۱۳۸۵ فروردین ۵, شنبه

گزیده‌ی نوشته‌های من

گرچه مخاطبِ پیشنهادِ خوبِ سیبستان کسانی جز من بودند، اما این کار اگر برای هیچ‌کس نفعی نداشته باشد، حداقل برای خودم بسیار مفید بود. زیرا یکبار به گذشته‌ی خود بازگشتم و توانستم به آنچه بودم و آنچه اکنون هستم، نگاهی گذرا بیندازم و در این بازنگری، وزنِ خود و نوشته‌هایم را به‌دست آورم.
با نگاهی به خودم آنچنانکه در یادداشت‌هایم نشان داده شدم، به این نتیجه رسیدم که حال و هوای من ملغمه‌ای از دغدغه‌های فلسفی، نقدهای دینی و احساساتِ درونی ست. "دین" و "خدا" همیشه ذهن و روحم را به خود مشغول داشته و "فلسفه" همیشه برایم حکم چیزی را داشته که می‌توان از طریقش ارضاء شد. اسمش را می‌توان "ارگاسم ذهنی – وجودی" گذارد.
در کل هیچگاه "زیادنویس" نبوده و نیستم (و به‌نظرم نه حسن است نه عیب). شاید اگر حجم تمام یادداشت‌های این دو سال را جمع کنید به‌اندازه‌ی یادداشت‌های شش ماه سیبستان هم نشود.
تحلیل‌ها و نقدهای طولانی کمتر نوشته‌ام و در عوض تحلیل و نقدِ کوتاه فراوان می‌توان یافت.
لحن کلامم گاهی از حالتِ علمی خارج می‌شود و در کل نیش و طعنه‌های علمی هم فراوان در یادداشت‌هایم دیده می شود.
به‌نظرم وبلاگ‌هایی که بخش نسبتا زیادی از نوشته‌های‌شان "گزین‌گویه"های فکری و احساسی‌شان هست، در نگاهِ "مقاله‌پسندانه"ی سیبستان به‌نحوی مورد غفلت قرار می‌گیرند، حال آنکه ارزش و تاثیر برخی از این "گزین‌گویه"ها از بسیاری از تحلیل‌های طولانی بیش‌تر است.
به‌هرحال من در پایان فهرستی از برخی گزین‌گویه هایم را نیز آورده‌ام.
گزیده‌ی نوشته‌ها در دو دوره‌ی وبلاگ‌نویسی من، از هم تفکیک شده و هر دوره را جداگانه ذکر کرده‌ام.
پ.ن:
متاسفانه بخش قابل توجهی از لینک‌های دوره‌ی "سوفیست" دچار اشکال بود که تصحیح گردیده است.

دوره‌ی سوفیست:
در این دوره من به‌وضوح تحت تاثیر ملکیان بودم و معمولا هر ماه دوبار با او گفتگو داشتم.

March 2003:
در بابِ حجاب (1 و 2): اگر گوهر حجاب، حفظ عفت باشد، در برخی قبائل جز به عریانی تحقق نمی‌یابد.
April 2003:
در بابِ دین عقلانی: مومنان در مواجهه با روایاتِ عقل ستیز، چه می‌کنند؟! +
گفت و گوی خیالی با یک آخوند: الان که بعد از سه سال می‌خونمش، دیگه به دلم نمی‌نشینه. +
در نقدِ سخنان رهبر دربابِ لیبرالیزم: ماجرای "ابو غریب" در عراق را دلیلی بر ردِ لیبرالیزم گرفته است!! +
May 2003:
در بابِ "خدای بی‌زمان": آیا با تصور قابل قبولی از مفهوم زمان، می‌توان به چنین خدائی قائل شد؟ +
در بابِ "مناط احکام": رد این سخن مشهور که ملاک احکام با عقل به چنگ نمی‌آید. +
در بابِ "عقلانیتِ جامع": عقلانیت‌ای که برخی واقعیات را غیرقابل تبیین می‌داند نه غیر واقعی. +
2003 June:
در نقدِ شوی تبلیغاتی "ادواردو آنیلی": از نمدِ "ادواردو" نمی‌توان کلاهی برای مقاصد سیاسی – مذهبی دست و پا کرد. +
2003 July:
در نقدِ دعوتِ متفکران غربی به ایران: دعوتِ امثال هابرماس به ایران تا چه حد ما را از نظریات او آگاه می‌سازد؟ +
در بابِ پروژه‌ی "معنویت" و تفاوتهایش با نظریاتِ سروش: 1 و 2
در بابِ ابهام مفاهیم دینی: فاهمه‌ی متدینان باورهای متناقض را به‌راحتی می‌پذیرد و با هم جمع می‌کند. +
2003 August:
تشیع و ارتدوکسی ( 1، 2 و 3 ): موانع درون‌دینی برای پرسشگری در تشیع و تفاوت‌های ریشه‌ای آن با مکتب اعتزال.
هر چه تعداد آتوریته‌ها در یک دین و مذهب بیش‌تر باشد، به‌همان میزان جمود و سکون فکری در آن بیش‌تر است.
2003 September:
در نقدِ تاریخ‌نگاری افسانه‌ای: محمد از پستانِ ابوطالب شیر می‌نوشیده؟!! +
علم خدا و اختیار: در بابِ سازگاری یا عدم سازگاری علم مطلق خداوند با اختیار انسان. +
در نقدِ جواد طباطبائی: بخشی از مصاحبه‌اش با همشهری دچار ابهام بود که البته توضیحاتِ دخوی عزیز (اونموقع "زهرخند" بود) مقداری آنرا برایم روشن ساخت و بخشی دیگر نیز به‌نظرم ناشی از بی‌اطلاعی ایشان از مفهوم فلسفه‌ی مضاف و برخی از مصادیق‌اش بود. برخی از کامنت‌های مهم این بخش را به "مخلوق" منتقل کرده‌ام. +
در بابِ اسلام و حقوق بشر: نقدِ سخنان شیرین عبادی در سازگاری اسلام با حقوق بشر. +
در بابِ مساله‌ی شر: اگر خدائی خیرخواه وجود دارد، چرا آنچه را که "بهترین جهان‌های ممکن" می‌نامند، پر است از شرور طبیعی و اخلاقی؟! +
2003 November:
در بابِ دانشگاه اسلامی: لحن‌اش کمی غیر علمی ست اما محتوایش نه. +
در بابِ "معرفت‌شناسی اصلاح‌شده": ذکر این نکته که امثال "پلنتینگا" در این تئوری به‌وضوح از آراء ویتگنشتاین متأخر تاثیر پذیرفته‌اند. +
یادداشتِ خداحافظی: دلائلی برای رفتن‌ام آوردم که برخی از آنها زائل شده و برخی دیگر همچنان می‌تواند موجبِ ترکِ فضای مجازی شود. +

دوره‌ی مخلوق:
در این دوره از توهماتِ "ولتر"ی و ادعاهای "روشنگری"ام، اندکی کاسته شد و سعی کردم که فقط از خودم و برای خودم بنویسم.

2005 June:
در بابِ یک دوست: بخشی از زیستِ اخلاقی یقینا به‌معنای تعهد به پیمان‌ها عموما و پیمان زناشوئی خصوصا می‌باشد. "ادعای اخلاق بدون دین" اگر در مقام حرف باقی بماند، همان بوی تعفنی از آن برخواهد خواست که از "اخلاق‌گریزیِ متدینان" به‌مشام می‌رسد. +
در بابِ تفاوتِ حال و هوای سوفیست و مخلوق. +
در بابِ "جبهه‌ی دموکراسی‌خواهی": اگر مشروعیتِ ارزش‌های مدرنیزم را بخواهیم با تفاسیر نواندیشانه از دین گدائی کنیم، به‌قول محمد، این جبهه در تقابل با سکولاریزم قرار خواهد گرفت. [دقیقا به این دلیل که با تفسیر دیگری از دین (که اتفاقا اصیل‌تر هم هست) بنیان مشروعیتِ این ارزش‌ها بر باد خواهد رفت.] +
در بابِ انتخاباتِ نهم ریاست جمهوری و معین: 1، 2 و 3
2005 July:
در بابِ فیلم "بی‌وفا" از آدریان لین: عشق چیزی نیست که یکبار به‌سراغ ما آدم‌‎ها بیاید و تعیین مرزی مشخص میان عشق و هوس بسیار دشوار و وابسته به عرف جامعه می‌باشد. +
متعصبین و جمهوری اسلامی: در بابِ تشابه رفتار خانواده‌های متعصب – مذهبی با فرزندانشان و رفتار "جمهوری اسلامی" با شهروندانش. +
در نقدِ سخنانِ "حسن حنفی" متفکر مصری: سکولاریزمی که او از آن دم می‌زند، هر چیزی هست جز همان سکولاریزم. +
2005 August:
در نقدِ سخنان خاتمی: او در مراسم وداع‌اش با عنوان "سلام خاتمی"، خرده‌‎گیری‌های کودکانه‌ای بر روشنفکران وارد کرد، فقط به این دلیل که ایده‌ی نامشروع "جامعه‌ی مدنی یعنی مدینة النبی" را نقد کردند. +
در بابِ "دینداری‌های تناقض‌نما": نمی‌توان ادعای تدین به اسلام کرد اما محدودیت‌های آن (شریعتِ اسلام) را زیرکانه نپذیرفت. این نحوه‌ی تدین دچار تناقض است. +
2005 September:
معنویتِ ولائی: در بابِ گدائی ولی‌فقیه از پروژه‌ی یک روشنفکر سکولار. +
از روحیاتِ ما ایرانیان: در بابِ جدال امید مهرگان و حامد فولادوند بر سر ترجمه‌ی کتابِ "در شناختِ نیچه" +
2005 October:
تفاوتِ بنیانگذار و روشنفکران: در بابِ ازخودگذشتگی خمینی در راه هدفش و برج‌عاج‎‌نشینی روشنفکرانِ ما. +
در بابِ بحثِ "تجدد ایرانی": جنجالی که بر سر سخنرانی ملکیان به‌راه افتاد و ادعاهای بدون دلیلی که از جانبِ هر دو طرف مطرح شد و نقدهای بعضا غیرمنصفانه ای که از ملکیان شد. +
2005 November:
نقدِ فاشیزم به‌شیوه‌ی پازولینی: پازولینی در فیلم "سالو" زیاده‌روی کرده است. البته اونموقع که این یادداشت رو می‌نوشتم حس خیلی بدی داشتم، شاید برای بازنگری لازم باشه دوباره فیلم رو ببینم. +
در بابِ لزوم به‌رسمیت‌شناختن "تدین‌های باز": پاسخی به نقد سولوژن به من، و تعدیل نظراتم در یادداشتِ "در بابِ دینداری‌های تناقض‌نما". +
نقدِ هم‌آغوشی اسلام و قاعده‌ی طلائی در اخلاق. +
2005 December:
در بابِ آموزش عالی: نتایج هولناکِ تولید انبوه در وادیِ علوم انسانی. +
در نقدِ سخنانِ موسوی خوئینی‌ها: به سخنانش دقت کنید وببینید که یکی از سرشناس‌ترین سردمدارانِ اصلاحات چگونه در هیأتِ یک "آخوند روشنفکرستیز" ظاهر شده است. +
در بابِ بنیانگذار و اصلاح‌طلبان: از نظر اینان خمینی دموکرات‌ترین رهبر جهان و خامنه‌ای دیکتاتورترین آنها است!!! +
2006 January:
در نقدِ معرفی دانشنامه‌ی "ویکی پدیا" از ملکیان: یک معرفی کوتاه، ناقص و نارسا. در این یادداشت به وجوهی از اندیشه و شخصیتِ ملکیان نیز پرداخته‌ام و برخی از آنها را نقد کرده‌ام. ( 1 و 2 )
بحث از تشابه مصباح و غزالی: این بحث با یادداشتی از محمدِ عزیز (خلبان کور) آغاز شد و با یادداشتی بلند، دقیق و عالمانه از سرانگشتِ عزیز به پایان رسید. بحث‌های خودم و سرانگشت را در بخش نظرخواهی آورده‌ام. ( 1 و 2 )
هیوم و ادیان توحیدی: در بابِ رابطه‌ی دیالکتیک میان یگانه‌پرستی و شرک‌پرستی در ادیان ابراهیمی و نشان دادن مصادیقی از نظریه‌ی هیوم در هر سه سنتِ مسیحی، یهودی و اسلامی. +
در نقدِ سروش: در واقع پاسخی ست به یکی از "کامنت‌نشینانِ" وبلاگستان که از "ادبِ بحث" هیچ نمی‌داند. +
در بابِ تشابه آراء اسکار وایلد و نیچه: با توجه به‌نمونه‌ی رمان مشهور "تصویر دوریان گری" از وایلد. این یکی از بهترین نوشته‌های من هست که حداقل به دلِ خودم می‌نشیند. +
در بابِ "فردیدهراسی" دکتر سروش: نقدِ مصاحبه‌ی او با "روز" که نقش فردیدیان در آن به‌نحوی اغراق‌آمیز بزرگ‌نمائی شده بود. +
2006 February:
در بابِ کاریکاتورهای محمدبن‌عبدالله: خواستم بگویم سست کردن بنای اسلام از طریق نقدِ آکادمیک بدون تردید پیش‌زمینه‌ی لازمی برای نقدهای هنری از طریق کاریکاتور و غیره است و بر آن تقدمی دارد که تاریخ مسیحیت نیز آنرا تایید می‌کند. اما آیا نقدهای آکادمیک در بابِ اسلام هرگز به آستانه‌ی آگاهی مسلمین رسید؟ و آیا کسانی که وظیفه‌ی چنین کاری را برعهده داشتند ( علی‌القاعده روشنفکران) از پس انجام آن به‌خوبی بر آمدند؟ +
در بابِ "اسلام ضد خشونت": بخشی از رفتارهای تند، رادیکال و خشونت‌آمیز مسلمین در واکنش به ماجرای کاریکاتورها، ریشه‌اش نه به تندخوئی آنان که به "عدم تساهل" اسلام در وادیِ اعتقادات باز می‌گردد. +
در نقدِ سخنان وزیر ارشاد: صفار هرندی به‌نحوی عوام‌فریبانه اندک بودن تعداد کتاب‌های ممنوع‌الانتشار در برابر کتاب‌های مجوز داده شده را دلیلی بر تساهل وزارتخانه و غیرقابل قبول بودن انتقادات گرفته است!!! +
در بابِ "پورنوگرافی و وقاحت‌نگاری": گزارشی از مقاله‌ی "دیوید هربرت لارنس" چاپ شده در وبلاگِ سرانگشتِ عزیز. +
در بابِ خودکشی خداوند: احساساتِ نوستالژیکِ ایمان‌گرایانه‌ی من که گاه سر برمی‌آورد و هم‌هنگام مایه‌های الحادی قوی هم در آن می‌توان یافت. +
در بابِ خریت‌های خداوند و مخلوقاتش: برخی مشکلاتِ شخصی من را واداشت که در اوج استیصال و ناراحتی این یادداشت را بنویسم. از نوشته‌هائی ست که به دلم می‌نشیند و دوستش دارم. شاید به این دلیل که حس و حالِ آنموقع را با چاشنی از هذیاناتِِ فلسفی، کمابیش بازتاب داده است. +
2006 March:
در بابِ آنتونی فلو و محمد: توضیحی در بابِ چرخش نظری فلو از الحاد به "دئیزم" و ذکر بخش سانسورشده‌ی مصاحبه‌ی فلو درباره‌ی پیامبر اسلام. +
در نقدِ فلسفه‌ی اسلامی: گزارشی از سخنرانی ملکیان در دانشگاه تربیت مدرس. مهم‌تر از خود یادداشت، بخش نظرخواهی آن است که حاوی نظریاتِ آریای عزیز و پاسخ‌های من می‌باشد. +
گزین‌گویه ها:
در بابِ ارزش رسیدن به بی‌پاسخی برخی پرسش‌ها +
در بابِ "جمهوری اسلامی" +
در بابِ ناشاد زیستن متدینانِ سنتی +
در بابِ دگر زیستی +
در بابِ عقب‌ماندگی ذهنی روحانیت +
پرسش در بابِ ظرفیتِ سکولاریزاسیون در ایران +
حسی غریب +
در بابِ نفرت +
تمسخر عقلانیت به چه هدفی؟! +
درهم‌تنیدگی هویتِ ما و مدرنیته +
در بیان چرائی سکوت در برابر تفسیر نادرستِ دیگران از رفتارهایم +
انسان، فرا انسان و غفلت +
آدمیان، بازیچگانِ خداوند +
در بابِ عجز علم تجربی از معنا دادن به زندگی +
احساساتِ اگزیستانسیالیستی +
"قالو بلی" ئی که خیلی‌ها به یاد نیاورده‌اند +
محصول جمهوری اسلامی +
منطق غالبِ ما ایرانیان +
در مضراتِ اندیشیدن +
کسبِ جواز برای زیستن +
در بابِ بت‌شکنان تاریخ +
در بابِ غربتِ انسانی و معصومیت +
مغالطه‌ی "کمال دست‌نایافتی" در مورد محدودیتِ عقل +
تریلوژی در بابِ "مرگ" +
کتابِ مقدس من +
در بابِ الحاد +
در بابِ هم‌آغوشی شادکامی و بلاهت +
در بابِ ایمان +
در بابِ "اسکیزوفرنیک" (تصویر) +
در بابِ ابله دیدنِ دیگران +
خاطره‌ی یک خودکشی +
عاشقانه (1 و 2 )
در بابِ غربت و عشق (1، 2، 3 و 4 )
در بابِ فرهنگِ سرکوبگر غرایز +
در بابِ زندگی ایده‌آل +
مرثیه ی تولد +
پرسش از متناقض بودن مجموعه‌ی باورهایم با یک باور اخلاقی +
در بابِ عشق +
پرسش در بابِ رابطه‌ی فرهیختگان و عامه‌ی مردم +
در بابِ تهوع‌آور بودن زندگی و ارزشمندیِ آن +
از آثار سرگردانی در عشق (1 و 2 )
هذیانات +
پرسش از اصالتِ "زندگی اصیل" +
در بابِ تنهائی +
در بابِ آدمیان و عشق +
در بابِ انقلابِ پنجاه و هفت +
در بابِ احساس و سکس در پسران +
در بابِ روسپی و عشق +
در بابِ خودفرمانروائی +
در بابِ بلاهت و هرزگی +

