر سروش یعنی همین مالیخولیای ممتیکی بگوید که رویکردِ ایشان به معرفتِ دینی چگونه می‎‌تواند از پیامدهای جنبش اصلاح دینی در غرب مصون بماند؟
5. با توجه به توضیحاتِ بالا، در نظر من "حکومتِ دموکراتیکِ دینی" سروش هیچ تفاوتی با "حکومتِ دموکراتیکِ غیر دینی" ندارد و سروش علی‌رغم پیشگامی بدون تردیدش در وادی روشنفکری دینی، در واقع یک متفکر سکولار بیش نیست (و لو مالیخولیای ساده‌اندیش و سطحی‌نگر، شعورش به فهم این مطلب قد ندهد) و قیدِ دینی برای "حکومتِ دموکراتیک" جز تعارف و بیانی صوری چیزی نیست و الا "حکومتِ دینی" موردِ نظر ایشان در بن و بنیاد، ماهیتی غیر دینی دارد که البته سروش هرگز به این مطلب تصریح نخواهد کرد. سروش دیندار، یک روشنفکر سکولار است که با زیرکی قدم به قدم از دین (اسلام) عقب‌نشینی کرد و جز "اخلاقیات"ی غیر دینی چیزی از آن باقی نگذاشت و این تناقضی ست که تنها مشکل سروش است نه مشکل من (گرچه باز هم ذهن دفرمه‌ی ابلهِ این جمع، حقیقتِ مذکور را درک نخواهد کرد).
6. مالیخولیای متورم از فهم، هنوز به این حد از شعور نرسیده که بفهمد خواستِ افرادِ جامعه برای قصاص یا تکه تکه کردنِ او، هیچ ربطی به صدور جواز یا عدم جواز از جانبِ من یا دیگران ندارد و اساسا نیازی به آن نیست. مرادِ من (که گویا متاسفانه با یک طوطی خرفت هم طرف شده‌ام) جز این نبود که فهم‌های مدرن از دین در زندگی‌های شخصی عامه‌ی مردم نه آگاهانه است و نه مشمولِ داوریِ حق و باطل اما یک دین‌شناس در مقام رویکردِ آکادمیک به دین، مطلقا مجاز نیست – نه به این معنی که کیفر خواهد شد بلکه به‌معنی "عدم اعتبار" – که از دین تفسیری مدرن و ناسازگار با کلیتِ متن مقدس ارائه دهد.
7. این ابله آنقدر از فهم سخن طرفِ مقابل عاجز است که گمان می‌کند مرادِ من از "دستور زبان" هنر است و به‌رسم چشم‌بندی می‌گوید که مرادش "لینگوئیستیک" بوده است. مالیخولیای مدعی علم، هنوز نمی‌داند که نحوشناسی (Syntax) نیز معرفت به‌حساب می‌آید و آنرا با "توصیه‌های ادبی" یکسان می‌پندارد!
8. اینکه من فهم ارتدوکس از اسلام را فهم صحیح می‌دانم و اسلام مصباح را اسلام راستین، چیزی ست که هر خری (جز این یکی که در خریت همه را پشت سر گذاشته) آنرا می‌فهمد و خودم هم به صد زبان آنرا بیان کرده‌ام و با این حال ذوق‌زدگی این دلقک در توهم به اقرار کشاندنِ من، فقط باعثِ خنده‌های مداوم بر خودش است.

زیست انگلی - بخش اول

یکی این آشفته‌گویِ ترحم‌برانگیز رو تحویلش بگیره!
پ.ن:
در همین زمینه بخوانید سخنانِ آقای مالیخولیا را (که البته طبق معمول بخش اعظم آن، جز قصه‌گویی‌های فضل‌فروشانه و روده‌درازی‌های بی‌ثمر چیز دیگری نیست) که مثلا خواسته استدلال کند که موجودی آشفته‌گو و ترحم‌برانگیز نیست، حال آنکه دلائلش با خشونتِ جنسی تمام عیاری نه به اثبات که به إفضاءِ مدعایش انجامیده است!
آقای مالیخولیا ادعا می‌کند که نقدهای دیگران از دین، سخنانِ معناداری به‌حساب نمی‌آید فقط به این دلیل که با ذائقه‌ی تهوع‌آور حضرتشان نمی‌خواند، دقیقا همانطور که ایضاح اصطلاحاتِ به‌کار رفته در ترهات‌اش توسطِ دکتر فنائی برای او تِرم‌هایی بود فاقدِ معنا، دقیقا به این دلیل که برملاکننده‌ی ذهن دفرمه و زبانِ شطحیه‌بافِش بود.
از نظر آقای مالیخولیا، از آنجا که دیوید هیوم از تئوری تکامل بی‌اطلاع بود، لذا تمام آنچه در نقدِ خدا و دین و مهم‌تر از همه در بابِ مساله‌ی شرور بر زبان رانده، تابع مستقیمی از دانش او در بابِ علوم طبیعی بوده است و چون آن دانش‌ها عمیقا متحول شده‌اند پس فلسفه‌ی هیوم نیز دوره‌اش به‌سر آمده است!!
ابلهِ قصه‌ی ما هنوز نمی‌داند که بیرون کشیدن نظم از دلِ بی‌نظمی یا آشوب در نظریه‌ی تکامل، هیچ ربطی به اشکالاتِ فلسفی هیوم در بابِ مساله‌ی شرور و بی‌نظمی موردِ نظر او ندارد.
(چه مقصود از طرح این دومی، درد و رنج آدمیان است و بس!)
آقای مالیخولیا علاقه‌ی خاصی به اظهارنظر در مواردی دارد که در بابِ آنها هر را از بر تشخیص نمی‌دهد. اشکالاتِ همچنان بی‌پاسخ مانده‌ی هیوم در بابِ "نظام أحسن"ِ مورد ادعای امثالِ لایب‌نیتس، متاسفانه یا خوشبختانه هیچ ارتباطی به "دانش طبیعی" نداشته و ندارد.
آقای مالیخولیا همانندِ کودکانی که با خواندنِ هر مطلبِ تازه‌ای با شور و شعفی سرشار از بلاهت، تمام عالم و آدم را به آن ربط می‌دهند، در بابِ تشخیص مرز میان "فلسفه" و "علوم طبیعی" دچار توهماتِ ناشیانه‌ای ست که نتیجه‌ی مستقیم نشخوار کتاب‌هایی می‌باشد که یکی را پس از دیگری به‌جای فهمیدن صرفا بلعیده و دچار سو ء هاضمه گردیده است.
پ.ن.ن:
1. این یادداشت از طریق ای‌میل دقیقا برای کسانی ارسال شد که یادداشتِ چاروادارانه‌ی آقای مالیخولیا را (که طبق عادتِ معمولش لاطائلاتِ خود را در وبلاگِ امید، برای عالم و آدم میل می‌کند) دریافت کرده بودند.
خوب!
اگر از این پدیده‌ی ناشناخته بپرسید حتما خواهد گفت که فرستادنِ آن "فحش‌نامه" برای دیگران کاملا نیاز بوده و امیدِ میلانی هم در آنزمان لابد یک سانسورچی بیش نبوده، گرچه الان بنا به مصالح باید تملق‌اش را گفت!
نمی‌دانم چگونه کسی که در بد دهنی و دریدگی شهره‌ی آفاق است و از "ادبِ بحث" در سخنانش هیچ نمی‌توان یافت، توقع دارد که دیگران با او به نرمی سخن بگویند؟!
2. همه می‌دانند که مالیخولیای عزیز صرفا به‌خاطر اینکه با کس دیگری ( آریا ) مشکل دارد، دوستان و اطرافیانِ او را نیز به‌عنوانِ نوچه‌هایش (در موردِ دخو پس از مدتی زیستِ انگلی در وبلاگش و در موردِ مخلوق، از طریق همان زیستِ انگلی در فضای دلنشین کامنت‌های امیدِ میلانی) مورد طعن و لعن قرار می‌دهد.
مقولاتِ نوچه‌ای ذهن آقای مالیخولیا، از دیگران تصویری جز "نوچه" برای او نمی‌سازد.
البته سیاستِ زیستِ انگلی به ما می‌گوید که اگر مصلحت ایجاب کند، موقتا تملق همین "آریا" را نیز خواهیم گفت به قصدِ خلاصی از شر "مخلوق".
3. آقای مالیخولیا که البته "قبض و بسط"ِ سروش را بلعیده، میان "دین" و "فهم دین" تفاوت می‌نهد و افاضه می‌کند که "نقدِ دین" بی‌معناست.
اما جهتِ اطلاع حضرتشان عرض می‌کنم که مرادِ من دقیقا همان "نقدِ دین" بود به این اعتبار که بخش مهمی از "متن مقدس" نسبت به اینکه سعد آنرا فهم کند یا سعید، و اینکه در سده‌های اولیه به‌سراغش بروند یا هزار سالِ بعد، کاملا لااقتضاء می‌باشد.
به‌تعبیری بخش مهمی (مهم نه لزوما عمده) از متن مقدس را واجدِ رازآلودگی و تابع تغییر و تحول و تاریخیتِ فهم نمی‌دانم، دقیقا به این دلیل که باید به‌معنائی فهم شود که اعرابِ بادیه‌نشین و مردمانِ عصر محمد آنرا فهم می‌کردند نه به‌معنایی که سروش یا دیگران می‌پسندند و به‌عنوانِ "اسلام بهداشتی" عرضه می‌کنند.
4. نامه‌نگاری‌های عبرت‌آموز آقای مالیخولیا و دکتر فنائی، به‌خوبی نشان داد که تحلیل بافته‌های حضرتشان، چیزی از آن باقی نخواهد گذاشت و ذکر آن در اینجا نیز دقیقا به‌همین جهت بود.
پ.ن.ن.ن:
من نمی‌دانم با کسی که حرفهایم را مطلقا فهم نمی‌کند و بلافاصله از سخن من به کلبه‌خرابه‌ی خودش آدرس می‌دهد، چکار باید کرد؟
مالیخولیا می‌گوید – البته او به زبانِ خودش می گوید و من اینجا صورتِ آب‌کشیده‌اش را از طعن‌ها و زوائد بیان می‌کنم – اگر "دین" را باید به‌معنائی فهمید که اعرابِ زمان محمد می‌فهمیدند، حالا فهم علی درست است یا عمر و از اینجا با ذوق‌زدگی تمام‌عیاری به این نتیجه رسیده که "مخلوق" در همان دامی افتاد که قصدِ انکار و ردِ آنرا داشت.
خوب!
برای فهماندن سخن‌ام به مالیخولیای مدعی فهم چند مثال می‌آورم:
1. آیا "رابطوا" در قرآن به‌معنای امر به "مرزبانی از شهرها" است یا توصیه به"ارتباطاتِ اجتماعی و مراواداتِ انسان‌ها با یکدیگر"؟
مردمانِ عصر محمد معنای اول را می‌فهمیدند اما یکی از مفسرین به‌نام معنای دوم را برداشت کرده و دادِ سخن داده از اهمیت قائل شدن اسلام برای "ارتباطاتِ انسانی"!
از مالیخولیای کامنت‌نشین می‌پرسم که اصلا آیا فهم علی با عمر در این مورد تفاوتی داشت؟!
2. امر به "قطع ید" در اسلام معنائی روشن دارد: دستِ دزد را ببرید!
اما ابلهی در عین ناباوری از این آیه چنین بلانسبت فهم کرده بود:
"قطع ید" در اسلام یعنی اینکه "وسیله‌ی دزدی" را از او بگیرید نه اینکه "دستش را ببرید"!
اما یکی نبود به این نواندیش محترم بگوید که بنابراین پسر ابی طالب که دستِ دزد را می‌برید اشتباه قرآن را فهمیده بود و باید تفسیر صحیح‌اش را از شما نواندیشان می‌پرسید.
باز از مالیخولیا می‌پرسم که آیا فهم علی با عمر در "قطع ید" متفاوت بود؟!
3. سروش در "قبض و بسط" می‌گوید که "شمس" در زمانِ محمد یعنی یک کره‌ی حجیمی که تو پُر و مانند زمین سخت بوده است اما ما الان به‌خوبی می‌فهمیم که مراد از "شمس" توده‌ی گداخته‌ای از گازهای مختلف است!
اما تمام حرفِ من – که تو خوشبختانه ذره‌ای از آنرا نفهمیدی – این بود که "شمس" را هر کس گفته – خدا یا محمد یا هر کس دیگری – خطاب به مردمانِ عصر محمد گفته که آنرا در همان فضای طبیعیاتِ قدیم می‌فهمیدند نه خطاب به مردمان عصر جدید که طبیعیاتِ قدیم برای‌شان جز مهملاتِ تاریخ گذشته چیزی نیست.
4. از همین خطاهای نوع سوم هست ترجمه‌ی نواندیشانه‌ی استادِ گرانقدر "محمدمهدی فولادوند" از تعبیر "سبع سموات" به "هفت لایه‌ی اتمسفر"!
(شاید لازم باشد نقدی جدی بر ترجمه‌ی ایشان نگاشته شود، تنها از همین حیث که سعی نموده است تا روح طبیعیاتِ قدیم حاکم بر قرآن را به انواع لطایف‌الحیل از آن بزداید.)
حال دیگر نمی‌دانم با این مثال‌ها برای ذهن آشفته‌ی این آدم توانستم داستان را روشن کنم یا اینکه باز هم هذیاناتی خواهد گفت در بابِ کارکردِ مستقل الگوریتم‌ها نسبت به اعتقادِ ما به تغییر یا عدم تغییر فهم!
در بابِ گلواژه‌هایی همچون وجدان و رسالتِ ابلاغ هذیان‌گویی‌های چاروادارانه به دیگران هم مالیخولیای عزیز جز مهمل چیزی تحویل نداد.
اما در موردِ اینکه در نظر سروش "متن مقدس"ی وجود ندارد و او تنها به‌دنبالِ "تجربه‌ی مقدس" است، طوطی قصه‌ی ما سخنی تکراری بر زبان رانده که سابقا پاسخ آنرا نگاشته‌ام.