۱۳۸۵ فروردین ۱, سه‌شنبه

در باب بلاهت و هرزگی

بر خلافِ نظر "سارتر" من اصلا معتقد نیستم که "بلاهت" شکلی از فشار بیرونی باشه که بر انسان‌ها تحمیل و تلقین می‌شه.
"بلاهت" دقیقا همانندِ "خردمندی" چیزی ست که از درونِ انسان‌ها می‌جوشه و بروز و ظهور پیدا می‌کنه.
"فرهیختگی" دقیقا همانندِ "تبهگنی" چیزی ست که از درونِ آدمی به زایش و ظهور می‌رسه.
بعضی‌ها هم که اساسا با سرشتی سرشار از بلاهت پا به عرصه‌ی وجود می‌ذارن... به این دسته از آدم‌ها هر چه حکمت و خردورزی بیاموزی، کمتر نتیجه خواهی گرفت.
میانمایگان مستحق حکمت‌های ناب نیستند.
میانمایگان مستحق "سکس ناب" هم نیستند.
اما در هر انسان فرهیخته‌ای، رگه‌هایی از بلاهتِ پنهان و یا حتی میل به هرزگی می‌توان یافت، هرزگی‌های بالقوه‌ای که هر لحظه امکان تحقق و فعلیت دارند.
وسوسه‌ی عجیبی ست وسوسه‌ی "تجربه‌ی هرزگی"!
فرهیختگان، هرزه‌های کشف‌ناشده هستند.

پ.ن:
اصلا لازم نبود لاطائلاتِ همیشگی‌ات را ای‌میل کنی!
ما دیگر عادت کرده‌ایم که گذشته از انگیزه‌های دیگر، به وبلاگِ امید سر بزنیم تا ببینیم این بار فحش و فضیحت‌هایت را نثار چه کسی کرده‌ای.
تو ناراحتی چون اینجا از "آریا" ستایش شده، اما اگر از "سعید" ستایش شده بود، اونوقت بود که "مخلوق" می‌شد فهمیده‌ترین آدم دنیا که به ارزش تو و تاکیداتِ ابلهانه و کودکانه‌ات بر التزام به رویکردِ علمی - تجربی در همه چیز، پی برده است.
فضای نوچه‌ایِ ذهنت، بهت اجازه نمی‌ده که دیگران رو جز در مقوله‌ی "نوچه بودن" ببینی.
من اگر به‌جای امید بودم، در ازای در اختیار گذاشتن فضای کامنت‌هایم به تحفه‌ی بی‌خانِمانی چون تو، حتما اجاره‌ای، پولی، چیزی می‌گرفتم.

در باب دوستان

در بابِ آخرت از امیدِ میلانی، فوق‌العاده محشر بود!... فقط نمی‌دونم چرا اینقدر دیر بهش لینک دادم.
امید از موجوداتی ست که نسخه‌بدل و مشابه ندارد.

آریا صدای "فلسفه‌ورزی" در وبلاگستان است.
برای خودش دنیای متفاوتی ست که هر وقت فکر کنی داری می‌فهمیش، دقیقا همون لحظه باید به فهم خودت شک کنی.
نثر او (صرف‌نظر از محتوای تأمل‌برانگیزش) بدون مبالغه زیبا و منحصر به فرد است.
نوشته‌هایش الفاظی ساده، محتوائی عمیق و روحی دردمندانه دارد.
در ورای نقدهای رادیکالش به اسلام، چیزی جز عشق به انسان نخواهی دید.
مهم‌ترین ویژگی‌اش آنکه تمام معلوماتِ خود را (که یقینا از خیلی‌های دیگر بیش‌تر است) در مسیر و چهارچوبی مشخص به کار انداخته و ازشان بهره می‌گیرد.
او با هدف و دغدغه‌ای مشخص می‌نویسد، می‌خواند و می‌اندیشد و این به‌نظر من خیلی مهم هست.
حضورش در دنیای مجازی غنیمت است و از او بسیار می‌توان آموخت.

این دوتا محمد ( + و + ) هم هر دو از پدیده‌های بی‌نظیر وبلاگستان هستند... من عاشق جفت‌شون شدم!

حسن جعفری را متاسفانه خیلی دیر شناختم... خیلی دیر!
عجیب دلم برای نوشته‌های فیلسوفانه و تلنگر زننده‌اش با آن نثر زیبا و تحسین‌برانگیز تنگ شده است!
یادداشتِ "ملا جلال"اش فراموش‌ناشدنی ست.

۱۳۸۴ اسفند ۲۴, چهارشنبه

در باب خودفرمانروایی

بارها تجربه کردم که آدم‌ها دنیاهای از هم دور افتاده‌ای هستند که تنها توهم ِ "شباهت" با یکدیگر دارند، یا بهتر است بگویم برای رابطه با هم، چاره‌ای جز "شباهت‌تراشی" ندارند.
به‌نظرم اگر کسی چنین حقیقتی را با تمام وجودش درک کند و بخواهد دنیای خود را هم تمام و کمال داشته باشد، خواه ناخواه تنها خواهد ماند.
حداقلی از "خودسانسوری" اولین پیش‌شرطِ هر نوع رابطه‌ی پایدار است.
کنجکاوم آنچه را به چشم تو مغالطه آمده است بدانم!

در نقد فلسفه اسلامی

دیروز صبح در دانشگاه تربیت مدرس، سخنرانی ملکیان با عنوانِ "بررسی روش‌شناختی ِ فلسفه در دوران اسلامی" برگزار شد.
سخنان ِ ملکیان همانطور که انتظار می‌رفت، نقدهائی روش‌شناختی بر فلسفه‌ی اسلامی بود.
او موضع "مبناگروانه"ی فیلسوفان ِ مسلمان را در معرفت‌شناسی، عامل ِ عدم مدارا و دگماتیزم آنان دانست. وقتی توهم کنید که باورهای‌تان بر پایه‌های بدیهی استوار شده و به این طریق به گزاره‌هائی ضرورتا صادق اعتقاد دارید، راهی برای جستجوگری و پذیرش نسبت به باورهای دیگران باقی نمی‌ماند.
یک بام و دو هوا بودن فیلسوفان ِ مسلمان درباب رابطه‌ی "فلسفه" و "فهم عرفی"، توهم ِ صحت استفاده از "برهان خلف" در مسائلی که آلترناتیوهای دیگری نیز به‌عنوان پاسخ ِ رقیب وجود دارد، اعتقاد به "فلسفه‌ی جاویدان" و در نتیجه سعی در تلفیق و آشتی دادن آراء کسانی چون افلاطون و ارسطو که اساسا آشتی‌ناپذیرند، ارتکاب مغالطه‌ی "استنتاج ِ هستی‌شناختی" از گزاره‌هائی که صرفا در صدد بیانِ واقعیتی زبان‌شناسانه‌اند، استعمال ِ یک لفظ در معانی متعدد و در نتیجه استنتاج‌هائی که از بن و بنیاد مردود اند و ... از دیگر نقدهای ملکیان بر سنت ِ فلسفی در جهان اسلام بود.
بیش‌تر اشکالات نیز ناظر به آشفتگی‌های فلسفه‌ی صدرائی بود و خصوصا در باب ِ اشکال آخر، ملکیان تصریح کرد که در فلسفه‌ی ابن سینا و سنتِ مشائی به‌مراتب دقت و وسواس بیش‌تری در به‌کارگیری الفاظ وجود دارد، در حالی که صدرای شیرازی "نفس" را به چندین معنای مختلف به‌کار می‌برد و همگی را نیز یکی می‌گیرد. حال آنکه "نفس" به‌عنوان مثال، در فلوطین و ارسطو به دو معنای کاملا متفاوت به‌کار رفته است.
گزارش کامل‌ش را احتمالا در روزهای آتی در این سایت خواهید خواند.

ملکیان حافظه‌ی خیلی خوبی داره.
امروز که من رو دید، بعد از احوال‌پرسی، بلافاصله در مورد رابطه‌ی قبلی ِ خودم با یک فرشته‌ی کوچولو - که اینجا گاه‌گاهی خطاب بهش چیزهائی می‌نویسم – پرسید.
اولش خودم هم یادم نبود داره از چی می‌پرسه... سوالش پر از کنجکاوی و شور بود، اما جوابِ من تلخ بود: "تمام شد."
همین دیگه... چشم‌هام خیلی درد می‌کنه و نمی‌تونم درست ببینم، شاید هم تا چند روز دیگه کاملا کور شدم.

۱۳۸۴ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

آنتونی فلو و محمد

"آنتونی فلو"، فیلسوف ِ ملحد و سرشناس ِ انگلیسی‌تبار، دو سال ِ پیش در سن هشتاد سالگی از الحاد به‌سوی آنچه رسانه‌های وطنی "خداباوری" نامیدند، بازگشت.
اما این خداباوری در واقع ِ امر، چیزی جز اعتقاد ِ فلو به دئیزم نبود و او خود تصریح کرد که به خدای هیچ نظام وحیانی باور پیدا نکرده است.
خدای فلو، همان "محرک اول" ارسطو بود که حداکثر "علت ِ غائی" عالم به‌حساب می‌آمد و بس. او نه "علت فاعلی" این عالم است و نه اساسا در فضای مابعدالطبیعه‎ی ارسطوئی، از خدائی متشخص که بتواند به عالم ِ طبیعت آگاهی داشته و درد و نیاز آدمیان را شنوا باشد، می‌توان سخن گفت.
ارسطو درباره‌ی آفرینش الهی یا مشیت خداوندی هیچ نظریه‌ای بیان نکرده است و خدای او یک "خدای فلسفی" بیش نیست.
خدای یک دئیست نه خالق (به‌معنای مطرح در ادیان ابراهیمی) هست و نه به‌طریق اولی پیامبری فرستاده و نه کتابی که در آن سخن گفته باشد. او همانطور که فلو تاکید کرده چیزی جز "شعور مرموز موجود در عالم" نیست.
"دئیزم" بی‌آزارترین نوع ِ "خداباوری" در جهان است.
آنتونی فلو در زمستان سال قبل در مصاحبه‌ای با "گری هابرماس" به ماجرای رجعتش از الحاد به خداباوری ِ طبیعی پرداخت. این مصاحبه که حاوی ِ انتقاداتی صریح از جانب فلو به اسلام و شخص ِ محمد بود (از جمله اشاره به ارزش ِ ادبی ِ کتاب مقدس و جذابیت ِ آن در قیاس با آشفتگی ِ قرآن و فربگی‌اش از مضامین ِ هراس‌انگیز و تهدیدآمیز)، در آخرین شماره‌ی نشریه‌ای حوزوی به چاپ رسید.
مترجم طبق معمول مقدمه‌ای ترحم‌برانگیز و پر از مهملاتِ مرسوم برای پاسخ به شبهات (بخوانید: نقدهای آزاردهنده‌ی) فلو نگاشت و متوجه شدم که در ترجمه‌ی مقاله نیز جمله‌ی آخر ِ فلو در پایان ِ مصاحبه را مثله نموده است که اینجا بخش ِ کوتاه ولی پرمعنی ِ سانسور شده را در کروشه می‌آورم:

هابرماس: تونی! این پرسش ِ آخر را با لبخند طرح می‌کنم. اما فکرش را بکنید اگر روزی با طیب ِ خاطر به مسیحیت می‌گرویدید و رستاخیز مسیح در نظر شما امر کاملا درستی جلوه می‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد؟
فلو: خوب، در این مقایسه برای رضای خدا یک چیز خواهم گفت که مسیح شخصیت ِ فوق‌العاده جذابی است، [جذابیتی که پیامبر اسلام به‌وضوح ِ تمام دارای آن نیست].

روسپی و عشق

میان ِ یک دختر و یک روسپی، فاصله‌ای جز "ابهام و رازآلودگی ِ عشق" نیست و هر زمان که این رازآلودگی از میان برود، دختر به‌راحتی می‌تواند به روسپی بدل گردد.
اما از آنجا که برای زنان رازآلودگی ِ عشق (همچون سایر چیزها) هیچگاه کاملا از بین نمی‌رود، هر روسپی نیز می‌تواند زمانی دوباره عاشق شود.

۱۳۸۴ اسفند ۷, یکشنبه

My Delusions


"به جهان چشم نگشودن فراتر از هر محاسبه‌ای ست."
تئوگنیس_شاعر یونانی قرن ششم ق.م

یکی بود یکی نبود.
غیر از خدا، هر خری بود.
[" ... و در ابتدا کلمه بود و کلمه، خر بود."]
یک پسری بود که کودکی و نوجوانیش، تو جفتک‌پرانی‌های پدر و بلاهت‌های مادرش گذشت.
جوانیش رو هم خودش به گند کشید و همچنان به پروسه‌ی گنداندن ِ زندگی ادامه می‌ده.
پسر ِ قصه‌ی ما چند تا اشتباه بزرگ تو زندگیش مرتکب شده که سالهاست مثل ِ سگ تو کثافت گیر افتاده و نمی‌دونه چه گهی باید بخوره که برای همیشه از شر ِ این اشتباه‌ها و تبعاتش خلاص بشه و خودش رو از این منجلاب ِ طلسم شده بیرون بکشه.
این پسر ِ خوب، دوبار هم تا حالا عاشق شده که داستانش دست کمی از باقی ِ زندگی ِ تلخ، تهوع‌آور و گندیده‌اش نداره.
پسر ِ قصه‌ی ما گاهی که دچار ِ توهم‌های "شبهِ دکارتی" می‌شه، فکر می‌کنه که شاید زندگیش نفرین شده باشه یا یک "شیطان فریبکار" ِ بی‌پدر و مادر، داره راه ِ زندگیش رو به فاضلاب و عدمستان ختم می‌کنه.
اما این شیطان ِ شفابخش، همونطور که برای "دکارت" لولوی سرخرمن بود تا خدای ابزاری ِ این "کچل ِ دخترباز" رو از اون بالا به ضمانتِ معرفت ِ بشری مجبور کنه، برای پسر ِ قصه‌ی ما هم بهانه‌ای بیش نیست برای کم کردن بار ِ تقصیراتش در خلق ِ تابلوی گه‌گرفته‌ی زندگیش.
"خریت"، – علاوه بر پائین تنه – نشانه‌ای ست بر بشریت ِ ترحم‌انگیز ِ ما.
به قول ِ اون " ضدِخر"، خدا جهان را بر صورت خویش آفرید، یعنی تا حدِ ممکن خرانه.
از نظرگاه ِ ایمانی، خریت‌های من هم جلوه‌ای از همان خریت‌های پروردگار است و نیایش‌های مومنان در "جشن ِ خر"، شکرگزاری ِ خداوندی ست که دست بر قضا، انسان را نیز بر صورت خویش آفرید: بر صورتِ خر.
پسر ِ قصه‌ی ما برای فراموشی ِ خریت‌های خودش، تنها کاری که می‌تونه بکنه نوشتن ِ ترهاتِ شبهِ فلسفی و کشیدن ِ پیاپی ِ "کاپیتان بلک" هست در تنهائی ِ مطلق و نکبت‌بارش.
پسر ِ قصه‌ی ما می‌خواد زار بزنه اما حتی دیگه عرضه‌ی زار زدن هم نداره.
مرده‌شور ِ پسر ِ قصه‌ی ما رو ببرن...

۱۳۸۴ اسفند ۵, جمعه

Suiciding God

نام این وبلاگ ناشی از نوعی "مازوخیزم" هست که در ساحت‌های دیگر زندگی ِ من هم خودنمائی می‌کند.
یادم هست سابقا (در وبلاگِ قبلی) نوشته بودم که از "مخلوق"بودن احساس خوبی ندارم و انتخاب همین عنوان برای اینجا، جز "خودآزاری" نمی‌تواند باشد.
من هم به امر قدسی نیاز دارم و هم از آن می‌گریزم، هم نیاز دارم که پشتوانه و تکیه‌گاهی فرا مادی برای خودم دست و پا کنم و هم به معلق و پا در هوا بودن‌م انس پیدا کرده‌ام.
در شرائط فعلی در ذهن و ضمیر من، جا برای هیچ قدسیت‌ای نیست و اساسا تا اطلاع ثانوی چنین اموری در کویر ِ من، بار نخواهد داد.
"جهان ِ بدون خدا" هراس‌انگیز، دردآور و سوت و کور است... شاید به‌همین خاطر آدمیان آسمان و ریسمان به‌هم بافتند تا برایش آفریننده‌ای دست و پا کنند.
معنادهی به زندگی نیز چیزی جز "مرهم‌های موقت" برای زخم‌های بشری نیست و دوامش سرابی دست‌نیافتنی ست و ناممکن.
"مرگِ موفقیت‌آمیز ِ خدا" نیشتری بود بر روح ِ بی‌پناه ِ"انسان"ی که رشته‌های هزاران ساله‌ی "خالق‌تراشی"اش، دود شد و به هوا رفت.
چرا هیچکس از "خودکشی ِ خدا" سخنی به میان نیاورد؟

آلت بازیگوش

از کلماتِ قصار یک دوست:
«قاعده‌ی اولیه آنست که سکس و احساس ِ دختر در یک ظرف قرار دارد اما پسر، ظرف ِ سکس و ظرف ِ احساسش از یکدیگر جداست.»

۱۳۸۴ بهمن ۲۹, شنبه

نقد لارنس بر پورنوگرافی

مقاله‌ی "پورنوگرافی و وقاحت‌نگاری" از دیوید هربرت لارنس در وبلاگِ سرانگشتِ عزیزم، نگاهی ست بس ژرف به مقوله‌ی سکس.
حقیقتِ غیر قابل انکاری است که خشکه‌مقدسان (ارتدوکس‌ها) و پورنوگرافیست‌ها هر دو در "سکس‌ستیزی" اشتراک دارند. یکی آن را مرده می‌پسندد و دیگری سرکوب‌شده و صرفا به‌عنوان وسوسه‌ای ذهنی و آزاردهنده.
و اما هر دو دسته، آدمیان را به‌جای اینکه در آغوش یکدیگر بخواهند آنها را به درخودماندگی ِ استمنائی گرفتار می‌سازند که نتیجه‌اش به‌سبب فقدان ویژگی ِ بده بستان در آمیزش با دیگری، جز افسردگی و احساس پوچی نیست.
به‌قولِ لارنس: «... به‌محض ِ این که انگیزش ِ احساس ِ جنسی را با دست ِ کم گرفتن و خوار شمردن تحقیر کنیم مرتکب ِ پورنوگرافی شده‌ایم ... علاج ِ این بیماری در این است که بدون ِ پرده‌پوشی با جنسیت و انگیزش‌های ِ جنسی مواجه شویم ... فقط صراحت ِ طبیعی‌یی که در مورد ِ سکس به‌کار ببریم می‌تواند منشاء اثر ِ خیری باشد .»
او به‌درستی تنبه می‌دهد که در ورای تحمیل واژه‌های مبهم و تاریکی چون "عفاف" و "وقاحت" چیزی جز "استمناء بی‌پایان و عفاف ِ بی‌پایان و دور و تسلسل ِ بی‌پایان" در انتظار افراد جامعه نیست.
طنز تلخی است که آثار هنریِ حاویِ رویکردِ طبیعی و انسانی به سکس و بازنمائی ِشور و طراوت ناشی از آن در زندگی، وقیحانه و ممنوع شمرده شود اما پورنوگرافی‎‌های پنهان در رمان‌های عامیانه و حتی فرهنگِ تحقیرکننده‌ی سکس در نزد عوام مورد اغماض قرار گیرد.
اینان که تنها هنرشان به خارش آوردنِ انگیزه‌های جنسی در حالتی غیر طبیعی و زیان‌بار است، سکس را یا تابو و قدغن می‌انگارند یا آنرا به کثافت و لجن می‌کشند و در هر صورت مواجهه‌ی انسانی، ساده، طبیعی و بدون پرده‌پوشی‌های ریاکارانه و دروغین نسبت به سکس از جانب جوانان آنها را به هراس می‌اندازد.
گرفتاری انسان‌ها در چنگالِ دروغ‌های بزرگی که اجتماع به آنها تحمیل نموده، برای‌شان چاره‌ای جز سو ء استفاده از تن و خودارضائی باقی نمی‌گذارد. تنها راهِ رهائی از این زندان، مبارزه با تحقیر یا سرکوب سوائق جنسی ست در هر دو چهره‌اش یعنی هم پورنوگرافی و هم غریزه‌ستیزی ِ متدینانه.
خواندن و بازخواندنِ این نوشته‌ی بی‌نظیر، یقینا ثمربخش خواهد بود.