۱۳۸۵ فروردین ۱۶, چهارشنبه

الحاد و مدارا

مقاله‌ی "اسلاوی ژیژک" فیلسوفِ اسلوانیایی درباره‌ی ضرورتِ احیاء میراثِ "آته‌ئیزم" در اروپا و رابطه‌ی الحادباوری با مدارا، در عین اختصار، بسیار ارزشمند بود.

1. ژیژک به‌درستی می‌گوید که "تروریزم" درسی به ما داد تا هرگز خطر کسانی را که ادعای پیوندی مستقیم با خداوند دارند، فراموش نکنیم و بدانیم که اعتقاد به ماموریت از جانبِ خداوند، به‌راحتی می‌تواند توجیه‌گر هر نوع جنایتی باشد. او همچنین اشاره‌ی تیزبینانه‌ای دارد به تشابه حال و هوای یک بنیادگرای مسلمان و یک استالینیستِ کافر. هر دو گمان می‌کنند که از سوی نیروئی ماورائی و برتر، وظیفه‌ای بر دوش دارند، یکی فرمانبر "خدا"ست و دیگری سرسپرده‌ی "ضرورتِ تاریخی".
جمله‌ی او در معارضه با سخن مشهور داستایوفسکی (و تأیید نیچه بر آن) شنیدنی ست: «اگر خدایی باشد، هر چیزی مجاز است، حتی ترور!»
2. ژیژک انجام کار نیک را از آن جهت که درست است از جانب آته‌ئیست‌ها بر انجام کار نیک به‌جهتِ کسبِ لطفِ خدا و پاداش او (آنچنانکه "بنیادگرایان" به‌تعبیر او و "متدینان" به‌تعبیر من انجام می‌دهند) برتری می‌دهد و استدلال می‌کند که کار اخلاقی به‌حسبِ تعریف، خود پاداش خویش است.
اما در اینجا مسئله‌ای رخ می‌نماید که نه تنها مشکل ژیژک، که سده‌ها قبل از او معضله‌ی کانت هم بود.
اگر غایتِ اخلاق در خودِ اخلاق است، با کدام انگیزه باید مردمان را به ارتکابِ عمل اخلاقی بر انگیزاند؟
این معضلی بود که کانت را نهایتا وادار کرد تا بگوید گرچه "فضیلت‌مندان" نباید به‌دنبال پاداش باشند اما خداوند راضی نمی‌شود که فضیلت‌مندان همان "سعادتمندان" نباشند (یعنی آنان که به بهشت راه می‌یابند). کانت با این سخن از موضع اصلی خود مبنی بر "عدم لحاظِ هر نوع غایتی ورای اخلاق" عدول کرد و به‌هرحال به‌منظور ایجاد انگیزش برای اخلاقی زیستن (مثلا به عدالت رفتار نمودن) غایتی را برای آدمیان تصویر کرد: "شما اخلاقی زندگی کنید و مطمئن باشید که خداوند بهشت را برای‌تان تضمین کرده است."
بنابراین، اینکه ملحدان صرفا به‌خاطر خود اخلاق هست که اخلاقی زندگی می‌کنند و متدینان به‌خاطر چیزی بیرون از اخلاق، تنها در مقام نظر حرف درستی ست و می‌تواند رفتار یک ملحد را بر یک مؤمن از این جهت برتری دهد، اما در واقع امر آنچه رخ می‌دهد جز این نیست که همیشه ارتکابِ فعل اخلاقی، به‌منظور غایتی بیرون از اخلاق صورت می‌گیرد (که حداقلش ارضاء حس خودپسندی یا رضایتِ باطن در فاعل است). نهایت آنکه ملحدان کم‌تر از مومنان به غایت‌ای ورای اخلاق نظر دارند.
3. شاید مهم‌ترین بخش مقاله‌ی ژیژک، ذکر این نکته است که بزرگ‌ترین دشمنان مسلمانان در اروپا همان هم‌زادهای مسیحی‌شان هستند و حامیانِ واقعی حقوق مسلمانان در اروپا همان آته‌ایست‌ها و لیبرال‌های ملحدی هستند که به بازچاپِ کاریکاتورهای محمد مبادرت ورزیدند. آنها به حکم "آزادی بیان" محمد را از طریقی نقد کردند که به‌قولِ محمدِ خودمان از هیچ راهِ دیگری نمی‌شد آن را به‌تصویر کشید (فعلا بحث بر سر درستی یا نادرستی نقدها نیست، بلکه بیان این نکته است که "نقدِ هنری" از طریق کاریکاتور، مضامینی را منتقل می‌کند که اگر بخواهد به‌نحوی غیر از این انجام پذیرد، آن مضامین نیز از دست می‌رود).
4. ژیژک به‌درستی معتقد است که "رعایتِ عقائدِ دیگران" یا از روی ترحمی تحقیرآمیز صورت می‌گیرد یا با تکیه بر "تکثر حقیقت" و در هر دو صورت ما با عدم نقدِ دیگران، حقیقتی را کتمان کرده‌ایم و اینکه «باید با مسلمانان همان رفتاری را بکنیم که با آدم‌های بالغ می‌کنیم، انسان‌های بالغی که مسؤولِ اعتقاداتِ خودشان هستند».
اما اگر بخش قابل توجهی از متدینان (در این مورد مسلمین) به بلوغ فکری نرسیده باشند، به‌نظرم ابتدا باید آنها را با روش‌های تربیتی، به بلوغ رسانید و سپس در برابر اعتقادات‌شان علامتِ سوال و پرسش قرار داد و الا کشیدن کاریکاتور پدر برای یک کودک، همان غیرت و تعصبی را بر می‌انگیزد که در ماجرای کاریکاتورهای محمد برانگیخت.
(پافشاری کشورهای اروپایی بر تربیتِ مدرسان اسلامی در مدارس که در برابر فرهنگِ مدرن آن کشورها سر تعظیم فرود آورده باشند و نیز کنترل بیش‌تر بر امامان جماعتِ مساجد در اروپا، شاهدی ست بر درکِ ضرورتِ تربیتِ شهروندانِ مسلمانی که فرهنگِ غرب را پذیرفته و با سنت‌های فعلی آن سازگار شده باشند).
شاید دهه‌ها تلاش نیاز باشد برای فهماندن سخن دوارکین به مسلمانان که: «این دین است که باید اصولِ دموکراسی را بپذیرد [حداقل در کشورهای دموکراتیک]، نه اینکه دموکراسی اصولِ دین را.»
5. نفهمیدم که چرا ژیژک در این مقاله از دیوید هیوم، با عنوان "خداباور" یاد کرده است؟!
نوشتن از سر اضطرار چیزی ست همانند خود ارضائی. شاید به این سبب که در هر دو پس از انجام کار، پشیمانی به‌بار می‌آید.