۱۳۸۴ بهمن ۲۸, جمعه

جسارت بودن

ویژگی برخی نوشته‌ها مطلقا در درستی یا نادرستی‌شان نیست بلکه در جسارت و یکسره بر هم زدن تمام نگاه‌های مرسوم و متعارف به یک واقعیت تاریخی ست.
نوشته‌های محمد هم غالبا چنین حال و هوائی دارد و از همین جهت هم شاخص است.
مثلا این یادداشتش درباره‌ی حسین‌بن‌علی و معاویة یا درباره‌ی محمدبن‌عبدالله یا نوشته‌ی وبلاگ سابقش در باب واقعه‌ی شانزدهم آذر (روز دانشجو) و سه دانشجوئی که همه "شهید" می‎‌نامندشان، و محمد "شورشی" نامید.
چنین نگاه‌های متفاوتی - درست یا نادرست - تنها به‌سبب تلنگری که بر ذهن‌های کانالیزه‌شده و جهت‌یافته‌ی مخاطبان می‌زند، شایسته‌ی تأمل و درنگ است.

۱۳۸۴ بهمن ۲۵, سه‌شنبه

کتاب، ترجمه و غرب

وزیر ارشاد در کنفرانس خبری گفته که از چند هزار عنوان کتاب، تنها به حدود چهل تای آنها مجوز چاپ داده نشده است.
خوب جناب هرندی!
این افاضه‌ی شما چیزی جز مغالطه‌ی "کمیت‌گرائی" نیست.
مگر اینکه کتاب رو هم کود حیوانی بدونی که اون رو کیلوئی به‌حساب آوردی.
تعدادشون چه اهمیتی داره؟
اگر این تعداد کتاب زنده به گور شده همه‌شون مربوط به حوزه‌ی اندیشه و علوم انسانی باشه، اونوقت چی؟
مگر چند تا کتاب ناب در این کشور در حوزه‌ی اندیشه به‌چاپ می‌رسه که شما بخواهید مانع انتشار این تعداد از آن شوید؟
بهتر بود به‌جای این مهملات، خیلی شفاف می‌گفتی که موضوعات این کتابهای مقتول چی بوده.
وزیر فرهنگ کشور همچنین گفته:
«...اميدوار هستم هويت ايرانی و اسلامی خودمان را بهتر درک کنيم و به‌جای اقتباس و ترجمه‌‌هايی که ما را به جايی نمی‌رساند متمرکز شويم بر داشته‌‌های درونی خودمان.»
باز هم داستان کهنه‌ی "آنچه خود داشت..." و توهم بی‌نیازی از تمدن و معارف بیگانه.
این نگاه تاسف‌انگیز و بدبینانه به "ترجمه"ی فکر و اندیشه‌ی غربی‌ها در ذهن زنگار گرفته‌ی صفار هرندی، شایعه‌ی تعطیلی نشریه‌ی "ارغنون" را به‌یادم آورد.
این "هویت"ای که برای دهه‌های متمادی نقاب غرب‌ستیزیِ ما شده، چیزی نیست جز جهل و سرگشتگی در تعیین نسبت خودمان با تمدن پانصد ساله‌ی اخیر و تلاش برای اثبات آنچه اساسا وجود ندارد.
شهوتِ نوشتن برای خوانده شدن
شهوتِ خواندن برای إرضای حس فضولی [خصوصا در مورد یادداشت‌های شخصی]
شهوت سرک کشیدن به خلوتِ دیگران
شهوتِ به نمایش گذاشتن خلوتِ خود
شهوتِ بیهوده‌گویی
شهوتِ آشفته‌نویسی
شهوتِ وقت‌گذرانی
شهوتِ اظهار فضل
شهوتِ ابراز وجود
شهوتِ بودن و تظاهر به بودن
شهوتِ پرتاب کلمات در فضای وب
شهوتِ کِش دادن مرزهای وجودیِ خویش در دنیائی که اساسا وجود ندارد
...
"وبلاگ" یعنی شهوتِ محض.

۱۳۸۴ بهمن ۲۲, شنبه

انقلاب بهمن پنجاه و هفت:
گذار ایرانیان از مدرنیزاسیون مالیخولیائی ِ پهلوی به اسلامیزاسیون مالیخولیائی ِ خمینی.

۱۳۸۴ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

ابراهیم با گل سرخ

نخست وزیر لبنان: "اين اعتراض‌هاى خشونت‌آميز هيچ ارتباطى با اسلام ندارند؛ زيرا اخلال در نظم از نظر دين اسلام نيز مردود است."
دبیر کل سازمان کنفرانس اسلامی: "واكنش‌هاى افراطى، عبور از اقدامات مسالمت‌آميز دموكراتيك است و اين اقدامات براى به‌تصوير كشيدن چهره‌ی حقيقى اسلام مضر، مخرب و خطرناك است." +

این متمشیان امور اسلام و مسلمانی فراموش کرده‌اند که اولین رفتار غیر دموکراتیک و برهم زننده‌ی نظم را "ابراهیم" (نیای هر سه دین سامی) با شکستن بت‌های بابل مرتکب شد.
آیا در اولتیماتوم چهار ماهه‌ی محمد به مشرکان پس از فتح مکه که یا به اسلام ایمان بیاورید یا امان از شما برداشته خواهد شد، نشانی از تساهل و تسامح و یا روحیه‌ی دموکراتیک می‌توان دید؟!
چهار ماه طول نکشید که تمام جزیرة‌العرب اسلام آوردند اما به چه طریقی؟!
آیا کسانی که مدعی هستند در اسلام، ایمان باید بدون اجبار باشد، برای این رفتار غیر مسالمت‌آمیز محمد توجیهی دارند؟
آنانکه ادعا می‌کنند چهره‌ی دین ابراهیم سرشار از تساهل و دموکراسی هست، باید تاریخ ادیان ابراهیمی را از نو بنویسند و این بار تبر و شمشیر را از ابراهیم و محمد بگیرند و به‌جای آن یک شاخه گل سرخ به‌دست‌شان دهند تا به این طریق تراژدیِ Archetype (سرنمون)های سامی را به کمدی بدل سازند.

قصه‌گو - یک

ای کاش می‌شد باز هم نصفه‌های شب زنگ بزنی و من رو از خواب بیدار کنی!
نمی‌دونی که چقدر بیدار شدن با صدای دل‌انگیز و سحرآمیز تو برام لذت‌بخش بود... حاضر نبودم لحظه‌هائی رو که با پیچیدن صدای تو در تار و پودم بیدار می‌شدم با هیچ چیز دیگه‌ای عوض کنم.

پ . ن:
شد خزان گلشن آشنائی…

۱۳۸۴ بهمن ۱۵, شنبه

جنجال کاریکاتورها و نقد دین

انتشار آن کاریکاتورها و بازچاپش در سایر نشریات اروپائی - گرچه اين اقدام دوم صرفا برای نشان دادن اين باشد که جامعه‌ی اروپائی از هياهوهای متدينان خواه مسلمان باشند خواه غيرمسلمان در اينگونه موارد هراسان نخواهد شد - تنها در صورتی مفيد خواهد بود که بتواند این مسئله را جا بیندازد که "تقدس" در هنر (همچون فلسفه) امری بی‌معنی و پوچ است حتی اگر فرآورده‌ی آن به ويرانی يک باور دينی بينجامد.
اما من بعید می‌دانم که بشود این حقيقت را برای مسلمان‌ها به‌صورت یک قاعده و رویه‌ی معمول در آورد، آنچنانکه الان کاریکاتور مسیح کشیده می‌شود و دیگر نه از دست کلیسا کاری بر می‌آيد و نه حتی نزد کثیری از مسیحيان غير ارتدوکس، این قبيل مسائل اهميت چندانی دارد.
علتش هم این است که خیلی رو راست باید بگوييم دیگر مسیحیتی به آن معنی باقی نمانده است.
مسیحیت را در تاریخ مدرن اروپا چنان به زير مشت و لگد نقدهای ویرانگر و بنیان‌افکن گرفتند که جز پیکری نحیف از آن نماند. پس از آن ضربه‌های کشنده‌ی معرفتی، حال می‌شد برای هنر مجاز شمرد که کاریکاتور مسیح را هم به‌تصوير کشد.
اما آيا در مورد اسلام نيز چنين است؟
هنوز که هنوز هست مسلمانان به عدم تحریف کتاب مقدس‌شان می‌نازند.
نقدهای "گلدزیهر" یا "ونسبرگ" و دیگران بر قرآن، هرگز به آستانه‌ی آگاهی جامعه‌ی مسلمین نرسید و تأثیر اجتماعی خود را برجای نگذاشت. در حالی که از هر نقدی بر دين در حوزه‌ی نظر، بايد تأثيری را در وادی عمل و حوزه‌ی اجتماع انتظار داشت و برای تحقق چنين تأثيری بايد تلاش مداوم کرد، چيزی که در جهان اسلام هرگز اتفاق نيفتاده است.
پايه‌های اسلام در نظر پيروانش به‌مراتب استوارتر می‌نمايد تا ويرانه‌ای که از مسيحيت برای جامعه‌ی اروپائی به‌جا گذاشته‌اند. برای همين هم کاريکاتورهای مسيح ديگر اعتراضات گسترده در پی ندارد اما کاريکاتورهای محمد به بحران‌های اجتماعی و حتی بین‌المللی می‌انجامد.
به‌نظر من هيچ راه ميانبری وجود ندارد. وقتی که همچنان نقد مستدل و آکادميک اين دين در محافل علمی جهان اسلام مورد تهديد و تعطيل واقع می‌شود، کشيدن کاريکاتور محمد هيچ دردی را دوا نخواهد کرد جز آنکه برای مسلمانان سبب اين توهم شود که حتما گنجی گران‌بها و حقيقتی انکارناپذير در آغوش دارند که از اين راه به آن حمله می‌گردد.
البته اگر کسی بگويد که کشيدن آن کاريکاتورها نه برای تأثيرگذاری بر مسلمانان که صرفا برای تحريک آنان بوده، بايد گفت که چنين تحريکاتی آنهم در ميان متدينانی اينچنين بی‌پروا و زخم‌خورده، عمل خردمندانه‌ای نبوده و نيست.
نقد اسلام می‌تواند راه به تخريب آن ببرد (و اساسا در ورای هر نقدی انگيزه‌ی تخريب خودنمائی می‌کند)، اما تخريبی که پشتوانه و زيرساخت‌های معرفتی‌اش هنوز استحکام نيافته و زمينه‌های اجتماعی لازم برای آن فراهم نگشته، جز به دوام و استقرار بيش‌تر اين دين در ذهن و ضمیر پيروانش و افزودن بر توهماتشان کمکی نخواهد کرد.

۱۳۸۴ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

فردیدهراسی

دکتر سروش می‌گوید که مصباح از تاریخ اسلام و ایران، ادبیات، هنر، علم جدید، سیاست مدن و مدرن چیزی نمی‌داند و بنابراین مطرح شدن او در عرصه‌ی سیاست و ورودش به این میدان، مایه‌ی نگرانی و شرمندگی است.
خوب! مگر باقی روحانیون و سیاستمداران جمهوری اسلامی از این امور چیزی سر در می‌آورند؟!
اگر اطلاع از چنین حوزه‌هائی ملاک صلاحیت در سیاست‌ورزی باشد که پس باید دچار نگرانی و شرمندگی دائمی باشیم.
به‌نظر من فردیدی‌ها (صرف‌نظر از اختلافی که در تعیین مصادیق‌شان وجود دارد) سیاست‌زده، اندیشه‌ستیز و اخلاق‌گریز هستند اما سروش در این مصاحبه بیش از حد بر رد پای آنها در عرصه‌ی سیاست و خطرساز بودنشان تأکید و اصرار می‌ورزد و تأثیر و نقش آنها را در روند فعلی سیاست امور به‌نحو اغراق‌آمیزی بزرگ‌نمائی می‌کند.
خصومت دیرینه میان سروش و این طیف سبب نوعی "فردیدهراسی" در ترسیم وضعیت فعلی از جانب او شده است.

۱۳۸۴ بهمن ۱۰, دوشنبه

دو دسته

آدم‌ها دو دسته هستن:
اونهائی که خيال می‌کنن عاشق شدن و اونهائی که خيال می‌کنن عاشق نشدن.
هر دو دسته هم خودشون رو فريب می‌دن هم طرف مقابل‌شون رو.

۱۳۸۴ بهمن ۳, دوشنبه

تصویر دوریان گری

1. "زن یک نمونه‌ی عجیبی است از پیروزی و تسلط ماده بر روح حال آنکه مرد نماینده‌ی پیروزی و غلبه‌ی روح است بر اخلاق."
2. "ممکن است زنان گران‌بهاترین گوهر وجود خود را به ما بسپارند، اما بلافاصله شروع می‌کنند تا ذره ذره‌ی آنچه را به ما داده‌اند از ما پس بگیرند."
3. "اگر می‌شد به رضای زنان رفتار کرد و نیازشان را برآورده کرد، بی‌شک هر کمدی به تراژدی منتهی می‌شد و به‌عکس هر تراژدی به کمدی ختم می‌گردید. زن‌ها موجودات دوست‌داشتنی و ساخته و پرداخته‌ی خوبی هستند، اما کم‌ترین بهره‌ای از هنر نبرده‌اند."
4. "یکی از این زنان روزی برای من تعریف کرد که لذتی که از مذهب می‌برد، درست برابر با راز و نیازهای عاشقانه‌ی دوران جوانی و به‌اصطلاح سنین شکفتگی‌اش می‌باشد."
5. "زنها قساوت قلب را به‌راستی می‌پسندند و دوست می‌دارند. ما به آنها خیلی میدان پرواز داده‌ایم، اما حقیقت اینست که زن فطرتا بنده‌وار به‌دنبال ارباب خوب می‌گردد. زنان دوست دارند که مردها بر آنان تسلط کامل داشته باشند. دوست دارند که سرسختی مردها بر لجاجت خودشان بچربد."
6. "هر مردی با هر زنی می‌تواند خوش بگذراند، فقط به یک شرط، به‌شرط اینکه آن زن او را دوست نداشته باشد."
7. "سرچشمه‌ی تمام خیرخواهی‌ها در خودپسندی ذاتی ما نهفته است."
تصویر دوریان گری، اسکار وایلد، ترجمه‌ی داریوش شاهین

اینها جملاتی ست که "لرد هنری واتون" شخصیت محوری و تأثیرگذار رمان بر زبان می‌راند. زن‌شناسی اسکار وایلد و همچنین نقدهایش بر اخلاق متعارف ( مانند بند هفتم) و سویه‌های پوچ‌انگارانه و نیهیلیستیک باورهایش (شور زیستن همراه با انکار معناداری متافیزیکی برای زندگی) که از زبان "لرد هنری" بیان می‌‎شود، تشابه معناداری با آراء نیچه دارد و به‌هرحال سبب تمجیدهای نیچه از او کاملا روشن است.
بند پنجم از سخنان او به‌وضوح ما را به یاد این سخنان نیچه (علاوه بر سخن معروف تازیانه به‌همراه داشتن) می‌اندازد:
"زنان در پس همه‌ی خودپسندی شخصی خود، باز هم تحقیری غیرشخصی برای نوع «زن» دارند."
"زن را ژرف می‌انگارند __ چرا؟ برای آنکه هرگز به ته و توی او نمی‌تواند دست یافت. [اما واقعیت آن است که] زن حتی سطحی هم نیست."
بخش‌هائی از سخنان "لرد هنری" مانند بند سوم که به‌نحوی افراطی زن را فاقد هرگونه هنر و بینش می‌انگارد از جنس همان سخنان نیچه در تضاد گوهرین میان علم‌ورزی و کشف حقیقت با حجب و حیای ذاتی در زنان است.
بند چهارم یکی از عمیق‌ترین جملات این رمان است و حاوی ژرف‌نگری روان‌شناسانه به این حقیقت که زنان احساس‌های عاشقانه و نحوه‌ی تعامل خود با جنس مرد را بر کم و کیف ارتباط خود با خداوند فرافکنی و طرح‌اندازی می‌کنند.
مایه‌های همجنس‌گرایانه‌ی شخصیت اسکار وایلد نیز، به‌زیبائی هرچه تمام‌تر در رمان به تصویر کشیده شده است.
"لرد هنری" کسی است که با توجیهات فلسفی و دستاویز قرار دادن مغالطات پیدا و پنهان، استادانه به ستایش رذیلت و تئوریزه کردن آن می‌پردازد. "بازیل هالوارد" نقاش، سمبل انسان‌های باورمند به اخلاق است و البته فاقد تیزبینی‌های هِنری. تأثیر لرد هنری بر دوریان گری بیش از همه به‌خاطر لحن موسیقیائی کلامش و تبحرش در واژگونه ساختن باورهای کلاسیک و دیرین است. سخنان او معجونی ست از راستی و ناراستی، تیزبینی و کج‌فهمی، زیبائی و زشتی و خوبی و بدی.
اسکار وایلد چنان ماهرانه شخصیت "لرد هنری" را سامان داده که خواننده پا به پای "دوریان گری" به‌‎سوی رذالت پیش می‌رود. "دوریان" چیزی نیست جز شاگردی ناشی و متزلزل برای اجرای آموزه‌های "هنری". شاگرد تیزبین، رذالت را تا آنسوی ایده‌های استاد نیز پیش خواهد برد و به‌همین دلیل ایده‌های استاد را پشت سر خواهد گذاشت اما دوریان به‌جای گذر از انگاره‌های "لرد هنری" و رسیدن به فراسوی فضیلت و رذیلت، ناشیانه در پرتگاه القائات هِنری فرو افتاد. او از "لرد هنری" گذر کرد اما نه به‌معنی فراتر رفتن از او بلکه به این معنی که ایده‌های هِنری را به‌نهایت استلزاماتش در ساحت عمل رسانید، کاری که خود هنری هرگز انجام نمی‌داد: لرد هنری بر رذیلت احاطه داشت و آنرا از بالا می‌نگریست اما دوریان با رذیلت زندگی کرد و بدینسان محیط و محبوس رذیلت شد.

۱۳۸۴ بهمن ۲, یکشنبه

آغازی بر یک جدال پوچ

پاسخی برای اين يارو :
جناب سعيد درهمی يا دوزاری!
دينداری چيزی نيست جز تحفظ و إلتزام به متن مقدس و اگر در نظر سروش متن مقدس عارضی است و تمام اهميت برای Context و زمينه‌ی نزول آن است که آنهم می‌توانست کاملا بگونه‌ای ديگر باشد و هيچ ضرورتی برای ساختار و بودش کنونی آن وجود نداشته آنچنانکه فرآورده‌ی تجربه‌ی دينی محمد به‌جای "معاد" می‌توانست "تناسخ" باشد، بايد پرسيد که همان به‌تعبير سروش ذاتيات دين، ديگر چه أصالتی خواهد داشت؟
مضافا بر اينکه چه کسی گفته است باور به خدا يا زندگی پس از مرگ (ذاتيات دين نزد سروش) به‌معنی اعتقاد به اسلام است؟! هر انسان لائيکی هم - که به هيچ متن مقدسی التزام ندارد - می‌تواند به ايندو معتقد باشد و در عين حال لائيک باقی بماند. نمونه‌ی حی و حاضرش هم "نيکلای والترستورف" از فحول جريان "معرفت شناسی اصلاح شده" (Reformed Epistemology) که يک
لائيک غير مسيحی است و در عين حال باورمند به خدا و زندگی پس از مرگ.
يکی از ساده‌انديشی‌های روشنفکری دينی آن است که گمان می‌کند هرمنوتيک علم بی در و پيکری ست و می‌توان هر معنائی را از دل الفاظ متن بيرون کشيد و مثلا برای دفاع از "پلوراليزم دينی" (آنهم با تقریر مبهم و مغشوش سروش از آن) می‌توان به آيه‌ی "إنک لمن المرسلين علی صراط مستقيم" شاهد آورد، چنانکه سروش کرد. استدلال به اينکه "صراط" به سياق نکره ذکر شده و بنابراين مفيد عدم تعين است، در حالی که در قرآن صريحا عبارت " إهدنا الصراط المستقيم" آمده و گفته شده هر آن کس که دينی جز اسلام بپذيرد از او قبول نخواهد شد، نشانه‌ی ميزان دقت و روش‌مندی سروش در تفسير و فهم قرآن است. اينگونه مواجهه با "متن مقدس" چيزی جز عوام‌فريبی نيست.
در ضمن، بين اين چند نفری که در ابتدای افاضاتت ذکر خيرشان را کردی، "محمد رضا نيکفر" با بقيه تومنی دوزار تفاوتش هست. اما حيف که در تو ميل شديدی هست به يک کاسه کردن همه کس و همه چيز.
درباره‌ی لحن چاروادارانه‌ی نوشته‌هايت هم بايد بگويم خوب اين بر می‌گرده به همون طبع لايتغير پديده‌هائی چون تو و با سابقه‌ای هم که از بحث‌های تو با دخوی خودمان و خصوصا دکتر فنائی دارم، پيشنهاد مشفقانه‌ام اين است که يه کم به‌جای نثار انواع فحش و فضيحت به اين و اون و به‌کارگيری سخاوتمندانه‌ی لغات در معانی گوناگون و مبهم، بری ياد بگيری که چطور می‌شه شسته رفته و بدون روده‌درازی و طعن و لعن و توهين، حرفت رو بزنی و حرف‌های ديگران رو (هگلی باشد يا غيرهگلی) نقد کنی.

۱۳۸۴ دی ۳۰, جمعه

تاریخ طبیعی دین

«حتی هنگامی که اندیشه‌ی خدائی برتر در دل‌های مردمان استوار گردد، در حالی که باید چنین اندیشه‌ای به‌طبع از هر گونه پرستش خداگونه‌ی دیگر بکاهد و همه‌ی صاحبان حرمت را در برابر یکتائی خداوند، بی‌قدر کند، باز از طریق اعتقاد مردمان به خدا، قدیس یا فرشته‌ای موکل و زیردست، نیایش‌های‌شان در حق اینان اندک اندک فزونی می‌گیرد و به ستایشی که سزاوار خدای برتر است زیان می‌رساند... فهم ضعیف آدمی نمی‌تواند با تصور خدای خویش به‌عنوان روان محض و خرد کامل خرسند باشد و در عین حال، ترس ذاتی، او را از آن باز می‌دارد که کوچک‌ترین شبهه‌ی نقصان و ناتوانی را به او نسبت دهد. منش انسان میان این احساسات متضاد در نوسان است... اما میل بازگشت به بت‌پرستی چندان نیرومند است که سخت‌ترین احتیاط‌ها نیز نمی‌تواند راه بر آن ببندد.»
دیوید هیوم، " تاریخ طبیعی دین"، ترجمه‌ی زنده یاد حمید عنایت (با اندکی دخل و تصرف در گزینش لغات)

تأکید هیوم بر رابطه‌ی دیالکتیک و تأثیر و تأثر متقابل میان خداپرستی و بت‌پرستی بسیار دقیق و تأمل‌برانگیز است.
در نظر هیوم، واسطه‌هائی – هستی‌های میانجی - که میان انسان و خدا در تمام ادیان سر برمی‌آورد در بن و حاق خود، محصول میل و گرایش بت‌پرستانه‌ی آدمیان بوده و چیزی جز رجوع به شرک (پرستش ایزدان) نیست.
یاد تخطئه‌ی تیزبینانه‌ی متکلمان عامة همچون ابن‌تیمیه نسبت به تقدیس اولیاء در میان مذاهب اسلامی و خصوصا امامیة (شیعه) افتادم. این پاسخ هم که ما آنها را خدا نمی‌دانیم و نمی‌پرستیم بلکه صرفا به آنها توسل می‌جوئیم، هیچ دردی را دوا نمی‌کند. تمام بحث بر سر همین است که به‌جای اظهار نیاز و توسل به خداوند، به چنین واسطه‌هائی چنگ می‌زنید و در استغاثه و ستایش نسبت به آنان آنقدر پیش می‌روید که جائی برای خداوند باقی نمی‌ماند و خدای برتر، عملا در میان این هیاهوهای شرک‌آمیز، گم می‌شود.
یاد جعل نمادهائی چون کعبه و حجرالأسود (سنگ آسمانی!!!) افتادم. از تیزبینی خداوند بود که برای نوازش امیال بت‌پرستانه‌ی آدمیان، صوری محسوس و مادی را به نشانه‌‎ی حقیقتی معقول و ماورائی، در مقابل دیدگان‌شان قرار داد. جعل چنین صوری در ادیان سامی در هر سه نسخه‌اش وجود دارد. گرچه تجسد مسیح با کعبه‌ی مسلمین و یا معبد اورشلیم یهود، تفاوت‌های ظریفی دارد اما در بن و جوهره هدفی جز ارضای گرایشات شرک‌آمیز آدمیان در بر ندارد.

۱۳۸۴ دی ۲۸, چهارشنبه

در پناه حق!

«هیچ‌چیز ترسناک‌تر از تکیه‌گاه نیست. ذلت، رایگان‌ترین هدیه‌ی هر پناه‌گاهی ست که می‌توان یافت...» +
با منطق حاکم بر این جملات، اگر این پناه‌گاه "وجودی ابدی" باشد، هراس و ذلت آن نیز ابدی خواهد بود مگر آنکه به خدائی باور آوریم که برای‌مان نقش تکیه‌گاه نداشته باشد.
پ.ن: عکس‌ها و خصوصا عکس‌نوشته‌های او برای من حال و هوای خاصی پدید می‌آورد. زمزمه‌های او وجوه تراژیک زندگی را به زیباترین بیان به‌تصویر می‌کشد.