۱۳۸۵ فروردین ۹, چهارشنبه

باز هم اخلاق

تمام نگاه‌هایِ تحقیرآمیز و سرزنشگر ما نسبت به‌نحوه‌ای از زیستن، صرفا برای آن است که دیگران آن را زندگی می‌کنند، نه خودِ ما. و آنگاه که خود نیز واردِ آن دنیا شویم، برای‌مان جای هیچ تحقیر و یا سرزنشی نخواهد بود.
در چنین مرحله‌ای، تبهگن‌ترین (در اینجا: پفیوزترین) آدمیان کسانی‌اند که خود نیز چنین زیستی دارند و هم‌هنگام دیگران را سرزنش کرده و از آن پرهیز می‌دهند.
به‌نظرم "روسپی‌گری" بهترین مثالش باشد.
یک چیز دیگر هم هست: وقتی وارد نحوه‌ای از زیستن شدی که سابقا خودت آنرا "غیر اخلاقی" می‌نامیدی، حال دیگر تمام استعدادِ نداشته‌ی خویش را به یاری خواهی طلبید تا هر آنچه برچسبِ "محذور اخلاقی" ست، از آن بر کنی.
اگر کاری غیر اخلاقی باشد (با مثال کاری ندارم)، صداقتِ آدمی‌زاد اقتضاء دارد که جسورانه بگوید از نظر من غیر اخلاقی ست ولی آنرا انجام می‌دهم.

خطاب به یک دوست:
دگرگون ساختن جایِگاهِ مصادیق نگاهِ ابزاریِ "اجتناب‌پذیر" و "اجتناب‌ناپذیر" در ذهنیتِ من، نه تنها بنیانِ استدلالم را فرو ریخت، بلکه این حقیقتِ آزاردهنده را در درونم فریاد کرد که نتیجه‌ی تربیتِ ایرانی‌مان، به ما یاد داده اگر قرار است از چیزی صرف‌نظر کنیم، به‌سراغ مهم‌ترین و حیاتی‌ترین نیازهای خویش برویم.
اما راستش را بخواهی، هنوز چیزی در درونم آنرا "غیر اخلاقی" می‌نامد.
می‌گذارم به‌حسابِ تاثیر محیطِ اجتماعی پیرامون‌ام و ضجه‌های دلخراش مرده‌ای که گویا هنوز بقایائی از او در من باقی مانده است.

دیدار در شب بارانی

شناختِ ما از انسان‌ها وقتی آغاز می‌شود که با آنها رو در رو شده باشیم.
"یادداشت"های هر کدام از نویسندگانِ این دنیای مجازی تنها بخشی کوچک از شخصیتِ آنها را آنهم به‌نحوی ناقص به‌نمایش می‌گذارد.
من یک شبانه‌روز گذشته را با یکی از این نویسندگانِ گرانقدر زندگی کردم.
از ذهن سقراطی‌اش، همین بس که در طی این بیست و چهار ساعت، چند پرسش مهم در برابر من قرار داد و پارادوکس‌هائی از میان باورهایم و میان باورها با نحوه‌ی زیستن‌ام بیرون کشید که هیچ لذتی جایش را برایم پر نخواهد کرد.
شب تا به صبح، از تمام عالم و آدم سخن گفتیم و به‌قولِ خودش: «... این بخش از مشکلاتِ بشریت هم حل شد. دیگر چه مانده؟» و در آخر نشانم داد که اول مشکلات خود را باید بشناسیم و حل کنیم که در آنصورت اساسا دیگر نیازی نیست به‌سراغ "بشریت" برویم.
از "اخلاق" گفتیم و اینکه آیا می‌توان برای تمام آدمیان یک نظام اخلاقی بنا کرد و آیا با در نظر گرفتن تفاوت‌های هر یک از آدمیان با یکدیگر، اساسا می‌توان از یک "نظام اخلاقی" سخن گفت و یا اینکه باید هر کس به‌نحو فردی برای زندگی خویش و بر اساس عالم درونی‌اش نسخه‌ای بپیچد و اینکه آیا چنین چیزی جز قائل شدن به "نسبیتِ اخلاقی" حداقل در بخش وسیعی از آن نیست؟
چگونه می‌توان با لحاظِ اینکه "هر آدمی، عالمی ست"، یک نظام اخلاقی همگانی برقرار ساخت؟
و اینکه مرز "اخلاق دینی" و "اخلاق غیر دینی" کجاست؟
نشانم داد که ما ایرانیان "زیستن" را در گوهر حقیقی‌اش از یاد برده‌ایم و در وادیِ ایده‌پردازی، تئوری‌سازی، توهمات و خیالاتِ شبهِ فلسفی و روشنفکرانه فرو غلطیده‌ایم، آنهم با سرانه‎ی مطالعه‌ای که در قیاس با بلادِ غرب ( که چندین قرن است "زیستن" را از نو آغاز کرده‌اند) صدها بار کم‌تر است.
از فرهنگِ "خودآزار"، "خودسانسور" و "دروغ‌نما"ی ایرانیان گفت و اینکه به‌قولِ خودش "تابوهای سنتی" برایمان کم بود که "تابوهای انقلابی" را هم به آن افزودیم!
از "زندگی" گفتیم با تمام ابعاد و منظرهای گونه‌گونش.
در تمام عمرم با هیچ کس اینقدر صریح، صمیمی و بی‌پرده نبودم که با او... شاید یک علتِ مهم‌ش آن بود که او نیز با من چنین بود و از من هم همین را می‌خواست.
فرزانه‌ای بود سرخوش، که با اصولِ خودش زندگی می‌کرد نه با اصولِ دیگران.
["سرخوش" نه بدین معنی که غم ندیده و سختی نکشیده باشد، بلکه همیشه آری‌گویِ زندگی ست و به آن لبخند می‌زند. به‌قول خودش: "زندگی چقدر زیباست!"]
تجربه‌ای بود زیبا، بسیار تأثیرگذار و خاطره‌انگیز!

۱۳۸۵ فروردین ۵, شنبه

گزیده‌ی نوشته‌های من

گرچه مخاطبِ پیشنهادِ خوبِ سیبستان کسانی جز من بودند، اما این کار اگر برای هیچ‌کس نفعی نداشته باشد، حداقل برای خودم بسیار مفید بود. زیرا یکبار به گذشته‌ی خود بازگشتم و توانستم به آنچه بودم و آنچه اکنون هستم، نگاهی گذرا بیندازم و در این بازنگری، وزنِ خود و نوشته‌هایم را به‌دست آورم.
با نگاهی به خودم آنچنانکه در یادداشت‌هایم نشان داده شدم، به این نتیجه رسیدم که حال و هوای من ملغمه‌ای از دغدغه‌های فلسفی، نقدهای دینی و احساساتِ درونی ست. "دین" و "خدا" همیشه ذهن و روحم را به خود مشغول داشته و "فلسفه" همیشه برایم حکم چیزی را داشته که می‌توان از طریقش ارضاء شد. اسمش را می‌توان "ارگاسم ذهنی – وجودی" گذارد.
در کل هیچگاه "زیادنویس" نبوده و نیستم (و به‌نظرم نه حسن است نه عیب). شاید اگر حجم تمام یادداشت‌های این دو سال را جمع کنید به‌اندازه‌ی یادداشت‌های شش ماه سیبستان هم نشود.
تحلیل‌ها و نقدهای طولانی کمتر نوشته‌ام و در عوض تحلیل و نقدِ کوتاه فراوان می‌توان یافت.
لحن کلامم گاهی از حالتِ علمی خارج می‌شود و در کل نیش و طعنه‌های علمی هم فراوان در یادداشت‌هایم دیده می شود.
به‌نظرم وبلاگ‌هایی که بخش نسبتا زیادی از نوشته‌های‌شان "گزین‌گویه"های فکری و احساسی‌شان هست، در نگاهِ "مقاله‌پسندانه"ی سیبستان به‌نحوی مورد غفلت قرار می‌گیرند، حال آنکه ارزش و تاثیر برخی از این "گزین‌گویه"ها از بسیاری از تحلیل‌های طولانی بیش‌تر است.
به‌هرحال من در پایان فهرستی از برخی گزین‌گویه هایم را نیز آورده‌ام.
گزیده‌ی نوشته‌ها در دو دوره‌ی وبلاگ‌نویسی من، از هم تفکیک شده و هر دوره را جداگانه ذکر کرده‌ام.
پ.ن:
متاسفانه بخش قابل توجهی از لینک‌های دوره‌ی "سوفیست" دچار اشکال بود که تصحیح گردیده است.

دوره‌ی سوفیست:
در این دوره من به‌وضوح تحت تاثیر ملکیان بودم و معمولا هر ماه دوبار با او گفتگو داشتم.

March 2003:
در بابِ حجاب (1 و 2): اگر گوهر حجاب، حفظ عفت باشد، در برخی قبائل جز به عریانی تحقق نمی‌یابد.
April 2003:
در بابِ دین عقلانی: مومنان در مواجهه با روایاتِ عقل ستیز، چه می‌کنند؟! +
گفت و گوی خیالی با یک آخوند: الان که بعد از سه سال می‌خونمش، دیگه به دلم نمی‌نشینه. +
در نقدِ سخنان رهبر دربابِ لیبرالیزم: ماجرای "ابو غریب" در عراق را دلیلی بر ردِ لیبرالیزم گرفته است!! +
May 2003:
در بابِ "خدای بی‌زمان": آیا با تصور قابل قبولی از مفهوم زمان، می‌توان به چنین خدائی قائل شد؟ +
در بابِ "مناط احکام": رد این سخن مشهور که ملاک احکام با عقل به چنگ نمی‌آید. +
در بابِ "عقلانیتِ جامع": عقلانیت‌ای که برخی واقعیات را غیرقابل تبیین می‌داند نه غیر واقعی. +
2003 June:
در نقدِ شوی تبلیغاتی "ادواردو آنیلی": از نمدِ "ادواردو" نمی‌توان کلاهی برای مقاصد سیاسی – مذهبی دست و پا کرد. +
2003 July:
در نقدِ دعوتِ متفکران غربی به ایران: دعوتِ امثال هابرماس به ایران تا چه حد ما را از نظریات او آگاه می‌سازد؟ +
در بابِ پروژه‌ی "معنویت" و تفاوتهایش با نظریاتِ سروش: 1 و 2
در بابِ ابهام مفاهیم دینی: فاهمه‌ی متدینان باورهای متناقض را به‌راحتی می‌پذیرد و با هم جمع می‌کند. +
2003 August:
تشیع و ارتدوکسی ( 1، 2 و 3 ): موانع درون‌دینی برای پرسشگری در تشیع و تفاوت‌های ریشه‌ای آن با مکتب اعتزال.
هر چه تعداد آتوریته‌ها در یک دین و مذهب بیش‌تر باشد، به‌همان میزان جمود و سکون فکری در آن بیش‌تر است.
2003 September:
در نقدِ تاریخ‌نگاری افسانه‌ای: محمد از پستانِ ابوطالب شیر می‌نوشیده؟!! +
علم خدا و اختیار: در بابِ سازگاری یا عدم سازگاری علم مطلق خداوند با اختیار انسان. +
در نقدِ جواد طباطبائی: بخشی از مصاحبه‌اش با همشهری دچار ابهام بود که البته توضیحاتِ دخوی عزیز (اونموقع "زهرخند" بود) مقداری آنرا برایم روشن ساخت و بخشی دیگر نیز به‌نظرم ناشی از بی‌اطلاعی ایشان از مفهوم فلسفه‌ی مضاف و برخی از مصادیق‌اش بود. برخی از کامنت‌های مهم این بخش را به "مخلوق" منتقل کرده‌ام. +
در بابِ اسلام و حقوق بشر: نقدِ سخنان شیرین عبادی در سازگاری اسلام با حقوق بشر. +
در بابِ مساله‌ی شر: اگر خدائی خیرخواه وجود دارد، چرا آنچه را که "بهترین جهان‌های ممکن" می‌نامند، پر است از شرور طبیعی و اخلاقی؟! +
2003 November:
در بابِ دانشگاه اسلامی: لحن‌اش کمی غیر علمی ست اما محتوایش نه. +
در بابِ "معرفت‌شناسی اصلاح‌شده": ذکر این نکته که امثال "پلنتینگا" در این تئوری به‌وضوح از آراء ویتگنشتاین متأخر تاثیر پذیرفته‌اند. +
یادداشتِ خداحافظی: دلائلی برای رفتن‌ام آوردم که برخی از آنها زائل شده و برخی دیگر همچنان می‌تواند موجبِ ترکِ فضای مجازی شود. +

دوره‌ی مخلوق:
در این دوره از توهماتِ "ولتر"ی و ادعاهای "روشنگری"ام، اندکی کاسته شد و سعی کردم که فقط از خودم و برای خودم بنویسم.