۱۳۸۴ دی ۲۴, شنبه

«اعتقاد به جمهوريت در كنار اسلاميت، شرك است.» +

آرای مصباح، فارغ از صورت‌های شیطنت‌آمیزش، در ترسیم یک دو راهی برای آینده‌ی ایران با روشنفکران لائیک مشترک است. این دو نظر که در دو سر یک طیف قرار دارند، هر دو از تناقض‌های ایده‌ی "جمهوری اسلامی" عاری اند.
اما سروش اشتباه فاحشی مرتکب شد که در پاسخ به مقاله‌ی انتقادی نیکفر، بنیادگرایانی چون مصباح را با روشنفکران لائیک در یک جبهه قرار داد.
هرگز نباید فراموش کرد که عملا ایده‌ی اسلام‌گستر بر سامان سیاسی- اجتماعی، با ایده‌ی اسلام‌زُدا به‌مراتب تعارض بیش‌تری دارد تا با ایده‌ای که هم اسلام‌زُداست و هم اسلام‌گستر.
بهرحال، جنبه‌هائی از اسلام‌شناسی او گرچه برای اصلاح‌طلبان مایه‌ی هراس گشته، برای من چیزی جز رضایت به‌همراه نیاورده است.
تیزبینی‌های این عالم دینی را – صرف‌نظر از تمایلات فاشیستی‌اش- من نیز چون تو می‌فههم.
مصباح ذهن‌ای تحلیلی دارد، او به اصول منطق و البته سفسطه مسلط است، مصباح قدرت جدل دارد، تمام اینها را من نیز می‌دانم اما مصباح جزم‌گرا کجا و غزالی تجربه‌گرا کجا؟!
غزالی اساسا تربیتی صوفیانه داشت و در زمان خود به سبب "إحیاء العلوم" یک بدعت‌گزار محسوب شد.
او با فقها، فلاسفه و متکلمین ستیزه کرد فقط به آن دلیل که می‌دید حق اخلاق و دریافت‌های شهودی ادا نشده و نسبت به توانائی‌های عقل هم توهم وجود دارد.
گرچه این قبیل تشبیه‌ها همیشه از جهتی مقرب و از جهت دیگر مبعد است، اما ابن‌تیمیه – که او هم متکلم زبردستی ست - به‌سبب ظاهرگرائی و سلفی‌مشربی‌اش با "فیلسوف اسکولاستیک خردستیز" ما از حیث دغدغه و روحیات، تشابه بیش‌تری دارد.

۱۳۸۴ دی ۱۹, دوشنبه

مصباح‌یزدی را شايد بتوان وارث ابن‌تيميه ناميد، با همان دغدغه‌های سلفی. اما قياس او از حيث انگيزه و توانائی علمی با متفکر باطن‌گرائی چون غزالي، سهو بوده و مايه‌ی شگفتی است.

۱۳۸۴ دی ۱۵, پنجشنبه

در نقد «اسلام معنوی»

در مورد پست پيشين:
۱. جمله‌ای که از ملکیان نقل کردم به‌نظرم توضیحی لازم دارد:
بحث بود بر سر آنکه آيا همانند غرب، ما هم در تاريخ فرهنگ‌مان در واکنش به شرور موجود در عالم ابراز وجود (self-assertion) در برابر خدا داشته‌ايم يا نه.
ملکيان برخلاف سروش معتقد بود که چنين عصيان‌هائی را (نظير آنچه ولتر در رمان ابله پس از زلزله‌ی ليسبون نوشت) در فرهنگ ما نيز می‌توان سراغ گرفت اما به‌دليل استبداد دينی و سياسی حاکم بر جامعه در طی قرون متمادی تا به امروز، مجال چندانی به بروز و ظهور آن داده نشد و در پايان سخنانش به کنايه گفت: «... بله! ما ملحدان خاموشيم
بنابراين، از اين جمله که به‌نحو طعنه‌آميز بيان شده نبايد لزوما چنين نتيجه گرفت که ملکيان ملحد (Atheist) است کما که واقعا هم چنين نيست و تا آنجا که من فهميدم او به خدائی غيرمتشخص (Impersonal) باور دارد.
۲. مرادم از اين جمله «... اسلام هم يعنی اسلام نهادينه‌ی تاريخی و لاغير» دقيقا آن بود که بگويم در نظر من چيزی به‌نام اسلام معنوی وجود ندارد.
هرگونه تفسير و تلقی معنوی (به‌معنی مورد نظر ملکيان) از اسلام لزوما به‎قيمت عقب‌نشينی و دست برداشتن از نظام باورها و شعائر آن می‌باشد و اين اسلام معنوی‌شده ديگر اسلام نيست.
در باب گوهر دين به‌معنای مابه‌الاشتراک اديان يا جنبه‌های Universal يک دين، بايد بگويم که اتفاقا مابه‌التفاوت‌ها و جنبه‌های Local اسلام هست که آنرا از ساير اديان جدا و متمايز می‌سازد و من نمی‌دانم چگونه می‌توان آنها را حذف کرد و همچنان ادعای تدين به اسلام را نمود؟!
گوهر دين اسلام هم هر چه که باشد از آنجا که گوهر اسلام است نبايد با قرآن و متن مقدس اين دين در تضاد قرار بگيرد. مثلا نمی‌توان گفت که گوهر اسلام نوعی انسان‌گرائی و انسان‌دوستی ست در حالی که در متن مقدس اين دين بر تفاوت فاحش ميان مؤمن/کافر و زن/مرد تاکيد شده است.

۱۳۸۴ دی ۱۲, دوشنبه

در نقد ملکیان و معرفی ویکی‌پدیا از او

من نمی‌دونم مطالب دائرة‌المعارف WIKIPEDIA رو چه کس يا کسانی می‌نويسند اما اين رو می‌دونم که اونچه مثلا در مورد ملکيان نوشته‌اند، يه معرفی سطحی ست و گويا خواسته‌اند که صرفا در مورد او هم چيزی نوشته باشند، همين!

Mostafa Malekian (Born in Iran), is a prominent Persian (Iranian) philosopher and thinker. While trying to make Islam and reasoning compatible, Malekian defends human reasoning in social affairs
"ملکيان فيلسوف و متفکر سرشناس ايرانی ست. او در حالی که تلاش می‌کند اسلام و تعقل را با يکديگر سازگار نمايد در رويدادهای اجتماعی از تعقل بشری دفاع می‌کند."
اين معرفی حتی برای سروش هم مناسب نيست تا چه رسد به ملکيان. اين معرفی بيش‌تر مناسب کسی مثل محسن کديور هست. به‌جای آنکه در معرفی سروش صرفا به تفکيک دين از معرفت دينی بسنده کنند، بهتر آن بود که بگويند آن تئوری اساسا برای همين طراحی شده بود که ميان اسلام و تعقل سازگاری ايجاد کند.
و اما ملکيان‌ای که معتقد است اديان در دنيای مدرن يا در قالب معنويت‌ای فارغ از بنيان‌های سنگين متافيزيکی ادامه‌ی حيات خواهند داد يا اساسا اميدی به حياتشان نيست، ملکيان‌ای که معتقد است متافيزيک سترگ اديان امروزه ديگر قابل پذيرش نيست و ملکيان‌ای که معتقد است قرآن دارای تناقضات دورنی ست، چگونه می‌توان گفت که در صدد جمع ميان اسلام و تعقل است؟!
اگرچه به‌نظر من گناه تصورات نادرستی نظير آنچه در اين دائرة‌المعارف آمده به گردن خود اوست زيرا ملکيان دو چهره دارد: يکی آنگاه که در مقام يک "نوانديش دينی" به بازانديشی سنت اسلامی می‌پردازد و مثلا از لزوم پرداختن به فلسفه‌ی فقه سخن می‌گويد. و ديگری آنگاه که در مقام يک "روشنفکر لائيک" به نقد خود دين و کتاب مقدس دست می‌برد. اما به‌دليل نقدهای صريحش به دين، اصلا و ابدا در زمره‌ی "روشنفکران دينی" جای نمی‌گيرد.
نوانديشی ملکيان هم به‌نظر من در راستای همان پروژه‌ی معنويت اوست و مطلقا انگيزه‌ای دينی در آن نمی‌توان يافت . يعنی سعی می‌کند صدر و ذيل دين را بزند تا بشود شبيه همان معنويت‌ای که لابشرط است نسبت به تمام اديان و از جمله اسلام. اين قسم از نوانديشی‌های ملکيان صادقانه نيست و از قسم همان عوام‌فريبی‌هائی ست که روشنفکران دينی مرتکب آن می‌شوند. ملکيان به مسلمانان می‌گويد که شما می‌توانيد به معنويتی فرامتافيزيکی دست يابيد اما اين را صريحا نمی‌گويد که دستيابی به چنين معنويتی به‌قيمت عدول از بسياری آموزه‌ها و دستورات اسلام به‌دست خواهد آمد.
اسلام هم يعنی اسلام نهادينه‌ی تاريخی ولاغير. و اين چيزی ست که من بارها خواسته‌ام به او بگويم.
بخشی از اين خودسانسوری و شيزوفرنی که در منش روشنفکرانی نظير او می‌بينيم ناشی از شرائط فعلی حاکم بر جامعه و جو اختناقی ست که ديکتاتوری فقها به ارمغان آورده است و الا خود ملکيان روزی با اشاره به استبداد دينی حاکم در ايران و خوف متفکران از روشنگری، به من گفت: «... بله! ما ملحدان خاموشيم

۱۳۸۴ دی ۱۰, شنبه

وقتی در تنهائی غرق بشی، ديگه فراموش می‌کنی که تنها هستی و به‌ميزانی که اين تنهائی عميق باشه، فراموشی آن نيز طولانی خواهد بود و چه بسا تا انتهای راه را در سکوت خود به‌سر بری.
تنهائی من سطحی ست و اين تنهائی هر چه بيش‌تر شود، سطحی‌تر می‌شود و خودآگاهی نسبت به آن دردناک‌تر.

۱۳۸۴ دی ۲, جمعه

در نقد دورویی اصلاح‌طلبان

یکی از مضحک‌ترین حربه‌های اصلاح‌طلبان برای مقابله با رهبر فعلی و جناح متبوعش آنست که وانمود کنند بنیانگذار یک شخصیت کاملا دموکراتیک داشت و دوران رهبری او از درخشان‌ترین دوران‌های تاریخ ایران است و مملکت گل و بلبل بوده است اما با آمدن خامنه‌ای، یک شخصیت مستبد به حکومت رسید و کشور را به نابودی کشاند.
اما تنها تفاوت ایندو آنست که خمینی یک دیکتاتور تمام‌عیار بود که از کاریزمای خودش نهایت استفاده را می‌بُرد، حال آنکه خامنه‌ای دیکتاتوری ست که کاریزمای خمینی را ندارد.
چه فرقی ست میان اعدام‌های سال 67 و سال‌های پس از آن؟!
چه فرقی ست میان حذف نهضت آزادی از انتخابات مجلس سوم و حذف همین رادیکال‌های سابق و اصلاح‌طلبان فعلی از انتخابات مجلس چهارم و هفتم، جز آنکه در آنزمان هیچکس جرأت اعتراض به امام را نداشت اما در این دوره به‌راحتی به خامنه ای اعتراض می‌شود تا آنجا که تصمیماتش را از روی استیصال و مشابه تصمیمات پهلوی دوم در اواخر حکومتش می‌خوانند.
چه فرقی است میان انقلاب فرهنگی و تصفیه‌ی اساتید در دوران بنیانگذار با سخت‌گیری‌های فعلی؟!
خمینی در آنزمان به‌راحتی دیکتاتوری می‌کرد، تصفیه می‌کرد، اعدام می‌کرد اما اگر رهبر فعلی بخواهد همین کارها را بکند با مشکلاتی روبرو ست که بنیانگذار از آنها آسوده بود.
تمام حرف دل اصلاح‌طلبان یک چیز بیش‌تر نیست:
«دیکتاتوری برای بنیانگذار خوب بود چون در آنزمان این ما بودیم که در سیستم نفوذ داشتیم اما رهبر فعلی حق ندارد استبداد بورزد، چون دیگر ما نفوذی در حکومت نداریم.»