2005 June:
در بابِ یک دوست: بخشی از زیستِ اخلاقی یقینا به‌معنای تعهد به پیمان‌ها عموما و پیمان زناشوئی خصوصا می‌باشد. "ادعای اخلاق بدون دین" اگر در مقام حرف باقی بماند، همان بوی تعفنی از آن برخواهد خواست که از "اخلاق‌گریزیِ متدینان" به‌مشام می‌رسد. +
در بابِ تفاوتِ حال و هوای سوفیست و مخلوق. +
در بابِ "جبهه‌ی دموکراسی‌خواهی": اگر مشروعیتِ ارزش‌های مدرنیزم را بخواهیم با تفاسیر نواندیشانه از دین گدائی کنیم، به‌قول محمد، این جبهه در تقابل با سکولاریزم قرار خواهد گرفت. [دقیقا به این دلیل که با تفسیر دیگری از دین (که اتفاقا اصیل‌تر هم هست) بنیان مشروعیتِ این ارزش‌ها بر باد خواهد رفت.] +
در بابِ انتخاباتِ نهم ریاست جمهوری و معین: 1، 2 و 3
2005 July:
در بابِ فیلم "بی‌وفا" از آدریان لین: عشق چیزی نیست که یکبار به‌سراغ ما آدم‌‎ها بیاید و تعیین مرزی مشخص میان عشق و هوس بسیار دشوار و وابسته به عرف جامعه می‌باشد. +
متعصبین و جمهوری اسلامی: در بابِ تشابه رفتار خانواده‌های متعصب – مذهبی با فرزندانشان و رفتار "جمهوری اسلامی" با شهروندانش. +
در نقدِ سخنانِ "حسن حنفی" متفکر مصری: سکولاریزمی که او از آن دم می‌زند، هر چیزی هست جز همان سکولاریزم. +
2005 August:
در نقدِ سخنان خاتمی: او در مراسم وداع‌اش با عنوان "سلام خاتمی"، خرده‌‎گیری‌های کودکانه‌ای بر روشنفکران وارد کرد، فقط به این دلیل که ایده‌ی نامشروع "جامعه‌ی مدنی یعنی مدینة النبی" را نقد کردند. +
در بابِ "دینداری‌های تناقض‌نما": نمی‌توان ادعای تدین به اسلام کرد اما محدودیت‌های آن (شریعتِ اسلام) را زیرکانه نپذیرفت. این نحوه‌ی تدین دچار تناقض است. +
2005 September:
معنویتِ ولائی: در بابِ گدائی ولی‌فقیه از پروژه‌ی یک روشنفکر سکولار. +
از روحیاتِ ما ایرانیان: در بابِ جدال امید مهرگان و حامد فولادوند بر سر ترجمه‌ی کتابِ "در شناختِ نیچه" +
2005 October:
تفاوتِ بنیانگذار و روشنفکران: در بابِ ازخودگذشتگی خمینی در راه هدفش و برج‌عاج‎‌نشینی روشنفکرانِ ما. +
در بابِ بحثِ "تجدد ایرانی": جنجالی که بر سر سخنرانی ملکیان به‌راه افتاد و ادعاهای بدون دلیلی که از جانبِ هر دو طرف مطرح شد و نقدهای بعضا غیرمنصفانه ای که از ملکیان شد. +
2005 November:
نقدِ فاشیزم به‌شیوه‌ی پازولینی: پازولینی در فیلم "سالو" زیاده‌روی کرده است. البته اونموقع که این یادداشت رو می‌نوشتم حس خیلی بدی داشتم، شاید برای بازنگری لازم باشه دوباره فیلم رو ببینم. +
در بابِ لزوم به‌رسمیت‌شناختن "تدین‌های باز": پاسخی به نقد سولوژن به من، و تعدیل نظراتم در یادداشتِ "در بابِ دینداری‌های تناقض‌نما". +
نقدِ هم‌آغوشی اسلام و قاعده‌ی طلائی در اخلاق. +
2005 December:
در بابِ آموزش عالی: نتایج هولناکِ تولید انبوه در وادیِ علوم انسانی. +
در نقدِ سخنانِ موسوی خوئینی‌ها: به سخنانش دقت کنید وببینید که یکی از سرشناس‌ترین سردمدارانِ اصلاحات چگونه در هیأتِ یک "آخوند روشنفکرستیز" ظاهر شده است. +
در بابِ بنیانگذار و اصلاح‌طلبان: از نظر اینان خمینی دموکرات‌ترین رهبر جهان و خامنه‌ای دیکتاتورترین آنها است!!! +
2006 January:
در نقدِ معرفی دانشنامه‌ی "ویکی پدیا" از ملکیان: یک معرفی کوتاه، ناقص و نارسا. در این یادداشت به وجوهی از اندیشه و شخصیتِ ملکیان نیز پرداخته‌ام و برخی از آنها را نقد کرده‌ام. ( 1 و 2 )
بحث از تشابه مصباح و غزالی: این بحث با یادداشتی از محمدِ عزیز (خلبان کور) آغاز شد و با یادداشتی بلند، دقیق و عالمانه از سرانگشتِ عزیز به پایان رسید. بحث‌های خودم و سرانگشت را در بخش نظرخواهی آورده‌ام. ( 1 و 2 )
هیوم و ادیان توحیدی: در بابِ رابطه‌ی دیالکتیک میان یگانه‌پرستی و شرک‌پرستی در ادیان ابراهیمی و نشان دادن مصادیقی از نظریه‌ی هیوم در هر سه سنتِ مسیحی، یهودی و اسلامی. +
در نقدِ سروش: در واقع پاسخی ست به یکی از "کامنت‌نشینانِ" وبلاگستان که از "ادبِ بحث" هیچ نمی‌داند. +
در بابِ تشابه آراء اسکار وایلد و نیچه: با توجه به‌نمونه‌ی رمان مشهور "تصویر دوریان گری" از وایلد. این یکی از بهترین نوشته‌های من هست که حداقل به دلِ خودم می‌نشیند. +
در بابِ "فردیدهراسی" دکتر سروش: نقدِ مصاحبه‌ی او با "روز" که نقش فردیدیان در آن به‌نحوی اغراق‌آمیز بزرگ‌نمائی شده بود. +
2006 February:
در بابِ کاریکاتورهای محمدبن‌عبدالله: خواستم بگویم سست کردن بنای اسلام از طریق نقدِ آکادمیک بدون تردید پیش‌زمینه‌ی لازمی برای نقدهای هنری از طریق کاریکاتور و غیره است و بر آن تقدمی دارد که تاریخ مسیحیت نیز آنرا تایید می‌کند. اما آیا نقدهای آکادمیک در بابِ اسلام هرگز به آستانه‌ی آگاهی مسلمین رسید؟ و آیا کسانی که وظیفه‌ی چنین کاری را برعهده داشتند ( علی‌القاعده روشنفکران) از پس انجام آن به‌خوبی بر آمدند؟ +
در بابِ "اسلام ضد خشونت": بخشی از رفتارهای تند، رادیکال و خشونت‌آمیز مسلمین در واکنش به ماجرای کاریکاتورها، ریشه‌اش نه به تندخوئی آنان که به "عدم تساهل" اسلام در وادیِ اعتقادات باز می‌گردد. +
در نقدِ سخنان وزیر ارشاد: صفار هرندی به‌نحوی عوام‌فریبانه اندک بودن تعداد کتاب‌های ممنوع‌الانتشار در برابر کتاب‌های مجوز داده شده را دلیلی بر تساهل وزارتخانه و غیرقابل قبول بودن انتقادات گرفته است!!! +
در بابِ "پورنوگرافی و وقاحت‌نگاری": گزارشی از مقاله‌ی "دیوید هربرت لارنس" چاپ شده در وبلاگِ سرانگشتِ عزیز. +
در بابِ خودکشی خداوند: احساساتِ نوستالژیکِ ایمان‌گرایانه‌ی من که گاه سر برمی‌آورد و هم‌هنگام مایه‌های الحادی قوی هم در آن می‌توان یافت. +
در بابِ خریت‌های خداوند و مخلوقاتش: برخی مشکلاتِ شخصی من را واداشت که در اوج استیصال و ناراحتی این یادداشت را بنویسم. از نوشته‌هائی ست که به دلم می‌نشیند و دوستش دارم. شاید به این دلیل که حس و حالِ آنموقع را با چاشنی از هذیاناتِِ فلسفی، کمابیش بازتاب داده است. +
2006 March:
در بابِ آنتونی فلو و محمد: توضیحی در بابِ چرخش نظری فلو از الحاد به "دئیزم" و ذکر بخش سانسورشده‌ی مصاحبه‌ی فلو درباره‌ی پیامبر اسلام. +
در نقدِ فلسفه‌ی اسلامی: گزارشی از سخنرانی ملکیان در دانشگاه تربیت مدرس. مهم‌تر از خود یادداشت، بخش نظرخواهی آن است که حاوی نظریاتِ آریای عزیز و پاسخ‌های من می‌باشد. +
گزین‌گویه ها:
در بابِ ارزش رسیدن به بی‌پاسخی برخی پرسش‌ها +
در بابِ "جمهوری اسلامی" +
در بابِ ناشاد زیستن متدینانِ سنتی +
در بابِ دگر زیستی +
در بابِ عقب‌ماندگی ذهنی روحانیت +
پرسش در بابِ ظرفیتِ سکولاریزاسیون در ایران +
حسی غریب +
در بابِ نفرت +
تمسخر عقلانیت به چه هدفی؟! +
درهم‌تنیدگی هویتِ ما و مدرنیته +
در بیان چرائی سکوت در برابر تفسیر نادرستِ دیگران از رفتارهایم +
انسان، فرا انسان و غفلت +
آدمیان، بازیچگانِ خداوند +
در بابِ عجز علم تجربی از معنا دادن به زندگی +
احساساتِ اگزیستانسیالیستی +
"قالو بلی" ئی که خیلی‌ها به یاد نیاورده‌اند +
محصول جمهوری اسلامی +
منطق غالبِ ما ایرانیان +
در مضراتِ اندیشیدن +
کسبِ جواز برای زیستن +
در بابِ بت‌شکنان تاریخ +
در بابِ غربتِ انسانی و معصومیت +
مغالطه‌ی "کمال دست‌نایافتی" در مورد محدودیتِ عقل +
تریلوژی در بابِ "مرگ" +
کتابِ مقدس من +
در بابِ الحاد +
در بابِ هم‌آغوشی شادکامی و بلاهت +
در بابِ ایمان +
در بابِ "اسکیزوفرنیک" (تصویر) +
در بابِ ابله دیدنِ دیگران +
خاطره‌ی یک خودکشی +
عاشقانه (1 و 2 )
در بابِ غربت و عشق (1، 2، 3 و 4 )
در بابِ فرهنگِ سرکوبگر غرایز +
در بابِ زندگی ایده‌آل +
مرثیه ی تولد +
پرسش از متناقض بودن مجموعه‌ی باورهایم با یک باور اخلاقی +
در بابِ عشق +
پرسش در بابِ رابطه‌ی فرهیختگان و عامه‌ی مردم +
در بابِ تهوع‌آور بودن زندگی و ارزشمندیِ آن +
از آثار سرگردانی در عشق (1 و 2 )
هذیانات +
پرسش از اصالتِ "زندگی اصیل" +
در بابِ تنهائی +
در بابِ آدمیان و عشق +
در بابِ انقلابِ پنجاه و هفت +
در بابِ احساس و سکس در پسران +
در بابِ روسپی و عشق +
در بابِ خودفرمانروائی +
در بابِ بلاهت و هرزگی +

۱۳۸۵ فروردین ۱, سه‌شنبه

در باب بلاهت و هرزگی

بر خلافِ نظر "سارتر" من اصلا معتقد نیستم که "بلاهت" شکلی از فشار بیرونی باشه که بر انسان‌ها تحمیل و تلقین می‌شه.
"بلاهت" دقیقا همانندِ "خردمندی" چیزی ست که از درونِ انسان‌ها می‌جوشه و بروز و ظهور پیدا می‌کنه.
"فرهیختگی" دقیقا همانندِ "تبهگنی" چیزی ست که از درونِ آدمی به زایش و ظهور می‌رسه.
بعضی‌ها هم که اساسا با سرشتی سرشار از بلاهت پا به عرصه‌ی وجود می‌ذارن... به این دسته از آدم‌ها هر چه حکمت و خردورزی بیاموزی، کمتر نتیجه خواهی گرفت.
میانمایگان مستحق حکمت‌های ناب نیستند.
میانمایگان مستحق "سکس ناب" هم نیستند.
اما در هر انسان فرهیخته‌ای، رگه‌هایی از بلاهتِ پنهان و یا حتی میل به هرزگی می‌توان یافت، هرزگی‌های بالقوه‌ای که هر لحظه امکان تحقق و فعلیت دارند.
وسوسه‌ی عجیبی ست وسوسه‌ی "تجربه‌ی هرزگی"!
فرهیختگان، هرزه‌های کشف‌ناشده هستند.

پ.ن:
اصلا لازم نبود لاطائلاتِ همیشگی‌ات را ای‌میل کنی!
ما دیگر عادت کرده‌ایم که گذشته از انگیزه‌های دیگر، به وبلاگِ امید سر بزنیم تا ببینیم این بار فحش و فضیحت‌هایت را نثار چه کسی کرده‌ای.
تو ناراحتی چون اینجا از "آریا" ستایش شده، اما اگر از "سعید" ستایش شده بود، اونوقت بود که "مخلوق" می‌شد فهمیده‌ترین آدم دنیا که به ارزش تو و تاکیداتِ ابلهانه و کودکانه‌ات بر التزام به رویکردِ علمی - تجربی در همه چیز، پی برده است.
فضای نوچه‌ایِ ذهنت، بهت اجازه نمی‌ده که دیگران رو جز در مقوله‌ی "نوچه بودن" ببینی.
من اگر به‌جای امید بودم، در ازای در اختیار گذاشتن فضای کامنت‌هایم به تحفه‌ی بی‌خانِمانی چون تو، حتما اجاره‌ای، پولی، چیزی می‌گرفتم.