۱۳۸۴ آذر ۲۵, جمعه

سلام آقای خوئینی‌ها

افاضات موسوی خوئینی‌ها یکبار دیگر نشان داد که شاگردان سیاسی خمینی هم تزویر را از او به ارث برده‌اند و هم تعصب را.
شیخ اصلاح‌طلبان گرچه دیرهنگام اما به‌زیبائی هر چه تمام‌تر نشان داد که با امثال مصباح‌یزدی و قاطبه‌ی روحانیت در یک سنگر قرار دارد.
اینکه مشروعیت ولایت علی‌بن‌ابیطالب از جانب مردم است را همین محمد خاتمی بارها تکرار کرد اما آنموقع بنابر اصل تزویر، موسوی خوئینی‌ها سکوت کرد.
وقتی که اعتراض دانشجویان در سال 78 به‌جهت توقیف جریده‌ی او می‌رفت که ثبات جمهوری اسلامی را به‌خطر اندازد، همین موسوی خوئینی‌ها سکوت کرد. چطور در آنزمان مساله‌ی اصلی سلام بود ولو به قیمت دم تیغ دادن صدها دانشجو و بی‌ثباتی کشور اما حالا مساله‌ی اصلی حفظ جمهوری اسلامی است؟!!
این متخصص در وادی علوم انسانی همچنین گفته است که وقتی نظریه‌ای بیان می‌شود این وسواس پیش می‌آید که با تفکر بیان شده یا از روی غرض.
البته این وسواس برای حضرت ایشان تنها زمانی پیش می‌آید که نتیجه‌ی تاملات بر خلاف اسلام یا جمهوری اسلامی باشد؛ و این دو مرزهائی هستند که برای موسوی خوئینی‌ها ورای هر حقیقت و تأملی قرار دارند.
او با گفتن این سخن که «اگر رای مردم را می‌خواهید نباید خلاف اعتقادات مذهبی عامه‌ی مردم سخنی بگوئید» به‌خوبی نشان داد که در قاموس معممین جائی برای نقد دین و فرهنگ دینی وجود ندارد و برای به‌دست آوردن قدرت باید عوام‌فریب بود و البته این عوام‌زدگی و عوام‌فریبی در مورد امام به هم‌زبانی او با عامه‌ی مردم و فهم بالای عوام در لزوم پیروی از او تعبیر شده است!!!
روشنفکران دینی نظير سروش بر باطل اند صرفا به اين دليل که این پرسش مخاطره‌انگیز را در برابر یک هزار سال سنت دینی شیعی قرار داده‌اند که: «تکلیف معنا و مفهوم خاتمیت محمد در پیامبری و وحی با جایگاهی که شما برای امامان معصوم قائل شده‌اید (که در مواردی حتی فرا پیامبرانه است) چه می شود؟»
و اتفاقا اين يکی از آن مواردی است که کاملا در داخل مرزهای ادعائی روشنفکران دينی قرار دارد و حداکثر آن است که گذار از تشيع به نوعی اسلام فرامذهبی ست و در هر صورت چنين ناقدانی همچنان در دائره‌ی مرزهای مسلمانی قرار دارند گرچه اين حقيقت به مذاق امثال خوئينی‌ها خوش نيايد.
در سخنان خوئینی‌ها دو نکته‌ی مهم به‌چشم می‌خورد:
1.نه تنها اسلام بلکه برداشت‌های آمیخته با جهل و خرافه‌ی عامه‌ی مردم از این اسلام را نیز نباید نقد کرد.
2. قدرت‌طلبی در عین اسلام‌خواهی و علاوه بر آن دفاع از سلطه‌ی روحانیت بر سامانه‌ی سیاسی و اجتماعی جامعه‌ی ایران. طبعا حقوق و آزادی‌های ملت هم تا جائی به‌رسمیت شناخته می‌شود که اسلام و معممین آنرا تایید کنند.
با توجه به این دو نکته اساسا چه تفاوتی میان اصلاح‌طلبی این آقایان و اصول‎‌گرائی طرف مقابل وجود دارد؟!!
اسارت در چنبره‌ی قراردادهای اجتماعی؛ آیا "زندگی اصیل" هم نوعی قرارداد و اعتبار نیست؟!
آزادی
خواب راحت
تفکر
سکس
عشق
پرنده
هوای آلوده
حکومت آلوده
دین آلوده
مدرنیته‌ی توسعه‌نیافتگی
احتضار خدا در میان ما
رستاخیر خدا در غرب که بیشتر به مرده‌ای متحرک می‌ماند
...

۱۳۸۴ آذر ۱۸, جمعه

تولید انبوه و میان‌مایگی

«تمامی دستگاه آموزش عالی در آلمان اساسی‌ترين چيز را از دست داده است، يعنی هدف و نيز وسايل رسيدن به هدف را. فراموش کرده‌اند که هدف همانا آموزش و پرورش است و فرهيختن _نه "رايش" _ که برای اين هدف به فرهيختار نياز هست ـــــ نه دبير دبيرستان و دانشور دانشگاهی... نياز به فرهيختارانی که خود را فرهيخته باشند، به جان‌هايی سرآمد و والا که با هر لب گشودن و لب فروبستن شان مزه‌ی شيرين فرهنگی پخته را بچشانند ـــــ نه اين بی سرـ و ـ پاهای درس‌خوانده‌ای که آموزشگاه‌های عالی و دانشگاه‌ها به‌عنوان "دايه‌ی دوره‌ديده" امروزه جلو جوانان می‌کارند.
... مدرسه‌های "عالی" ما یکسره با بی سر _ و _ ته ترین میان‌مایگی گره خورده‌اند، چه آموزشگران شان، چه برنامه‌ها‌ی درسی شان، چه هدف‌های آموزشی شان. همه جا شتاب زننده‌ای در کار است.»
نیچه_ غروب بتان_ ترجمه‌ی داریوش آشوری

بسياری از اساتيد دانشگاه چيزی نيستند جز کاسبکارانی فاقد هرگونه تخصص و دانش، کوتوله‌هائی سرشار از حماقت‌های پيدا و پنهان همراه با ادعاهای بزرگ و گزاف.
سياست توليد انبوه در وادی علوم انسانی و خصوصا فلسفه، دانشگاه را عقيم ساخته است.
اعضای هیـأت علمی نه بر اساس سواد و فضل که بر اساس روابط و با ملاحظات دیگری انتخاب می‌گردند.
نتیجه آنکه محافل آکادميک ايران هيچ‌گونه زايش فلسفی ـ فکری ندارند. هر چه به‌وجود می‌آيد خارج از دانشگاه هست.
دانشگاه‌های ما تنها جائی است که نمی‌توان در آن فلسفه‌ورزی، تفکر و فرهیختگی آموخت...

۱۳۸۴ آبان ۲۴, سه‌شنبه

اخلاق زرین اسلام

آری! مايه‌ی بسی خرسندی ست که اسلام با قاعده‌ی طلائی [با هر کس چنان رفتار کن که خوش داری با تو به‌همان نحو رفتار کنند] همنوائی نموده است. اما مگر می‌توان ادعا کرد که انسان‌ها از "سنگسار شدن" لذت می‌برند و به‌همين دليل هم راضی می‌شوند که ديگران را سنگسار کنند؟!!
کدام مسلمانی حقيقتا می‌تواند ادعا کند که سنگسار کردن عملی اخلاقی است و او می‌پذيرد که در شرائط مشابه، خودش را نيز سنگسار کنند؟!

لزوم به‌رسمیت شناختن «تدین‌های باز»

SoloGen عزيز بر يادداشت من درباره‌ی نسبت ميان تدين و تشرع که در وبلاگ "يک جستجوی هميشگی" نقل شده بود، در قالب Comment، نقدی نوشته است که به‌نظرم تأمل‌برانگيز آمد.
در اينکه لحن من در آن يادداشت تند و گزنده بوده تا آن حد که بتوان غيراخلاقی‌اش ناميد، با ايشان همدلی دارم و البته بايد بگويم که لحن يادداشت‌های من در اوقاتی که روحيه‌ی "ولتر"ی ام گل می‌کند، غير از اين نمی‌تواند باشد.
من تذکر او را مبنی بر اينکه کسی حق ندارد در باب يک نظرگاه اخلاقی وابسته به يک نظام ايدئولوژيک داوری کند در حالی که خودش به نظام ايدئولوژيک ديگری باور دارد، شايسته‌ی دقت می‌بينم.
البته اگر مقصود آن است که از درون هيچ نظام اخلاقی‌ای نمی‌توان نظام اخلاقی ديگری را نقد کرد، بنظرم اين حکم دادن به "نسبيت اخلاقی" باشد که مورد قبول من نيست. ما در درون هر نظام اخلاقی هم که به‌سر ببريم علاوه بر توان استدلال برای رد يک نظام اخلاقی ديگر، می‌توانيم مثلا از طريق نشان دادن ناسازگاری‌های احکام اخلاقی صادره در آن نظام مورد بحث، به نقد و داوری بپردازيم.
البته مراد او از "سيستم‌های ايدئولوژيک" هم برای من روشن نيست. اگر مراد "سيستم‌های متصلب و انعطاف‌ناپذير" باشد، بايد بگويم که اساسا هر نظام اخلاقی در برابر احکام اخلاقی که صادر می‌کند، انعطاف‌ناپذير است و اين نه تنها اشکال نيست بلکه جزء مقوم هر نظام اخلاقی هم می‌باشد.
او به‌درستی تنبه داده که چالش بزرگ در تعيين نسبت ميان اخلاق و دين يا اخلاقی زيستن و متدين زيستن، آن است که "اخلاق" يا "اخلاقی زيستن" را ابتدا تعريف کنيم ( و البته به‌تبع آن، "تدين" و "متدينانه زيستن" را ).
بحث از تعريف ايندو در حوصله‌ی اين يادداشت نيست. تنها به‌طور خلاصه و بدون درغلطيدن به وادی مکاتب اخلاقی مختلف (مورد بحث در فلسفه‌ی اخلاق) بايد بگويم که "وجدان اخلاقی" هنوز هم محک مناسبی برای داوری در باب اخلاقی بودن يا نبودن يک فعل می‌باشد و در باب "تدين" نيز به‌نظر من بايد التزام به نظام اعتقادات و شعائر آن دين را دو سنجه‌ی مهم برای متدينانه زيستن قرار داد.
شايد بپرسيد که پس التزام به "اخلاق دينی" چه می‌شود؟
در جواب بايد بگويم از آنجا که ادعا بر اين است که اکثر احکام اخلاقی اديان مورد پذيرش تمام انسان‌ها اعم از مؤمن و ملحد می‌باشد، بحث از آنها به‌عنوان ملاک تدين، برای ما ثمر چندانی دربر ندارد.
در هر حال اين به‌نظر من يقينی ست که در مواردی متدينانه زيستن با اخلاقی زيستن در تعارض قرار می‌گيرد. مثلا اگر مسلمانی بخواهد به تصويری که از کفار در قرآن ارائه شده تن دهد، عملا حس نوع‌دوستی خود را بايد کنار بگذارد در حالی که " احساس نوع‌دوستی" يقينا يکی از شرائط اخلاقی بودن ما آدميان است.
اما خود من در باب رابطه‌ی ميان تدين و تشرع، نسبت به نظر قبلی‌ام دچار ترديدهائی شده‌ام و سخنان‌م را در اين باب با دو تن از عزيزترين دوستانم هم در ميان گذاشته‌ام.
اجمالش آنکه با فرض قرار داشتن در شرائط اخلاقی يکسان از حيث پايبندی به اصول اخلاقی، تدين تمام‌عيار هر چند ممکن است تناقضات درونی کم‌تری داشته باشد اما در دنيای کنونی ما نه وضعيت مطلوبی است و نه دلپذير است (به‌دليل آنکه بی‌نهايت قشري، خشن و ويرانگر است.) و تدين ناقص گرچه تناقض‌آميز باشد اما هم مطلوب است (به‌دليل آنکه عمدتا اين نوع تدين با تساهل و مدارای بيش‌تری همراه است) و هم فوق‌العاده دلپذير (زيرا در عين آنکه افراد آرامش ناشی از اعتقاد به خداوند و باورهای دينی را با خود دارند، آزادی‌ها و وسعت عملی از حيث عدم پايبندی به برخی شعائر و Ritual ها ی دينی خواهند داشت که برای زندگی شورآفرين بوده و تدين تمام‌عيار از آن محروم می‌باشد).
و البته نکته‌ی مهم ديگری هم هست و آن اينکه تدين ناقص ولو به‌دليل عدم پايبندی کامل به دستورات دينی دچار يکسری تناقضات درونی هست اما بهرحال بازهم تدين است و هرگز نمی‌توان حيثيت دينی‌اش را از آن سلب کرد و بزنگاه روشنفکری لائيک در اين است که اين تدين را به‌رسميت بشناسد و ناخواسته با بنيادگرايان در مهر باطل زدن بر تدين‌های باز و ملايم، در يک سنگر قرار نگيرد.
خيلی صريح بگويم:
می‌توان با متدينانی که دينداری‌شان باز، ملايم و همراه با مدارا باشد (ولو اين نوع تدين ناقص و تناقض‌آميز باشد و حتی چنين مدارا و تساهلی در آن دين صريحا نفی شده باشد) به جامعه‌ای مدرن و ليبرال گذر کرد اما با متدينانی با دينداری تمام‌عيار، قشری و خشونت‌آميز (ولو اين نوع تدين، تام و عاری از تناقضات دسته‌ی پيشين باشد و حتی چنين خشونتی هم در آن دين صريحا دستور داده شده باشد) هرگز نمی‌توان به جامعه‌ای باز دست يافت و گذر کردن به جامعه‌ای مدرن با چنين متدينان بنيادگرائي، توهمی بيش نيست.
اگر تدين بخش قابل توجهی از جامعه‌ی ايران، ناقص و ملايم بوده و طابق النعل بالنعل با احکام و خواسته‌های اسلام تطابق ندارد، گرچه از حيث ديندارانه‌اش واجد تناقضی درونی ست ولی بسی مايه‌ی شادی و خرسندی بوده و يقينا يکی از نقاط قوت ايرانيان در گذار به جامعه‌ای مدرن خواهد بود.