در باب دوستان

در بابِ آخرت از امیدِ میلانی، فوق‌العاده محشر بود!... فقط نمی‌دونم چرا اینقدر دیر بهش لینک دادم.
امید از موجوداتی ست که نسخه‌بدل و مشابه ندارد.

آریا صدای "فلسفه‌ورزی" در وبلاگستان است.
برای خودش دنیای متفاوتی ست که هر وقت فکر کنی داری می‌فهمیش، دقیقا همون لحظه باید به فهم خودت شک کنی.
نثر او (صرف‌نظر از محتوای تأمل‌برانگیزش) بدون مبالغه زیبا و منحصر به فرد است.
نوشته‌هایش الفاظی ساده، محتوائی عمیق و روحی دردمندانه دارد.
در ورای نقدهای رادیکالش به اسلام، چیزی جز عشق به انسان نخواهی دید.
مهم‌ترین ویژگی‌اش آنکه تمام معلوماتِ خود را (که یقینا از خیلی‌های دیگر بیش‌تر است) در مسیر و چهارچوبی مشخص به کار انداخته و ازشان بهره می‌گیرد.
او با هدف و دغدغه‌ای مشخص می‌نویسد، می‌خواند و می‌اندیشد و این به‌نظر من خیلی مهم هست.
حضورش در دنیای مجازی غنیمت است و از او بسیار می‌توان آموخت.

این دوتا محمد ( + و + ) هم هر دو از پدیده‌های بی‌نظیر وبلاگستان هستند... من عاشق جفت‌شون شدم!

حسن جعفری را متاسفانه خیلی دیر شناختم... خیلی دیر!
عجیب دلم برای نوشته‌های فیلسوفانه و تلنگر زننده‌اش با آن نثر زیبا و تحسین‌برانگیز تنگ شده است!
یادداشتِ "ملا جلال"اش فراموش‌ناشدنی ست.

۱۳۸۴ اسفند ۲۴, چهارشنبه

در باب خودفرمانروایی

بارها تجربه کردم که آدم‌ها دنیاهای از هم دور افتاده‌ای هستند که تنها توهم ِ "شباهت" با یکدیگر دارند، یا بهتر است بگویم برای رابطه با هم، چاره‌ای جز "شباهت‌تراشی" ندارند.
به‌نظرم اگر کسی چنین حقیقتی را با تمام وجودش درک کند و بخواهد دنیای خود را هم تمام و کمال داشته باشد، خواه ناخواه تنها خواهد ماند.
حداقلی از "خودسانسوری" اولین پیش‌شرطِ هر نوع رابطه‌ی پایدار است.
کنجکاوم آنچه را به چشم تو مغالطه آمده است بدانم!

در نقد فلسفه اسلامی

دیروز صبح در دانشگاه تربیت مدرس، سخنرانی ملکیان با عنوانِ "بررسی روش‌شناختی ِ فلسفه در دوران اسلامی" برگزار شد.
سخنان ِ ملکیان همانطور که انتظار می‌رفت، نقدهائی روش‌شناختی بر فلسفه‌ی اسلامی بود.
او موضع "مبناگروانه"ی فیلسوفان ِ مسلمان را در معرفت‌شناسی، عامل ِ عدم مدارا و دگماتیزم آنان دانست. وقتی توهم کنید که باورهای‌تان بر پایه‌های بدیهی استوار شده و به این طریق به گزاره‌هائی ضرورتا صادق اعتقاد دارید، راهی برای جستجوگری و پذیرش نسبت به باورهای دیگران باقی نمی‌ماند.
یک بام و دو هوا بودن فیلسوفان ِ مسلمان درباب رابطه‌ی "فلسفه" و "فهم عرفی"، توهم ِ صحت استفاده از "برهان خلف" در مسائلی که آلترناتیوهای دیگری نیز به‌عنوان پاسخ ِ رقیب وجود دارد، اعتقاد به "فلسفه‌ی جاویدان" و در نتیجه سعی در تلفیق و آشتی دادن آراء کسانی چون افلاطون و ارسطو که اساسا آشتی‌ناپذیرند، ارتکاب مغالطه‌ی "استنتاج ِ هستی‌شناختی" از گزاره‌هائی که صرفا در صدد بیانِ واقعیتی زبان‌شناسانه‌اند، استعمال ِ یک لفظ در معانی متعدد و در نتیجه استنتاج‌هائی که از بن و بنیاد مردود اند و ... از دیگر نقدهای ملکیان بر سنت ِ فلسفی در جهان اسلام بود.
بیش‌تر اشکالات نیز ناظر به آشفتگی‌های فلسفه‌ی صدرائی بود و خصوصا در باب ِ اشکال آخر، ملکیان تصریح کرد که در فلسفه‌ی ابن سینا و سنتِ مشائی به‌مراتب دقت و وسواس بیش‌تری در به‌کارگیری الفاظ وجود دارد، در حالی که صدرای شیرازی "نفس" را به چندین معنای مختلف به‌کار می‌برد و همگی را نیز یکی می‌گیرد. حال آنکه "نفس" به‌عنوان مثال، در فلوطین و ارسطو به دو معنای کاملا متفاوت به‌کار رفته است.
گزارش کامل‌ش را احتمالا در روزهای آتی در این سایت خواهید خواند.

ملکیان حافظه‌ی خیلی خوبی داره.
امروز که من رو دید، بعد از احوال‌پرسی، بلافاصله در مورد رابطه‌ی قبلی ِ خودم با یک فرشته‌ی کوچولو - که اینجا گاه‌گاهی خطاب بهش چیزهائی می‌نویسم – پرسید.
اولش خودم هم یادم نبود داره از چی می‌پرسه... سوالش پر از کنجکاوی و شور بود، اما جوابِ من تلخ بود: "تمام شد."
همین دیگه... چشم‌هام خیلی درد می‌کنه و نمی‌تونم درست ببینم، شاید هم تا چند روز دیگه کاملا کور شدم.

۱۳۸۴ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

آنتونی فلو و محمد

"آنتونی فلو"، فیلسوف ِ ملحد و سرشناس ِ انگلیسی‌تبار، دو سال ِ پیش در سن هشتاد سالگی از الحاد به‌سوی آنچه رسانه‌های وطنی "خداباوری" نامیدند، بازگشت.
اما این خداباوری در واقع ِ امر، چیزی جز اعتقاد ِ فلو به دئیزم نبود و او خود تصریح کرد که به خدای هیچ نظام وحیانی باور پیدا نکرده است.
خدای فلو، همان "محرک اول" ارسطو بود که حداکثر "علت ِ غائی" عالم به‌حساب می‌آمد و بس. او نه "علت فاعلی" این عالم است و نه اساسا در فضای مابعدالطبیعه‎ی ارسطوئی، از خدائی متشخص که بتواند به عالم ِ طبیعت آگاهی داشته و درد و نیاز آدمیان را شنوا باشد، می‌توان سخن گفت.
ارسطو درباره‌ی آفرینش الهی یا مشیت خداوندی هیچ نظریه‌ای بیان نکرده است و خدای او یک "خدای فلسفی" بیش نیست.
خدای یک دئیست نه خالق (به‌معنای مطرح در ادیان ابراهیمی) هست و نه به‌طریق اولی پیامبری فرستاده و نه کتابی که در آن سخن گفته باشد. او همانطور که فلو تاکید کرده چیزی جز "شعور مرموز موجود در عالم" نیست.
"دئیزم" بی‌آزارترین نوع ِ "خداباوری" در جهان است.
آنتونی فلو در زمستان سال قبل در مصاحبه‌ای با "گری هابرماس" به ماجرای رجعتش از الحاد به خداباوری ِ طبیعی پرداخت. این مصاحبه که حاوی ِ انتقاداتی صریح از جانب فلو به اسلام و شخص ِ محمد بود (از جمله اشاره به ارزش ِ ادبی ِ کتاب مقدس و جذابیت ِ آن در قیاس با آشفتگی ِ قرآن و فربگی‌اش از مضامین ِ هراس‌انگیز و تهدیدآمیز)، در آخرین شماره‌ی نشریه‌ای حوزوی به چاپ رسید.
مترجم طبق معمول مقدمه‌ای ترحم‌برانگیز و پر از مهملاتِ مرسوم برای پاسخ به شبهات (بخوانید: نقدهای آزاردهنده‌ی) فلو نگاشت و متوجه شدم که در ترجمه‌ی مقاله نیز جمله‌ی آخر ِ فلو در پایان ِ مصاحبه را مثله نموده است که اینجا بخش ِ کوتاه ولی پرمعنی ِ سانسور شده را در کروشه می‌آورم:

هابرماس: تونی! این پرسش ِ آخر را با لبخند طرح می‌کنم. اما فکرش را بکنید اگر روزی با طیب ِ خاطر به مسیحیت می‌گرویدید و رستاخیز مسیح در نظر شما امر کاملا درستی جلوه می‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد؟
فلو: خوب، در این مقایسه برای رضای خدا یک چیز خواهم گفت که مسیح شخصیت ِ فوق‌العاده جذابی است، [جذابیتی که پیامبر اسلام به‌وضوح ِ تمام دارای آن نیست].

روسپی و عشق

میان ِ یک دختر و یک روسپی، فاصله‌ای جز "ابهام و رازآلودگی ِ عشق" نیست و هر زمان که این رازآلودگی از میان برود، دختر به‌راحتی می‌تواند به روسپی بدل گردد.
اما از آنجا که برای زنان رازآلودگی ِ عشق (همچون سایر چیزها) هیچگاه کاملا از بین نمی‌رود، هر روسپی نیز می‌تواند زمانی دوباره عاشق شود.

۱۳۸۴ اسفند ۷, یکشنبه

My Delusions


"به جهان چشم نگشودن فراتر از هر محاسبه‌ای ست."
تئوگنیس_شاعر یونانی قرن ششم ق.م

یکی بود یکی نبود.
غیر از خدا، هر خری بود.
[" ... و در ابتدا کلمه بود و کلمه، خر بود."]
یک پسری بود که کودکی و نوجوانیش، تو جفتک‌پرانی‌های پدر و بلاهت‌های مادرش گذشت.
جوانیش رو هم خودش به گند کشید و همچنان به پروسه‌ی گنداندن ِ زندگی ادامه می‌ده.
پسر ِ قصه‌ی ما چند تا اشتباه بزرگ تو زندگیش مرتکب شده که سالهاست مثل ِ سگ تو کثافت گیر افتاده و نمی‌دونه چه گهی باید بخوره که برای همیشه از شر ِ این اشتباه‌ها و تبعاتش خلاص بشه و خودش رو از این منجلاب ِ طلسم شده بیرون بکشه.
این پسر ِ خوب، دوبار هم تا حالا عاشق شده که داستانش دست کمی از باقی ِ زندگی ِ تلخ، تهوع‌آور و گندیده‌اش نداره.
پسر ِ قصه‌ی ما گاهی که دچار ِ توهم‌های "شبهِ دکارتی" می‌شه، فکر می‌کنه که شاید زندگیش نفرین شده باشه یا یک "شیطان فریبکار" ِ بی‌پدر و مادر، داره راه ِ زندگیش رو به فاضلاب و عدمستان ختم می‌کنه.
اما این شیطان ِ شفابخش، همونطور که برای "دکارت" لولوی سرخرمن بود تا خدای ابزاری ِ این "کچل ِ دخترباز" رو از اون بالا به ضمانتِ معرفت ِ بشری مجبور کنه، برای پسر ِ قصه‌ی ما هم بهانه‌ای بیش نیست برای کم کردن بار ِ تقصیراتش در خلق ِ تابلوی گه‌گرفته‌ی زندگیش.
"خریت"، – علاوه بر پائین تنه – نشانه‌ای ست بر بشریت ِ ترحم‌انگیز ِ ما.
به قول ِ اون " ضدِخر"، خدا جهان را بر صورت خویش آفرید، یعنی تا حدِ ممکن خرانه.
از نظرگاه ِ ایمانی، خریت‌های من هم جلوه‌ای از همان خریت‌های پروردگار است و نیایش‌های مومنان در "جشن ِ خر"، شکرگزاری ِ خداوندی ست که دست بر قضا، انسان را نیز بر صورت خویش آفرید: بر صورتِ خر.
پسر ِ قصه‌ی ما برای فراموشی ِ خریت‌های خودش، تنها کاری که می‌تونه بکنه نوشتن ِ ترهاتِ شبهِ فلسفی و کشیدن ِ پیاپی ِ "کاپیتان بلک" هست در تنهائی ِ مطلق و نکبت‌بارش.
پسر ِ قصه‌ی ما می‌خواد زار بزنه اما حتی دیگه عرضه‌ی زار زدن هم نداره.
مرده‌شور ِ پسر ِ قصه‌ی ما رو ببرن...

۱۳۸۴ اسفند ۵, جمعه

Suiciding God

نام این وبلاگ ناشی از نوعی "مازوخیزم" هست که در ساحت‌های دیگر زندگی ِ من هم خودنمائی می‌کند.
یادم هست سابقا (در وبلاگِ قبلی) نوشته بودم که از "مخلوق"بودن احساس خوبی ندارم و انتخاب همین عنوان برای اینجا، جز "خودآزاری" نمی‌تواند باشد.
من هم به امر قدسی نیاز دارم و هم از آن می‌گریزم، هم نیاز دارم که پشتوانه و تکیه‌گاهی فرا مادی برای خودم دست و پا کنم و هم به معلق و پا در هوا بودن‌م انس پیدا کرده‌ام.
در شرائط فعلی در ذهن و ضمیر من، جا برای هیچ قدسیت‌ای نیست و اساسا تا اطلاع ثانوی چنین اموری در کویر ِ من، بار نخواهد داد.
"جهان ِ بدون خدا" هراس‌انگیز، دردآور و سوت و کور است... شاید به‌همین خاطر آدمیان آسمان و ریسمان به‌هم بافتند تا برایش آفریننده‌ای دست و پا کنند.
معنادهی به زندگی نیز چیزی جز "مرهم‌های موقت" برای زخم‌های بشری نیست و دوامش سرابی دست‌نیافتنی ست و ناممکن.
"مرگِ موفقیت‌آمیز ِ خدا" نیشتری بود بر روح ِ بی‌پناه ِ"انسان"ی که رشته‌های هزاران ساله‌ی "خالق‌تراشی"اش، دود شد و به هوا رفت.
چرا هیچکس از "خودکشی ِ خدا" سخنی به میان نیاورد؟

آلت بازیگوش

از کلماتِ قصار یک دوست:
«قاعده‌ی اولیه آنست که سکس و احساس ِ دختر در یک ظرف قرار دارد اما پسر، ظرف ِ سکس و ظرف ِ احساسش از یکدیگر جداست.»

۱۳۸۴ بهمن ۲۹, شنبه

نقد لارنس بر پورنوگرافی

مقاله‌ی "پورنوگرافی و وقاحت‌نگاری" از دیوید هربرت لارنس در وبلاگِ سرانگشتِ عزیزم، نگاهی ست بس ژرف به مقوله‌ی سکس.
حقیقتِ غیر قابل انکاری است که خشکه‌مقدسان (ارتدوکس‌ها) و پورنوگرافیست‌ها هر دو در "سکس‌ستیزی" اشتراک دارند. یکی آن را مرده می‌پسندد و دیگری سرکوب‌شده و صرفا به‌عنوان وسوسه‌ای ذهنی و آزاردهنده.
و اما هر دو دسته، آدمیان را به‌جای اینکه در آغوش یکدیگر بخواهند آنها را به درخودماندگی ِ استمنائی گرفتار می‌سازند که نتیجه‌اش به‌سبب فقدان ویژگی ِ بده بستان در آمیزش با دیگری، جز افسردگی و احساس پوچی نیست.
به‌قولِ لارنس: «... به‌محض ِ این که انگیزش ِ احساس ِ جنسی را با دست ِ کم گرفتن و خوار شمردن تحقیر کنیم مرتکب ِ پورنوگرافی شده‌ایم ... علاج ِ این بیماری در این است که بدون ِ پرده‌پوشی با جنسیت و انگیزش‌های ِ جنسی مواجه شویم ... فقط صراحت ِ طبیعی‌یی که در مورد ِ سکس به‌کار ببریم می‌تواند منشاء اثر ِ خیری باشد .»
او به‌درستی تنبه می‌دهد که در ورای تحمیل واژه‌های مبهم و تاریکی چون "عفاف" و "وقاحت" چیزی جز "استمناء بی‌پایان و عفاف ِ بی‌پایان و دور و تسلسل ِ بی‌پایان" در انتظار افراد جامعه نیست.
طنز تلخی است که آثار هنریِ حاویِ رویکردِ طبیعی و انسانی به سکس و بازنمائی ِشور و طراوت ناشی از آن در زندگی، وقیحانه و ممنوع شمرده شود اما پورنوگرافی‎‌های پنهان در رمان‌های عامیانه و حتی فرهنگِ تحقیرکننده‌ی سکس در نزد عوام مورد اغماض قرار گیرد.
اینان که تنها هنرشان به خارش آوردنِ انگیزه‌های جنسی در حالتی غیر طبیعی و زیان‌بار است، سکس را یا تابو و قدغن می‌انگارند یا آنرا به کثافت و لجن می‌کشند و در هر صورت مواجهه‌ی انسانی، ساده، طبیعی و بدون پرده‌پوشی‌های ریاکارانه و دروغین نسبت به سکس از جانب جوانان آنها را به هراس می‌اندازد.
گرفتاری انسان‌ها در چنگالِ دروغ‌های بزرگی که اجتماع به آنها تحمیل نموده، برای‌شان چاره‌ای جز سو ء استفاده از تن و خودارضائی باقی نمی‌گذارد. تنها راهِ رهائی از این زندان، مبارزه با تحقیر یا سرکوب سوائق جنسی ست در هر دو چهره‌اش یعنی هم پورنوگرافی و هم غریزه‌ستیزی ِ متدینانه.
خواندن و بازخواندنِ این نوشته‌ی بی‌نظیر، یقینا ثمربخش خواهد بود.

۱۳۸۴ بهمن ۲۸, جمعه

جسارت بودن

ویژگی برخی نوشته‌ها مطلقا در درستی یا نادرستی‌شان نیست بلکه در جسارت و یکسره بر هم زدن تمام نگاه‌های مرسوم و متعارف به یک واقعیت تاریخی ست.
نوشته‌های محمد هم غالبا چنین حال و هوائی دارد و از همین جهت هم شاخص است.
مثلا این یادداشتش درباره‌ی حسین‌بن‌علی و معاویة یا درباره‌ی محمدبن‌عبدالله یا نوشته‌ی وبلاگ سابقش در باب واقعه‌ی شانزدهم آذر (روز دانشجو) و سه دانشجوئی که همه "شهید" می‎‌نامندشان، و محمد "شورشی" نامید.
چنین نگاه‌های متفاوتی - درست یا نادرست - تنها به‌سبب تلنگری که بر ذهن‌های کانالیزه‌شده و جهت‌یافته‌ی مخاطبان می‌زند، شایسته‌ی تأمل و درنگ است.