۱۳۸۴ آبان ۱۸, چهارشنبه

نقد فاشیزم به‌شیوه‌ی پازولینی

"SALO يا 120 روز در مرکز فساد" فيلم قشنگيه؛
این کثیف‌ترین و وحشیانه‌ترین تصوری هست که تابحال به ذهن من خطور کرده.
هیچ‌وقت در حالی که تک و تنها توی یک آپارتمان زندگی می‌کنید، همچین فیلمی رو نبینید...
چون صحنه‌های چندش‌آور و ویران‌کننده‌ای که "پازولینی" خلق کرده، تنها چیزی که برای مخاطبش به بار میاره چنان احساس تهوع متلاشی‌کننده‌ای هست که حتی ممکنه وسوسه‌ی خودکشی رو هم بهتون تلقین کنه.
هیچ‌وقت این فیلم رو نصفه شب نبینید، چون ممکنه تا صبح نتونید دوام بیارید... بعد از دیدن همچین فیلمی باید بلافاصله از خونه بزنید بیرون... چشماتون رو ببندید و هوای تازه تنفس کنید تا شاید یادتون بره که نظاره‌گر چه صحنه‌های آزاردهنده‌ای بودید.
پازولینی در این فیلم زیاده‌روی کرده و همین باعث شده مخاطب او از دیدن فیلم پشیمون بشه و تا مدتی هم احساس یأس و ناراحتی مزمنی رو با خودش بدوش بکشه.
اینکه یه عده روی زمین زندگی می‌کنند که از زجر دادن دیگران لذت می‌برند، یک واقعیت هست... اما هیچ دلیلی نداره که برای به‌تصویر کشیدن‌اش، اینهمه گند و کثافت و نکبت به‌خورد مخاطب بدهند.
مگر دنیای پیرامون ما آدم‌ها چقدر زیبائی داره که حالا بخواهند اینهمه استفراغ رو یکجا بهش تزریق کنن؟
چطور می‌شه اینهمه توحش، زشتی و کثافت رو یکجا جمع کرد؟ ها؟

۱۳۸۴ آبان ۱۴, شنبه

زندگی روزمرگی تهوع‌‍آوری ست که با تمام سردی‌اش، برای من تنها سرمایه‌ی نقد و یقینی است.
خواستنی و چندش‌آور
آرامش‌بخش و اضطراب‌آور
لذت‌بخش و دردآور
امیددهنده و یأس‌آور
هیجان‌بخش و کسالت‌بار
زندگی را بمانند فاحشه‌ای میانسال در آغوش می‌گیرم…

۱۳۸۴ آبان ۷, شنبه

پیرامون نقد ملکیان بر «تجدد ایرانی»

جنجالی که این سخنرانی به‌پا کرد مهم بود، اما نه از آنجهت که حس "ایرانیت" برخی بواسطه‌اش جریحه‌دار گشت، بلکه دقیقا به این دلیل که در این بین ادعاهای تاریخی بزرگی هم از جانب سخنران و هم از جانب مخالفان او مطرح گردید.
خود ملکیان زمانی که برای من یک ادعای تاریخی مهم و دارای شواهد در تاریخ اسلام را بازگو می‌کرد که استلزامات حساسیت‌برانگیزی هم بر آن مترتب می‌شد، در آخر گفتگوی‌مان به من چنین گفت: "... من چون در تاریخ کار جدی نکرده‌ام، بر ادعاهای تاریخی‌ام هم چندان اصراری ندارم." (نقل به‌مضمون)
و با اینحال من تعجب می‌کنم چگونه ایشان با این شدت و حدت در آن جلسه سخن گفته است و جالب آنکه مخالفان ملکیان هم برای تمدن عظیم ایران قبل از اسلام هیچ مدرکی ارائه نمی‌کنند و از آن بامزه‌تر اینکه برخی‌شان جوری سخن گفته‌اند که گوئی این امر از بدیهیات است و هر کس هم که آنرا انکار کند، ایرانی بودن خود را انکار کرده است؟!!
نظرات "سیدا.محمدی" برای یادداشت سیبستان، به اندازه‌ی کافی دغدغه‌های آنالیتیک ملکیان را تصویر کرده است.
پاسخ‌های محسن مؤمنی به ناقدان، نیز دقیق و خواندنی بود.
در اینکه "تجدد ایرانی" ترکیب مبهمی است هم کاملا با ملکیان موافقم و خصوصا این دو نکته‌ی او را شایسته‌ی تأمل می‌بینم:
" ...مشكل اول اينكه آيا تجدد می‌تواند مؤلفه‌های غيرمتجددانه را در خود راه بدهد و در آن دخيل بشود؟ و بر فرض حل مشكل اول بايد پاسخ داد كه مؤلفه‌های ايراني بودن چيست؟ "
و شگفت‌انگیز آنکه هیچ یک از ناقدان پاسخ روشنی به این دو سؤال نداده‌اند.

اما حال و هوای مشترکی بر نقدها حاکم بود که برای من غیرقابل‌تحمل بود و آنرا اینجا بازگو می‌کنم:

مجید زهری نوشته: "... تفکر سخنان او ملغمه‌ای است از مارکسيزم، اسلاميزم و نگاه اروپامدار به تاريخ ايران..."
و حتی نیاز ندیده که یک استناد کوچک برای این ادعای بزرگ خصوصا در دو مورد اول بیاورد!!!
کسی که ردپای "اسلامیزم" را در سخنان ملکیان ببیند، یا ملکیان را نمی‌شناسد یا اسلام را یا هر دو را.

مهدی جامی نوشته: "...کار درست ستايش ايران و نکوهش اسلام يا ستايش اسلام و نکوهش ايران نيست. کار درست بازشناختن عناصر فکری و فرهنگی خود است."
بنظر من ملکیان نه درصدد ستایش اسلام هست و نه نکوهش ایران، پروژه‌ی ملکیان به‌تعبیر دقیق نقد اسلام و ایران و نقد فرهنگ برآمده از آندو است.
کسانی که سخنان محافل خصوصی او را شنیده باشند، خوب می‌دانند که ملکیان وقتی به نقد اسلام (بمعنی همان کتاب مقدس) می‌پردازد، در مقام یک روشنفکر لائیک، نقد خود را تا کجاها که نمی‌برد!

۱۳۸۴ آبان ۳, سه‌شنبه

در فرآيند تحقق بخشيدن به يک پروژه‌ی فکری در جامعه:

آيا اين عامه‌ی مردم‌اند که فرهيخته می‌گردند يا فرهيختگان هستند که تا حد عوام‌الناس تنزل می‌يابند؟

۱۳۸۴ مهر ۲۹, جمعه

خمینی و روشنفکران؛ با آتوریته چه کنیم؟

ای کاش متفکران ما اندک بهره‌ای از "ازخودگذشتگی" خمینی را در راه تحقق آرمان و هدف خود داشتند.
خمینی هر چه که بود و هر چه که کرد، نه "عافیت‌طلب" بود، نه "محافظه‌کار" و نه "اصلاح‌طلب".
خمینی یک "برانداز" بود و از همه چیز خود برای رسیدن به این هدف و استقرار نظام مورد نظرش گذشت.
روشنفکران ما یکبار از خود بپرسند که علت نفوذ اندک‌شان میان جامعه چیست.
نفوذ خمینی در میان مردم بیش از هر چیز معلول "منش اخلاقی" خاص او و "جدیت"ای بود که در راه خود داشت، برای همین هم هیچکس از او مطالبه‌ی دلیل نمی‌کرد... خمینی هزاران سخن بلادلیل بخورد مردم داد اما آنها تمامش را پذیرفتند فقط به این دلیل که منش خمینی را پذیرفته بودند.
شگفت‌انگیز آنکه روشنفکران ما هم فراوان سخنان بلا دلیل می‌گویند منتها با این تفاوت که "منش روشنفکران" به دل جامعه‌ی ما نمی‌نشیند.
خودشیفتگی، برج‌عاج‌نشینی و عافیت‌طلبی که در میان روشنفکران ما حاکم است، در خمینی نبود.
شاید تنها روشنفکری که بتوان او را در این جهت با خمینی قیاس کرد، مرحوم شریعتی باشد که متاسفانه تلاشهایش خواسته یا ناخواسته به آرمان خمینی فراوان یاری رساند.

اما برای من سؤال مهمی در این بین مطرح است:
آیا روشنفکر ما باید میان جامعه آتوریته داشته باشد (چنانکه خمینی داشت)؟
آیا می‌توان در یک جامعه نفوذ داشت اما آتوریته نداشت؟
آیا نفوذ "سارتر" میان جامعه‌ی فرانسه به آن خاطر بود که او برای هر سخن خویش دلیل می‌آورد و فرانسوی‌ها هم تمام دلایلش را قانع‌کننده می‌یافتند؟
آیا هیچ پروژه‌ی فکری در ابعاد وسیع یک جامعه، می‌تواند بدون مرجعیت ناشی از علل غیرمعرفتی (مانند همان منش اخلاقی) و تنها با صغری کبری چیدن به‌پیش رود؟
صریح بگویم:
آیا روشنفکران اساسا می‌توانند بدون "عوام‌فریبی"، جامعه‌ی خویش را متحول سازند؟

این یک "خود-ویرانگری" و تناقض گزنده است که روشنفکر ما باید "آتوریته‌ستیز" باشد و روح نقادی، تعبدستیزی و سخن بلادلیل نپذیرفتن را به آستانه‌ی آگاهی جامعه‌ی خویش برساند، ولی تحقق اجتماعی این پروژه بدون نوعی آتوریته (حال ناشی از منش اخلاقی و جدیت در هدف یا هر چیز دیگری) برای خود روشنفکر میسر نیست؟!
علاوه بر معضلات فرهنگی ما، "جمهوری اسلامی" مانع مضاعفی است؛
مانعی برای ايمان‌ورزی مؤمنان، فلسفه‌ورزی متفکران و مانعی مهم برای شادی و شور مردمان.
من شخصا يک "ديکتاتوری سکولار" را به هر نوع نظام سياسی که با پسوند دينی ادعای برقراری دموکراسی داشته باشد، ترجيح می‌دهم.

۱۳۸۴ مهر ۱۵, جمعه

تافته‌ی جدابافته

عالم، Subjective است.
خدا، Subjective است.
ايمان، Subjective است.
سعادت، Subjective است.
کمال، Subjective است.
...
اما در مورد "اخلاق" هميشه به نوعی Objectivity (عينيت) قائل بوده‌ام.
آيا اين يک نوع تناقض است؟

۱۳۸۴ مهر ۹, شنبه

مهم این نیست که تو در این دنیای بزرگ یک موجود کوچک و گمنام هستی.
مهم اینه که یک دنیای بی‌نهایت بزرگ در تو هست.
تو تمام دنیا هستی.
تو تمام زندگی هستی.
بجای اینکه به فکر ساختن جهان باشی، بهتره که به ساختن دنیای خودت فکر کنی.
"مرگ"، اینها رو به من گفت...

۱۳۸۴ مهر ۴, دوشنبه

هدیه

ازت ممنونم!
تازه امشب فهمیدم که چرا اون دفعه ازم پرسیدی: آپارتمانت دربون داره یا نه؟
تو قشنگ‌ترین هدیه رو برام فرستادی: مهربونی‌تو
این زیباترین تولدی بود که یک "مرده" تابحال داشته.
ناز صدات و زلالی وجودت در لابلای جمله‌هائی که برام نوشته بودی، موج می‌زد.
امشب گریه کردم...
گریه کردم بخاطر اینهمه مهربونی که تو نثار مرده‌ای مثل من کردی...
گریه کردم بخاطر صدای آشنا و دل‌انگیز تو که دائم توی گوش‌هام جملاتت رو زمزمه می‌کنه:

تازیانه ام بزن
بیهودگی برهنه های تنم

خواهش خاک

و

عطش آسمان
می گ س ل ام

با ضرب تازیانه ات

برهنه

قدیس
خواهم شد

۱۳۸۴ مهر ۳, یکشنبه

وفات

















سحرگاه امروز بود…
روزی که من با تمام اشتباهات، حماقت‌ها، رؤیاها، ترس‌ها و اضطراب‌های وجودی‌ام متولد شدم.
روزی که یک "مرده" در قالب نوزادی بدنیا آمد و اشتباها بر او نام "زنده" نهادند.
"مرده‌ای نابهنگام" در حال دست و پا زدن
در حال زار زدن
من یگانه مرده‌ای هستم که هنوز زیستن را از یاد نبرده‌ام.
مرده‌ای تنها
مرگ من را جشن بگیرید!

۱۳۸۴ شهریور ۳۱, پنجشنبه

اگر اميدوار هستی روزی برسه که ايده‌آل‌هات رو بتونی تو زندگی پياده کنی، بهتره برای هميشه از زندگی خداحافظی کنی.
تا اونجائی که يادمه کسانی که می‌خواستن "زندگی ايده‌آل" داشته باشن، هيچ‌وقت فرصت پيدا نکردن زندگی کنن...
يک سؤال ساده:
چطوری بايد زندگی کرد؟