۱۳۸۴ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

کتاب، ترجمه و غرب

وزیر ارشاد در کنفرانس خبری گفته که از چند هزار عنوان کتاب، تنها به حدود چهل تای آنها مجوز چاپ داده نشده است.
خوب جناب هرندی!
این افاضه‌ی شما چیزی جز مغالطه‌ی "کمیت‌گرائی" نیست.
مگر اینکه کتاب رو هم کود حیوانی بدونی که اون رو کیلوئی به‌حساب آوردی.
تعدادشون چه اهمیتی داره؟
اگر این تعداد کتاب زنده به گور شده همه‌شون مربوط به حوزه‌ی اندیشه و علوم انسانی باشه، اونوقت چی؟
مگر چند تا کتاب ناب در این کشور در حوزه‌ی اندیشه به‌چاپ می‌رسه که شما بخواهید مانع انتشار این تعداد از آن شوید؟
بهتر بود به‌جای این مهملات، خیلی شفاف می‌گفتی که موضوعات این کتابهای مقتول چی بوده.
وزیر فرهنگ کشور همچنین گفته:
«...اميدوار هستم هويت ايرانی و اسلامی خودمان را بهتر درک کنيم و به‌جای اقتباس و ترجمه‌‌هايی که ما را به جايی نمی‌رساند متمرکز شويم بر داشته‌‌های درونی خودمان.»
باز هم داستان کهنه‌ی "آنچه خود داشت..." و توهم بی‌نیازی از تمدن و معارف بیگانه.
این نگاه تاسف‌انگیز و بدبینانه به "ترجمه"ی فکر و اندیشه‌ی غربی‌ها در ذهن زنگار گرفته‌ی صفار هرندی، شایعه‌ی تعطیلی نشریه‌ی "ارغنون" را به‌یادم آورد.
این "هویت"ای که برای دهه‌های متمادی نقاب غرب‌ستیزیِ ما شده، چیزی نیست جز جهل و سرگشتگی در تعیین نسبت خودمان با تمدن پانصد ساله‌ی اخیر و تلاش برای اثبات آنچه اساسا وجود ندارد.
شهوتِ نوشتن برای خوانده شدن
شهوتِ خواندن برای إرضای حس فضولی [خصوصا در مورد یادداشت‌های شخصی]
شهوت سرک کشیدن به خلوتِ دیگران
شهوتِ به نمایش گذاشتن خلوتِ خود
شهوتِ بیهوده‌گویی
شهوتِ آشفته‌نویسی
شهوتِ وقت‌گذرانی
شهوتِ اظهار فضل
شهوتِ ابراز وجود
شهوتِ بودن و تظاهر به بودن
شهوتِ پرتاب کلمات در فضای وب
شهوتِ کِش دادن مرزهای وجودیِ خویش در دنیائی که اساسا وجود ندارد
...
"وبلاگ" یعنی شهوتِ محض.

۱۳۸۴ بهمن ۲۲, شنبه

انقلاب بهمن پنجاه و هفت:
گذار ایرانیان از مدرنیزاسیون مالیخولیائی ِ پهلوی به اسلامیزاسیون مالیخولیائی ِ خمینی.

۱۳۸۴ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

ابراهیم با گل سرخ

نخست وزیر لبنان: "اين اعتراض‌هاى خشونت‌آميز هيچ ارتباطى با اسلام ندارند؛ زيرا اخلال در نظم از نظر دين اسلام نيز مردود است."
دبیر کل سازمان کنفرانس اسلامی: "واكنش‌هاى افراطى، عبور از اقدامات مسالمت‌آميز دموكراتيك است و اين اقدامات براى به‌تصوير كشيدن چهره‌ی حقيقى اسلام مضر، مخرب و خطرناك است." +

این متمشیان امور اسلام و مسلمانی فراموش کرده‌اند که اولین رفتار غیر دموکراتیک و برهم زننده‌ی نظم را "ابراهیم" (نیای هر سه دین سامی) با شکستن بت‌های بابل مرتکب شد.
آیا در اولتیماتوم چهار ماهه‌ی محمد به مشرکان پس از فتح مکه که یا به اسلام ایمان بیاورید یا امان از شما برداشته خواهد شد، نشانی از تساهل و تسامح و یا روحیه‌ی دموکراتیک می‌توان دید؟!
چهار ماه طول نکشید که تمام جزیرة‌العرب اسلام آوردند اما به چه طریقی؟!
آیا کسانی که مدعی هستند در اسلام، ایمان باید بدون اجبار باشد، برای این رفتار غیر مسالمت‌آمیز محمد توجیهی دارند؟
آنانکه ادعا می‌کنند چهره‌ی دین ابراهیم سرشار از تساهل و دموکراسی هست، باید تاریخ ادیان ابراهیمی را از نو بنویسند و این بار تبر و شمشیر را از ابراهیم و محمد بگیرند و به‌جای آن یک شاخه گل سرخ به‌دست‌شان دهند تا به این طریق تراژدیِ Archetype (سرنمون)های سامی را به کمدی بدل سازند.

قصه‌گو - یک

ای کاش می‌شد باز هم نصفه‌های شب زنگ بزنی و من رو از خواب بیدار کنی!
نمی‌دونی که چقدر بیدار شدن با صدای دل‌انگیز و سحرآمیز تو برام لذت‌بخش بود... حاضر نبودم لحظه‌هائی رو که با پیچیدن صدای تو در تار و پودم بیدار می‌شدم با هیچ چیز دیگه‌ای عوض کنم.

پ . ن:
شد خزان گلشن آشنائی…

۱۳۸۴ بهمن ۱۵, شنبه

جنجال کاریکاتورها و نقد دین

انتشار آن کاریکاتورها و بازچاپش در سایر نشریات اروپائی - گرچه اين اقدام دوم صرفا برای نشان دادن اين باشد که جامعه‌ی اروپائی از هياهوهای متدينان خواه مسلمان باشند خواه غيرمسلمان در اينگونه موارد هراسان نخواهد شد - تنها در صورتی مفيد خواهد بود که بتواند این مسئله را جا بیندازد که "تقدس" در هنر (همچون فلسفه) امری بی‌معنی و پوچ است حتی اگر فرآورده‌ی آن به ويرانی يک باور دينی بينجامد.
اما من بعید می‌دانم که بشود این حقيقت را برای مسلمان‌ها به‌صورت یک قاعده و رویه‌ی معمول در آورد، آنچنانکه الان کاریکاتور مسیح کشیده می‌شود و دیگر نه از دست کلیسا کاری بر می‌آيد و نه حتی نزد کثیری از مسیحيان غير ارتدوکس، این قبيل مسائل اهميت چندانی دارد.
علتش هم این است که خیلی رو راست باید بگوييم دیگر مسیحیتی به آن معنی باقی نمانده است.
مسیحیت را در تاریخ مدرن اروپا چنان به زير مشت و لگد نقدهای ویرانگر و بنیان‌افکن گرفتند که جز پیکری نحیف از آن نماند. پس از آن ضربه‌های کشنده‌ی معرفتی، حال می‌شد برای هنر مجاز شمرد که کاریکاتور مسیح را هم به‌تصوير کشد.
اما آيا در مورد اسلام نيز چنين است؟
هنوز که هنوز هست مسلمانان به عدم تحریف کتاب مقدس‌شان می‌نازند.
نقدهای "گلدزیهر" یا "ونسبرگ" و دیگران بر قرآن، هرگز به آستانه‌ی آگاهی جامعه‌ی مسلمین نرسید و تأثیر اجتماعی خود را برجای نگذاشت. در حالی که از هر نقدی بر دين در حوزه‌ی نظر، بايد تأثيری را در وادی عمل و حوزه‌ی اجتماع انتظار داشت و برای تحقق چنين تأثيری بايد تلاش مداوم کرد، چيزی که در جهان اسلام هرگز اتفاق نيفتاده است.
پايه‌های اسلام در نظر پيروانش به‌مراتب استوارتر می‌نمايد تا ويرانه‌ای که از مسيحيت برای جامعه‌ی اروپائی به‌جا گذاشته‌اند. برای همين هم کاريکاتورهای مسيح ديگر اعتراضات گسترده در پی ندارد اما کاريکاتورهای محمد به بحران‌های اجتماعی و حتی بین‌المللی می‌انجامد.
به‌نظر من هيچ راه ميانبری وجود ندارد. وقتی که همچنان نقد مستدل و آکادميک اين دين در محافل علمی جهان اسلام مورد تهديد و تعطيل واقع می‌شود، کشيدن کاريکاتور محمد هيچ دردی را دوا نخواهد کرد جز آنکه برای مسلمانان سبب اين توهم شود که حتما گنجی گران‌بها و حقيقتی انکارناپذير در آغوش دارند که از اين راه به آن حمله می‌گردد.
البته اگر کسی بگويد که کشيدن آن کاريکاتورها نه برای تأثيرگذاری بر مسلمانان که صرفا برای تحريک آنان بوده، بايد گفت که چنين تحريکاتی آنهم در ميان متدينانی اينچنين بی‌پروا و زخم‌خورده، عمل خردمندانه‌ای نبوده و نيست.
نقد اسلام می‌تواند راه به تخريب آن ببرد (و اساسا در ورای هر نقدی انگيزه‌ی تخريب خودنمائی می‌کند)، اما تخريبی که پشتوانه و زيرساخت‌های معرفتی‌اش هنوز استحکام نيافته و زمينه‌های اجتماعی لازم برای آن فراهم نگشته، جز به دوام و استقرار بيش‌تر اين دين در ذهن و ضمیر پيروانش و افزودن بر توهماتشان کمکی نخواهد کرد.